اخبار انديشه
جهان همچو اراده و تصور
نشست بررسي دنياي شوپنهاور با نگاهي به دو اثر وي كه به تازگي در ايران ترجمه و منتشر شده است، در موسسه فرهنگي شهر كتاب با حضور مترجم اين آثار برگزار شد. به گزارش ايبنا، موسسه فرهنگي شهر كتاب مركزي، در ادامه سلسله نشستهاي خود به بررسي دنياي شوپنهاور با نگاهي به دو اثر وي با نامهاي «جهان همچو اراده و تصور» و «جهان و تاملات فيلسوف» كه بهتازگي از سوي رضا وليياري ترجمه و توسط نشر مركز منتشر شده است، پرداخت. بيژن عبدالكريمي و كامران فاني نيز همراه با مترجم اين آثار، سخنرانان اين جلسه بودند.
رضا وليياري، مترجم جوان اين اثر در ابتداي جلسه گفت: به نظر من فلسفه شوپنهاور تا حد زيادي مورد غفلت قرار گرفته، در حالي كه در خارج از ايران بهويژه در آمريكا بسيار مورد استقبال اهل فلسفه است.
وي گفت: «جهان و تاملات فيلسوف» به عنوان اولين اثري كه ترجمه كردم، كمي احساسي بود و كار ترجمهاش حدود سهماه طول كشيد. در اين اثر بيشتر سعي داشتم خواننده را با شوپنهاور به صورت كلي و عمومي آشنا كنم اما در ترجمه اثر دوم سعي كردم ترجمه دقيقتر و نزديكتري به متن داشته باشم.
وليياري افزود: اراده و تصور دو پايي است كه سيستم انداموار فلسفي شوپنهاور بر روي اين دو حركت ميكند. از نظر شوپنهاور اراده، شهود ادراك است، اما نه از طريق حواس پنجگانه بلكه از طريق شهودي مستقيم و دروني.
مترجم كتاب «جهان همچو اراده و تصور» گفت: تاكنون بر روي چرايي انتخاب واژه اراده و تصور براي عنوان بحثهاي زيادي شده اما اراده و تصور بهترين معادل ممكن است؛ چنانكه خود شوپنهاور هم براي اين واژگان دليل آورده و در تعريف تصور گفته است: «فرآيند فيزيولوژيكي پيچيدهاي كه نتيجهاش آگاهي از تصوير ميشود، تصور نام دارد.»
پس از مترجم اثر، كامران فاني، نويسنده حوزه فلسفه و بهويژه آثار شوپنهاور گفت: آشنايي من با شوپنهاور پس از خواندن تاريخ فلسفه شروع شد و پس از مطالعه آثارش علاقه شخصيام به وي افزايش يافت چرا كه فكر كردم او تنها كسي است كه هر سه مبحث فلسفه و علم و هنر را با هم دارد. وي گفت: كتاب «جهان همچو اراده و تصور» از چهار بخش تشكيل شده و داراي يك نظام سيستماتيك است. عناوين بخشهاي اين اثر عبارتند از: تصور، اراده، هنر و اخلاق. بخش سوم اثر با نگاهي به بخش تصور و بخش چهارم با نگاهي به دفتر دوم نوشته شده است.
فاني افزود: شوپنهاور در بخش اول مطرح ميكند دنيا تصور است و هر كس از دنيا تصور خودش را دارد. وي در بخش دوم با قبول اينكه دنيا چيزي است كه ميبينيم، تلاش ميكند حقيقت و ماهيت واقعي دنيا را پيدا كند و پس از تجربه هنري و تجربه اخلاقي در نهايت به اين نتيجه ميرسد كه دنيا رنج دارد. فاني درباره كيفيت ترجمه دو كتاب مذكور گفت: ترجمه اثر، ترجمه بسيار خوب و رواني است اما من چند ايراد جدي به كار مترجم دارم و آن هم اينكه مترجم ميبايست معادل لاتين اصطلاحات را در پاورقي ميآورد چون برخي از اصطلاحات كليدياند. نقد ديگر هم اينكه مترجم بايد كتاب را در همان قالب اصلي خود در دو جلد مينوشت، نه در يك جلد كه حجيم و خواندنش براي مخاطب دشوار باشد. آخرين سخنران جلسه، بيژن عبدالكريمي، نويسنده و مدرس حوزه فلسفه بود. وي گفت: به نظرم دليل بيتوجهي به شوپنهاور، مشكل در سيستم آموزشيمان بهويژه در واحدهاي درسي فلسفه است. عبدالكريمي در توضيح نقدش گفت: در واحدهاي درسي ما جاي خالي يك دوره كه مربوط به سالهاي1850، 1900 است، ديده ميشود و همين مساله موجب شده به فيلسوفان اين دوره مثل شوپنهاور، ديلتاي، نيچه و... كمتوجهي شود. وي سپس به بررسي افكار و انديشههاي شوپنهاور پرداخت و گفت: از نظر شوپنهاور در دوران جديد نسبت بين زندگي و تفكر فرق كرده و او معتقد است كه ما آنگونه ميانديشيم كه زندگي ميكنيم.
اين هايدگر پژوه گفت: شوپنهاور درك نهيليستي از جهان دارد و نيچه در اين زمينه آرايش مديون شوپنهاور است. از نظر وي جهان يك كنش كور، بيشعور، بيعقل و به عبارتي يك كنش محض اما بيپايان است. عبدالكريمي افزود: قسمت عمده افكار شوپنهاور متاثر از آراي بودا است با اين تفاوت كه در تفكر بودايي حقيقت يك امر بيتعين اما براي شوپنهاور حقيقت يك اراده كور و فاقد شعور است.
همراهی با نیچه
کتاب «همراهی با نیچه» اثر رابرت سولومون از سوی انتشارات دانشگاه آکسفورد منتشر شد. به گزارش مهر، نیچه یکی از مشهورترین و بحث برانگیزترین فیلسوفان 150 سال اخیر بوده است.نویسنده در این کتاب نیچه را از ابعاد گوناگون مورد بازخوانی قرار داده است. نویسنده به جای اینکه به این پرسشها پاسخ گوید که «نیچه واقعی کیست؟» و «نیچه واقعی به چه معناست؟»، با اظهار نظر درباره «سوال بزرگ»فلسفه آغاز میکند و به ما یادآور میشود که نیچه فیلسوف انتزاعی نیست.
به بیان نویسنده نیچه نمیخواهد واقعیت و حقیقت جاودانه را آشکار سازد، بلکه میخواهد مخاطبش را تحت تاثیر قرار دهد و او را به سمت خوانشی دیگر از او سوق دهد. نویسنده کتاب، روبرت سولومون استاد فلسفه و تجارت دانشگاه تگزاس در آستن است. او مولف بیش از 25 کتاب است. از جمله آثار او میتوان به «سودای خرد»، «لذت فلسفه»، «نیچه به راستی چه میگوید»، «فلسفه مقدماتی» و «احساس چیست؟» اشاره کرد.
فردریش ویلهلم نیچه فیلسوف بزرگ و مشهور آلمانی است که از مشهورترین عقاید وی نقد فرهنگ، دین و فلسفه امروزی بر مبنای سوالات بنیادین درباره بنیان ارزشها و اخلاق، بودهاست. آثار نیچه در زمان حیاتش و پس از وي تاثیرات بسیار جدی بر جنبشهای فلسفی، ادبی، فرهنگی و سیاسی قرن بیستم گذاشتند. آثار مکتوب و منتشر شده نیچه نشان میدهد که حیات خلاق او بین سالهای ۱۸۷۲ تا ۱۸۸۸ بودهاست. نیچه، شوریده سری است که در شوریدگی و آفرینشگریاش بیمانند است. خطا نیست اگر گفته شود نیچه چونان سقراط به زایش و زایندگی اشتیاق وافر داشت، چون نیچه بیش از آنکه به تولید اندیشه یا ایدهپردازی بپردازد، در پی آن بود که اندیشیدن را مورد توجه قرار دهد.
مفاهیم فلسفی در گستره زبان فارسي
هيچ زباني بهطور كامل و از پيش، آمادگي براي بيان هر موضوعي را ندارد
دكتر معصومي همداني در جمع دبيران فلسفه آموزشوپرورش منطقه 18 تهران با عنوان «ظرفيت و محدوديتهاي زبان فارسي در انتقال مفاهيم فلسفي و انتزاعي» سخنرانی کرد که متن ذیل گزارشی از سخنرانی ایشان است. اعتقاد رايجي ميان زبانشناسان هست مبني بر اينكه هيچ زباني بهلحاظ زبان بودن از هيچ زبان ديگري برتر يا فروتر نيست. همه زبانها وسيلهاي هستند براي انتقال انديشه بشري و قوت و ضعف زبانها از اين جهت (يعني در انتقال يك دسته از معلومات بشري) بستگي به محيطي دارد كه در آن رشد ميكنند و نوع استفادهاي كه كاربران از آن زبان ميكنند. برحسب اينكه در يك حوزه معين ما به تفكيكهاي ظريفتري نياز داشته باشيم در درون زبانمان هم يك چنين تفكيكهايي رخ ميدهد. براي دو چيز كه تا ديروز به يك نام ناميده ميشدند، وقتي كه ما بفهميم ناميدن ايندو با يك نام توليد دشواري و سوءتفاهم ميكند، معمولا يك واژه جديد ساخته ميشود. در فلسفه هم همينطور است. بسياري از واژههاي فلسفي به مرور زمان تفكيك شدهاند. مثلا واژهاي كه الان به آن جوهر ميگوييم در فرنگي Substance ميگويند و واژهاي كه ما به آن ذات ميگوييم در فرنگي Essence گفته ميشود؛ اين دو واژه هر دو ترجمه يك واژه يوناني هستند كه در آثار ارسطو آمده (Ousia) و بهتدريج در اثر تحول فلسفه اين واژه به دو واژه تبديل شده است. از اين موارد زياد است و دليل اصلي آن هم تحولاتي است كه در فلسفه همچون هر علم ديگري رخ ميدهد.
بعضي زبانها بهدليل آنكه علم معيني در درون آن زبانهازاده شده يا توسعه آن علم در درون آن زبانها بيشتر بوده است، در بيان آن علم توانايي بيشتري پيدا كردهاند. مثلا زبان يوناني زباني است كه دانش فلسفه در درون آن پيدا شده و اولين فيلسوفان برجسته، يوناني زبان بودهاند. آنان بودند كه با اين زبان به مقولات فلسفي فكر كردند و طبعا اين زبان در طول قرنها توانايي بيشتري پيدا كرده براي بيان مسائل فلسفي و البته معنياش آن نيست كه زبان يوناني ذاتا براي بيان مسائل فلسفي شايستگي داشته باشد يا مثلا زبان لاتيني تا قرنها زبان شعر و ادب بود ولي از زماني كه متون فلسفي از يوناني به لاتيني ترجمه شد، بنا به ضرورت و بهتدريج زبان لاتيني به زبان نيرومندي براي بيان مسائل فلسفي تبديل شد. اين ديدگاه درباره زبان عربي هم صدق ميكند بنابراين هيچ زباني ذاتا براي بيان هيچ مطلبي نيرومندتر يا ضعيفتر نيست.
نكته ديگر اينكه هيچ زباني بهطور كامل و از پيش، آمادگي براي بيان هر موضوعي را ندارد. براي اينكه توانايي خاصي در زباني به فعليت برسد، مقدار زيادي كار و كوشش لازم است و اين كار و كوشش كاري است كه در درجه اول متفكران و در درجه بعد مترجمان، مفسران و شارحان انجام ميدهند. نكته ديگر اينكه در حال حاضر در جهان زبانهاي زيادي وجود دارد كه اين مساله تا حدودي برميگردد به شكلگيري دولتـ ملتها و بهواسطه آن زبانهاي ملي و اينكه در هر يك از اين كشورها به زبان ملي آن كشور در حوزه علم و فلسفه مطالبي نوشته ميشود. تا همين اواخر وضع به گونه ديگري بود و در هر دوران معمولا يك زبان بهعنوان زبان انديشه و علم غلبه داشت و زبانهاي ديگر معمولا تحتالشعاع آن زبان قرار ميگرفتند. براي مثال مدتها لااقل در بخش غربي جهان يعني بخشهايي از اروپا و آسياي كنوني، زبان رايج براي بيان علم و فلسفه و هرآنچه جنبه انديشهاي داشت، زبان يوناني بود. در شرق عالم هم مثلا در هند بهرغم قلمرو گسترده و اقوام و زبانهاي گوناگوني كه دارد، زبان رسمي دين، فلسفه و عرفان زبان سانسكريت بوده است. بهرغم اينكه هيچكس به اين زبان تكلم نميكرد. اين مساله درباره زبان لاتيني در قرون وسطي و زبان عربي در قلمرو تمدن اسلامي نيز صادق بود. نگاهي به حجم آثار فلسفياي كه متفكران ايراني به زبان عربي نوشتهاند مويد اين نظر است. اگر 200 سال پيش كسي در ايران به زبان فارسي مطلبي مينوشت، اين نوشته فقط در ايران و مناطق فارسيزبان خواننده داشت. زبان فارسي عمده توانايياش را در طول تاريخ در زمينه ادبيات و خصوصا شعر نشان داده است. در گذشته ما كساني را داشتيم كه در علم و فلسفه به زبان فارسي مينوشتند اما اولا مقدار اين آثار در مقايسه با آنچه به زبان عربي نوشته ميشده بسيار كم بوده و ثانيا غالب اين آثار، آثاري است كه نويسنده آنها از انتخاب زبان فارسي يك مقصودي را دنبال ميكرده است اما از حدود يك قرن پيش كمي وضع فرق كرده و جامعه ما دستخوش همان تحولاتي شده كه اروپاي قرنهاي 17 و 18 شده بود. به اين معني كه ما بهتدريج از آن زمان به صورت ملت جديدي درميآييم. از آن زمان بهتدريج عدهاي به فكر افتادند به فارسي بنويسند. از جمله در حوزه فلسفه. اينكه نويسندگان ما تا چه اندازه براي نوشتن فلسفه به زبان فارسي توانايي داشتند به سه عامل بستگي داشت:
اول: آمادگي زبان فارسي براي منعكس كردن مطالب فلسفي به زبان فارسي؛ زيرا هيچ زباني فينفسه براي انعكاس هيچ مطلبي ناتوان نيست ولي از سوي ديگر هيچ زباني بالفعل آمادگي انعكاس هر مسالهاي را هم ندارد.
دوم: كساني كه ميخواستند فلسفه را به فارسي بنويسند اولا چقدر به موضوع تسلط داشتند ثانيا چقدر به زبان فارسي تسلط داشتند.
سوم: آن نوع فلسفهاي كه ميخواستند منتقل بكنند - در آن وضع معين ـ چقدر قابل انتقال به زبان فارسي بود.
گفتوگو با نصر حامد ابوزید، اسلامشناس مصری و استاد دانشگاه لایدن هلند
ايمان در گستره آزادي
اشاره: پروفسور نصر حامد ابوزید که امروزه سرشناسترین روشنفکر جهان عرب (و شاید همه اسلام) بهحساب میآید در سال 1943 در طنطای مصر بهدنیا آمد. در هشت سالگی حافظ قرآن شد. در مدرسه الکترونیک خواند اما در دانشگاه رشته ادبیات را دنبال کرد و برای تحصیل و تدریس علاوه بر کشور خود به آمریکا و ژاپن و... رفت. از سال 2004 به اینسو در دانشگاههای هلند مشغول به تدریس است. عمده دغدغه او دین و ادبیات است و بهویژه استفاده از دانشهای ادبی در شناخت متون دینی و تعمق در آنها. آراي دینی او بسیار مناقشهانگیز بوده
مترجم: محمد ميرزايي
تهران امروز
آقای ابوزید، شما معتقدید که رابطه میان مسلمانان و غیرمسلمانان مساله خیلی عمیقی است و همچنین تاریخیتر از آن چیزی است که ما گمان میکنیم. حال پرسش من به نگرانی غرب در مورد نگرش مسلمانان به خشونت برمیگردد. شما بهتازگی در جایی گفتهاید براي غربيان فهم قرآن بدون تسلط بهپس زمينههاي نزول آيات گمراهكننده است.
البته همینطور است،گاهی اوقات قرآن زبان یا لحن خیلی صريحي در مورد توصیه به جنگ بهکار میگیرد. محققان در مورد علل بهکارگیری چنین لحن صريح و تندي در باب چنین مسالهای در قرآن بسیار بحث کردهاند. در اینجا توجه به زمینه و بستر بسیار مهم و حیاتی است. اعرابی که به محمد(ص) ایمان آورده بودند، متقاعد شده بودند که در راه ایمانشان ضرورت دارد که در مقابل خانواده خود بایستند و حتی به ضرورت با آنها بجنگند و این یعنی سنت پیش از اسلام خود را زیر سوال برده و در آن تردید کردند. این یعنی که تا پیش از آن زمان هیچ کس اجازه نداشت مقابل قبیله خود بایستد اما ظهور پیامبر اسلام موجب شد افراد متعددی از قبایل مختلف به ایشان ايمان آورند. هنگامی که زمان آن رسید تا ایشان (اصحاب پیامبر) از جماعت و گروه جدید خود حمایت کردند، قبایل آنها راه تهدید و ترساندن ایشان را پیش گرفتند. لحن شدید و انعطافناپذیر قرآن (در مواردی که ذکر شد) تنها در چنین بستری قابل فهم است. اسلام در دنیایی خارج از دنیای امپراتوری یا پادشاهی متولد نشده، اسلام در دنیایی پا به عرصه حیات گذاشت که رسم و رسوم قبیلهای، قوانین ایلي و عشیرهای و آداب و رسوم مشرکانه و بتپرستانه حاکم بوده است. اما این جامعه تازه پا گرفته، بر پایه پیوند خونی یا پیوستگیهای قبیلهای پایهگذاری نشده بود. این افراد را یک نوع قبیله یا جامعه جدید گرد هم جمع کرده بود، قبیلهای که افراد در آن از ابتدا با نزاع قبیلهای و درگیری با افرادی که از قبایل دیگر آمده بودند، منع شده بودند. آنها ملزم به حمایت از یکدیگر بودند.
آقای ابوزید شما جایی گفتهاید که «بدون داشتن دانش در مورد پسزمینههای تاریخی قرآن، نمیتوانیم آن را بفهمیم.» پرسش اینجاست که چرا بدون مجهز بودن به دانشهای آنچنانی درباره پسزمینههای تاریخی قرآن، از درک آن عاجز خواهیم بود؟ کسانی که به پیامبر اسلام، بهعنوان یک رهبر معنوی، ایمان آوردند به سودای جنگ با دیگران چنین نکردند. آنها با پیوستن به اجتماع جدید، خودبهخود با نظام قبیلهای درگیر شده و از آن بیرون رانده میشدند اما در نهایت آنها مجبور شدند رویاروی قبایل خود بایستند و با آنها جنگ کنند. شما به کرات به تاویل قرآن یحیی دمشقی اشاره کردهاید. این کشیش نامدار در اوایل تاریخ اسلام به مواردی از مسائل اسلامی اشاره کرده که به باور او فهم آن مشكل است. این متأله مسیحی قرن هشتم میلادی در مورد تفسیر قرآن، امروز برای ما چه چیز ارزشمندی دارد؟
وقتی که برای اولینبار تحلیل او را از قرآن خواندم، نخستین درسی که از آن گرفتم این بود؛ این یک مساله جدی و بحثانگیز است، اما مسالهای است که به هر صورت بسیار ثمربخش و سازنده بوده چرا که متکلمان و علمای اسلامی پرسشهایی را که یحیی دمشقی مطرح کرده بود بهعنوان یک ایراد یا چالش (challenge) میدیدند و نه بهعنوان یک خطر یا تهدید (threat). در این مورد، آنچه که من از تمام این چالشها یا ایرادات مجادلهانگیز در درون گفتمان ضداسلامی امروز میفهمم، از نمونههایی شبیه فیلمها و کارتونهایی مثل «فتنه» (Fitna) یا «تسلیم» (Submission)، این است که تلاش میکنم تا همه مسلمانان به این مسائل هنوز هم بهمثابه یک چالش نگاه کنند چرا که مسلم است هیچ چیزی نمیتواند تهدید واقعی باشد علیه تمدنهای عظیمی که قرنها زیستهاند مثل اسلام و در گذر این قرنها نظامهای سیاسی مختلفی را تجربه کرده و پشتسر گذاشتهاند: از نظام قبیلهای به نظام سلطانی، از حکومت قومی به نظام جهانی. یحیی دمشقی قصدش این نبوده تا متکلمان و عالمان اسلام را به مسائل بزرگتر و مهمتر تشویق و تحریک کند. آن چه او انجام داده برای این بوده است که رابطه میان جهان اسلام و غیراسلام را به ما نشان دهد، رابطهای که خیلی ژرفتر و تاریخیتر از آن چیزی است که ما میدانیم. این اندیشه یا تصور که این دو دنیای جدا از هم، از یکدیگر منشعب شدهاند، تصور نادرستی است. چنین چيزي هرگز وجود خارجی نداشتهاند.
چه عاملی موجب شد تا (تمدن) اسلام به یک تمدن عظیم تبدیل شود؟
راهی بود که این تمدن پیش گرفت و آن تعامل با فرهنگهای دیگر بود، تبادل فرهنگی جهانی و بسیار گستردهای که در پایان قرن هفتم و آغاز قرن هشتم به خوبی پا گرفته بود و بعدها دامنههای آن تا اسپانیا و جزیره سیسیل (ایتالیا) رسید. برای درک این مساله فقط کافی است تا به متون علمی و فلسفی اسلامی که به زبان لاتین ترجمه شدند توجه کنید. آثار فیلسوف مشهور عربی- اسپانیایی یعنی ابنرشد ممنوع اعلام شد. اما با این وجود اندیشههای او در تمام غرب گسترش یافت.تمدنها مثل امواج همیشه در جریان هستند؛ از آفریقا یا عراق به یونان و از آنجا به خاورمیانه. روزگاری، روزگار یونان باستان بود، آن وقتی که اسکندر کبیر کوشید تا سلطه خود را به تمام منطقه گسترش دهد. بعد از آن تمدن اسلامی ظهور کرد و بعد عهد رنسانس شد و تمدنهاي مدرن غربی گسترش یافتند و دور، دور آنها شد. این نوع از تبادل و دادوستد که تاکید داشت بر اهمیت گفتوگو میان تمدنها و ادیان، از قرن هفتم میلادي شکل و رونق گرفت.
این گفتههای شما در تقابل آشکار با گفتههای معمول منتقدان اسلام قرار میگیرد که مدعی هستند تبادل یا گفتوگوی قابل توجهی وجود نداشته و اسلام و فردگرایی (توجه به آزادیهایی فردی) چندان با هم سازگار نیستند.
بله، دقیقا و همچنین در مقابل این نظر قرار دارد که میگوید از نقطه نظر مسلمانان، گفتوگو و مذاکره با یک دین و مذهب متفاوت ناممکن است. به نظر من دعوت پیامبر اسلام از مردم برای پیروی از دینی که او آورده بود بر این فرضیه مبتنی بود که انسانها در انتخاب (دین) آزاد هستند. مردمی که قدرت و اجازه انتخاب آزاد ندارند، نیازی به دعوت هم ندارند. حق ابتدایی و اساسی هر فردی برای پیروی از یک رهبر معنوی جدید این است که فرصت تغییر عقیدهاش را داشته باشد، حقی که همیشه فرد باید آن را برای خود محفوظ بدارد.
شما روزگاری را که مسلمانان و دنیای اسلام پرتوان بودند و نیروی خلاقه فراوانی داشتند به امواج خروشانی در روند تاریخی جهانی مانند کردید اما از برخی جهات باید گفت از حدود قرون چهاردهم و پانزدهم میلادی به این طرف، آن سرزندگی و نیرو و پرخروش بودن از بین رفت. چرا چنین امری رخ داد؟
خیلی با حرفتان موافق نیستم. اگر شما اندیشه اسلامی سدههای پانزدهم و شانزدهم و هفدهم را با رشد و توسعه تفکر اسلامی در سدههای هجده و نوزده مقایسه کنید، تنوع عظیمی از آرا و نظرها را مشاهده خواهید کرد. مشکل اینجاست که برخی خیلی کلیشهای و ثابت به دنیای اعراب نگاه میکنند. حتی نمیتوانند دو جای متفاوت از جهان عرب - مثلا تونس و عربستان سعودی که این همه با هم فرق دارند - را از هم تمیز بدهند. آنها جهان اسلام را ثابت و غیرقابل تغییر میدانند حال آنکه این طور نیست. همین حالا هم در جهان اسلام تغییراتی دارد رخ میدهد، یک نوع اصلاحات. اصلاحاتی که از اواخر قرن 19 آغاز شده و سراسر قرن بیستم ادامه داشته است. اصلاحاتی که فرازونشیبهای فراوانی داشته است.
آیا شما خودتان دچار این تغییرات و اصلاحات شدهاید؟
بله همینطور است. اما از این گذشته، من شاهد تغییراتی هستم که بهرغم همه مسائليكه به وقوع پیوست - از جمله در مورد خود من - در حال شکل گرفتن هستند. ابنرشد رانده و مطرود و حتی محکوم به مرگ شد اما نتیجه این کارها چه شد؟ اینکه بهرغم همه ممنوعیتها، اندیشههای او در تمام غرب منتشر شد، اندیشههای او از راه سوریه نفوذ یافت، به لاتین ترجمه شد و بنیاد مسیحیت را در آن زمان شکل داد. ما همواره باید به بستر و زمینهها توجه داشته باشیم، چه زمینههای منطقهای و چه بینالمللی و جهانی. نباید از خاطر ببریم که عالم مسیحیت نیز متفکران فراوانی را محکوم به مرگ کرد.
اقتراح با دكتر كريم مجتهدي، استاد فلسفه دانشگاه تهران
ترس از امر مبهم
منوچهر دين پرست
تهران امروز
سالهاست كه دكتر مجتهدي را ميشناسيم. به واسطه كارهاي ارزشمندي كه انجام داده، به واسطه برخورد
محبت آميزي كه با جوانان دارد و اينكه با صداقت همه جا درد جامعه ما را به زبان ميآورد و آن را «عدم تفكر» مينامد. البته منظور ايشان عدم تفكر جدي است كه با مباني معرفتي صحيحي همراه باشد. قصد داشتيم نخستين شماره از هفته نامه همشهري را به موضوعي اختصاص دهيم كه كمتر در روزنامهها و نشريات ديده بوديم. اما به نظر رسيد كه بهتر است درباره وضعيت فعلي خودمان و اينكه كجا قرار داريم و موقعيت ما چگونه است بپردازيم. به همين خاطر بيمناسبت نديديم كه اين موضوع را با يكي از استادان فلسفه در ميان بگذاريم. استادي كه خود سالها فلسفه تدريس كرده و فلسفه را يك درد ميداند. جستار كوتاه ذيل اقتراحي است كه با استاد در يك صبح گرم تابستاني در محل پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي در ميان گذاشتيم.
آقاي دكتر مجتهدي! شما سالهاست كه در ايران به كار فلسفي مشغول هستيد. كتابهاي متعددي را تاليف و ترجمه كردهايد و همينطور شاگردان بسياري را تربيت كردهايد كه خود آنها هماكنون از استادان فلسفه در ايران محسوب ميشوند. شما به دانشجويان هميشه توصيه داشتهايد كه به دنبال تفكر ژرف باشند؛ اما يك بحثي را ميتوان مطرح كرد و آن اين است كه وضعيت فعلي ما را چگونه ميبينيد و ما در كجاي اين جهان معرفتي ايستادهايم؟
از اينكه باز هم به من فرصت داديد و در اين وضعيت كه جوانهاي بسياري ميتوانند بهترين پاسخها را بدهند به سراغم آمديد متشكرم. من معتقدم كه ما به نوعي گرفتار يك تظاهر به تفلسف و فكر كردن هستيم و حرفهاي
دهنپركن فلسفي را ياد گرفتهايم و بدون كوچكترين تامل و تحقيق آنها را به كار ميبريم و اين كار بيشتر به قصد مرعوب كردن مخاطب انجام ميگيرد.
ما اكنون از كمال مطلوب فلسفه بسيار پايينتريم واين امر نه فقط در فلسفه بلكه در كل نظام آموزش عالي وجود دارد و اين به خاطر اين است كه به تفكر اهميت داده نميشود. در تمام رشتهها هدف، نتيجه آني و زودرس است اما در رشتههاي پايه و نظري نميتوان به دنبال يك نتيجه عملي سريع بود.
آنچه كه اكنون در رشته فلسفه مشاهده ميشود نه تنها وضعيت نامطلوب فلسفه را نشان ميدهد بلكه حاكي از وضعيت خطرناك وضع كلي آموزش علوم نظري در ايران است. رواج اين انديشه منجر به يك نوع سطحينگري در انديشه شده است كه دانشجويان به دنبال نتيجه آني هستند و اين امر اين انديشه را در اذهان ايجاد ميكند كه علم بدون عمل فايده ندارد. من با اين امر مشكلي ندارم، اما اگر علم بدون عمل امري بيهوده باشد، عمل بدون علم پديدهاي خطرناك است. من نگران اين هستم كه چيزي كه اكنون شيوع پيدا كرده است تبديل به عملگرايي بدون خردورزي شود.
يكي از كارهاي اصلي فلسفه همين است كه نظريهها بررسي شوند و ارزش آنها پيدا شود و اصولا لغت «تئوري» به معناي نظر داشتن و نظر دادن است اما اكنون يك نوع ترس از تفكر وجود دارد كه به صورت علني مطرح نميشود و اين ترس از اينجا ايجاد ميشود كه اعتماد به تفكر وجود ندارد. يعني ترس از يك نوع امر مبهم پيدا شده است. به نظر من دليل اين ترس عدم خودباوري است. متاسفانه جوان ما به خود وتواناييهاي خود ايمان ندارد و اين امر منتج به رواج نوعي از سوفسطاييگري در عرصه فلسفه ما شده است. به همين علت است كه در فلسفه به نگرشهاي سطحي اكتفا ميشود و كمتر كسي اين جرات را پيدا ميكند كه وارد عمق شود.
اين درست است كه فلسفه غرب زيربنا و بستر اصلي تمدن و فرهنگ غرب است اما ريشههاي فلسفه غربي را نميتوان فراموش كرد چرا كه فلسفه جديد غربي شديدا وامدار اين ريشهها است. در قرون وسطي فلاسفه غربي شديدا تحت تأثير فيلسوفان اسلامي بودهاند و اولين فيلسوف عقلگرا را ابن رشد ميدانستهاند و تلاش بسياري داشتند تا آثارشان شبيه به نوشتههاي ابن سينا باشد. قبل از اينكه غربيها در دوره تجديد حيات فرهنگي به فلاسفه يوناني بازگردند و دوباره آنها را بازشناسي كنند تحتتاثير فلاسفه اسلامي بودهاند و اساسا اهميت يونان را از طريق فلسفه اسلامي درك كردهاند.
در عصر جديد يعني از اواخر قرن 16 است كه غربيها موضع جديدي ميگيرند و مفهوم جديدي از عقل ارائه ميكنند و فرانسيس بيكن صريحا ميگويد: عقل بايد سر تعظيم در برابر طبيعت فرود آورد تا بتواند آن را به استخدام درآورد. اين درست كه فلسفههاي جديد غرب بهراحتي نميتوانند در شرق جا بيفتند و هضم شوند اما بايد به اين امر توجه كرد كه آيا با چشمپوشي از آن ميتوانيم فرهنگ خود را حفظ كنيم؟ از نظر من جواب كاملا منفي است. اگر چشم خود را بر خطر ببنديم آن را خطرناكتر كردهايم.
اينكه ما فلسفه غرب را قبول كنيم يا رد كنيم معنا ندارد چون فلسفه چيزي نيست كه بتوان آن را كاملا پذيرفت يا رد كرد. اما فلسفه غرب تفكري است بسيار آموزنده كه علاوه بر اينكه ذهن ما را تقويت ميكند، كمك بسياري به شناخت بهتر ريشههاي اصيل ما ميكند. كسي كه فلسفه بخواند وسيع بين ميشود چراكه فلسفه كوششي است براي توسع عقل.
من به آينده فرهنگ ايران كه فلسفه ستون اصلي آن است بسيار اميدوارم و آينده فرهنگي ايران بسيار بهتر از اين خواهد شد كه ما اكنون فكر ميكنيم.
وضعیت جهان در 2009
«وضعیت جهان در سال 2009 »کتابی جدید است كه از سوي «موسسه فکر عربی» به زبان عربي ترجمه و با همکاری موسسه «لا دكوروت» فرانسه منتشر شده است. به گزارش ایبنا به نقل از الشرقالاوسط، این كتاب دومين اثري است كه «موسسه فکر عربی» پس از انتشار «وضعیت جهان در سال 2008» حق ترجمه و چاپ آن را به دست آورده است. «جهان در سال 2009» دایرهالمعارفي کمیاب و دربرگيرنده اطلاعاتي جامع درباره موضوعهای متفاوت است و دیدگاهی روشن از وضعیت جهان دارد. در این کتاب تغییرات روی داده در زمینههای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، تکنولوژی، محیط زیست و ديپلماسی در كنار تحقیقات و آمارها ارائه شده اند.اين کتاب نتیجه همکاری محققان و دانشگاهیان و متخصصان است و 52 مقاله تحقيقي، تحلیلها و نقدهایی با موضوع عربی و جهانی در كنار جدولهای اطلاعاتی سالهای 2008 و 10 سال پیش از آن، برای اطلاعات بیشتر به خواننده ارائه شده اند.