نگاهي به فيلم «خاك آشنا» ساخته بهمن فرمان آرا
ما چقدر مقصريم؟
سيدآريا قريشي
تهران امروز
بهمن فرمانآرا کارگرداني است که همواره دغدغههاي خاص خودش را داشته است. او در واقع يکي از معدود کارگردانهاي ايراني است که دنياي ويژهاش را بهسادگي ميتوان شناسايي کرد. او هيچ گاه بهدنبال تقليد نيست و همواره در پي آفرينش جهان شخصي خودش است. از اين نظر او را ميتوان در کنار معدود کارگرداناني چون مسعود کيميايي و داريوش مهرجويي، از کارگردانان مولف ايراني دانست. کارگرداناني که دنيايي خاص خودشان با يکسري مشخصه مخصوص دارند، امضاي شخصي آنها از پشت هر فيلم پيداست و آنها هستند که خودشان را بهفيلم تحميل ميکنند، نه اينکه اجازه دهند فيلم خودش را به آنها تحميل کند.
بسياري از حرفهاي بهمن فرمانآرا در فيلمهايش مشترک است. جدا از دغدغه مرگ که در فيلمهاي او حضور پررنگي دارد، توجه او به شکوه و عظمت گذشته ايران و لزوم بازگشت و توجه به آن دوره همواره در فيلمهايش نقش مهمي برعهده داشتهاند. در «شازده احتجاب»، آن شازده قجري که دارد رو بهاضمحلال ميرود، ميتواند نمادي باشد از عظمت گذشته ايران که دارد نابود ميشود. در فيلم قبلياش، «يک بوس کوچولو» هم سکانسهاي زيادي از جمله اسبسواري در ميدان نقش جهان اصفهان يا سکانس پاسارگاد بهخوبي گوياي اين مساله هستند که دغدغههاي اصلي فرمانآرا در طول اين تقريبا 30 سال تغييري نکرده است. حال در «خاک آشنا» هم اين مساله بهچشم ميخورد و اين بار عملا جلوتر از همه بحثهاي ديگر، بهحرف اصلي فيلم تبديل شده است. از همان ابتداي فيلم، آن عبارت زيبا را ميشنويم با اين مضمون که آدميزاد فکر ميکند ميتواند گذشته را پشتسر بگذارد و از نو شروع کند. غافل از اينکه چنين کاري امکانپذير نيست. در طول فيلم هم بحثهاي زيادي در اين زمينه ميشود. از بيتاريخ و تمدن بودن دوبي گرفته تا گردش در بيستون و اينکه نامدار به بابک ميگويد به بيستون برود تا ببيند ايران از کجا بهکجا رسيده و... در اين بين، فرمانآرا گريزي هم بهقضيه تفاوت نسلها ميزند و مطابق انتظار، بيشتر طرف نسل خودش را ميگيرد تا نسل بعدي را. ميبينيد که مسائل زيادي در فيلم مطرح ميشوند که هر کدام جاي بحث و تامل دارند. بهشخصه با بيشتر حرفهايي که فرمانآرا در اين فيلم مطرح ميکند، موافقم. آن بحثهاي مربوط بهگذشته و تمدن ايران که هيچ. حتي بيشتر انتقادهاي فرمانآرا نسبت به نسل ما را قبول دارم و ميپذيرم. بهعنوان يک نفر از نسل جوان قبول دارم که نسل ما خيلي وقتها (و البته نه هميشه) «بدون آن که بکارد، ميخواهد درو کند.» اما...
آندره بازن ميگويد: «در سينما همچون رمان، زيباييشناسي مستتر در آن در فن روايت ظهور مييابد.» يعني اينکه فيلم چه ميخواهد بگويد مهم است. ولي آن چه که يک فيلم را از نظر هنري بهيک پديده تبديل کرده و از آن يک «زبان» ميسازد، نحوه روايت مطالب و خلاقيت کارگردان در اين زمينه است. مشکل اصلي من با فيلم جديد آقاي فرمانآرا از اينجا شروع ميشود. همان طور که گفتم، مطالب اساسي و مهمي در اين فيلم دارد مطرح ميشود. ولي نحوه بيان اين نکات بهشکلي عاري از خلاقيت صورت پذيرفته است. دم دستترين نمونهاش، تابلويي است که روي آن بخشي از شعر معروف احمد شاملو نوشته شده است: «آي عشق. چهره آبيات پيدا نيست.» يک اشاره کوچک و گذرا بهاين تابلو ميتوانست تاثير خوبي بر بيننده داشته باشد و حرف اصلي را بهاو بفهماند. ضمن اينکه کمکي بود براي شناخت هر چه بيشتر روحيات و اعتقادات نامدار. ولي در طول فيلم آن قدر دوربين روي اين تابلو مکث ميکند و چندين بار با دليل و بيدليل بهحضور آن اشاره ميکند که ديگر تاثير اوليهاش را نيز از دست ميدهد. يا برخي جملاتي که در فيلم بيان ميشوند، اين احساس را بهتماشاگر منتقل ميکنند که او در حال تماشاي يک فيلم سينمايي نيست. بلکه يک بيانيه سياسي – اجتماعي دارد جلو رويش قرائت ميشود! مثلا اين جمله که «چه بلايي دارين سر زبان فارسي ميارين» که توسط نامدار به ژاله گفته ميشود، از فرط بيربط بودن بهفضاي فيلم، خندهدار بهنظر ميرسد. يا اين جمله که «يهروز بايد جلوي غارت آثار فرهنگي رو از کشور گرفت»! بدون تعارف اگر در اين صحنه رضا کيانيان کاغذي بهدست ميگرفت و جلوي دوربين اين جملات را مانيفستوار ميخواند، باورپذيرتر و قابل قبولتر از آب در ميآمد!
اما همه مشکل اين نيست. جدا از اين جملات بسيار رو و شعاري، بحثي در اين فيلم مطرح ميشود که در اين سالها فيلمهاي زيادي مستقيم و غيرمستقيم بهآن پرداختهاند و آن هم بحث تقابل نسلهاست. در اين فيلم هم، بابک (و سه دوست جوانش که در اواسط فيلم بهخانه نامدار ميآيند) بهعنوان نمايندهاي از نسل جوان شناسانده ميشوند و از آن طرف هم خود نامدار را داريم که مربوط بهنسل قبل است. اين جا مشکل دو تا ميشود. چرا که علاوه بر جملات مستقيم و بهشدت شعاري، با اين طرز نگرش بهتقابل نسلها مشکل دارم. هرچند با اکثر حرفهاي فرمانآرا در اين زمينه هم مخالفتي ندارم. ولي اين شکل بررسي ارتباط بين نسلهاي مختلف، بهنظر من اندکي سطحي و غيرقابل پذيرش است. هر چند فرمانآرا سعي ميکند چندان يکطرفه هم قضاوت نکند و نشان ميدهد که نسل جديد هم در خيلي از موارد مقصر نيست ولي آيا اين مساله قابل پذيرش است که جواني مثل بابک که سالها در کنار خانوادهاش بوده و بهمسير خلاف افتاده و مواد مصرف ميکند، با مدت اندکي زندگي در کنار دايياش و محبتهاي نامدار، ناگهان متحول شود، حلقه ابرويش را بردارد، براي دست يافتن بهآن چه ميخواهد، رنج بکشد و حتي کتک بخورد؟ آن هم براي دختري که به اين طرز مضحک عاشقش شده است.
آيا آقاي فرمانآرا واقعا بهعشق در نگاه اول اعتقاد دارد؟ بابک در همان نگاه اول عاشق مهرماه (که در واقع قرار است نمادي باشد از آداب و رسوم زيبا و گمشده قديمي کشور) ميشود و بدون اينکه او را بشناسد، خود را به هر دردسري مياندازد تا او را بهدست بياورد. آخر سر هم که مهرماه (که خودش پذيرفته بود با پسرعمويش ازدواج کند و بهشدت ميترسيد تا بههمراه بابک ديده شود) گلهاي بابک را برميدارد تا بفهميم چون بابک زحمت کشيد، بهآن چه ميخواست رسيد و ميتوان اميدوار بود که بابکها با کمک نامدارها بتوانند گذشته باشکوه کشور را احيا کنند!
بهراستي کجاي اين داستان باورپذير است؟ از اينها هم که بگذريم، سوال مهمتري براي من ايجاد شده است. آقاي فرمانآرا نسل جديد را بهگونهاي نشان داده است که انگار بيهويت و افسارگسيخته است، بههيچ چيز ديگر اعتقاد ندارد و ميخواهد نکاشته درو کند.
من اصلا اين نظر را رد نميکنم و حتي تا حد زيادي با آن موافقم. ولي سوال من اين است که چقدر از اين اتفاق، تقصير خود جوانان است؟ البته خوشبختانه در فيلم آقاي فرمانآرا اينگونه نشان ميدهد که افرادي چون ژاله و منصور در اين معضل ايجاد شده براي بابک و امثال او بيشتر مقصرند تا خودشان. ولي ميخواهم بدانم نقش کسي چون نامدار در اين ميان چيست؟ آيا او شخصيت مثبت ماجراست؟ نه. نميپذيرم. البته فيلم در طول تقريبا 100 دقيقه، ضعفهايي هم در شخصيت او نشان ميدهد، ولي اين به هيچوجه کافي نيست. آيا واقعا کسي چون نامدار، کمترين نقش را در اين افسارگريختگي نسل جوان دارد؟ بهنظر من برعکس. نقش او اگر از ژاله و منصور بيشتر نباشد، يقينا کمتر هم نيست. نامدار کسي بوده که بهگفته خودش بهخاطر ديدن آلودگي روابط در تهران از آنجا گريخته است. مشکل بهنظر من دقيقا همين است.
اگر نسل جوان امروز به اين روزي رسيده که آقاي فرمانآرا از آن بهشدت ابراز ناراحتي ميکند، بهخاطر اين است که بسياري از نسل قبليها ترسيدند با حقايق روبهرو شوند، از آن گريختند و بهزيرزمين دنج و امن خودشان پناه بردند (دقيقا همان کبکي که سرش را زير برف ميکند)، اجازه دادند جوانان بههر راهي که ميخواهند بروند و حالا دارند از آنان ايراد ميگيرند. مشکل ما بابک و امثال او و حتي ژاله و محمود هم نيستند. مشکل ما نامدارها هستند که آن موقع که بايد کاري انجام بدهند، ميگريزند و حالا مدعي اخلاقگرايي شدهاند و بهجوانان پند ميدهند.
فيلم تا اينجا در اين زمينه اتفاقا خوب عمل ميکند و نشان ميدهد که خود نامدار هم در اين قضيه بيتقصير نيست. در انتهاي فيلم وقتي بابک از نامدار ميپرسد که چقدر در تهران ميماند، نامدار پاسخ ميدهد نميدانم. در حالي که قبلا اشاره کرده بود هر وقت بهتهران ميرود (براي نمايشگاههايش) دو سه روز ميماند و بعد از آنجا ميگريزد بنابراين ميتوان اميدوار بود که نامدار (که زيرزمين خانهاش را نيز ترک کرده و حالا ديگر دارد در فضاي باز نقاشي ميکند) حالا ديگر ميتواند با اين معضلات مبارزه کند و سعي کند نقشي در بازگشت بهآن گذشته باشکوه داشته باشد اما اين جا يک سوال ديگر پيش ميآيد. آيا روش نامدار در اين کار درست است؟ آنچه در خاک آشنا ميبينيم، اين است که نامدار مدام دارد بابک را نصيحت ميکند و بنابراين کمکم بابک هم عادات بدش را ترک ميکند. ولي آيا فکر ميکنيد چنين شيوهاي در واقعيت جواب ميدهد؟ بهنظر من نه. اين بعد از فيلم در اين جا بهمشکلي جدي برخورد ميکند.
نسل جديد، نسلي عصيانگر و خروشان است. همان چيزي که حالت شديدش ميشود افسارگريختگي. آيا واقعا فکر ميکنيد چنين نسلي در مقابل پندها و نصيحتهاي پدرانه نسل قبلي واکنشي تا اين حد مثبت نشان ميدهد؟ بهنظر من برعکس. رفتاري که نامدار در اين فيلم نشان ميدهد، اگر در واقعيت رخ دهد، از قضا باعث طغيان بيشتر نسل جوان خواهد شد.
نسل جوان، نسلي است كه آن قدر از بچگي بهدستوپايش زنجير بستهاند که همه سعياش اين است که اين زنجيرها را باز کند و نتيجهاش شده همين عصيانگري و بهقول نامدار افسارگسيختگي. حالا کاملا طبيعي است که اين نسل با هر زنجيري که قرار باشد بهپايش بسته شود، مبارزه ميکند و نتيجه آن هم چيزي نيست جز طغيان بيشتر نسل. حرفي که آقاي فرمانآرا ميزند کاملا بهعقيده من درست است اما روشي که براي رسيدن بهآن پيشنهاد ميکند، نه!
با وجود همه اين مشکلات، بهنظر من خاک آشنا، فيلم مهم و ارزشمندي است. بهمن فرمانآرا با اين فيلم ثابت ميکند در اين برهوت، يکي از معدود فيلمسازهايي است که نگاهي جدي بهاجتماع اطرافش دارد و سعي ميکند در همه فيلمهايش دغدغههاي اجتماعي و سياسياش را منعکس کند. (هر چند در خاک آشنا، بهلطف مسئولان گرامي، دغدغههاي سياسي فرمانآرا تقريبا بهطور کامل حذف شده و دغدغههاي اجتماعياش هم دچار جرح و تعديل جدي شده است) براي همين است که بهنظر من تماشاي خاک آشنا، براي هر کسي که دوست دارد قدري جدي تر بهدنياي اطرافش بينديشد، مفيد است.
حتي اگر اين فيلم را يک فيلم شعاري بدانيم که حرفهايش را با خلاقيت خيلي کمي منتقل ميکند، باز هم توجه به همين نکته که خاک آشنا دارد حرفهاي مهم و خوبي ميزند و سعي ميکند ريشههاي بيهويتي امروز ما را روشن کند، ثابت ميکند که اين فيلم بالاتر از بسياري از فيلمهاي سطحي و بيمايهاي قرار ميگيرد که پشت سر هم توليد شده و بهراحتي اکران ميشوند. سينماي ما بهکارگرداناني از جنس فرمانآرا و فيلمهايي از جنس خاک آشنا احتياج دارد، باور کنيد.
اگر نسل جوان امروز به اين روزي رسيده که آقاي فرمانآرا از آن بهشدت ابراز ناراحتي ميکند، بهخاطر اين است که بسياري از نسل قبليها ترسيدند با حقايق روبهرو شوند، از آن گريختند و بهزيرزمين دنج و امن خودشان پناه بردند (دقيقا همان کبکي که سرش را زير برف ميکند)، اجازه دادند جوانان بههر راهي که ميخواهند بروند و حالا دارند از آنان ايراد ميگيرند
گزينش وزير جديد ارشاد و چند نكته ديگر
تضعيف جامعه فرهنگي، تضعيف روح زندگياست
رضا كاظمي
تهران امروز
سلام خانمها، آقايان! رضا کاظمي هستم. اين ستون اولين ستون مطبوعاتي من است. قرار است هر هفته چند سطري درباره هنر و فرهنگ در آن بنويسم.
پس تا زماني که ستون ديگري از راه نرسيده و فرجي از اين ستون به آن ستون حاصل نشده همچنان به اين ستون تکيه ميدهم و هر هفته چند خطي را با شما قسمت ميکنم.
يکم: موضوع گزينش وزير جديد فرهنگ و ارشاد اسلامي، يکي از دغدغههاي مهم و جدي هر ايراني مشتغل به کار فرهنگي با هر گرايش و دغدغه سياسي و اجتماعي است؛ هر ايراني که زمينه کارياش مرتبط با فرهنگ باشد يا حقوق مادي و معنوياش در جايي به اين حوزه مربوط شود. تصور من از عملکرد وزير سابق فرهنگ و ارشاد با تصور برخي از دوستان کمي تفاوت دارد.
من مهمترين کاستي کارنامه ايشان را عملکرد جناحي يا ايدئولوژيک يکسويه نميدانم، به گمانم مهمترين نکته کارنامه چهارساله فرهنگ در دولت نهم شيوه نوين تعامل و برخورد با اهالي فرهنگ بود.
زاويه نگاه و شيوه خطاب قرار دادن هنرمندان و نويسندگان در اين چهار سال با فضاي دوستانه و انديشمندانهاي که شايسته اهل انديشه است فاصله داشت و گفتمان تهديد و تحقير بر گفتوگو و نقد ميچربيد.
اعمال اين نگاه فاصلهگيرانه نسبت به اهالي فرهنگ دور از انصاف و غيرواقع بينانه است؛ به يک دليل ساده: فاصله ميان متوليان فرهنگي و هنرمندان هرگز فاصلهاي سياسي نيست. بخش غالب هنر در همه سرزمينها فارغ از دغدغههاي سياسي و ايدئولوژيک شکل ميگيرد و کمترين خواست هنرمند اين است که بتواند با رعايت احترام به باورها و چارچوبهاي جامعهاش در همان محدوده مشخص قانوني به آفرينش اثر هنري بپردازد و همه دلواپسياش اين است که مبادا به جاي چارچوبهاي مدون قانوني با اعمال سليقه شخصي خارج از آن چارچوبها روبهرو شود.
انسان فرهنگي و هنرمند هرچند به احتمال زياد بينش اجتماعي و سياسي دارد(!) ولي شأن خود را بالاتر از کار سياسي ميداند و زماني که متولي فرهنگ نيز اين واقعيت غالب را هرچند با رعايت احتياط و ترديد باور داشته باشد زيباترين تعامل ميان هنرمند و او شکل خواهد گرفت.
وزارت فرهنگ و ارشاد فقط بخشي از سامانه فرهنگي دولت نهم بود. بخش ديگري از اين سامانه را معاونان ومشاوران فرهنگي رئيسجمهور تشکيل ميدادند، کساني مثل آقايان کلهر و شمقدري که نگاهي فراگيرتر، واقع بينانه تر و پراگماتيک تر به حوزه فرهنگ داشتند.
حضور اين رويکرد تعاملگرايانه در بخش اجرايي فرهنگ ميتواند شکاف ميان اهالي فرهنگ و متوليان فرهنگ را تا حدي پر کند و از سوي ديگر اصرار بر رويه گذشته، شکاف موجود را به گسلي عميق و بيبازگشت تبديل خواهد کرد. تضعيف جامعه فرهنگي، تضعيف روح زندگي در يک جامعه سالم است.
دوم: آخرين فيلم بهمن فرمان آرا «خاک آشنا» جدا از همه حرف هايش به يک چينش دوتايي اساسي اشاره ميکند، نسل گذشته و نسل امروز. نمودش هم بابک حميديان است که قبلا نسل جوان «يک بوس کوچولو» بود و حالا جامپ کات زده توي اين فيلم.
بحثم درباره اين فيلم نيست بلکه اين تنها بهانهاي بود براي اشاره به سوءتفاهمهاي بامزهاي که درباره مفاهيم گذشته و امروز، سنت و مدرنيته، خشت و آينه و اين تقابلهاي تحميلي وجود دارد.
بايد در فرصتي مناسب نگاهي تفصيلي به اين مباحث انداخت. بحث دسترسي نسل نو به رسانه مجازي اينترنت و ديويدي و بلو ري و... و تاکيد قديميترها بر لزوم حفظ نوستالژي کتابخانه و سينما و خاک صحنه و از اين حرفها بحث چالشي و جذابي است.
نزديک به يک دهه است که مديومها بهطور جدي دچار دگرديسي و استحاله شدهاند و هنوز برخي نميخواهند به اين تغيير بزرگ سر بسپارند(دل سپردن که محال است).بدبختي اين است که نخواستن آنها هرگز واقعيت را عوض نکرده است. بحث رسانهاي که در آن مخاطب خود به جستوجوي برنامه مورد علاقهاش بپردازد و مخاطب اجباري برنامههاي از پيش طراحي شده و تحميلي نباشد يک امکان ناگزير است و ديري نخواهد پاييد که با ارتقاي کيفيت و سرعت روزافزون اينترنت در دنيا محقق خواهد شد.
شايد آن روز تلويزيون ديگر رسانهاي بيطرفدار باشد و جايگاهي بيش از يک ابزار کمکي و يک پرده نمايش براي تماشاي محصولات تصويري از پيش تهيه شده توسط خود فرد نداشته باشد. به نظر شما اين خيالپردازي صرف است؟ به نظر من که اينگونه نيست. بايد زنده ماند و ديد.
هنوز حافظه نگارنده ياري ميکند که تلويزيون سياه و سفيد با در دولنگه تاشوي چوبي را به ياد بياورد که پس از فشار دادن و پيچاندن همزمان دکمه on،30 ثانيه طول ميکشيد تا نقطهاي سفيد بر مرکزش ظاهر شود و تصوير را به آهستگي روي صفحه پخش کند. تازه ما خيلي هم پير نيستيم.
www.rezakazemi.com
خبر
«دل تورو» انيميشن ترسناك ميسازد
«گيلرمو دلتورو»، كارگردان سرشناس مكزيكي براي كمپاني «ديسني» فيلمهاي ترسناك خواهد ساخت.به گزارش ايسنا، كمپاني «ديسني» اوايل هفته با «گيلرمو دلتورو» به توافق رسيد تا كارتونهاي جديدي براي ترساندن تماشاگران بسازد. «دلتورو» كه تهيهكنندگي و كارگرداني اين پروژههاي فيلم را برعهده خواهد داشت، گفت: «بهعنوان يك كارگردان علاقهمندم تا تماشاگران را به دنياهاي جديد و شگفتانگيز ببرم و لحظات استرسآوري براي آنها ايجاد كنم. اگرچه اين فيلمهاي جديد ترسناك خواهند بود اما محوريت همچنان بر سرگرمي و تفنن است.» اولين فيلم «دلتورو» براي كمپاني «ديسني» فيلم «شكارچيان ترول» خواهد بود كه براساس داستاني از خود اوست.اين كارگردان سرشناس سابقه ساخت فيلمهاي «تريلر» و ترسناكي چون «هزارتوي پن» و «پسر جهنمي» را دارد و اخيرا ساخت فيلمهاي اقتباسي براساس كتاب «هابيت» را برعهده گرفته است كه سال 2011 اكران خواهند شد. «دلتورو» كه با ساخت فيلمهاي ترسناك علاقهاش را به فيلمهاي خونآشام نشان داده بود، چندي پيش رمان جديدي را كه در باره اين موضوع بود با نام «نژاد» منتشر كرد. اين رمان داستان ويروس خونآشامي است كه در نيويورك شيوع مييابد اما قادر است در تمام جهان گسترش يابد.
آ
غاز صداگذاري «زندگي با چشمان بسته»
«محمدرضا دلپاك» صداگذاري فيلم سينمايي «زندگي با چشمان بسته» به كارگرداني رسول صدرعاملي را آغاز كرد.
به گزارش فارس، تدوين اين فيلم پيشتر توسط «مستانه مهاجر» به اتمام رسيد و فيلمبرداري تنها سكانس باقي آن نيز كه در جنوب ايران فيلمبرداري ميشود به مهرماه موكول شد. آهنگساز «زندگي با چشمان بسته» هنوز مشخص نشده است. فيلبمرداري اين فيلم اسفند در تهران آغاز شد و اوايل تابستان به پايان رسيد. «زندگي با چشمان بسته» پس از فيلمهايي نظير «ديشب باباتو ديدم آيدا»،«من ترانه 15 سال دارم» و«دختري با كفشهاي كتاني» به نوعي در ادامه دغدغههاي اجتماعي صدرعاملي محسوب ميشود و يازدهمين فيلم اوست. صدرعاملي با ساخت اين فيلم رجوعي به آثار نوجوانانه خود داشته است. ترانه عليدوستي كه با فيلم «من ترانه 15 سال دارم» صدرعاملي، پا به سينما گذاشت براي دومين باردر اين فيلم در كنار صدرعاملي حضور دارد. اين فيلم كه براي حضور در جشنواره فيلم فجر امسال آماده نمايش ميشود، داستان خواهر و برادري است كه در يك محله قديمي زندگي ميكنند و با اتفاقات زيادي روبهرو ميشوند.حامد بهداد، پولاد كيميايي، فرهاد قائميان و... ديگر بازيگران فيلم هستند.
تدوين «سن پترزبورگ»به پايان رسيد
آيدين افخمي تدوين فيلم «سنپترزبورگ» آخرين ساخته بهروز افخمي را تمام كرده و اين فيلم بهزودي وارد مرحله ساخت موسيقي خواهد شد كه البته هنوز آهنگساز اين فيلم به صورت قطعي مشخص نشده است.بنابراين گزارش، صداگذاري اين فيلم نيز به زودي در استوديو آواي نفس آغاز خواهد شد. داستان اين فيلم كمدي پرحادثه در مورد رفاقت، بلوف، عشق و... است. «سن پترزبورگ»، دهمين فيلم «بهروز افخمي» بعد از تفنگهاي سحرگاه، عروس، روز فرشته، روز شيطان، عقرب(كارگروهي)، تختي، شوكران، گاوخوني و فرزند صبح است. در پايان بخش اول «سن پترزبورگ» دو شخصيت اصلي با بازي «پيمان قاسمخاني» و «محسن طنابنده» آماده رفتن به «سن پترزبورگ» هستند و داستان حضور آنها در «سن پترزبورگ» و اتفاقات گوناگوني كه براي آنها ميافتد، در قسمت دوم كه هنوز نامي براي آن انتخاب نشده، شاهد خواهيم بود.عوامل فيلم عبارتند از؛ كارگردان: بهروز افخمي، نويسندگان فيلمنامه: پيمان قاسمخاني، محراب قاسمخاني، تهيهكننده: حميد اعتباريان، بازيگران: محسن تنابنده، پيمان قاسمخاني، الناز شاكردوست، بهاره رهنما، انديشه فولادوند، ماهچهره خليلي، كيانوش گرامي، سروش صحت، سيامك انصاري، اميد روحاني ... و امين حيايي.
کیارستمی الگوی فیلمساز خارجي
فیلمساز فرانسوی- کرهای که با نخستین تجربه کارگردانی خود در سیوچهارمین جشنواره فیلم تورنتو حضور دارد، آثار عباس کیارستمی را الگوی خود در سینما ذکر کرد.
اونیه لوکومته یکی از این کارگردانان است که با «یک زندگی کاملا تازه» به بخش دیسکاوری تورنتو آمده است. لوکومته پس از معرفی خود و فیلمش در پاسخ به پرسشی درباره افراد تاثیرگذار در روند فیلمسازیاش از عباس کیارستمی و «خانه دوست کجاست؟» او در کنار ساتیاجیت رای فیلمساز شهیر هندی و سهگانه آپو بهکارگردانی او نام برده است. او داشتن نوآوری و ساختن فیلم را هم از برنامههای آینده خود ذکر کرده است. لوکومته سابقه بازي در سهفيلم بلند سينمايي را دارد و «يك زندگي كاملا تازه» نخستين تجربه نويسندگي و كارگرداني اوست كه در بخش ديسكاوري جشنواره فيلم تورنتو به نمايش در ميآيد.