اسدالله امرايي وآموزش داستانكنويسي
اسدالله امرايي در دوره آموزش داستانكنويسي بهطور فشرده هنرجويان را با مباني نظري داستانهاي ميني ماليستي آشنا كرده و به بررسي تاريخ تطبيقي آن ميان ادبيات فارسي و ساير ملل ميپردازد.
در بخشهايي از اين دوره وي با تعريف يك داستان از هنرجويان ميخواهد بهطور خلاقانه به پايانبندي آن پرداخته و پايانهاي متفاوتي را بيافرينند. تمرين در اجراي هرچه بهتر نمودار داستان در قالب كلاسيك و مدرن و همچنين ايجاد برش از حوادث و فضاهاي گوناگون در قالب داستانك از بخشهاي مختلف اين دوره است.علاقهمندان ميتوانند جهت كسب اطلاعات بيشتر يا شركت در آن شب بهيادماندني به نشاني: شهر زيبا – شهران – بعد از زيرگذر شهران – فرهنگسراي معرفت (تفكر) – كتابخانه مراجعه كنند يا با شماره تلفن 44304858 تماس بگيرند.
يادداشت
تمام دغدغههاي يك نويسنده
حميدرضا داداشي
نويسنده و منتقد ادبي
يك مثل معروف ميگويد «همه تخممرغهايت را در يك سبد نگذار.» وقتي كه داستان بلند (و نه آنگونه كه ديگران «رمان»اش خواندهاند) كافه پيانو را ميخواندم، اين ضربالمثل را مصداق نويسنده اين داستان ـ فرهاد جعفري ـ يافتم.
واقعيت اينكه جعفري، براي نگارش نخستين داستانش هر آنچه را در چنته داشته، رو كرده است. از خاطرات و دلمشغوليهايش گرفته، تا فيلمهايي كه ديده و كتابهايي كه خوانده است. گو اينكه خود در بسياري از موارد، با آوردن مثالهايي از فيلمهاي مورد علاقه و شخصيتهايي كه با آنها همذات پنداري كرده است، داستان را پيش ميبرد، مشابهسازي ميكند، شخصيت ميسازد و زواياي پنهان قهرمانهاي داستانش را براي خوانند روشن ميكند.
بهنظر من نيازي نبود كه نويسنده براي خرج كردن داشتههايش تا اين حد دست و دل بازي كند. در شرايط فعلي اين سوال پيش ميآيد كه آيا نويسنده، مايه و مواد خامي براي ديگر داستانهايش خواهد داشت؟
بيترديد تجربيات حسي، تجربيات عملي زندگي و خاطرات، بهترين مواد اوليه براي نوشتن است. نويسنده بخواهد يا نخواهد، براي نوشتن داستانهايش لاجرم بايد به تجربيات زندگي خود مراجعه كند. اين نكته انكارناپذير است و اصولاً نويسندههاي موفق آنهايي هستند كه به واسطه شرايط محيطي و فرهنگي، زندگي پرمخاطره و پر از موقعيتهاي خطير و تاثيرگذار داشتهاند. نويسنده اين داستان هم در داستانش ـ چه آنجا كه در ابتداي داستان به بيپولي و زندگيمحرومانهاش اشاره ميكند و چه در انتهاي داستان كه ميگويد فكر نميكرده است استعداد داستاننويسي داشته باشد، ولي كتابي نوشته است تا دخترش «گلگيسو» بتواند در جمع دوستانش سرش را بلند كند و بگويد اين كتاب را پدرم نوشته است ـ اذعان ميكند كه از نظر اقتصادي و در نتيجه، شخصيتي مشكل دارد. حتي در طول داستان هم بارها اشاره ميكند كه يك روزنامهنگار ورشكسته است كه مجلهاش را تعطيل كردهاند و حالا از بد حادثه، كافه كوچكي ـ در كجا؟ نميدانيم ـ راه انداخته و البته كافهداري با منش و اخلاقش زياد جور نيست.
بگذريم. قصد نداشتم زياد به اين مساله بپردازم؛ اما تاكيد دارم كه فرهاد جعفري در داستان 022 صفحهاي خود تمام ـ يا حداقل بخش اعظمي از ـ تجربياتش را مصرف كرده و حتي دغدغههايش را به تمامي در معرض ديد و قضاوت خواننده قرار داده است.
تا دير نشده به نكتهاي اشاره كنم: بنده خوب ميدانم كه هر آنچه از قلم نويسنده در داستان جاري ميشود، لاجرم مربوط به زندگي و يا همه زندگي او نيست؛ اما نوع نگارش و نگاه نويسنده «كافه پيانو» به گونهاي است كه خوانندگان كتابش قريب به يقين، بخش اعظم وقايع و شخصيتهاي كتاب او را واقعي ميپندارند و آنها را برگرفته از زندگي شخصي نويسنده ميدانند. كما اينكه ميدانيم فرهاد جعفري مدير مجلهاي بوده كه تعطيل شده و اكنون كافهداري ميكند. حتي بعيد نيست كه «گل گيسو» هم نام واقعي دخترش باشد!
اينكه نويسندهاي ماجرا و يا بخشي از ماجراهاي زندگي شخصي خود را دستمايه نوشتن داستان قرار دهد، به خوديخود نقطه ضعفي براي او نيست و بسا با در نظر گرفتن فنون و ويژگيهاي داستاننويسي، حتي معقولانه است كه نويسندگان نوپا بيشتر از زندگي شخصي و تجربيات خود مايه بگذارند. نويسنده اين داستان هم ابايي ندارد كه خواننده، اين وقايع را برگرفته از زندگي شخصي او بداند. ـ زاويه ديد انتخابي نويسنده (من راوي) هم به اين گمان دامن زده است. معمولا نويسندههاي تازهكار براي تاثيرگذاري بيشتر بر خواننده، از اين زاويه ديد كه بيواسطهتر از ساير انواع روايت است بهره ميگيرند ـ و اما صحبت اينجاست كه نويسنده در داستانش كافه پيانو، جا به جا به فيلمها و شخصيتهاي داستانهاي مختلف ارجاع ميدهد، بهگونهاي كه به ورطه افراط ميغلتد و در ثاني، جعفري خود در جايي گفته است داستان را براي قشر بينابين روشنفكر و مردم عادي نوشته است. حال اين سوال پيش ميآيد كه چند درصد از افراد اين قشر، فيلمهاي مورد اشاره و داستانهاي مطلوب طبع نويسنده را ديده و يا خواندهاند؟ و اصلا چه نيازي به اينگونه فخرفروشيهاست؟ اينكه ما نام اين همه فيلم و داستان را كه از نظر نويسنده شاهكار به حساب ميآيند، پشت سر هم رديف كنم؛ آيا مايه فخرفروشي نيست؟ آيا خواننده كافه پيانو لاجرم بايد با همين فيلمها و داستانهاي مورد استناد، همذات پنداري كند؟
بگذريم. كافه پيانو پرفروش شده است؛ لااقل در كشوري كه شمارگان كتابش كمتر از 0003 نسخه است و همان چاپ نخست نيز ماهها در انبار ناشر و كتابفروش خاك ميخورند؛ كافه پيانو با بيش از 02 نوبت انتشار، پرفروش به حساب ميآيد. اين مساله نشان ميدهد كه نويسنده در كارش موفق بوده و به اصطلاح رگ خواب خواننده را به دست آورده است. منتقدان ادبي معتقدند كه سختترين قسمت داستان براي نويسنده آن، ابتداي داستان است. نويسنده بايد بتواند در چند صفحه نخست داستانش خواننده را جذب كند و اگر غير از اين باشد، خواننده، كتاب را رها ميكند و به سراغ كتاب ديگري ميرود. به شخصه موفقيت كافه پيانو را مديون افتتاحيه پركشش آن ميدانم. شخصيت داستان، ماجراي خود را اينگونه روايت ميكند كه هيچوقت آنقدري پول نداشته كه دو جفت كفش و يا دو دست كت و شلوار داشته باشد و يا سيگار گرانقيمت بخرد و... فكر ميكنم در شرايط فعلي جامعه، افرادي مشابه اين شخصيت، كم نباشند و خوب، لاجرم بخش زيادي از خوانندگان اين داستان با شخصيت اول آن همذاتپنداري ميكنند. ضمناً آنچه در نقدها و يادداشتهاي منتقدان و خوانندگان كافه پيانو به آن اشاره نشده، فضا و يا به قول سينماييها «لوكيشن» داستان است. تا جايي كه ذهنم ياري ميكند، نداشتهايم داستانهايي از نويسندههاي وطني كه مكان رويداد آن يك كافه باشد. اين خود يكي از دلايل جذابيت فضاي داستان است. كافه، از جمله مكانهايي است كه آدمهاي مختلف با شخصيتهاي مختلف در آن رفت و آمد ميكنند و به دليل تنوع فرهنگي همين آدمها، خط و ربطهاي داستان، جذابيت ميگيرند. به ياد بياوريد «مدار صفر درجه» احمد محمود و ماجراهاي زيادي كه در سلماني «اوس يارولي» شكل ميگيرد. در آنجا مغازه سلماني، چهارسوق رفت و آمدها و زاويه نگاه به آدمهاي رنگارنگي است كه به سلماني ميآيند و ماجرا ميسازند.
مخاطب شناسي يك كتاب
روياروي خواننده با نويسنده
حميد نورشمسي
تهران امروز
به نظر مي رسد رمان در ميان مخاطب ايراني موضوعي تمام شده است. كمتر مخاطبي را اين روزها ميتوان يافت كه به دنبال خواندن رمان باشد. در اين ميان تعاريف متعدد و رنگارنگ ادبي هم در پي آن بودهاند كه با تحليل شرايط موجود و ترسيم وضع مطلوب راه مخاطب ايراني را بازشناسي كرده و با هدايت او به سمت و سويي خاص، رجعت دوباره او به شكل كلاسيك ادبيات كه چيزي جز زمان نيست را رقم بزنند.
اينكه چرا مخاطب امروز داستان ايران گرايش قابل توجهي به سوي داستانهاي كوتاه و يا خيلي كوتاه مينيمال پيدا كرده را دلايل بسياري ميتوان جست. مخاطب امروز داستان در ايران مخاطبي جستوجوگر است. او در روزگار كنوني بيشتر از هر دورهاي به دنبال كسب تعاريف و پديدههاي معنا نيافته وجود خويش به واسطه داستان است. داستان براي او گويي نقشه و يا نسخهاي است كه در ادامه ميتواند او را به سمت كشف ناديدهها و درمان بخشهايي از باطن او كه آنها را در چارچوبها و تعاريف پيرامونش آن را بيمار و ناسازگار ميبيند هدايت كند.
او ميان تمام خطوط ادبيات داستاني در واقع به دنبال خودي است كه خودش از ترسيم آن ناتوان مانده و اكنون به دنبال دم مسيحيايي مكتوبي است كه او را به خود بازشناساند و نشاني دوباره از او را به او پديدار كند.
«كافه پيانو» نوشته فرهاد جعفري كه سال گذشته را در حوزه ادبيات داستاني ايران شايد بتوان سال «او» ناميد دقيقا با همين كاركرد خلق شده است و جعفري خود نيز در ابتداي رمانش اشاره ظريفي به آن دارد: «هيچوقت خدا يك چيز واقعي را، حالا هر چه كه ميخواهيد باشد، پشت يك ظاهر دروغين پنهان نكردهام، يعني ياد نگرفتهام عكس چيزي باشم كه هستم...»
رئاليسم خوشخوان كافه پيانو را ميتوان در واقع نتيجه شناخت حقيقت باطني و ظاهري امروز مخاطبانش توسط جعفري دانست.
مخاطب جعفري مخاطبي است پرسشگر، جستوجوگر و در عين حال همراه با درونمايه و انديشهاي پرحجم و فلسفه دوست كه كم مينويسد، كم ميخواند ولي تشنه ارتباط است و داستان نيز براي او در حكم يك رسانه است.
او به كاغذ و قلم اعتنايي ندارد، جهان خود را فراتر از ساختارهاي كاغذي و در جهان امروز شكل يافته وبجستوجو ميكند، وبلاگ مينويسد، تارنماي شخصي راهاندازي ميكند و خواستههايش را براي ديگران به نمايش ميگذارد.
داستان كافه پيانو نيز بيترديد حاصل همين نگاه است گويي داستانها و وبنوشتههاي كوتاه و در عين حال سانتي مانتال يك كافهدار كه براي رهايي از برخي محدوديتها خود را در فضايي خود ساخته و بهزعم نگارنده محدودتر قرار داده است، براي مخاطبانش روايت ميشود.
راوي كافه پيانو انساني است كه در چارچوب فكري و زيستياش حضور محدودي از موقعيتهاي انساني قابل تصور است. او با وجود آنكه روزانه با انسانهاي زيادي در ارتباط است و بخش عمدهاي از روز خود را در چارچوب ارتباط قلبي و عاطفي و حتي فيزيكي با آنان ميگذراند، هيچگاه حاضر نميشود آنها را در بطن روايت خود دخالت دهد داستان او داستان دغدغههاي شخصي و كافهاش است و آنچه وي براي صداها آدمهاي آشنا و غيرآشنا انجام ميدهد، براي دختري به نام پري سيماست كه ثمره ازدواج او با گل گيسو است، زني كه اينك جدا از آنها زندگي ميكند و تمام ديالوگها و فضاسازيها هم حول همين واقعيت ثابت شكل ميگيرد.
كافه پيانو بيترديد زاييده زمانه خود است، موقعيتي كه مخاطبان آن از حضور در آن لذت ميبرند و ساعتهاي مشخص و زيادي از هنرستان را در آن موقعيت سپري ميكنند.
بسياري از منتقدان در تحليل اين ادبيات نام «ميانه» را براي آن برگزيدهاند. نويسنده نيز در معدود گفتوگوهاي انجام شدهاش تمام تلاش خود را در نوشتن كافه پيانو متوجه اين واسطهگري داشته است تا بهزعم خود بتواند مخاطبش را از طبقه عامه به طبقه روشنفكري نزديك كند.
كافه پيانو تجربهاي است كه شايد جعفري سالها قبل از آن و در فرمي ديگر با تصميم خود مبني بر حضور در عرصه سياست و يا انتشار مجله سياسي فرهنگي «يك هفتم» به همراه دوستاني كه اكنون خلاف او شايد به تعريف ساختارمندتري از موقعيت خود در ميان مخاطبانشان دست يافتهاند، سعي در آن داشت كه به نظر ميرسد اينك نيز بايد آن را زوال يافته دانست.
كافه پيانو در ادبيات ايران حادثهاي است كه زاييده نزديك به دو دهه تغيير در ساختار فكري مخاطبانش است و بيشك موفقيت خود در معرفياش به آنها را بيش از تلاش يك ماهه نگارنده آن در خلق اثرش، مرهون انسانهايي است كه در برههاي خاص با آن احساس همذاتپنداري داشتهاند.
مخاطباني كه حس برجسته شدن روياهايشان و احساس تكليف جعفري در بيان آن را در كنار القاي اين حس كه گويي در زندگي آنها موضوعات تحميل شده بسياري به آنها وجود دارد كه روايت كافه پيانو از سنگيني آنها ميكاهد، را به خوبي در فضاي داستاني آن درك كردند.
مخاطب ادبيات داستاني در ايران تعريف شده بر پايه اثر نيست، بلكه اوست كه ميتواند اثر را بسازد و مادامي كه او نتواند تحليلهاي هزاران نويسنده و منتقد را در خوبي و يا بدي ظاهري و دروني يك اثر، براي خود حل كند، تنها به رويارويي خود با آن اثر روبهرو خواهد شد.
مخاطب گاهي توقع خود را از رمان و داستان بالاتر از حد متني براي پر كردن اوقات فراغت ميبرد حتي داستان براي او گاهي يك دشنام است كه بايد به فردي نثار شود و در اين ميان كلام نويسنده در خلق داستان شايد حرف اول را بزند اما به قطع، حرف آخر نيست. اين روزها كافه پيانوي فرهاد جعفري با حجم مخاطباني روبهرو شده است كه فضاي ترسيم شده پيرامون آن را براي تحقق روياهايشان مناسب نميدانند.
رئاليسم دروني جعفري در بستر تاريخي، روايتي خود به انتهاي مسير اتكاي صرف به مخاطب براي خلق داستان نزديك شده است. جعفري خود را برابر مخاطباني ميبيند كه آنان نيز بر حسب يك احساس دروني اين روزها رمان او را نميخوانند و در حركتي نمادين از جنس استقبال در كافه او، اينك آن را طرد ميكنند.
كافه پيانو خواني در ايران نماد و نشانه خوبي است بر اين جمله كه اگرچه در بستر ادبيات داستاني داور و قاضي حقيقي مردم نيستند و زمان است كه در اين عرصه حرف او ل ميزند و جالبتر آنكه زبان زمانه چيزي جز مخاطبانش نيست.
از پيرزاد تا جعفري
چراغهارا من خاموش ميكنم آغازگر موج جديد رويكرد مخاطبان به رمان فارسي بود
هومن اصلاني
تهران امروز
وقتي كه سخن از آثار پرفروش در حوزه ادبيات داستاني به ميان آيد هر تجربهاي از سوي مخاطبان، حتي خريد يك جلد كتاب كه ممكن است توسط آنها تورق هم نشود حكم گامي كوچك در ارتقاي صنعت نشر را دارد.
صرفنظر از اينكه چه تعداد از خريدهاي اين روزهاي بازار كتاب براساس ارضاي حس كنجكاوي مخاطب در برابر آثار تازه تاليف و چه تعداد از خريدها نيز بر پايه فضا و جو ايجاد شده، پيرامون خلق يك اثر داستاني صورت ميپذيرد، آثار پرفروش، پديدههايي هستند كه اصليترين و در عين حال حساسترين جزء ادبيات داستاني را كه چيزي جز مخاطب نيست به اصطلاح دريافتهاند و با درك اقتضائات و شرايط روحي و فكري او توانستهاند تصويري خوب از خود به او ارائه دهند. كافه پيانو را بسياري خواندهاند و بهزعم موافقان و مخالفان حضور و خلق آن در عرصه ادبيات ايران اين كتاب يك اتفاق است.
علت عمده اين اتفاق را بايد به نوعي در جرياني ادبياي دانست كه كافه پيانو به همراه خود آورده است و تجربه نشان ميدهد جريانسازي ادبي در فضاي فرهنگي ايران، آن هم از نوع «كافه پيانو»يي آن، به معني توفيق و ديده شدن اثر است.
«ها كردن» اثر پيمان هوشمندزاده نيز از ديگر مجموعه داستانهاي پراقبال روزگار يكهتازي كافه پيانو به شمار ميآيد. هوشمندزاده با روايتي سر راست داستانهايي وبلاگي را به مخاطبان خود عرضه ميكند و فارغ از هياهوي موافقان و مخالفان داستانهايش و با فراغت از اينكه آيا تلاش يك عكاس را در حوزه داستان ميتواند قابل قبول باشد يا نه و اينكه آيا آنچه او ارائه كرده است از ساختار تعريف يافته داستاني برخوردار بوده است ياخير، نشان ميدهد كه هيچ نظام كلاسيك و ساختار يافتهاي نميتواند مخاطب امروز داستان در ايران را از تجربه متون متفاوت بينياز كند.
«چراغها را من خاموش ميكنم» به قلم زويا پيرزاد را نيز بايد از اتفاقات ادبي دهه اخير دانست. داستاني كه در بطن حضور خود با طعنههاي زيادي روبهرو بود و بسياري به كنايه خالق آن را براي خلق ادبيات آشپزخانهاي تحسين كردند. پيرزاد اما ذهن و خواسته مخاطبان ادبيات داستاني در ايران را به نمايش ميگذارد.
نجدي نويسندهاي پرتلاش و در عين حال سختگير براي چاپ آثارش بود و همين عامل سالها در معرفي او تاخير ايجاد كرد. داستانهاي نجدي بهويژه در كتاب «يوزپلنگاني كه با من دويدهاند» نمونهاي كامل از روايت شاعرانه او از اجتماع خود است كه كلي بودن آن به جلب مخاطبان زيادي براي او منتهي شد تا جايي كه اين اشتياق نيز پس از مرگ او داستانهاي نيمه تمام وي را به اثري به يادماندني مخاطبانش تبديل ساخت. «روي ماه خداوند را ببوس» داستان ديگري دارد.
مستور جدا از تمام درگيريهاي يك نويسنده ايراني با جهان داستاني پيرامون خود، نماينده نگاهي فرامحلي به ادبيات است.
مستور ادبيات جهان را به خوبي ميشناسد و دنبال ميكند و لذا درك او از آنچه وي آن را بحران معنويت و فشرده شدن تمامي حالات انساني در پيرامونش ميداند، ميتواند بهخوبي اثري مانند «روي ماه خداوند را ببوس» او را به داستاني پرفروش تبديل كند. روايت مستور روايتي بينابيني است، روايتي ملايم كه خواننده را حتي با وجود مقاومت در برابر محتوايش نرم نرم با خود همراه ميكند و اين رمز اصلي موفقيت او به شمار ميرود. در اين ميان اما نبايد آثار ديگري را كه جنبه داستاني آنها مغلوب جنبه روايتي آنها ميشود، فراموش كرد. «دا» پديده اين روزهاي ادبيات در ايران است.
با بيپردهگويي داستاني و عدم خلق فضاها و موقعيتهاي رمانتيك و غيرواقعي چهره ديگري از عامهپسندي را در ادبيات فارسي نمايان كرد كه چيزي جز صراحت و صداقت وي با مخاطبانش نيست. «چراغها را من...» راوي تمام پيچ و خمها و زواياي شخصيت راوي كه از قضا زن نيز هست براي خواننده خود است و اين صراحت بيان به تنهايي و بينياز از
هرگونه فضاسازي مجازي نويسنده توانسته است جان كلام و حرف او را به مخاطب ارائه كند و او نيز در اين ميان لبخندي از رضايت را به پايان يافتن مطالعه كتاب بر خود پديدار يافته ببيند.
اين اتفاق را ميتوان به نوعي ديگر و در نخستين و پرفروشترين رمان اين روزهاي حسين سناپور هم يافت. «نيمه غايب» روايتي استعاري است از درون انسان، روايتي بدون حاشيه و بينياز به حديث نفس سرايي خالق آن. نيمه غايب شايد به اندازه ساير رمانهاي سناپور به مذاق منتقدان خوش نيايد ولي تا آنجا كه مخاطبان مربوط است خوشخوانترين و در عين حال عموميترين اثري است كه از او ميتوان سراغ گرفت و فروش بالاي خود را نيز بيشك مرهون همين نكته است. حكايت اقبال مخاطبان از يك اثر اما همواره داستاني تكراري نيست.
عدهاي از منتقدان حمايتهاي سازمان يافته دولتي از «دا» را رمز موفقيت و پرفروش بودن آن ميدانند اما در اين ميان شايد كمي اغراق باشد كه بخواهيم روايت جذاب و رئاليستي را از مقاومت و جنگ تحميلي و نيز توانايي آن گشودن و بازنمايي عمق فاجعه خرمشهر در روزهاي ابتدايي جنگ به مخاطبان خود را ناديده گرفت. روايتي كه در بسياري از موارد خواننده را در جاي خود ميخكوب ميكند و اين خود بزرگترين دليل توصيه به خواندن را از سوي كساني است كه با آن درگير بودهاند. از سوي ديگر روايتهاي خاطرهگويي مانند «ضربت متقابل» و «فرمانده من» و «خاكهاي نرم كوشك» را نيز در شمار پرفروشترينهاي امروز ادبيات ايران ميتوان يافت آثاري كه سيستم روايت و بكر بودن اطلاعاتي كه راوي در فضايي صميمي و دوستانه به مخاطب خود ارائه ميكند توانسته به راحتي بر ساختار غيرداستاني آن چيره شده و در عين حال به خلق اثري منتهي شود كه مخاطبان آن همانند يك داستان بكر با آن روبهرو شوند.
اين البته همه داستان پرفروشهاي ادبيات ايران نيست آثار نويسندگاني مانند فريبا و في، گلي ترقي، بلقيس سليماني، ماه منير كهباسي و يوسف عليخاني را نيز بايد در جايگاه خود و بسته به اقليم خود بررسي كرد همچنان كه كتابهاي رضا اميرخاني و دو داستان «من او» و «بيوتن» او را نيز نميتوان از اين قافله جا مانده دانست.
يادداشت
در قلمرو صناعت داستاننويسي
علياصغر شيرزادي
نويسنده و منـتقد ادبي
درك انگيزه نويسندهاي چون هدايت كه به طعن و كنايهاي تلخ و پنهان اما با لحني آشكار از شوريدگي و بهجانآمدگي مينويسد كه براي سايه خود حرف ميزند چندان دشوار نيست؛ در كار او هم - چون نيك بنگري- درخواهي يافت كه بهرغم آزردگيها و دلزدگيهايش از زمان و زمانه در كسوت يك نويسنده حقيقي با عشق و حسرت گوشهچشمي دارد به انبوهي از اشباح مخاطبان و خوانندگان داستانهاي غريبش.
اما درك موجوديت آنكس كه ميگويد به هيچ مخاطب و خوانندهاي اساسا فكر نميكند و صرفا و فقط براي دل خود مينويسد بسيار آسان است. چنين شخص شخيصي اگر فرض كند كه «نويسنده» است در بهترين حالت بهانه ميگيرد تا ديگر ننويسد و در بدترين حالت شكست و ناكاميهايش را در جذب مخاطب و خواننده لاپوشاني ميكند. در اينجا از لذت متعالي مطالعه داستان و رمان سخن در ميان است كه ريشه در اعماق جان جستوجوگر انسان دارد و تمايل به مشاركت فعال در كشف لايههاي نهاني زندگي و هستي پيچيده و رازآميز بشري را باز ميتاباند.
با درنگ در اين مفهوم گسترده درخشش ماندگار شاخصترين داستانهاي كوتاه و رمانهاي تاريخ داستاننويسي ايران و جهان را بر محور مشاركت خلاق ذهني نويسنده و خواننده در افق دلالتهاي معنايي درمييابيم.
البته كشش و گيرايي و بهاصطلاح خوشخوان بودن به يك داستان كوتاه يا يك رمان محدود نميشود به ويژگيهايي در قلمرو صناعت داستاننويسي با تكيه بر كاركرد ماهرانه عنصرهاي داستاني چون شخصيتپردازي، ايجاد صحنه و القاي موقعيتها براي پيشبرد كنش و واكنشها بهمنظور ساختن اتفاقهاي متكي برمنطق متن و برآمده از يك پيرنگ سنجيده و منسجم آنچه به يك داستان و رمان جاذبه واقعي ميبخشد همانا افزوني است.
هنري كه اثر را واجد ارزش بيبديل تاويلپذيري ميكند و به آن ظرفيت و قابليت بارها و بارها خوانده شدن ميبخشد.
در اين چرخشگاه است كه رمان و داستان حقيقي و داراي سبقه ادبيات محض با خط و مرزي يكسره فارق از شبهداستانهاي صرفا سرگرمكننده مطلقا عشقي و حادثهاي پرفروش كه در اصطلاح ژورناليستي پاورقي يكبارمصرف ناميده ميشوند فاصلهاي نجومي ميگيرد. به هر تقدير با پرهيز وسواسآميز از هر نوع قطعيت شايد پر بيربط نباشد كه در حواشي حرفه داستاننويسي واقعي نكتههايي چند با ارجاع به رمزهاي گيرا و خواندني شدن رمان مرور شود.
نخستين پرسش در كار نويسندگي شايد اين باشد كه يك داستاننويس اساسا براي چه داستان مينويسد در يك برداشت ارتجالي ميتوان به اين نتيجه رسيد كه آنچه يك نويسنده بر قلم ميراند – آگاهانه و ناآگاهانه- بستگي تام و تمام دارد به هدف يا هدفهاي او.
يك داستاننويس معمولا و غالبا پيش از آنكه انديشه، تصوير، نغمه يا حالوهوايي خاص را در ذهن داشته باشد صريح و خيلي روشن و قطعي به خود فرمان نميدهد كه براي رساندن فلان پيام اجتماعي، سياسي، فكري و فلسفي ميروم و مينشينم و - مثلا! يك يا دو داستان در چهار هزار و 356 كلمه مينويسم- يا به خود نميگويد: به قصد صرفا سرگرم ساختن خواننده و ضمنا آموختن نوعي از سلوك و رفتار و دستبالا براي تحت تاثير قرار دادن خيل خوانندگان در زمينهاي عبرتآموز يك رمان اخلاقي- عرفاني خواهم نوشت!
براي بيشتر داستاننويسان حقيقي و بهاصطلاح ششدانگ شايد اين حكم تجربي پذيرفتني باشد كه كيفيت خلق يك داستان و حتي رمان شباهتها و قرابتهاي ماهوي با كيفيت بههر حال رازآميز و چندساحتي خلق شعر دارد به بياني ديگر همان حالت پيشبنياد و همان خودانگيختگي شورانگيزي كه شاعران حقيقي را به سرودن و نوشتن شعر ميكشاند و داستاننويسان راستين را به نوشتن داستان برميانگيزد. از اينها گذشته هر نويسندهاي – حتي وقتي كه ادعا ميكند هدفي ندارد يا شانه بالا مياندازد و زير لبي ميگويد كه خودش هم نميداند با چه هدفي مينويسد!- گفته و ناگفته و خواسته و ناخواسته «هدف» دارد.
در نهايت اگر از هدفمند بودن و شدت كليشهاي و آسان و دمدستي تن ميزند و پرهيز ميكند از رفتن او بازميگردد به رفعت آفرينشگري خود بنياد، پس از آنجا كه دامنه و وسعت بيمرز كار داستاننويس به نوبه خود يگانه است و در مفهومي فلسفي داستان عرصه نامحدود دموكراسي در قلمرو انديشه و انديشه تخيلي شده است جاذبه و گيرايي آنچه در قالب داستان و رمان آفريده ميشود به لطف چندين سويگي درونياش راههاي جهان و زمان را درمينوردد و عليالاصول ميتواند سهل و ممتنع علاوه بر خوانندگان حرفهاي و فرزانه امروز ادبيات داستاني شوق داستان خواندن را در ميان همه باسوادان فردا در هر لايه اجتماعي برانگيزد. معيار توفيق در اين ميان به طريق متعارف نه جرقههاي ناگهاني در تاريكي است و نه شهرتهاي بادكنكي در زير آفتاب.
كماكان اين گذشت زمان است كه ارزش واقعي و ماندگاري رمان و داستان را نشان خواهد داد.