«شب يلدا»؛ در جستوجوي خوشبختي
به اعتقاد بسياري از مردم و منتقدان «شب يلدا» بهترين فيلم كيومرث پوراحمد است. بسياري هم بر اين باورند كه محمدرضا فروتن بهترين بازياش را در اين فيلم ارائه كرده است. فيلم مويد قدرت كارگرداني فوقالعاده پوراحمد است كه در فضاي يك خانه و تنها با يك بازيگر چنان فيلمش را ميسازد كه نه از ريتم بيفتد و نه تماشاگرش را خسته كند. داستان فيلم هم آشناست و هم غريب. آشنا چون اتفاقي است كه در طول اين سالها براي بسياري از مردم افتاده و خانهشان را ويران كرده و غريب و نو است چون تابهحال هيچ كس آنقدر دقيق وارد حريم يك خانواده و دلتنگيهايشان نشده بود. حامد (محمدرضا فروتن) بهرغم علاقهاش به همسر و فرزندش آنها را به خارج از کشور میفرستد اما همسرش تلفنی به او اطلاع میدهد که برای گرفتن اقامت باید از حامد طلاق بگیرد و به عقد دیگری دربیاید. حامد حاضر به این کار نمیشود اما همسرش او را راضی میکند که به خاطر دخترش نازی این کار را بکند.
حامد كه عاشق دختر و همسرش است از نظر روحي به هم ميريزد و خود را در خانه حبس میکند. او بهطور اتفاقی با خانم فردوسی به صورت تلفنی ارتباط برقرار کرده و اين زن به او کمک میکند. در نهايت در حالي كه بدون آنكه ديدار، رابطهاي عاطفي بين آنها شكل بگيرد، پريا به دیدار حامد میآید. سكانس جشن تولد گرفتن حامد براي دخترش در خلوت تنهايياش جزو محبوبترين صحنههاي سينماي ايران است. سكانسي كه فروتن در آن بازي فوقالعادهاي از خودش نشان ميدهد. بغضي كه دائم در گلويش خفه ميكند و درعين حال تلاشش براي خوددار بودن. حامد اين صحنه را تبديل به يكي از دوست داشتنيترين شخصيتهاي سينماي ايران ميكند. بهترين ديالوگ فيلم هم از زبان پريا ادا ميشود كه تا آخر فيلم فقط صدايش را ميشنويم اما با اين وجود انگار به خوبي ميشناسيمش: «زخماي آدم سرمايه نيست حامد. داد نزن. هوار نكش. آروم و بيصدا همه چيز رو تحمل كن.»
«ليلا» ؛تو با مني اما...
يكي از بهترين ملودرامهاي تاريخ سينماي ايران متعلق است به داريوش مهرجويي. «ليلا» داستان ساده زني است كه بچهدار نميشود و از طرف خانواده همسرش تحت فشار قرار ميگيرد تا اجازه بدهد براي شوهرش زني بگيرند كه بچهدار شود. اين قصه ساده و تكراري در دستان تواناي مهرجويي تبديل به شاهكاري بهيادماندني ميشود. ليلا حاتمي در «ليلا» نهتنها بهترين بازي دوره كاريش كه يكي از بهترين نقشآفرينيهاي تاريخ سينما را در نقش يك زن نااميد عاشق انجام ميدهد. جدا از ميميك چهره و ظرافت و شكنندگياش كه درست خود خود ليلاي فيلم است، صدا و حركات حاتمي هم به درآمدن نقش كمك زيادي كرده است. حقش بود كه همان سال به جاي ديپلم افتخار، سيمرغ بلورين جشنواره را به او ميدادند. اما سينماي ايران است و ملاحظات گاه و بيگاهش. از آن طرف علي مصفا هم در نقش منفعل رضا كه هم عاشق ليلاست و هم جسارت ايستادن جلوي مادرش را ندارد، عالي است. جميله شيخي مثل هميشه خوب است و تكتك افراد خانواده ليلا از دايي (محمدرضا شريفينيا) گرفته تا برادر و مادرش گرم و دوستداشتني هستند اما همه آنها در برابر ليلا رنگ ميبازند. تا همين امروز در سينماي ايران چنين تصوير صادقانه و تكاندهندهاي از عشق نديدهايم. ليلا با همه ظرافت و شكنندگياش در بازي كه به راه افتاده بيشترين امتياز را كسب ميكند. جايي ميگويد: «من تسليم تسليمم!» اما حقيقت اين است كه ليلا بيش از همه سرپا و مبارز است. منتها به شيوه خودش براي زندگياش مبارزه ميكند. يكي از بهترين سكانسهاي تاريخ سينماي ايران جايي است كه ليلا به رضا قول ميدهد كه تا آخر پاي زندگي و خانهاش ميايستد:«من؟هستم. كنارت ميمونم. تنهات نميذارم. پاش وايسادم.» ليلا فداكاري ميكند تا شايد يك روز رضا و بقيه بفهمند كه كار ليلا از سر تسليم و رضا نبوده. ليلا عشق را بهتر از همه فهميده بود. راستي چه كسي است كه مراسم شلهزردپزان ليلا را از ياد برده باشد؟بيخود نبوده كه ليلا در ميان فيلمهاي برتر تاريخ سينماي ايران نمايش داده شده است.
«آژانس شيشهاي»؛ محبوبترين فيلم دفاع مقدس
يكي از بهترين فيلمهاي ايران در حوزه سينماي جنگ و دفاع مقدس، «آژانس شيشهاي» ساخته ابراهيم حاتميكياست. فيلم محصول سال 1376 است اما هر سال تازهتر ميشود. شايد به همين دليل است كه امسال دوباره زمزمههايي مبني بر ساخت «آژانس شيشهاي2» بين مردم و طرفداران حاتميكيا درگرفت تا ببينند بعد از هفت، هشت سال امروز سرنوشت حاج كاظم و عباس و سلمان و فاطمه چه شده است؟ فيلم داستان حاجكاظم است كه بعد از سالها دوست همرزمش عباس را در تهران ميبيند كه در گردنش تركشي دارد و بايد هرچه زودتر جراحي شود. حاج كاظم براي تهيه پول و فرستادن عباس براي جراحي به خارج از كشور به هر دري ميزند اما به نتيجه نميرسد. سرانجام در آژانس مسافرتي كه براي تهيه بليت عباس رفته، كنترلش را از دست ميدهد و با اسلحه نگهبان آژانس، مردم را گروگان ميگيرد تا مسئولان ترتيب سفر فوري او و عباس را به لندن بدهند. آژانس به سرعت توسط نيروي انتظامي و امنيتي محاصره ميشود و در اين بين اصغر، همرزم كاظم و عباس نيز به افراد داخل آژانس ميپيوندد. از طرف ديگر احمد ـ كه خود همرزم كاظم بوده ـ به همراه فردي به نام سلحشور به عنوان نمايندگان نيروهاي امنيتي وارد آژانس شده و از كاظم ميخواهند كه اسلحه را كنار بگذارد. روايت تلخ حاتميكيا از آدمهاي جنگ در دوره راحتي و صلح هنگام نمايش، همه مردم را تحتتاثير قرار داد. پرويز پرستويي در نقش حاج كاظم قهرمان همه نسلها شد. جوانهايي كه جنگ را نديده بودند با عباسها همدردي كردند. حبيب رضايي در نقش عباس چنان معصوميتي به اين شخصيت بخشيد كه قهرمان اصلي داستان شد. عباسي كه همه بر سر او دعوا ميكنند اما درنهايت اوست كه آخر فيلم از بين ميرود. هيچ جملهاي گوياتر از حرف همسر عباس نبود كه ضجه ميزد: «من كه خوب ميدانم آخر همه اين دعواها، گوشت قرباني عباس» فيلم در شانزدهمين جشنواره فجر به عنوان فيلم منتخب مردم برگزيده و كانديداي 13 جايزه و برنده 9 سيمرغ بلورين شد.
شبهاي روشن؛ عاشقانهاي در ستايش شعر
«شبهاي روشن» يكي از متفاوت ترين فيلمهاي سينماي ايران است كه متاسفانه تجربه ساختن چنين فيلمي ديگر تكرار نشد. دومين فيلم فرزاد موتمن بعد از به نمايش درنيامدن فيلم اولش، «هفت پرده» تجربه بسيار موفقي در جذب مخاطب جوان روشنفكر بود. «شبهاي روشن» اقتباسي بود از كتابي به همين نام نوشته نويسنده بزرگ روس، تئودور داستايوسكي كه توسط سعيد عقيقي نويسنده و منتقد ايراني بومي شده بود. عقيقي چاشني شعر و ادبيات را به «شبهاي روشن» اضافه ميكند و نقش پسر دست و پا چلفتي كتاب داستايوسكي را به يك استاد ادبيات دانشگاه ميدهد. فيلم داستان استاد جوان دانشگاهی است که زندگی آرام و سرشار از انزوای خود را با تدریس ادبیات و مطالعه کتاب پرکرده است. او بهطور اتفاقي با دختري آشنا ميشود كه منتظر مرد ديگري است. مرد نميآيد و دختر به استاد اعتماد ميكند و به خانه او ميرود. قرار دختر با مرد چهار شب است. در طول اين چهار شب رابطه استاد و دختر شكل ميگيرد. شب چهارم مرد ميآيد، زماني كه استاد عاشق دختر شده است.
موتمن با اين فيلم نشان ميدهد كه كارگردان توانايي است.(هرچند بعد از «شبهاي روشن» ديگر از اين توانايياش بهخوبي استفاده نميكند.) اول اينكه بازيگران فيلم را خيلي خوب هدايت ميكند. سردي و فاصلهاي به فيلم ميدهد كه اتفاقا اينجا نقطه مثبت كار محسوب ميشود. هانيه توسلي بهترين بازيش را در اين فيلم كرده و بازي مهدي احمدي گرچه خيلي يكدست نيست اما هر چه فيلم جلوتر ميرود، بهتر ميشود. تدوين فيلم درخشان است. جامپكاتهاي موتمن و زندباف باعث شده هم ريتم فيلم حفظ شود، هم در تمام طول فيلم يك فاصلهگذاري ايجاد ميكند و هم در فيلمي كه داستانش در قابهاي بسته و تنها با دو بازيگر ميگذرد، تنوعي ايجاد ميكند تا تماشاگر خسته نشود. موسيقي پيمان يزدانيان هم از ديگر نقطههاي روشن اين فيلم منتخب جشن خانه سينماست.
نفس عميق
حديث رنج نسل جوان امروز
سيد آريا قريشي
تهران امروز
وقتي ميخواهيم نگاهي به بهترين فيلمهاي دهه 80 سينماي ايران بيندازيم، به نكته جالبي پيميبريم. برترين و تحسين شدهترين فيلمهاي اين دهه، آنهايي هستند كه حديث رنج و مصائب نسل جوان امروزي (آن هم از ديد خود جوانان) هستند. «بوتيك» كه به راستي در اوائل دهه 80 به عنوان يك پديده سينمايي شناخته شد و نمايشي فشرده از دردها و كمبودها و آمال و آرزوهاي نسل جوان بود، «سنتوري» كه متاسفانه به علت يكسري بدسليقگيها اكران نشد تا يك فرصت ايدهآل از سينماي ايران گرفته شود، و «درباره الي...» كه باز هم متاسفانه در شرايط مناسبي اكران نشد، ولي به يك پديده اجتماعي (و نه فقط سينمايي) در ايران بدل شد، از اين دسته اند. اما قبل از تمام اين فيلم ها، نام يك فيلم ديگر خودنمايي ميكند. فيلمي كه شايد براي اولين بار تصويري عريان از نسل جوان ارائه كرد: «نفس عميق.»
«نفس عميق» فيلم بسيار خوبي است. فيلمي است كه به راحتي ميتوان پايش ايستاد و از آن دفاع كرد. اما باارزشتر از آن، اهميت اين فيلم است به عنوان يك شروع. «نفس عميق»، فيلم مهمي در تاريخ حيات سينما و حتي جامعه معاصر ماست. اين فيلم يكي از اولين فيلمهايي بود كه با ديدي متفاوت به قضايا نگاه كرد. در واقع «نفس عميق» برگي را ورق زد و صفحه تازهاي در سينماي ايران گشود. ارزش اين فيلم فقط در متفاوت بودن آن نيست. بلكه در آغازگر بودن آن هم هست. با اين فيلم بالاخره نسل جوان خودش را روي پردههاي سينما ديد. خود واقعياش را. همان «خود»ي كه دارد زير بار كنايهها و نصايح و پند و اندرزهاي خالي و پوچ ديگران له ميشود. همان جواني كه از سوي قديمي ها، لقب «نسل روغننباتي» ميگيرد و تحقير ميشود اما وقتي ميخواهد كاري جديد انجام دهد و طرحي نو دراندازد، با ممانعت همان افراد روبهرو ميشود. نفس عميق داستان پوچي و بيهدفي اين نسل است. براي همين عجيب نيست كه شهبازي ساختاري بدون تعليق و گاه ضدقصه را براي فيلمش برميگزيند. ايده يك خطي فيلم (داستان سفر دو جوان بيهدف به شمال) تكراري و حتي بيربط و به درد نخور به نظر ميآيد. اما فيلمنامه پروپيمان و اجراي قدرتمند، آن را به يك شاهكار بدل ميكند. نفس عميق، فيلم اجراست و برخلاف خيلي از فيلمهاي ايراني كه ايده جذابي دارند اما هنگام اجرا آن جذابيت از دست ميرود، ايده نويي ندارد، همين ايده آن قدر خوب و دلپذير پرداخت شده كه ميتواند مانيفست نسل جوان ايران به شمار آيد. در اين فيلم ديگر مهم نيست كه دقيقا چه اتفاقاتي براي شخصيتها ميافتد. در انتهاي فيلم، حتي مطمئن نميشويم كه منصور و آيدا مردهاند يا نه. هرچند شواهد نشان ميدهد آنها در دريا غرق شدهاند اما در آخر، دوباره آنها را ميبينيم كه به صحنه حادثه رسيدهاند و از ديد يك ناظر بيروني دارند به آن واقعه مينگرند. واقعيت اين است كه اهميتي ندارد آن دو نفر داخل ماشين در سكانس پاياني، منصور و آيدا هستند يا نه. «نفس عميق» چيزي فراتر از مرگ يا زندگي دو يا سه نفر است. نفس عميق قصه دست و پا زدن يك نسل در دل اقيانوس است. نسلي كه او را در اعماق آب قرار دادهاند و از او ميخواهند نفس عميق بكشد! فارغ از اينكه پاياني جز مرگ را نميتوان براي چنين راهي متصور بود.
«نفس عميق» در ضمن به طرز معناداري، بيانگر ورود نسلي جديد به سينما هم بود. جدا از بازيگران فيلم كه حضوري قابل ستايش دارند (به خصوص مريم پاليزبان)، اين فيلم عميق در حكم تثبيت پرويز شهبازي به عنوان نمايندهاي از نسل جديد فيلمسازان هم بود. نسلي كه ديگر از تعارفات معمول دوري ميكند. بدون ترس و نگراني انتقاد ميكند و معضلات را به خوبي نمايش ميدهد. نه در نمايش آنها اغراق ميكند و نه دچارخودسانسوري ميشود. نه از اين سوي بام ميافتد و نه از آن طرف.همان چيزي است كه بايد باشد. از ساختارشكني و نوآوري نميهراسد و از تكرار ميگريزد. بنابراين «نفس عميق» از لحاظ ساختار هم به نسل جديد جامعه شبيه است.
اما جذابترين نكته فيلم از ديد من، اين است كه نفس فيلم پرسش است، نه پاسخ. در طول فيلم، سوالات زيادي در ذهن ما ايجاد ميشود، بدون اينكه از مسير اصلي فيلم منحرف شويم. از سوالهاي جزئي گرفته ( مثلا اينكه چگونه كامران و منصور كه از دو طيف كاملا جدا به شمار ميروند، چنين رابطه نزديكي با هم پيدا كردهاند؟) تا سوالات مهمتر و اساسيتري كه فيلم مطرح ميكند (شايد مهمترينشان اين كه نسل جوان چرا بايد بدون اينكه گناهي مرتكب شده باشد، در دريايي از مشكلات و سركوفتها غرق شود؟) فيلم به هيچ كدام از اين سوالها پاسخ قطعي نميدهد. قرار نيست در اينجا نسل قبل مقصر بدبختيهاي نسل جوان شناخته شود يا مثلا خود نسل جوان با ندانم كاريهايش، در نقش مسبب اين ماجراها قرار گيرد يا... تنها چيزي كه در اين فيلم قطعيت دارد، اين است كه نسل جوان مستحق اين همه ناملايمتي نيست. نسل جوان نياز به عشق دارد. نياز به هيجان و انرژي و درك متقابل. ناجوانمردانه است كه دقيقا زماني كه جوان دارد احساس خوشبختي و آزادي ميكند، او را به ته دريا بفرستيم. همه حرف نسل جوان همان چيزي است كه در ترانه پاياني فيلم ميشنويم و شايد بتوان گفت چكيده فيلم هم همين است (من دلم آبييه/ عشق من تاريكه/ قلب من آسمونه/ بارونش خونييه).
در يك كلام، آن چه بيش از هر چيز «نفس عميق» را ماندگار كرده و از آن يك فيلم كالت ساخته، حرفي است كه از دل جوانان زده شد. «نفس عميق» بهراستي در حكم نفسي عميق و اساسي براي جوانان بود.
بهترين هاي يك نسل
برنامه جذاب و دلپذير نمايش فيلم سينمايي در شبهاي ماه رمضان تهران همزمان شد با پخش فيلمهاي مهم دهه اخير سينماي ايران بهمناسبت روز ملي سينما. اين فرصتي بود براي تجديد ديدار علاقهمندان سينماي ايران با فيلمهاي محبوبشان در نسخههاي 35 ميليمتري و با كيفيت نمايش خوب در سالنهاي تازه تاسيس تهران.
از اين ميان دو فيلم محبوب نسلمان را برگزيدهايم. «نفس عميق» به كارگرداني پرويز شهبازي و «شوكران» به كارگرداني بهروز افخمي دو فيلمي بودند كه در زمان اكران، آتش به شبمان زدند و حالا با نمايش تازهشان با گروهها و نسلهاي جديد ارتباط برقرار كردند. صفحه امروز ما را به همين مناسبت درباره همين فيلمها بخوانيد. انگار در قضاوتمان هنگام اكران اين فيلمها اشتباه نكرده بوديم.