سينما كلاسيك
معصومترين چشمها: سابرينا
يكي از بهترين و دوستداشتنيترين فيلمهاي استاد بيلي وايلدر يك كمدي رمانتيك ملايم است. «سابرينا» محصول سال 1954 است و آدري هپبورن، همفري بوگارت و ويليام هولدن در آن نقشآفريني ميكنند. آدري هپبورن يكي از بهترين حضورهايش را بر پرده سينما دارد. رمانتيك ترين فيلم بيلي وايلدر با يك نريشن«يكي بود يكي نبود» شروع ميشود. يك خط داستاني ساده كه مضموني رمانتيك با حضور ستارههاي بيهمتا و كارگرداني بينقص و پرجزئيات بيلي وايلدر تبديل به يك فيلم شاهكار شده است. بازي آدري هپبورن معركه ميكند. صحنهاي كه نااميدانه تصميم به خودكشي ميگيرد و در گاراژ را ميبندد و همه ماشينها را روشن ميكند تا دود اگزوزها خفهاش كند، يك نمونه بينظير است. (صحنهاي كه در بازسازي «سابرينا» توسط سيدني پولاك حذف شده بود!)حتي در اين فيلم عاشقانه ملايم هم طنز وايلدر، خودش را نشان ميدهد. شخصيت دائمالخمر و بيخيال پدر خانواده شوخيهاي خوبي را رقم ميزند و آن آشپز فرانسوي كه اصلا خود وايلدر است. يك مريد رند درد آشنا كه خوب فرق سوفله خام و سوخته را ميداند! اما مركز ثقل فيلم چشمهاي معصوم آدري هپبورن است. وايلدر درباره آدري گفته بود: «آدري همان «آن»ي را دارد كه بعضيها دارند و برخي هم فاقد آن هستند. او هميشه ماندگار ميماند و تالي هم ندارد. نميتواني او را تكثير كني يا از حالوهوايش خارج كني.»آدري هپبورن سابرينا براي سالها مظهر برازندگي بود. لباس هايش را ژيوانشي طراحي كرده بود. انتخاب ژيوانشي براي طراحي لباس پيشنهاد خود آدري بود كه انتخاب بهجا و فوقالعادهاي هم بود. سابرينايي كه از پاريس برميگردد و لباس ژيوانشي بهتن ميكند، درست مانند يك شاهزادهخانم تمامعيار است. لباسهاي ژيوانشي به شخصيت سابرينا بعد ميدهد. آنقدر درخشش هپبورن در فيلم زياد است كه ممكن است نقشآفريني همفري بوگارت را از يادمان ببرد. بوگارت بهجاي كريگرانت براي نقش پسر بزرگ خانواده انتخاب شد و خيلي خوب هم از پس ايفاي نقش ليونل برآمد. آيا گرانت تا آخر عمر حسرت رد اين پيشنهاد را نخورد؟
سانست بلوار: روايت تلخ ستارهها
بيلي وايلدر كه استاد كمدي است، يكي از تلخترين فيلمهاي تاريخ سينما را هم روايت كرده است. سانست بلوار شاهكار بزرگي است كه زندگي يك ستاره سابق سينماي صامت را روايت ميكند. اين فيلم نوار تلخ درباره زندگي نورما دزموند است كه گلوريا سوانسون نقشش را بازي ميكند. سوانسون كه خودش بازيگر مشهور فيلمهاي صامت بوده به فيلم عطر و بوي دوران طلايي سينماي صامت را داده است. راوي داستان فيلم،ويليام هولدن است. جوان فيلمنامهنويسي كه در واقع موقع روايت داستان از دنيا رفته است. همين راوي مرده اولين نكته گزنده فيلم وايلدر است. سوانسون با طنز غريب و قدرت ظالمانهاش فيلم را تماما زير سيطره خود قرار ميدهد. سكانس آخر فيلم كه گلوريا سوانسون رو به دوربين خبرنگاران، آخرين بازي عمرش را ميكند، برق غرور چشمهايش درخشان تر از فلاش همه دوربينهاست. اريك فون اشتروهايم، كارگردان مطرح دهه 20 هم در اين فيلم بازي ميكند. نقشي كه فون اشتروهايم دارد يكي از متاثركنندهترين شخصيتهاي كل فيلمهاي وايلدر است. كارگرداني كه ديگر دورهاش به سر آمده و با عشق عميقي در نقش يك خدمتكار به همسر سابقش خدمت ميكند. حتي سيسيل.ب.دميل معروف هم در «سانست بلوار» حضور دارد. اولين بار كه فيلم را ديدم تماشاي سيسيل.ب. دميل خودش دنيايي ارزش داشت. اين فيلمي است كه همه ستارههاي فراموش شده سينما درآن دوباره شروع به درخشش ميكنند. وايلدر با استادي تمام ضعفهاي نورما دزموند را پشت ظاهر خشنش پنهان ميكند. از همان ابتداي اكران، منتقدان فيلم وايلدر را ستودند. لوييس.بي. ماير، مدير كمپاني مترو گلدوين ماير بعد از تماشاي فيلم احساس توهين ميكند و ميگويد: «اين بيلي وايلدر را بايد به آلمان بازگرداند. او دستي را كه عسل در دهانش گذاشته ميگزد!» و وايلدر هم پاسخ ميدهد:«من آقاي وايلدرم. شما هم برويد گورتان را گم كنيد.»اما نكته مركزي «سانست بلوار» همان جمله مشهوري است كه سوانسون به زبان ميآورد:«من هنوزم ستاره بزرگي هستم. اين فيلمها هستند كه كوچك شدهاند.» نكته غمانگيز ماجرا اينجاست كه بهنظر ميرسد سوانسون حقيقت را ميگفت.
داستان جذاب فرار از اردوگاه:بازداشتگاه شماره 17
بازداشتگاه 17 زماني ساخته شد که به دليل فاصله زماني اندکش با پايان جنگ و باقي ماندن دردها و ويرانيهاي حاصل از جنگ جهاني دوم هنوز ساختن کمدي جنگي از آن در سينما رواج نيافته بود. در چنين زماني بيلي وايلدر- يهودي اتريشي- اقدام به ساخت داستان جذاب فرار از اردوگاه و ايده جاسوس بين اسرا ميکند. کليشههاي جذاب اين ژانر که بازداشتگاه 17 از اولين فيلمهايي است که از آن استفاده کرد و مهمتر از آن خلق قهرمان متفاوت و جذابي بهنام ستوان سفتون است که ويليام هولدن که پيش از اين در سانست بولوار با وايلدر همکاري کرده بود، نقشش را ايفا کرد. فرار اسرا از بازداشتگاه هميشه به دليل وجود جاسوسي در بازداشتگاه 17 بين اسرا با هوشياري نازيها دفع ميشود.
در بازداشتگاه همه به سفتون مشکوکند. ستوان آمريکايي بيقيد و ماديگرا و خوشگذراني که رابطه خوبي با آلمانيها دارد و با راه انداختن شرطبندي و مسابقه، وضعش از همه اسراي ديگر بهتر است. آگاهي وايلدر بهعنوان داناي کل فيلم باعث خلق قاببنديهاي زيبايي ميشود که بارها قبل از رو شدن قضيه براي تماشاگر سر نخهاي تصويري به او ميدهد. مثل تاکيد چندباره روي سيم بالاي صفحه شطرنج که ابزار تبادل اطلاعات جاسوس واقعي و نازيهاست و چگونگي چينش ترکيب آدمهاي توي کادري که خبرهاي آن لو ميرود. وايلدر پا را از اين فراتر ميگذارد و يک راوي از بين اسراي بازداشتگاه انتخاب ميکند که اطلاعات ناقصي دارد و در يکي از معروفترين صحنههاي فيلم وقتي او هم از محل مخفي شدن افسر تازهوارد اظهار بياطلاعي ميکند، دوربين ميچرخد تا به منبع آبي که دانبار آنجا پنهان شده ميرسد. هجو فرماندهان جنگي در صحنهاي که فن شرباخ هنگام مکالمه تلفني با فرماندهاش چکمه نظامي خود را به پا ميکند و شوخيهاي کلامي جذاب فيلم و البته دو دلقک (انيمال و شاپيرو) مفرح فيلم به علاوه ريتم عالي پيشبرد داستان همراه با همه نکتههاي ديگر، بازداشتگاه 17 را به يکي از محبوبترين فيلمهاي کمدي جنگي تاريخ سينما بدل کرده است.
قصه تنهايي انسان مدرن: آپارتمان
حالا و بعد از گذشت نيمقرن آپارتمان بيلي وايلدر در جايگاهي قرار گرفته که هم در تاپتن فيلمهاي عمر بسياري از منتقدان قرار گرفته و هم از محبوبترين فيلمهاي تماشاگران و سينماروهاي دنياست. فيلم، قصه سيسي باکستر، کارمند دونپايهاي است که آپارتمانش را در اختيار روساي خوشگذرانش قرار ميدهد تا از اين طريق در اداره به مقام بالاتر دست يابد. او شيفته فرن کوبليک مامور آسانسور اداره است. سادگي و مظلوميت جک لمون در مقابل بازيگوشي و وقار توامان شرلي مکلين آنها را در اين فيلم به يکي از بهيادماندنيترين و دوستداشتنيترين زوجهاي سينما بدل ميکند. وايلدر از محبوبيت اين زوج يکبار ديگر در ايرما خوشگله هم استفاده کرد. هرچند به موفقيت استثنايي آپارتمان دست نيافت. طنز تلخ و نيشدار بيليوايلدر در اين فيلم به اوج خودش ميرسد.باکستر براي رسيدن به پستهاي بالاتر و رسيدن به مظاهري از قبيل کليد دستشويي روسا و کلاه مضحکي که قرار است شأن اجتماعي بالاتر او را نشان دهد، کليد آپارتمانش را که کنايهوار در صحنهاي از فيلم از زير دستمالهاي کثيفش از داخل جيبش خارج ميکند، در اختيار بالادستيهايش قرار ميدهد. او طبقات اداره را يکييکي بالاتر ميرود.
آن هم توسط آسانسوري که فرن مامور آن است. سقوط معکوسي که آنها را از هم دور ميسازد. عصيان پاياني او که البته حاصل منطق حاکم بر فيلم و مترادف با پس دادن همان کليد دستشويي و همان کلاه است و البته بازگشت اخلاقي او و به زير آمدن از آن طبقه رويايي و البته کاميابي او در به دست آوردن فرن. اين شمايي کلي از ساختار هندسي بينظير آپارتمان است. آپارتمان قصه تنهايي انسان مدرن است البته در مقياس سال 1960 که نريشن ابتدايي فيلم آن را تشريح ميکند. نمايي از تنهايي باکستر در شب باراني که روي يکي از نيمکتهاي بيشمار پارک نشسته بهخوبي وضعيت او را نشان ميدهد اما نيمه پرليوان در اين است که براي باکستر يک خوشبختي وجود دارد که به خاطرش مسير درست را پيدا کند و به درستي پايين بيايد.
استاد شوخيهاي بيمانند
مروري بر جايگاه بيلي وايلدر به عنوان يك كمديساز
كاوه اسماعيلي
تهران امروز
بيلي وايلدر فيلمساز، فيلمنامهنويس و روزنامهنگار لهستاني يكي از مفاخر عالم سينماست. وايلدر 50 سال در عرصه سينما فعال بود و در اين مدت بيش از 60 فيلم ساخت. بعد از قدرت گرفتن هيتلر در سال 1933 به آمريكا مهاجرت كرد. در آنجا با ارنست لوبيچ آشنا شد كه او هم بعد از جنگ جهاني به آمريكا آمده بود. حاصل اولين همكاريشان شاهكاري به نام «نينوچكا» بود. بعد از آن كمكم وايلدر وارد عرصه فيلمسازي شد گرچه بازهم فيلمنامه آثارش را خودش با همكاري فيلمنامهنويسان ديگري چون براكت و دايموند مينوشت. با وجود فيلمهاي بامزهاش به نظر آدم بدبيني ميآمد. هرچه كه بود وايلدر نابغهاي است كه بهترين شوخيهاي تاريخ سينما بدون شك از آن اوست.
سرگرمي
از بين همه شخصيتهاي فيلمهاي وايلدر ستوان سفتون فيلم بازداشتگاه 17 كه ويليام هولدن نقشش را داشت بيشترين شباهت را به خود بيلي وايلدر بزرگ دارد هر چند كه شايد اين قياس براي طرفداران استاد خوشايند نباشد و شخصيت شياد او را در مقايسه با شخصيت متواضع وايلدر بر نتابند. اما به سنت خود او كه از به هجو كشيدن هيچ چيز واهمه نداشت او قياسي هم امكانپذير است. در فيلم بازداشتگاه 17 از بين همه نظاميان و اسراي متفقين كه به فكر فرار از اردوگاهند يا مقابل آن افسر بلندپايهاي كه قطار مهمات نازيها را منفجر كرده، سفتون نه آرزوي فرار از بازداشتگاه را دارد و نه ظاهرا دغدغه جنگ را. او مشغول سرگرم كردن اسراست. دوربيني مهيا ميكند تا زندانيان آنچه را كه دوست دارند تماشا كنند. مسابقه ترتيب ميدهد و شرطبندي ميكند و خلاصه زندانيان بينوا را در محيط خشك و خشن زندان به هيجان ميآورد و البته از اين راه كاسبي هم راه انداخته و حسابي چمدانش پر است. اسراي درجهدار او را در فعاليتهاي خودشان راه نميدهند و او را به ديده حقارت يا خائن نگاه ميكنند. اما در نهايت اين سفتون است كه خائن واقعي را پيدا ميكند و آن افسر را فراري ميدهد و در نهايت مرد محبوب ما هم اوست. چيزي شبيه وايلدر كه در سينما چنين قامتي پيدا كرده.
مهمترين ويژگي آثارش در همه سالها و در ميان همه دورههاي زماني و همه برهههاي سياسي و اجتماعي سرگرمكنندگي بوده. البته فيلمهايش هميشه فروش خوبي هم داشتهاند و اين پاداش همه آنچه كه از هوش و نبوغش براي سرگرم كردن تماشاگر خرج كرده، است. چون او پيچيدگي ظاهري فيلمهايش را حذف ميكند. تماشاي فيلم را براي مخاطبش ساده ميكند تا حوصلهاش سر نرود. وايلدر جايي گفته دوست دارد فيلمهايي بسازد كه خودش بتواند آن را تماشا كند و حالا در تماشاي دوباره آنها بعد از سالهاست كه تماشاي هر فيلمش براي هر سليقهاي به تجربهاي شيرين بدل ميشود. روشنفكر و عامي و پير و جوان نميشناسد. عاليتر و درخشانتر از چنين نتيجهاي در كجاي تاريخ سينما ميشود پيدا كرد.
كمدي
- تمام دلقكهاي دنيا اينجا جمع شدهاند. ستوان شما با اين لشكر چطور انتظار پيروزي داريد؟
- همه اميدمون اينه كه شما از خنده بميريد.
جري لوئيس جايي گفته «كمدينها عزيزترين موجودات نزد خدا هستند. » شايد به اين دليل كه كمدي، يافتن زباني شيرين و جذاب براي طرح همه مسائل هستي باشد و اينكه ظرافت پرداخت مضاعفي طلب ميكند. وايلدر در مقام يكي از بهترين كمديسازان تاريخ سينما شايد صاحب چنين جايگاهي باشد. آنها كه گفتوگوي درخشان كامرون كرو و بيلي وايلدر را خوانده باشند شايد فارغ از تماشاي فيلمهايش، درك بهتري نسبت به طنز غريزي او داشته باشند. به همين دليل خنداندن براي او اساسا يك هدف مقدس است. ميبينيد استاد ما صاحب چه كمالاتي بوده! اصرار او در استفاده از كمدي حتي در داستان تلخ آپارتمان بهترين مثال است. تصورش را بكنيد اگر روايت غمبار زندگي سي سي باكستر (جك لمون) و فرن كوبليك (شرلي مك لين) به شكل و شمايل ديگري بود آيا باز هم براي تماشاي چند بارهاش مشتاق بوديم؟
شوخيها
شوخيهاي وايلدري چه در متن و چه در اجرا بيمانند هستند. اينجا با مثالهاي بيشماري رو به رو ميشويم. اين شوخيها از كليت ايدهها آغاز ميشود تا به جزئيات حيرت انگيزي ميرسد. داستان يك خطي خارش هفت ساله خودش يك شوخي عاليست. اينكه مريلين مونرو در خانه باشد و مرد تمام شب به بسته بندي پارو مشغول باشد. يا طرح داستان آپارتمان يا ايرما خوشگله با ايده زنپوشي نوازندگان فيلم بعضيها داغشو دوست دارند. شوخيها در ديالوگ نويسي فراوان است و اغلب چند وجهي و كنايي است. مثلا در «بعضيها داغشو دوست دارند» شوخيهاي كلامي از موقعيتي كه جك لمون و توني كرتيس در آن قرار دارند سرچشمه ميگيرد و چون صاحب قرينههاي موجود در متن است، به تنهايي و مجرد يك «لطيفه» نيست بلكه در تقابل با اطلاعات داده شده به تماشاگر است كه شوخي، جان ميگيرد. در آپارتمان به شكل حيرت انگيزي اين شوخيها در تار و پود فيلم تنيده ميشوند كه تفكيك آن امكان پذير نيست. چگونگي موقعيتهاي باكستر با روساي اداره و دختر محبوبش و همسايهها و البته آپارتمانش آنقدر به هم وابستهاند كه اغلب شوخيها در ارتباط با هم معنا پيدا ميكنند و اين از جادوي فيلمهاي وايلدر است. او ابدا يك لطيفهگوي صرف نيست. بلكه نابغهاي است كه آنقدر به سينما و ماهيت آن تسلط دارد كه شوخيهايش در قالب اثر هنرياش ديدنياند.
هجو
هيچ كس كامل نيست، اين آخرين جمله «بعضيها داغشو دوست دارند» كه حالا ديگر به نمونه شوخيهاي وايلدري تبديل شده نشاندهنده دنياي رهاي وايلدر است كه در آن هيچكس و هيچچيز از نيش طنز و هجو او در امان نيست. او همانطور كه مثلا در آپارتمان مناسبات اداري را به هجو ميكشد در فيلمهاي جديترش مثل سانست بلوار، هاليوود را و حتي قهرمان افسانهاي نظير شرلوك هولمز را در زندگي خصوصي شرلوك هولمز زير تيغ هجو خود قرار ميدهد. در «شيريني شانس» اخلاقيات را و در «خارش هفت ساله» و «بعضيها داغشو دوست دارند» روابط بين زنان و مردان را به شوخي مطرح ميكند.
طنازها
خاصيت اساتيدي مثل وايلدر اين است كه آدمهاي خود را در فيلمشان به شكلي خلق ميكنند كه حتي بازيگرانشان به شمايلي از دنياي فيلمساز بدل ميشوند. به همين دليل است كه اگر جك لمون را دوستداشتني ميدانيم به خاطر شانس حضورش در چند فيلم وايلدر است. سادگي و بلاهت او چه در نقش سيسي باكستر كه با كلاه روسا ميتواند چند ثانيه روي صحنه ژست احمقانه بگيرد تا تماشاگر به بلاهت غمانگيزش بخندد و چه در نقش هري هينكل شيريني شانس كه يك زوج فوقالعاده به نام والتر ماتائو را در كنارش دارد. شرلي مك لين در در آپارتمان با چهره متفاوتش بين تمام زنان فيلم برجسته است. او شيريني حضورش را در لحظهاي كه وارد رستوران چيني ميشود و چند ثانيه به پيانيست خيره ميشود به رخ ميكشد. مريلين مونرو هم با وجود اينكه وايلدر هميشه از دشواريهاي كار با او گفته اما محبوبترين نقشهايش در فيلمهاي وايلدر است. مي بينيد؟ بيلي وايلدر در نقطهاي ايستاده كه فرصت درخشش به بازيگرانش و همكارانش و كمپاني تهيه كننده فيلمهايش و فرصت لذت بردن براي تماشاگرانش و نيزفرصت فكر كردن را براي منتقدان سينمايي فراهم ميكند. فكر ميكنيد آنهايي كه نزد خدا عزيزند ديگر چه خصوصياتي بايد داشته باشند؟
به ياد وايلدر عزيز
بيلي وايلدر از بزرگترين كارگردانان سينماي كلاسيك است. شاگرد خلف ارنست لوبيچ بزرگ، كارش را در آلمان به عنوان فيلمنامهنويس شروع كرد.(فيلمنامه يكي از شاهكارهاي لوبيچ،«نينوچكا» را هم وايلدر به همراه يار هميشگياش چارلز براكت نوشت.) وايلدر خالق چند تا از بهترين كمديهاي تاريخ سينما مثل «بعضيها داغشو دوست دارن»، «آپارتمان» است. فيلمهاي غيركمدياش مثل «سانست بلوار» و «سابرينا» هم شاهكارهايي
تمام عيارند. شعار وايلدر در تمام طول زندگي به گفته خودش فقط يك چيز بود: مردم را خسته نكنيد! و به خوبي هم اين شعار را عملي كرد.اين صفحه قرار است هر دو هفته يكبار به سينماي كلاسيك و خالقان آنها بپردازد. براي شروع از بيلي وايلدر شروع كرديم تا اداي ديني كرده باشيم به مردي كه پشت فيلمهاي ساده و سرگرمكننده و بامزهاش، جهاني تاريك و بزرگ پنهان بود. او از فيلمسازاني بود كه دوره طلايي هاليوود را ساختند.
گفتوگو با بيلي وايلدر
كمدي يعني زمان بندي!
مترجم: صوفيا نصرالهي
تهران امروز
این گفتوگو با بیلی وایلدر در انستیتو فیلم آمریکا صورت گرفته است.بخش اعظمي از اين گفتوگو را ماه گذشته در همين صفحه خوانده بوديد. اين ادامه آن گفتوگو است كه در صفحه سينما كلاسيك ميخوانيد. نكتههاي زيادي ميتوانيد از لا به لاي حرفهاي وايلدر بيرون بكشيد. نكتههايي كه فقط سينمايي نيستند بلكه بيشترشان به درد زندگي ميخورند. حرفهاي آدمهاي بزرگ اين طوري است ديگر!
در صحبتهايتان در مورد فيلمسازي از كلمه جنگ استفاده كرديد. آيا شما فيلمسازي را مجموعهاي از حوادث ميبينيد كه مجبوريد آنها را پشت سر بگذاريد تا به پيروزي بعدي دست پيدا كنيد؟
بله شما بايد پيش برويد. بايد چيزي در دستهايتان باشد چون ميدانيد صبح هر روز راس ساعت11، تهيهكنندگان ميآيند و به راشهايي كه گرفتهايد نگاه ميكنند. البته اين اصلا به آن معني نيست كه آنها آدمهاي دقيق و حساس يا مشاهده گران خوبي هستند. در روزهاي گذشته يادم ميآيد كه فيلمي را با گروه بزرگي از تهيهكنندگان و سرمايهگذاران ميساختيم. آنها دستمزدهاي نجومي ميگرفتند و راشهاي هر روز ما را بررسي ميكردند. پارامونت همزمان شش يا هشت فيلم در دست ساخت داشت. براي اينكه هر استوديو بايد چيزي نزديك به 50 فيلم در سال توليد كند. ما فيلمي ميساختيم به نام «پيشنهاد خارجي» كه جين آرتور، مارين ديتريش و يك نفر به اسم جان لاند در آن بازي ميكردند. لاند نقش يك افسر آمريكايي را در روزهاي اشغال برلين بازي ميكرد. داشتيم يك صحنه را فيلمبرداري ميكرديم و دوربين را تنظيم كرده بوديم كه ري ميلاند از جلوي آن رد شد. آن موقع داشت در يك فيلم ديگر بازي ميكرد. لباس يك كلنل را به تن داشت و من گفتم: «هي اين صحنه را با تو ميگيرم و راشها را براي بازبيني پيش گروه توليد ميفرستم.» در اين زمان شش ماه از شروع فيلمبرداريمان گذشته بود اما وقتي از گروه توليد پرسيدم كه راشها چطور از آب در آمدهاند؟ به نظر نميرسيد كه هيچكدام از روسا متوجه شده باشند كه بازيگر نقش اول مرد فيلم تغيير كرده است!
چطور شد كه وارد كار كمدي شديد؟
فكر ميكنم هميشه به نوعي درگير كمدي بودهام. يادم است در دبيرستان هم كار كمدي ميكرديم اما گاهي اوقات از كمدي دلزده ميشدم. هيچ وقت فقط در يك زمينه كار نميكنم و كار كمدي هم كار بسيار مشكلي است براي اينكه اگر تماشاگران آن جايي كه بايد، نخندند آن وقت به سمتتان تخممرغ پرتاب ميكنند و اين خيلي غمانگيز است. در يك فيلم جدي حتي اگر خسته هم شوند شما صدايشان را نميشنويد اما در كمدي ميتوانيد بشنويد كه آنها نميخندند. به سختي زحمت كشيدهايد و با سر زمين خوردهايد. آرزو ميكنيد كه ايكاش مرده بوديد.
زمانبندي مهمترين قسمت ماجراست. شما در يك خط مستقيم پيش ميرويد و سپس آن خنده بزرگ را داريد، درست است؟ اما نميدانيد كه آن خنده چقدر طول ميكشد و بعد حسي داريد در اين مايه: «پس چه وقت بايد خط داستاني بعدي را شروع كنم و وارد پيچ جديد قصه بشوم؟» نميخواهيد كه فقط روي همان يك خنده حساب كنيد چون بهتدريج صداي آن ضعيف خواهد شد. بايد صبر كنيد كه خندهها فروكش كند و بعد سراغ خط داستاني بعديتان برويد. كاري كه ايروين تالبرگ با هوش و فراست بيحدوحصرش انجام داد. تالبرگ وقتي فيلمهاي فوقالعاده برادران ماركس را ميساخت در هر فيلمش چهار، پنج خط داستاني داشت. او برادران ماركس را به خيابانها و بين مردم ميفرستاد تا آنها نمايش را براي تماشاگران به صورت زنده اجرا كنند و بعد يك زمانبندي براي اجرايشان پيدا ميكردند در نتيجه دقيقا ميدانستند كه زمان هر شوخيشان تا شوخي بعدي بايد چطور باشد اما به هر حال كار سختي است. بيشتر بر پايه حدس و گمان است.
ميشود برايمان از مرحله طرح و بسط ايده صحبت كنيد؟ اينكه پيش از گشايش داستان چه اتفاقي ميافتد؟
خب اين هنر نويسنده است. شما ميتوانيد روشهاي اين كار را از نمايشنامهنويسان ياد بگيريد. براي اينكه نمايشنامهنويسان شخصيتهايي را خلق ميكنند كه مانند پياز هستند. ميتوانيد هر لايه را كنار بزنيد و به لايه ديگر شخصيت برسيد اما شخصا فكر ميكنم اگر در پنهان كردن جزئيات كار باهوش باشيد، ميتوانيد به تدريج با آشكار كردن برخي نقاط پنهان تماشاگرتان را سرگرم كنيد بدون اينكه هر اطلاعاتي را كه ميخواهد به او داده باشيد. گاهي اطلاعات آنقدر زياد ميشود كه تماشاگر قادر به هضمش نيست. در اين مورد واقعا هيچ قانوني وجود ندارد. مثلا 17 دقيقه آخر شاهكاري مثل فيلم «رواني»، يك نفر پيدا ميشود كه ميآيد و همه داستان لعنتي را توضيح ميدهد اما اين اهميتي ندارد چون پيش از آنكه به اين نقطه برسيد، حسابي لذتتان را بردهايد.
بعد از موفقيتتان به عنوان يك فيلمنامهنويس، اصلا چطور شد كه تصميم گرفتيد كارگرداني هم بكنيد؟
از دست كارگردانان بيحوصله و عصبي بودم. ما براي يك كارگردان خيلي خوب به نام ميچل ليسن فيلمنامه مينوشتيم. هنوز روي بخش سوم فيلمنامه كار نكرده بوديم كه آنها فيلمبرداري را شروع كردند. فيلم درباره يك ايتاليايي آس و پاس خوشگذران بود كه تظاهر ميكند عاشق يك معلم مدرسه شده تا به اين وسيله بتواند به آمريكا سفر كند. سكانسي داريم كه او روي تختش در اتاق كثيف هتل دراز كشيده و هيچ اميدي براي رد شدن از مرز ندارد. سوسكي از ديوار اتاقش بالا ميرود. مرد با يك چوب سوسك را متوقف ميكند و ميگويد:«هي كجا داري ميري؟ تو ويزا نداري! هيچ كجا راهت نميدهند. نميتواني بالاتر بروي.» اين سكانس عالي بود. براي ناهار به رستوران رفتيم و سر ميز شارل بوايه كه قرار بود نقش ايتاليايي را بازي كند، ايستاديم. پرسيدم:«چارلز حالت چطور است؟» جواب داد: «خيلي خوبم.» معلوم بود كه خوب است. يك استيك بزرگ با كلي مخلفات خورده بود. بعد پرسيدم: «امروز فيلمبرداري چطور بود؟» و او گفت:« خيلي خوب. آن صحنه اتاق هتل و سوسك خيلي عالي بود جز اينكه البته سوسكي در كار نبود! امروز صبح رفتم و با كارگردان صحبت كردم. بهش گفتم كه ميچ اين احمقانه است. من چطور ميتوانم با يك سوسك حرف بزنم؟ سوسك كه جواب من را نخواهد داد. در نتيجه با كارگردان تصميم گرفتيم كه سوسك را از صحنه خارج كنيم و فقط روي تخت دراز بكشم.» از رستوران بيرون آمديم و من به براكت گفتم:«اگر اين لعنتي با سوسك حرف نزند، ديگر با هيچكس حرف نخواهد زد» و ما او را در قسمت سوم فيلمنامه بيرون گذاشتيم.
اين از نوع همان اتفاقاتي بود كه مرا به عنوان نويسنده بسيار خشمگين كرد. آنها به هر حال از نويسندهها بيزار بودند.