بزرگان سينماي ايران در هيات داوران جشنواره
برگزاركنندگان جشنواره بيستوهشتم فيلم فجر قصد دارند تا از حرفهايترين و سرشناسترين چهرههاي سينمايي در هياتهاي داوري بخشهاي مختلف داخلي جشنواره بهره گيرند و به همين منظور، رايزنيهاي متعددي با سينماگران شناخته شده كشور انجام دادهاند. شنيدهها حاكي از اين است كه تاكنون رايزنيهاي جشنواره براي حضور «عزتالله انتظامي» در هيات داوران فيلمهاي بلند به سرانجام رسيده و به احتمال فراوان اين بازيگر قديمي سينما در اين دوره جشنواره به قضاوت خواهد نشست. همچنين شركت محمدرضا اعلامي در
هيات داوري فيلمهاي ويدئويي قطعي شده است. اشخاص شناخته شده ديگري نيز در ليست كانديداهاي جشنواره براي حضور در هيات داوران وجود دارند كه رايزنيها براي قطعيت يافتن حضور آنها ادامه دارد. هيات انتخاب جشنواره بيستوهشتم متشكل از عليرضا سجادپور، حبيب كاوش، حجتالله سيفي و محسن علياكبري است.
به بهانه سالروز تولد تهيهكننده، فيلمنامهنويس و فيلمساز ايتاليايي
روزي روزگاري سرجيولئونه
حسن نيازي
تهران امروز
سرجيو لئونه، در سال 1929 در شهر «رم» بهدنيا آمد. او بزرگشده در يك خانواده هنرمند بود؛ پدر لئونه «وينچستو لئونه» كه بعدها به «روبرتو روبرتي» تغيير نام داد، بازيگر تئاتر و از فيلمسازان دوران سينماي صامت بود، او اولين وسترن سينماي ايتاليا را ساخت و علاوه بر اين، رئيس انجمن كارگردانهاي ايتاليا نيز بود. مادر لئونه نيز در بسياري از فيلمهاي پدرش بازيگر اصلي بود. نخستين فعاليت هنري لئونه در 19سالگي شكل گرفت، او تحت تاثير دوستان و آدمهاي اطرافش در محلهاي كه در آن زندگي ميكرد، فيلمنامهاي نوشت تحت عنوان «خيابان گلوريوزو» كه مجموعهاي بود از رفاقتها، شيطنتها و زندگي آنها؛ لئونه بعدها پس از تماشاي فيلم «ولگردها» اثر «فدريكو فليني» اين فيلمنامه را به فراموشي سپرد.
لئونه، كارش را در سينما با يكي از فيلمهاي پدرش، «ديوانه سان مارتينز» بهعنوان دستيار كارگردان آغاز كرد و سپس در ادامه كار در بسياري از فيلمهاي پدرخوانده خود «ماريو كامريني» و فيلمسازان ديگري همچون «كارمينه كالونه»، «لويچي كومنچيني» و «ماريو بونارد» دستيار كارگردان بود اما مهمترين اتفاقي كه براي لئونه رخ داد، آشنايياش با «ويتوريو دسيكا» كارگردان بزرگ ايتاليايي بود؛ و اينچنين بخت با سرجيو لئونه يار بود تا در يكي از بهترين فيلمهاي تاريخ سينما «دزد دوچرخه» علاوه بر دستيار كارگرداني، در نقش يك كشيش نيز در فيلم بازي كند. همكارياش با «دسيكا» تجربه گرانبهايي بود، زندگي لئونه در اين زمان ديگر كاملا وقف سينما شده بود، او اينك بهترين دستيار كارگردان سينماي ايتاليا بود. از اينرو توجه بسياري از كارگردانهاي بزرگ سينما نيز به لئونه جلب شد، همكاري مهم بعدياش با فيلمساز خوب ديگري به نام «رابرت وايز» در فيلم «هلن تروآ»، دستيار كارگرداني براي «اورسن ولز» و «رائول والش»، همكاري با «فرد زينهمان» در فيلم «داستان راهبه» و سپس در يكي از بهترين و مهمترين كارهايش با «ويليام وايلر» كبير در فيلم عظيم و باشكوه «بن هور» همكاري كرد. كار با «وايلر» تجربه بسيار ارزندهاي براي لئونه بود، او حالا آنقدر مورد اطمينان بود كه «وايلر» فصل مسابقه
ارابه راني را كه يكي از به يادماندنيترين فصلهاي فيلم
«بنهور» است،به لئونه سپرد! او ديگر نام شناخته شدهاي در سينماي ايتاليا بود، لئونه در ادامه كار به فيلمنامهنويسي نيز روي آورد و براي «ميكل آنجلو آنتونيوني» فيلمنامه «زير نشان رم» را نوشت و سپس فيلمنامه «آخرين روزهاي پمپي» را براي «ماريو بونارد» نوشت و حتي نيمي از فيلم را هم خودش كارگرداني كرد.
«آخرين روزهاي...» يك فيلم تاريخي بود و چون لئونه در ساخت اين فيلم نقش بسزايي داشت از طرف تهيهكنندهها پيشنهاد كارگرداني يك فيلم تاريخي را پذيرفت، نام فيلم «مجسمه غول پيكر رودز» بود؛ يك اثر تاريخي گلادياتوري كه با هزينهاي اندك ساخته شد، فيلم درباره ظهور يك مجسمه غولپيكر است كه در بندر رودز بنا ميشود و حاكم شهر قصد همكاري با دشمنان را دارد، چند برادر يوناني از قصد حاكم باخبر ميشوند و در پي آن فاجعهاي صورت ميگيرد.
«مجسمه...» نخستين فيلم لئونه در مقام كارگرداني بود، فيلمي كمتر ديده شده كه بهرغم ضعفهايي كه بيشتر در هزينه اندك آن به چشم ميخورد، هنوز هم باشكوه و تماشايي است و گذشته از اين، فيلم نزد منتقدان نمره قبولي گرفت و فروش بسيار خوبي هم كرد. پس از آن در يك فيلم تاريخي ديگر بهنام «سودوم و عموره» با كارگردان معتبري بهنام «رابرت آلدريچ» همكاري كرد، فيلم محصول مشتركي بود كه البته جزو آثار لئونه محسوب نميشود، تمام صحنههاي جنگي فيلم را لئونه كارگرداني كرد.
«سودوم و...» فيلمي بود كه فقط براي پول ساخته شد، نتيجه كار يك شكست واقعي بود، فيلمي ضعيف با داستاني جعلي و در كل نااميدكننده. پس از همكاري با «آلدريچ» لئونه تا سال 1964 فيلمي نساخت. در اين دوران وضعيت سينماي ايتاليا بحراني بود. از يك طرف ساخت فيلمهاي وسترن در ايتاليا و ديگر كشورهاي اروپايي رواج پيدا كرده بود اما در ايتاليا اين فيلمهاي وسترن در كل بيسروته بودند و توفيقي نداشتند، آنها به «وسترن اسپاگتي» معروف بودند، فيلمهايي به زبان ايتاليايي و با بودجه كم و به دور از قواعد كلاسيك، هجوآميز و پر از خشونت مفرط؛ اين روند فيلمسازي ادامه داشت تا اينكه در سال 1964، لئونه تصميم به ساخت فيلمي وسترن گرفت.
نام اين فيلم «به خاطر يك مشت دلار» بود و در واقع لئونه آن را پس از تماشاي فيلمي از «آكيرا كوروساوا» كه «يوجيمبو» نام داشت، كارگرداني كرد. طرح داستاني فيلم جالب است: كابويي تنها و غريبه «با پانچويي بر دوش، كلاهي بر سر، با ته ريش، سيگار برگ بر دهان، صدايي سرد و يكنواخت، با رفتاري مشكوك و به همه چيز بدگمان» وارد شهري ميشود، در شهر ميان دو گروه جنگي به راه است، كابوي غريبه با هر دو گروه ارتباط برقرار ميكند و سپس آنها را نابود ميكند. فيلم در همان سال به نمايش درآمد و ابتدا در ايتاليا و بعد در اروپا و سپس در ديگر نقاط جهان، مورد استقبال قرار گرفت و با موفقيت چشمگيري روبهرو شد، با اين فيلم، لئونه به عنوان يك فيلمساز مطرح شناخته شده بود و مهمتر از همه توانست به وسترنهاي ايتاليايي شاخ و برگي بدهد و اين نوع فيلمها را بهعنوان يك ژانر فرعي و خاص وسترن «اسپاگتي» تثبيت كند؛ از طرفي ديگر بازيگر اصلي فيلم «بهخاطر...» يعني «كلينت ايست وود» را به يك ستاره بينالمللي تبديل كرد، همانطور كه «كوروساوا» بازيگرش «توشيرو ميفونه» را در «يوجيمبو» به يك ستاره بين المللي تبديل كرد.
همينطور فيلم باعث آشنايي لئونه با «انيو موريكونه» شد كه او را نيز به يك ستاره تبديل كرد و از آن به بعد دوست و همكار هميشگي لئونه در تمام آثارش شد. پس از اين فيلم، لئونه كه اينك خودش نيز به يك ستاره تبديل شده بود و مردم به خاطر ناماش به سينما ميرفتند، دستبهكار فيلم ديگري شد.
«بهخاطر چند دلار بيشتر» در سال 1965 با بازي «كلينت ايست وود»، «لي وان كليفت» و «جيان ماريا ولونته» ساخته شد. اين فيلم درباره دو جايزه بگير بود كه در قلمرو يك ياغي رقابت ميكردند؛ اين فيلم وسترن نيز با موفقيتهاي بسياري روبهرو شد و جايگاه لئونه را بيش از پيش بهتر كرد.
سپس لئونه در سال 1966، شاهكاري ساخت به نام «خوب، بد، زشت» كه داستان آن در زمان جنگهاي انفصال ميگذشت و به برخورد يك جايزه بگير، يك راهزن مكزيكي و يك آدمكش حرفهاي ميپرداخت، آنها براي بهدست آوردن يك گنج بادآورده تا پاي مرگ با هم ميجنگند، اينبار «ايلاي والاك» در كنار «ايست وود» و «لي وان كليفت» حضور يافت. اين فيلم نيز به مانند دو فيلم قبلي و بيشتر از آنها به موفقيت دست يافت و در سرتاسر دنيا با استقبال روبهرو شد. لئونه در طول سه سال و با سه فيلم جان تازهاي به كالبد رو به احتضار وسترن دميد؛ او با استفاده از روشي متهورانه، جديد و شخصي و با بهوجود آوردن قهرمان جديدي در فهرست قهرمانان وسترن و با پشت پا زدن به سنتهاي متعارف سينماي وسترن به موفقيتهاي بزرگي دست يافت.
لئونه پس از به اتمام رساندن سهگانهاش و با بهرهگيري از تجربياتي كه از كارگرداني آنها كسب كرده بود به سراغ وسترن ديگري رفت كه آن را در سال 1968 ساخت؛ اين فيلم «روزي روزگاري در غرب» نام داشت.
او در اين فيلم به اوج كار فيلمسازي و كمال بصرياش رسيد، لئونه در اين وسترن حماسي و عظيم با استفاده از دو فيلمنامهنويس و فيلمساز مطرح «داريو آرجنتو» و «برنادو برتولوچي» فيلمنامه را نوشت و از بازيگران بزرگي همچون «هنري فاندا»، «جيسون روباردز جونيور»، «كلوديا كارديناله» و «چارلز برانسون» بهره برد.
فيلم همانطور كه از نامش پيداست درباره دنياي غرب است، اينكه چگونه تمدن و قانون «دنياي جديد» جاي سنتهاي قديم را ميگيرد و قهرمانان قديم «سينماي وسترن» ديگر جايي در «دنياي جديد» ندارند؛ همانطور كه در پايان فيلم نيز به وضوح پيداست، بازيگر زن «كارديناله» بهعنوان يك فرد موثر و سازنده در دنياي جديد باقي ميماند و همچنين عبور خطآهن در آن منطقه به نوعي ورود تمدن را نويد ميدهد و ناگفته نماند كه يكي از امتيازهاي مهم فيلم، موسيقي جاودانه «انيو موريكونه» است و بيخود نبود كه لئونه درباره موريكونه اينگونه گفت: «نقش موريكونه در فيلمهاي من بسيار مهم است، او تنها آهنگساز من نيست، فيلمنامهنويس من نيز هست.»
پس از «روزي روزگاري در غرب» لئونه تا چهار سال بعد فيلمي را كارگرداني نكرد تا در سال 1972 دست به كار ساخت فيلمي شد به نام «سرت را بدزد احمق»؛ اين فيلمي بود با شركت «راد استايگر» و «جيمز كابرن» در نقشهاي اصلي كه قرار بود ابتدا آن را «پيتر باگدانوويچ» و «سام پكين پا» بسازند و لئونه فقط تهيهكننده فيلم باشد اما در پايان خودش كارگرداني را بهعهده گرفت. طرح داستان از خود لئونه بود و فيلمنامه را نيز خودش به همراه دو فيلمنامهنويس «سرجيو دوناتي» و «لوچانو وينچستوني» نوشت. موضوع فيلم درباره دو انقلاب است، يكي در مكزيك و ديگري در ايرلند اما در دل اين موضوع دو شخصيت هستند «استايگر» و «كابرن»، دو قهرمان، يك ساده دل روستايي و يك روشنفكر خودخواه كه به طور اتفاقي رفاقتي بينشان شكل ميگيرد و سپس درگير انقلاب ميشود، آن دو عقيده دارند كه بايد به اين انقلاب كمك كنند. لئونه در «سرت را بدزد احمق» قراردادهاي ژانر را به هجو ميگيرد و همينطور با استفاده از دو بازيگر خوبش، موقعيتهاي طنزآميزي را خلق ميكند؛ فيلم را در كل ميتوان درباره يك چيز دانست: رفاقت. پس از اين فيلم، لئونه به مدت 13 سال فيلمي نساخت! او همواره بر اين عقيده بوده كه هيچ وقت نبايد براي ساختن فيلمي عجله كرد و بايد آن را گذاشت و در موقع مناسبي ساخت. لئونه در طول اين مدت بيشتر وقت خود را صرف تهيهكنندگي فيلمهاي ايتاليايي و ياري رساندن به كارگردانان جوان ايتاليايي كرد و همينطور در اين دوران به عنوان داور در بيشتر جشنوارههاي معتبر نيز حضور داشت.
يكي از مهمترين فيلمهايي كه او در اين مدت تهيه كرد، فيلم «نام من هيچكس» به سال 1973 بود، كارگردان فيلم «تونيو والري» دستيار سابق و دوستاش بود، با تماشاي فيلم به اين نكته پي ميبريم كه اين اثري كاملا لئونهاي است! حضورش در سرتاسر فيلم به چشم ميخورد؛ در اين فيلم، «هنري فاندا» نقش يك اسطوره را بازي ميكند و «ترنس هيل» كه به يك كاريكاتور شبيه است، او را وارد نبرد عجيبي ميكند، هدف كاريكاتور اين است كه اسطوره را وارد افسانه كند و او را در مقابل يك گروه 150 نفري قرار دهد. اين فيلم از يك جهت اثري است كه پايان يك عصر را مورد بررسي قرار ميدهد و از جهتي ديگر اثري است سرگرمكننده، پر از شوخيهاي بزرگ و به يادماندني.
و بالاخره لئونه در سال 1984 آخرين اثر خود و بهتر بايد گفت كاملترين اثرش «روزي روزگاري در آمريكا» را كارگرداني كرد. فكر ساخت اين فيلم حتي قبل از «روزي روزگاري در غرب» در ذهن «لئونه» بود اما او آنقدر صبر كرد و روي طرح فيلم فكر كرد تا آن را در بهترين زمان ممكن بسازد. اين فيلم حاصل يك عمر تجربه و كار لئونه در عالم سينماست.
لئونه «روزي روزگاري در آمريكا» را با استفاده از پنج فيلمنامهنويس و از روي رمان «اوباشها» نوشته «هاري گري» كارگرداني كرد. داستان فيلم ابتدا در سال 1968 آغاز ميشود، جايي كه «نودلز» با بازي «رابرت دنيرو» پس از چندين سال زندگي نااميد كننده به نيويورك بازميگردد. او طي نامهاي كه دريافت ميكند به مكان گور دوستان سابقش ميرود و در آنجا با تعدادي عكس قديمي مواجه ميشود كه او را به ياد دوران كودكياش مياندازد و پس از اين داستان فيلم مدام در گذشته و حال در جريان است، از نوجواني، جواني، ميانسالي و پيري «نودلز» و دوستانش. «روزي روزگاري در آمريكا» فيلمي است درباره «زندگي، رفاقت، خاطره، عشق، خيانت، زمان، رويا و البته فيلمي نمونه در به تصوير كشيدن آمريكا و خود لئونه درباره فيلم ميگويد: اين فيلمي است درباره روياي شخصيت نودلز، روياي من از اشباح سينما و اسطوره آمريكا.
سرجولئونه، مردي از سينما بود، فيلمسازي غريب، تاثيرگذار، دقيق، عاشق سينما و فقط در محيط سينما بود. سبك بصري منحصربهفرد و زيباي لئونه و استفادهاش از صدا «موسيقي»، نماهاي كلوزآپ و لانگ شات، قابهايي به ياد ماندني و به مانند شاهكارهاي نقاشي، خالق شخصيتهاي نو و... از او يك سينماگر بزرگ و صاحب سبك ساخت. پس از «روزي روزگاري در آمريكا» لئونه قرار بود فيلمي را كارگرداني كند تحت عنوان «900 روز لنينگراد» كه موضوع آن در زمان جنگ جهاني دوم ميگذشت اما مرگ به او فرصت اين مهم را نداد و لئونه در 60 سالگي در زادگاهش «رم» درگذشت.
سينما
حواشي جشنواره فجر امسال
تسهيلات:بهمنماه امسال در زمان برگزاری جشنواره فیلم فجر تسهیلات ویژهای به برگزیدگان جشنواره بیستوهفتم ارائه میشود که به طور نمونه ارائه کارت ویژه برای نمایش آثار در برج میلاد در کنار اهالی رسانه است. همچنین در کنار اهالی رسانه حضور اعضای هیات انتخاب و داوری، مسئولان برگزاری جشنواره، مهمانان خارجی، مدیران شبکههای تلویزیونی، مدیران انجمن و مراکز صنفی سینمایی و... قطعی شده است.مسئولان فارابی در نظر دارند از این طریق اهالی رسانه بتوانند از نظرات هنرمندان درباره فيلمهای این دوره استفاده کنند. افتتاحيه: آيين افتتاحيه بيستوهشتمين جشنواره بينالمللي فيلم فجر روز شنبه سوم بهمنماه، همزمان با خجسته ميلاد حضرت امام موسي كاظم (ع) برگزار ميشود.
سالن مركز همايشهاي برج ميلاد، امسال ميزبان مراسم افتتاحيه بيستوهشتمين جشنواره بينالمللي فيلم فجر است. با توجه به اينكه امسال مركز همايشهاي برج ميلاد بهعنوان مركز اصلي جشنواره بينالمللي فيلم فجر است، نمايش فيلمها براي رسانهها و هنرمندان در اين مركز يك روز زودتر آغاز ميشود و بهنوعي جشنواره براي اهالي سينما در برج ميلاد از روز چهارم بهمنماه كليد ميخورد.
پيش از اين در جلسات مشورتي دبير جشنواره با رسانهها و پيشنهادات اهالي رسانهها مبني بر نمايش فيلمها براي آنها قبل از نمايشهاي مردمي، اين موضوع مورد موافقت دبير جشنواره قرار گرفت و امسال نمايش فيلمها در مركز اصلي جشنواره يك روز زودتر آغاز ميشود.
جشنواره كن هم كليد خورد
ثبتنام فيلمهاي متقاضي براي حضور در جشنواره بينالمللي فيلم كن از 12 بهمنماه آغاز خواهد شد. برگزاركنندگان جشنواره فيلم كن بهعنوان معتبرترين رويداد سينمايي جهان اعلام كردند، ثبتنام آثار متقاضي حضور در شصتوسومين دوره اين جشنواره از روز اول فوريه (12 بهمنماه) آغاز خواهد شد.
براساس اعلام مقامات جشنواره كن، ثبتنام فيلمهاي متقاضي جهت نمايش در بخش رقابتي براي دريافت نخل طلا هماكنون در حال انجام است. فيلمهايي كه متقاضي حضور دراين بخش هستند، بايد حداكثر تا روز
16 مارس (25 اسفندماه) نسبت به آن اقدام كنند. از جمله فيلمهايي كه احتمال ميرود امسال براي نخل طلاي كن رقابت كنند، ميتوان به جديدترين ساخته «عباس كيارستمي» اشاره كرد. فيلم «رونوشت برابر اصل» كه ساخت آن چند ماه پيش در توسكاني ايتاليا با بازي«ژوليت بينوش» به پايان رسيد، طبق اعلام رسمي تهيهكننده فيلم، به بخش رقابتي جشنواره كن معرفي خواهد شد. فيلم جديد «كن لوچ»، كارگردان سرشناس انگليسي نيز ديگر كانديداي بخش رقابتي كن 2010 است. «مسير ايرلندي» يك تريلر عاطفي كه به خطرناكترين خيابان بغداد اشاره دارد كه در ليورپول و بغداد فيلمبرداري ميشود.
درهمين حال «دينو دينف»، تهيهكننده روس فيلم «آفتاب سوخته 2» به كارگرداني «نيكيتا ميخالكوف» با اطمينان از نمايش اين فيلم در مراسم افتتاحيه جشنواره كن 2010 خبر داده است. شصتوسومين جشنواره فيلم كن طي روزهاي 12 تا 23 مي2010 برگزار خواهد شد.
«تهران، طهران» در راه جشنواره
محمدعلي حسيننژاد، تهيهكننده فيلم «تهران، طهران» گفت: در حال حاضر شايعاتي شنيده ميشود كه اين فيلم به جشنواره فجر نميرسد و مراحل فني آن تمام نميشود. اين حرفها صحت ندارد و ما در تلاشيم فيلم به جشنواره فجر برسد. هماكنون اين فيلم مراحل ساخت را طي ميكند و احتمالا در جشنواره فيلم فجر شركت ميكند. اينطور صحبتها سوءتفاهم ايجاد ميكند و باعث ايجاد مشكلات ميشود. هردو اپيزود توليد شده به صورت كاملا داستاني و مكمل يكديگر ساخته شدهاند و جمع كثيري از هنرمندان، بازيگران و عوامل فني و حرفهاي سينماي ايران در آن همكاري كردهاند.» در اپيزود «داريوش مهرجويي» از فيلم «طهران، تهران» كه علي لقماني مديريت فيلمبرداري آن را بهعهده داشته است، بازيگراني چون پانتهآ بهرام، قربان نجفي، مهتاج نجومي، اكبر مشكاتي، غلامرضا نيكخواه، كتايون امير ابراهيمي، علي عابديني، پرويز و ثريا نوري و فريده سپاه منصور نقشآفريني كردهاند و در كنار آنها فاطمه فردين نيز حضوري ويژه دارد.
تدوين اين اپيزود كه ابتدا قرار بود توسط مهدي حسينيوند انجام شود به علت درگيري او در سريال «مختارنامه» به عهده حسن حسندوست گذاشته شد و صدابرداري آن نيز توسط محمد مختاري انجام شده است. در اپيزود دوم تحت عنوان «تهران، سيم آخر» به كارگرداني مهدي كرمپور عمدتا بازيگران جواني مانند رضا يزداني، رعنا آزاديور، برزو ارجمند، طناز طباطبايي، سروش صحت، فرهاد قائميان، مجيد جوزاني، محمد باغباني نقشآفريني كردهاند.
جشنواره و يك دهه خاطره
احمد شاهسوند
تهران امروز
شهريور 1373 :
رد پاي گرگ دو روز است كه اكران شده. پس از دو سال انتظار سرانجام آخرين فيلم مسعود كيميايي با جرح و تعديل بسيار به روي پرده رفته است. اولين فيلم از مسعود كيميايي را روي پرده ميبينم. سينما آسيا. يك عاشقانه تمام عيار. هنوز با ديالوگهاي فيلم كنار نيامدهام. آمده بودم تا ديالوگهاي شسته رفته قيصر و گوزنها را بشنوم. اما 20سال گذشته است و قيصر كيميايي توان پنج دقيقه صحبت بيوقفه را ندارد. آرام و شمرده حرف ميزند اما هنوز مرد عمل است. او انتقامش را در آن سكانس ماقبل آخر ميگيرد. وقتي دسته گل به روي جسد صادقخان افتاد و وقتي چراغ سالن خاموش شد، تراژدي كيميايي به زيبايي به پايان رسيد. يكبار ديگر با پدرم فيلم را ميبينم و اوست كه ميگويد كيميايي هنوز همان است. مسعود كيميايي تابستان امسال فيلمبرداري تجارت را ظرف 18 روز در آلمان به پايان ميرساند و مهدي رجاييان تدوين فيلم را برعهده ميگيرد. بهرام سعيدي كه همراه با كيميايي به ايران آمده موسيقي تجارت را ساخته و فيلم براي نمايش در سيزدهمين جشنواره فيلم فجر آماده ميشود.
جشنواره امسال را از همان روز اول پيگيري ميكنم. دو روز اول هيچ خبري نيست. روز سوم از دست فروشهاي جلوي سينما بهمن كارت سانس چهارم، ساعت 15:30 را ميخرم. فيلمهاي چندان مطرحي در ليست 11تايي كارت نميبينم اما دلم خوش است كه به تلافي سال گذشته، حداقل هشت تا فيلم خواهم ديد.
روز چهارم با بادكنك سفيد كه نام قبلياش عيدت مبارك بود آغاز ميشود. تنها چيزي كه درباره اين فيلم ميگويم اين است: فيلم خوبي است. پس از نمايش بادكنك سفيد بلافاصله خودم را به سينما كريستال ميرسانم تا روزهاي خوب زندگي مهدي صباغزاده را ببينم. صباغزاده كارگردان خوبي بود و فيلمش ديدن داشت. وقتي فيلم به پايان رسيد تنها موسيقي كامبيز روشنروان در ذهنم ماند. از همين حالا او كانديداي دريافت جايزه خواهد بود.
روز پنجم، نمايش اولين فيلم ايرج قادري بعد از 10 سال ممنوعيت است. بلافاصله خودم را به سينما بهمن ميرسانم. غلغله است. با اين اوضاع اين فيلم از دستم در رفته است. به فيلم ساعت 15:30 قناعت ميكنم: «ديدار». مهران مديري، آن موقع با برنامههاي «نوروز 72» و «ساعت خوش» چهرهاي شناخته بود. حالوهوايش را دوست داشتم. بهخصوص با بازي مينا لاكاني و سكانس آخر و تصنيف انتهايي آن. تو حالوهواي فيلم بودم كه متوجه شلوغي دم در شدم. چيزي حدود نيمساعت به شروع فيلم «ميخواهم زنده بمانم» نمانده بود. بليت تمام شده بود. باز حسرت نديدن فيلم به سراغم آمد. منتقدان از فيلم كلي تعريف و تمجيد كردند و بهاصطلاح فيلم را تحويل گرفتند اما بعدها فهميدم كه ديدن فيلم «ديدار» در آن زمان غنيمت بود. «ميخواهم زنده بمانم» يكسال بعد و بدون هيچ مشكلي به نمايش درآمد اما «ديدار» چهار سال توقيف شد.
مي دانستم كه سئانس بعد از ظهر روز ششم، براي ديدن فيلم محسن مخملباف، همان فيلمي كه در عرض 9 روز و در باغ فردوس ساخته شد و نامش «سلام سينما» بود، بليت به من نخواهد رسيد. روز قبل با مبصر كلاس هماهنگ ميكنم كه من صبح فردا نخواهم آمد. صبح روز بعد راس ساعت شش جلوي سينما بهمن سي، چهل نفر توي صف هستند كه من ميرسم. به نظرم فيلم كاملا رياكارانه بود. فيلم، مخالف و موافقهاي بسياري پيدا ميكند. ساعت 11 است و تا نمايش فيلم پليسي - جنايي سيامك شايقي با نام در كمال خونسردي بيشتر از چهار ساعت بايد منتظر بمانم. در روز هفتم، ياسمين ملك نصر با «درد مشترك» خستهام ميكند. با چهار تا بازيگر حرفهاي و يك لوكيشن ثابت نميتوان مهرجويي شد. اين را خيليها ميگفتند. «روسري آبي» كه تمام شد، گفتم: انصافا فيلم خوبي شده ولي آن چيزي كه فكر ميكردم نيست. اما گلاب آدينه از همين حالا سيمرغ را گرفته است. روز هشتم قرار است «آدم برفي» را ببينم. ساعت 15:30 و با كارت و بيصف. از سابقه ميرباقري چندان اطلاعي نداشتم و با نيت اينكه يك فيلم سرگرمكننده بيادعا خواهم ديد به سمت سينما حركت كردم. همانجا بود كه متوجه شدم فيلم عوض شده و بهجاي آن خط آتش را نمايش ميدهند. اگر علي سجاديحسيني زنده بود و اگر آن اتفاق سر صحنه فيلم برايش رخ نميداد، «خط آتش» فيلم خوبي ميشد. «پري» را بهدليل شلوغي بيش از حد نتوانستم ببينم. حتي در سانس فوقالعاده. ساعت 11 شب دست از پا درازتر برگشتم خانه. روز نهم، روز سوت و كوري بود. «ديوانهوار» را با كارت ديدم. يك فيلم خوش ساخت كه تدوين خيلي خوبي هم داشت. خوشحال بودم كه براي ديدن «روز شيطان» جزو نفرات اول صف هستم. اما تا شروع فيلم هيچ خبري نشد و خيلي راحت و بيسروصدا بليت گرفتم و رفتم توي سالن. در طول نمايش فيلم، دو سه بار خوابم برد. اما موسيقي بابك بيات در سكانس ماقبل آخر حسابي حالم را جا آورد.
روز دهم روز بسيار مهمي است. فيلمي از مسعود كيميايي را قرار است نمايش بدهند. نفهميدم چطور از مدرسه به سينما بهمن رسيدم. بلافاصله رفتم توي صف. عاشقان كيميايي پيادهروي جلوي سينما بهمن را بسته بودند. هر چه به ساعت نمايش فيلم نزديك ميشديم. ازدحام بيشتر ميشد و از هر چهار طرف فشار بود كه وارد ميشد. بليتها فروخته شد و نوبت به من نرسيد. سانس فوقالعاده گذاشتند: 10:30. بليت گرفتم و رفتم توي سالن. فيلمي از مسعود كيميايي آن هم در جشنواره غنيمت است. فيلم، آن موقع با صداي سر صحنه بود. وقتي «تجارت» به پايان رسيد، باز هم فيلمي از مسعود كيميايي به پايان رسيده بود. آن هم با يك تصنيف بسيار زيبا و يك موسيقي زيباتر و با چند فصل ماندگار. از آنجا بود كه عاشق فضاهاي منحصربهفرد فيلمهاي كيميايي شدم. فصل فرودگاه، فصل مكالمه عاشقانه و فصل رستوران و درگيري پدر و پسر و....
اختتاميه تمام شده بود و برندهها جوايز خود را گرفته بودند. بيشتر از همه براي مينا لاكاني و گلاب آدينه خوشحال بودم كه سيمرغ بلورين حقشان بود.
روز يازدهم. جشنواره عملا به پايان رسيده است. جلوي سينما بهمن سكوت عجيبي حكمفرماست. عجلهاي براي فيلم ديدن ندارم. حتي به نمايش فيلم «بهخاطر هانيه» هم 20 دقيقه دير رسيدم.
روزشمار
18 روز تا افتتاحيه جشنواره
بين المللي فيلم فجر