استر در يک نگاه
اين نويسنده با نام کامل پل بنجامين استر در تاريخ سوم فوريه ۱۹۴۷ ميلادي در نيويورک از پدر و مادري متعلق به طبقه متوسط به دنيا آمد.
او در دانشگاه کلمبيا تحصيل کرد و مدرک ليسانس و فوقليسانس خود را از اين دانشگاه دريافت کرد. استر بعد از پايان تحصيلاتش به فرانسه رفت و چهار سال در اين کشور زندگي کرد و سپس در سال ۱۹۴۷ به آمريكا بازگشت. استر پس از بازگشت به آمريكا با ليديا ديويس، نويسنده آمريكايي ازدواج کرد ولي اين ازدواج دوام نياورد و به طلاق انجاميد.
او در سال ۱۹۸۱ با سيري هوستوت، رماننويس و روزنامهنگار آشنا شد و با او ازدواج کرد. اين زوج در حال حاضر با يکديگر در بروکلين (نيويورک) زندگي ميکنند.
ديباچه
مرد در تاريکي در ستايش صلح و نکوهش جنگ
الهه دهنوي
مترجم
ترجمه رمان «مرد در تاريکي» پل استر برايم تجربه لذتبخشي بود. بيشتر رمانهايش را خوانده بودم و دنياي آثارش را دوست داشتم، به همين خاطر وقتي ناشر، ترجمه آن را به من پيشنهاد کرد، بيدرنگ پذيرفتم. نگاه فلسفي استر به زندگي و انسان، لذت خواندن آثارش را دوچندان ميکند. او در اين رمان هم نگاهش به انسان امروز است که جنگ، بر رنج زيستن افزوده است.
هارولد بلوم، منتقد و نظريهپرداز مطرح آمريكايي درباره استر ميگويد: «اصالت زيباييشناختي موضوع اصلي تمام آثاري است که از استر خواندهام.» استر در رمانهايش مدام خواننده را از ماهيت خلق اثر ادبي و ساختگيبودن آن آگاه ميکند.
در آثار او، در کنار ماجراهاي داستان، خود «نوشتن» هم به يکي از موضوعات اصلي تبديل ميشود. چنين ويژگيهايي سبب شده که پل استر به يکي از نامهاي آشناي ادبيات پسامدرن تبديل شود. رمان «مرد در تاريکي» هم که آخرين اثرش است، از اين قاعده مستثنا نيست.
در اين يادداشت کوتاه سعي دارم برخي از ويژگيهاي ادبيات پسامدرن را برشمارم و آنها را در اين رمان بيابم. يکي از اين مشخصههايي که براي رمان پسامدرن قائل ميشوند، عدم قطعيت است، به معناي عدم امکان دست يافتن به يک معناي واحد، عدم امکان انتخاب از ميان دو يا چند تفسير موجود، عدم قطعيت در آگاهي به چيزها. اين بعد را به وضوح در آثار استر ميبينيم.
رمانهاي او عرصه نشان دادن بحران شناخت، بحران هويت و فقدان بنيادهاي استوار معرفتي است. ويژگي ديگر بهره گرفتن از ژانرها و سبکهاي ديگر (اعم از هنري و غيرهنري) است.
ادبيات پستمدرن با تلفيق گونه هاي مختلف مرزبنديهاي سنتي را بر هم ميزند. همانطور که باختين ميگويد رمان يک گونه منعطف است و بيشتر از هر گونه ديگري درهايش به روي متون ديگر باز است. وقتي گونههاي ديگر وارد رمان ميشوند طبيعي است که زبان و قواعد خود را هم به همراه ميآورند و اينجاست که ماهيت گفتوشنودي رمان پررنگتر ميشود. يکي ديگر از اين مشخصهها پايان گشوده است. به اين معنا که در انتهاي رمان به يک نتيجهگيري مشخص و قطعي که تکليف همهچيز را روشن کند نميرسيم.
ويژگي چهارم خود بازتابگري است به اين معنا که اين نوع رمان به ماهيت داستاني خود آگاه است و خواننده را هم متوجه اين امر ميکند. ليندا هاچن رمان خودآگاه يا فراداستان را اينگونه تعريف ميکند: رماني که درباره ماهيت روايي و زباني خود اظهارنظر ميکند. اما چطور چنين کاري انجام ميدهد؟ با استفاده از تکنيکهايي همچون حضور نويسنده در داستان. در رمانهاي استر مدام با شخصيتهايي مواجهيم که نويسندهاند. تکنيک ديگر مداخله راوي است.
راوي جريان روايت داستان را متوقف ميکند و به بيان ديدگاههاي نظري ميپردازد و نيز تکنيک داستان در داستان. در نظر بگيريد رماني را ميخوانيم که دنيايي را نشان ميدهد که در آن با شخصيتي مواجهيم که دارد رمان مينويسد که در آن دنياي خيالي هم شخصيتي مشغول خلق يک اثر هنري است، طوري که يک نظام سلسلهمراتبي از روايتها تشکيل ميشود و ما با لايههاي روايي مختلف روبهرو هستيم.
در رمان «مرد در تاريکي» آگوست بريل 72 ساله که تصادف سنگيني را پشت سر گذاشته و پاهايش
آسيب ديده، مدتي است که نزد دخترش آمده و در کنار او و بچه اش کاتيا زندگي ميکند. اما سخت گرفتار بيخوابي است و هجوم خاطرات ناخوشايند گذشته هم لحظهاي رهايش نميکند. او تنها راه رهايي از اين افکار آزاردهنده را در قصه گفتن ميبيند، پس شروع ميکند به تعريف داستانهايي از جنگ، براي خودش و براي ما. آگوست بريل منتقد ادبي بازنشستهاي است که مقالات بسياري براي مطبوعات نوشته است. ميدانيد که استر هم پيش از آنکه در رماننويسي به شهرت برسد مقالات نقادانه بسيار برجستهاي نوشته بود.
باز هم با شخصيتي مواجهيم که دغدغه نوشتن دارد و بيشباهت به استر نيست. همانطور که پيشتر اشاره کردم، بريل که شبها از بيخوابي رنج ميبرد براي خودش داستان تعريف ميکند. رمان روايت يکي از همين شبهاي بيخوابي است که بريل شخصيتي به نام اوون بريک خلق ميکند، جواني که شب ناگهان خود را درون گودالي مييابد. در جهاني موازي، او در آمريكايي است که درگير جنگ داخلي است. ماموريتش اين است که به دنياي واقعي برگردد و بريل را بکشد، چون او خالق اين جنگ است يعني در تخيلش اين جنگ را به وجود آورده است.
حين بازگويي اين داستان، خواننده با روند شکلگيري داستان و خلق شخصيتها در ذهن نويسنده روبهرو ميشود. به عبارتي، خود «نوشتن» در مرکز توجه قرار ميگيرد. در طول رمان، بريل قصههاي کوتاه ديگري را هم درباره جنگ تعريف ميکند. پس ما با ساختار داستان در داستان مواجهيم. هر داستان مانند تکهاي در کنار تکههاي ديگر در خدمت کليت منسجم رمان است. هرکدام از اين داستانها وجهي از ويرانگري جنگ را به تصوير ميکشد. در اين رمان، سينما و فيلم هم رکني اساسي محسوب ميشود.
آگوست بريل و نوهاش با هم فيلم تماشا ميکنند و بعد به بررسي آنها ميپردازند. زبان و قواعد سينما و وجود مباحث نظري و نقد در بخشهايي از اين رمان تنيده شده است. به عبارتي، ژانري متفاوت به درون دنياي رمان راه مييابد و ويژگي چندوجهي بودن و تکثر اين اثر را برجستهتر ميکند. آگوست بريل که راوي رمان است، در جايجاي رمان ديدگاههايش را درباره رمان و سينما براي ما بازگو ميکند. کاتيا هم که دانشجوي رشته سينماست، با زباني فنيتر از پدربزرگش، درباره دنياي سينما اظهارنظر ميکند. گفتوگوهاي اين دو درباره سينما و بهطور خاص درباره سه فيلم مشخص، بعد نظري و فراداستاني رمان را پررنگتر ميکند.
خواندن رمان «مرد در تاريکي» براي آنها که با دنياي استر آشنا هستند يک تجربه خوشايند ديگر است و براي آن دسته که آثارش را نخواندهاند ميتواند شروع خوبي باشد.
تيمبوكتو و راوي فراموش نشدني
عجيبترين راوي در داستانهاي پل استر همان «مستر بونز» رمان تيمبوكتو است، آنقدر عجيب كه خود نويسنده هم معتقد است نميداند از كجا چنين راوياي به داستانش راه پيدا كرده است. مستر بونز راوي رمان تيمبوكتو شايد اولين و فراموشنشدنيترين تصويري باشد كه از اين رمان در ذهن خواننده نقش ميبندد. نويسنده هم انگار خودخواسته سعي در پررنگكردن اين نقطه جذاب دارد. آنقدر كه همه تلاشاش را ميكند تا به تعليق اين شخصيت دامن بزند. مستر بونز تا چند صفحه اول رمان براي مخاطباش يك مرد است؛ يك آدم، اما درست پشت ديوار يكي از صفحات مخاطب را شوكه ميكند، مستر بونز با تمام آن نگاه انساني به دنياي اطرافش، تنها يك سگ است، يك سگ پير. سگي كه رفيق يار و غار نويسندهاي دربهدر وامانده است. پسر واماندهاي كه قرار بود براي خودش كسي باشد، اما حالا از بد روزگار يهودي است كه تصوير پاپانوئل را روي بازويش خالكوبي كرده است. سگ از دنياي ويلي و مستر بونز صبح يكي از روزهاي ماه آگوست است. آنها در كوچه پسكوچههاي محله بالتيمور قدم ميزنند، درست در روزهايي كه مستر بونز ميداند بعد از چهارسال دربهدري در خيابانها، ويلي آخرين نفسهايش را ميكشد، ويلي براي مستر بونز از تيمبوكتو حرف ميزند. شهري كه نويسنده درمانده معتقد است روح آدمها بعد از مرگ سر از آنجا درميآورد، جايي كه وقتي دنيا تمام شد تازه همهچيز در تيمبوكتو شروع ميشود. ويلي براي پلاستر در اين داستان نمادي است از يك نويسنده زجر كشيده كه تنها اميدش داستانهايي است كه منتشر نشدهاند و او در آخرين روزهاي زندگياش از يك سو به مرگ فكر ميكند و از سوي ديگر دنبال كسي است كه داستانهايش را كه تنها نشانه بودن اوست، به او بسپارد. ويلي فقط معلمي را به ياد دارد كه سالهاست از او بيخبر است، اما ميداند خانم معلم تنها اميد اوست، براي اينكه تنها دارايياش، سگ و داستانها را به او بسپرد. ويلي ميخواهد همه آنچه را كه سگ براي زنده بودن نياز دارد، ظرف همين چند روز به او بگويد، اما مستر بونز كنار ديوار خانه ادگارآلنپو وقتي صاحباش به مرگ نزديك ميشود بيشتر نگران نفسهاي ويلي است. مستر بونز به وجود انساني كه ويلي برايش قائل است واقف است، او درك عجيبي براي آوارگي صاحبش دارد. مستر بونز در اولين ساعات مرگ رفيقاش حس ميكند دنيا به آخر رسيده است، او وارد دنياي تازهاي ميشود، او هم به اين درك ميرسد كه دنياي ديگري در انتظارش است، مستر بونز براي مدتي درست از همان جايي كه ويلي او را منع كرده بود به آسايش ميرسد، كنار يك خانواده چيني... مستر بونز باز به ويلي فكر ميكند و اينكه چرا او خودش را از زندگي راحت محروم كرد. با ويلي بودن مستر بونز را رها نميكرد. مستر بونز در دنيايي از نور و صدا كنار جاده ميدود، فكر ميكند كاميونها او را به تيمبوكتو و بعد ويلي ميرسانند. با اين حال جداي از قهرمان و راوي به يادماندني اين كتاب نبايد روايت و زبان را كه در اين اثر نويسنده بهعنوان يكي از عناصر اصلي به كار گرفته است فراموش كرد. زبان ويلي و تكرار ذهنيت ويلي از دريچه نگاه راوي و (مستر بونز) باعث ميشود مخاطب پل استر اهميت زبان را در اين اثر به وضوح لمس كند. او جملات را در زبان خاص خودش تبديل به يكي از عناصر اصلي اين رمان ميكند. دقت او در انتخاب جملات سوالي و خبري، شايد مهمترين نكتهاي باشد كه ساختمان اين رمان را شكل ميدهد. او پشت هر صفحه از رمان با جملهاي، سوالي يا خبري منتظر است كه به تعليق و كشش رمانش اضافه كند و به راحتي خواننده را تا پايان اين رمان تلخ همراه كند.
گپي با پل استر درباره آ خرين رمانش، «مرد در تاريكي»
رمان بي خوابي و بمب و گلوله
اليسون فلود
مترجم: اميلي امرايي
پل استر يكي از مهمترين رماننويسهاي آمريكاست كه دوازدهمين و آخرين رمان او يعني«مرد در تاريکي» به تازگي منتشر شده.
پل استر آدم بيکارماندن نيست، رمان، فيلمنامه، شعر و حتي کتابهاي غيرداستاني همه را در کارنامه خود دارد، اما اين روزها ذهنش ديگر خلاق نيست.
او ميگويد: «ذهنم از هر ايدهاي خالي است، چيزي به مغزم خطور نميکند، هيچ ايدهاي ندارم. روي نقطه صفر هستم.» بهنظر استر«صفر يعني اينکه هر روز به شکل ميانگين عصبي باشي»، اما ظاهرش نشاني از اين عصبيت ندارد، در عوض راحت و سرخوش بهنظر ميرسد، روي مبل در دفتر انتشارات فيبرز در لندن لم داده و سيگارهاي لاغر هلندياش را با آتش روشن ميکند(هيچ هم در قيد قانون منع استعمال سيگار در مکانهاي عمومي نيست).
اما چيزي هست که به وضوح عصبيش ميکند؛ سياستهاي آمريكا، کشورش. نفرت او از سياستهاي آمريكا پس از انتخابات رياستجمهوري 2000 ديگر رهايش نميکند، براي همين هم ايده نوشتن رمان «مرد در تاريکي» سراغش آمد.
«مرد در تاريکي» آخرين رمان پل استر روايتي ديگرگونه از انتخابات رياستجمهوري آمريكاست. او در رمانش «ال گور» را برنده انتخابات ميداند، «ال گور» برنده انتخابات شده، اما اين همه داستان نيست، داستان او به سمتي ميرود که بهزودي نيويورک درگير جنگ، داخلي ميشود و جنگهاي داخلي براي استقلال ايالتهاي آمريكا شکل ميگيرد.
او ميگويد: «اينجا از جنگ، گلوله و بمب حرف زدهام، اما اين جنگ حالا هم در آمريكا وجود دارد، اختلافهاي دروني آمريكا را حالا کلمهها و ايدهها به جاي سلاح پيش ميبرند، اين هم يکجور جنگ داخلي است.»
سرخوردگي و بيزاري از سياستهاي کشورش، پل استر را وادار بهترسيم فضايي اينچنين کرده است. استر ميگويد: «ال گور برنده انتخابات بود، او برنده شد، اما با دوز و کلکهاي قانوني، او را کنار گذاشتند. از آن موقع به بعد بود که احساس ميکردم زندگي بايد در جهاني موازي ادامه داشته باشد و من تجربهاش کردم. زندگي در اين جهان چيزي نبود که ما ميخواستيم، با اين حال ما مجبور شديم در دنياي ديگر زندگي كنيم. ال گور ميتوانست آخرين روزهاي دور دوم رياست جمهورياش را پشت سر بگذارد، هيچ وقت ما به عراق حمله نکنيم و حتي 11 سپتامبري هم اتفاق نيفتد چراکه کلينتون و حتي بوش هم در همان زمان خط و خطوط اين حادثه را کشف کرده بودند و اگر اين نشانهها را ناديده نميگرفتيم، ميتوانستيم دچار اين روزها نشويم و اين همه چيزي است که ما را به اين نقطه رسانده است.»آگوست بريل، منتقد ادبي سالخورده و داغاني است که داستان «مرد در تاريکي» را پيش ميبرد، مدام با بيخوابي دستوپنجه نرم ميکند. استر ميگويد: «شبهاي سفيد در بيابان بيسروته آمريكا، او داستان «اوون بريک» را براي ما روايت ميکند، مردي که از زندگي طبيعي بازمانده و به شکل جادويي به ميانه جنگهاي داخلي نيويورک پرت شده است.» اوون بريک از طرف پل استر، نويسنده کتاب ماموريت دارد که شخصي را به قتل برساند، مردي را که مسبب جنگهاي داخلي است(او اين جنگ را کليد زده و ميداند که قرار است چه بشود)، استر اطمينان دارد که نام اين مرد «آگوست بريل» است.
خلق روايتهاي تو در تو يکي از کارهايي است که استر را دچار لذت عجيبي ميکند و ميگويد: «داستان بايد پشت داستان مدام بيايد، براي اينکه فکر هم همين حالت را دارد، همينطور پشت هم ميآيد.» کويين قهرمان داستان «شهر شيشهاي» استر را به خاطر بياوريد، يکي از سهگانه، نيويورک از مشهورترين کارهاي استر است. او ادعا ميکند که خود پل استر است، اما خود پل استر واقعي را هم ملاقات ميکند. استر از اين بازيها زياد ميکند، «در شب پيشگويي» هم او با خوانندهاش اين چنين ميکند، ما در اين اثر با داستاني مواجه ميشويم که درباره نوشتن داستان مشهور«شاهين مالت» است، يا پيتري که در رمان «شب هيولا» با يريس ازدواج ميکند (اگر املاي يريس را برعکس کنيد، ميبينيد همان نام همسر محبوب پل استر يعني «سيري هاستات» است).
استر ميگويد: «من هميشه عاشق بالا و پايين کردن شيوههاي چگونگي نوشتن بودم، خواستهام راههاي تازه و پيچيدهاي براي روايت داستان پيدا کنم و با ديالوگ اين پيچيدگيها را نشان بدهم، نه اينکه پشت ديوارها پنهانشان کنم. شخصيتهاي من يک صداي دروني دارند و همين است که باعث ميشود روايت کردن آنچه که شخصيتهايم به آن فکر ميکنند، چندان سخت نباشد. يکجور گفتوگوي دروني بلند که انعکاس بيروني دارد و کاملا هم ناخودآگاه است.»
حتي پروسه نوشتن اين رمان هم براي نويسندهاش مانند هميشه نبود، پل استر اين کتاب را با سرعت عجيبي نوشته است، در کمتر از چهار ماه واژهها بيدرنگ و با سرعت پشت سر هم رديف ميشدند و احتمالا اين شرايط غيرمعمول ناشي از همان عصبانيت بود«موقعيت عجيبي برايم پيش آمده بود، هر کلمهاي که مينوشتم بعدي بلافاصله خودش ميآمد. آگوست بريل روي تختش دراز کشيده بود، اما آرام آرام برايم جان گرفت و آنقدر برايم ملموس شده بود که انگار ميدانستم حالا ميخواهد چه کند و من بايد رمان را چطور از زاويه ديد او پيش ببرم.»در کنار عصبيت استر نسبت به سياستهاي آمريكا، قصه اين اثر بهنوعي ريشه در يکتراژدي شخصي دارد. اين مساله را هم ميتوان از تقديمنامچه کتاب فهميد، او کتاب را به دوست صميمياش «يوري گراسمن» تقديم کرده که پسر 20 سالهاش در جنگ کشته شده بود. «آگوست بريل» هم وقتهاي بيخوابي نگران نوه دخترياش است، کاتيا با مردي به نام «توتيس اسمال» نامزد بود، اما حالا توتيس مرده و نوه عزيزش تنها و غمگين مانده است.استر ميگويد: «مرگ يوري گراسمن خانوادهاش را به مرحله فروپاشي رساند. اين مرگ آنقدر براي من تکاندهنده بود که بايد بگويم مرگ توتيس در اين کتاب راهي براي آرام شدنم بود و يکجور واکنش به حساب ميآمد.»پل استر حس ميکندتراژدي خانواده گراسمن به نوعي هسته مرکزي رمان است و باقي اتفاقها حول محور اين ماجرا ميگذرند، يوري گراسمن فرزندش را بر اثر سياستهاي خودخواهانه دولت از دست داد و مرگي غمبار گريبان خانوادهاش را گرفت.ما تا پايان رمان نميدانيم که کاتيا چطور نامزدش توتيس را از دست داده، اما بهزودي نشانههايي از يک حمله وحشيانه در عراق، داستان ويرانگر مرگ تويتس، و ويرانيهاي غمبار پس از اين مرگ سر ميرسند. استر ميگويد: «ذهنشان درگير تصويرها ميشود، براي همين هم است که کاتيا نوه آگوست بريل تمام روز فيلم تماشا ميکند چراکه ميخواهد با اين تصويرها از تصويري که در ذهنش وجود دارد فاصله بگيرد و خود را غرق در اين تصاوير و فيلمها بکند. آگوست بريل هم راه ديگري پيدا ميکند، او اين همه قصه تو در تو را روايت ميکند تا از فکر کردن درباره بدبختيهايش رها شود. براي همين هم ما با دو جور فرار و ناداني در اين داستان روبهرو ميشويم.»
در حالي که استر و بريل درباره چگونگي جنگ فکر ميکنند، آن طرف آگوست بريل قصههاي ديگري هم در هم ميبافد؛ ازدواج، زندگي با همسرش و مرگ او، و قصههايي که بريل روايت ميکند؛ قصه آشوبهاي خياباني و نژادپرستانه نيوآرک در سال 1967 که البته استر در يکي از شبهايي که تقريبا 20 سال داشت در يک شب تابستاني بعد از شام در منهتن شاهدش بود.
استر ميگويد: «داخل ماشين بوديم، صداي آژير پليس پشت سرمان قيقاج ميکشيد، ما در خيابانها ديوانهوار رانندگي ميکرديم و آشوبها لحظه به لحظه بيشتر احاطهمان ميکرد. و ما به طرف نيوآرک ميرفتيم. به تالار اصلي شهر رفتيم و ديدم که شهردار سرش را بين دو دستش گرفته و گريه ميکند، شهر پر از مجروح بود. اين صحنهها هيچ وقت رهايم نميکرد، بنابراين احساس کردم بهتر است قاطي همه اين داستانهايي که آگوست بريل تعريف ميکند اين يکي را هم بگنجانم که به حالوهواي کتاب ميآيد.»
پل استر به يکي از اين جنگها نزديک شده، جنگ داخلي که چندان با آنچه آگوست بريل در« مرد در تاريکي» از آن حرف ميزند، فاصلهاي نداشت. بريل در کتاب ميگويد: «شايد جنگي واقعي نبود، اما تجربهاي به همان اندازه بهحساب ميآيد، سخت نيست که ابعاد خشونتي وسيعتر را تصور کنيد، تازه آن وقت است که متوجه ميشويد بدترين چيزي که در ذهن شما وجود دارد، همان نقطهاي است که شما در آن زندگي ميکنيد و به آن مملکت خودتان ميگوييد.» استر ميگويد: تنها لحظههايي از اين داستان با زندگي خودش مطابقت دارد، او هيچوقت دچار بيخوابي نميشود، اما از آدمهايي که دچار بيخوابي هستند، خوشش ميآيد و برايش جالب هستند.«شبهاي بيخوابي براي آگوست بريل سخت و سياه است، اما فکر ميکنم همه ما اين دوره را در يک برههاي از زندگيمان پشتسر گذاشته ايم و دچار بيخوابي شدهايم. در اين شبها ذهن درگير تاريکترين و تلخترين بخشهاي زندگي ميشود. و خبري از لحظههاي شادي نيست. در اين بيخوابيها همه آدمها يک «فهرست سياه» از اعمال اشتباه خود رديف ميکنند و به کارهايي که از انجامشان پشيمان هستند، فکر ميکنند و مدام خودشان را سرزنش ميکنند، در واقع به پوچي زندگي از هر زمان ديگري بيشتر نزديک ميشوند، هر چقدر که به صبح نزديکتر ميشوند، تيرگي و تلخي اين خيالها هم کمتر ميشود، سعي کردهام در آخرين بخشهاي کتاب به نوعي به اين مساله اشاره کنم.»استر در آپارتمان کوچکي مينويسد که سه خيابان آن طرفتر از محل زندگيش به همراه خانواده است، همسرش هم در طبقه بالاي همان خانه مشترک در اتاقي پرنور و زيبا کار ميکند و استر معتقد است براي کار کردن اين بهترين روش است. تنها سه نفر شماره تلفن آپارتمان استر را دارند و براي همين هم خيالش از بابت زنگ تلفن راحت است. استر ميگويد: تنها چيزي که روي دروديوار محل کارش آويزان کرده، صفحههايي از يک مجله شعر است که دوستي دو ماه قبل از حادثه 11 سپتامبر برايش آورده بود و روي جلد آن نوشته شده: «آمريكايي بدون نيويورک.»
استر ميگويد: «آنجا جز نوشتن کار ديگري نميکنم، يک جاي دنج وخلوت.» همچنان با خودکار در آن دفترچههاي مشهور رنگارنگ مينويسد، بعد صفحه به صفحه و بند به بند شروع به تصحيح ميکند تا جايي که کار به دلش بنشيند، اما ميگويد: «تصحيح« مرد درتاريکي» نصف کارهاي ديگرم وقت برده، بيشتر صفحهها همان جور که اول نوشتمشان چاپ شد.»او ميگويد: «براي من يک بند از رمان مثل يک سطر شعر است.
موسيقي، شکل و پيوستگي خودش را دارد.يک بند را که مينويسم با صداي بلند ميخوانمش تا از سلامت لحن آن مطمئن شوم و بعد کلمات را بالا و پايين ميکنم و سعي ميکنم بهتر از اولي باشند. راضي که شدم، تايپ ميکنم چون صفحهها پر از خطخوردگي و فلش به اينسو و آنسو هستند. اگر کنار بگذارمش روز بعد حتي خودم هم نميتوانم بفهمم چه کار کردهام براي همين هر پاراگراف را بعد از پايان تايپ ميکنم تا روي کاغذ تميز ببينمش و بعد دوباره با مداد شروع ميکنم به اينور و آنور کردن جملهها.»
هميشه خواستهام راههاي تازه و پيچيدهاي براي روايت داستان پيدا کنم و با ديالوگ اين پيچيدگيها را نشان بدهم، نه اينکه پشت ديوارها پنهانشان کنم. شخصيتهاي من يک صداي دروني دارند و همين است که باعث ميشود روايت کردن آنچه که شخصيتهايم به آن فکر ميکنند، چندان سخت نباشد
خجسته کيهان و ترجمه «مردي در تاريکي»
بحران هويت از نگاه استر
اولين نامي که در ذهن کتابخوانهاي ايراني در کنار نام پل استر مينشيند، بيترديد نام خجسته کيهان است و اين دور از انصاف هم نيست چرا که او نه فقط نخستين معرف و در حقيقت کاشف استر آمريكايي در ايران محسوب ميشود بلکه بيشترين تعداد آثار اين نويسنده را نيز که از سالها قبل در غرب به شهرت رسيده بود به فارسي برگردانده است.
شايد اين هم دور از انصاف نباشد که کيهان را يکي از معدود مترجمان پرکار ادبيات داستاني ايران در چند سال اخير بدانيم؛ ترجمههاي به يادماندني او از استر شامل کتابهاي «ديوانگي در بروکلين»، «هيولا»، «ارواح»، «شب پيشگويي»، «کشور آخرينها»، «شهر شيشهاي» و «موسيقي شانس» است و ترجمه او از آخرين رمان استر هم اين هفته توزيع شد.
کيهان اين کتاب را با نام «مردي در تاريکي» از سوي نشر افق روانه بازار کرده و مانند باقي آثار استر ناشر کپي رايت اين اثر را هم خريداري کرده است.
خجسته کيهان در واقع بيشترين ترجمهها را از آثار استر به فارسي برگردانده است؛ او درباره استر ميگويد:«من مدتها در فرانسه زندگي کردم و چون يکي از دو رشته تحصيليام ادبيات بود و خودم هم علاقه خاصي به ادبيات داشتم مرتب اخبار مربوط به ادبيات جهان و کتابهاي مهم را دنبال ميکردم.
با آثار پل استر در مجله «مگزين ليترر» آشنا شدم. در آن مجله مصاحبهاي با استر منتشر و آثارش معرفي شده بود. اين را هم بگويم که پل استر در فرانسه خيلي طرفدار دارد.
شايد برايتان جالب باشد که بدانيد آثار او پيش از آنکه به زبان خودش چاپ شود در فرانسه به زبان فرانسوي چاپ ميشود. مثلاً ترجمه فرانسوي رمان «ديوانگي در بروکلين» زودتر از نسخه انگليسي آن منتشر شده است يعني ناشران فرانسوي زودتر از ناشران آمريكايي آثار استر را منتشر ميکنند و اين خود، ميزان علاقه فرانسويها به آثار اين نويسنده را نشان ميدهد.»
کيهان معتقد است، پل استر از آن دست نويسندگاني است که در ايران با اقبال بلندي در کتابفروشيها روبهرو شده است،او ميگويد:«شروع کردم به خواندن کارهايش. در فرانسه کتابخانههاي بسيار مجهزي وجود دارد بنابراين مجبور نبودم براي آشنايي با آثار او کتابهايش را بخرم. اين طور شد که رسيدم به «کشور آخرينها». من به سليقه خودم کاملاً مطمئن هستم، در واقع آن قدر با ادبيات آشنايي دارم که بدانم سليقهام هم در اين زمينه قابل اطمينان است.
بنابراين پيش بيني ميکردم اين آثار در ايران با اقبال مواجه شود. در ضمن يادمان باشد آثار استر به چندين زبان ترجمه شده و در سراسر جهان طرفداران زيادي دارد و طيف وسيعي از سلايق خوانندگان را پاسخگو بوده است. پس تشخيص اينکه در ايران هم طرفدار پيدا خواهد کرد، چندان دشوار نبود.
آثار پل استر خصوصياتي دارند که براي من در موقع ترجمه آنها بسيار جذاب بود. مثلا بعضي از منتقدان، استر را نويسندهاي پست مدرن ميدانند چون گاهي در رمان هايش از سبک پليسي استفاده ميکند. اما همان طور که حتما خودتان ميدانيد، در حقيقت استر نويسنده پليسي نويس نيست و از اين سبک استفاده ميکند که حرف ديگري را بزند.
نکته ديگري که خيلي براي من جالب بود، اين بود که استر در کتاب هايش روي مساله هويت کار ميکند يعني روي آدمهايي که با بحران هويت درگير هستند.
البته در رمانهاي او اين مساله بحران هويت در غرب مطرح ميشود اما به نظر من همين مساله براي ما هم به نوع ديگري مطرح است. جذابيت ديگر کار استر اين بود که او نويسنده ژانر تخيلي است. به گفته خودش اصلاً رئاليستي نمينويسد. ديگر اينکه بسيار ساده مينويسد بنابراين آثارش براي خوانندگان ملموس و در دسترس هستند. آثار استر در عين اينکه غير اخلاقي نيست، بسيار پرطرفدار است.»
خجسته کيهان درباره آخرين ترجمهاش يعني «مردي در تاريکي» ميگويد:«استر در اين کتاب ماجراي مردي تنها و منزوي به نام «آگوست بريل» را نقل ميکند که به همراه دختر رها شده توسط شوهرش، در ورمونت آمريكا زندگي ميکند. همسر آگوست چند سال پيش مرده است. ماجراي کتاب از جايي آغاز ميشود که نيمه شب آگوست از خواب ميپرد و در مورد يک داستان خيالپردازي ميکند. او در خيالش آمريكاي ديگري را تصور ميکند که هيچ شباهتي با آمريكاي امروزي ندارد. در آمريكاي خيالي اين پيرمرد، برجهاي تجارت جهاني هرگز خراب نشدهاند و آمريكا هرگز به عراق لشکرکشي نکرده است.»
مرور
شهرت استر
شهرت استر بيشتر به دليل مجموعه «سهگانه نيويورک» به دست آمده است. همچنين از فيلمنامههاي او ميتوان به «لولو روي پل» اشاره کرد. اين نويسنده همچنين شهرت خود را مديون برخي از رمانهاي پليسي و جنايي است که بخش عمدهاي از کار نويسندگي او را تشکيل ميدهند.
استر تا به امروز ۱۱ رمان و مجموعه داستان، يک مجموعه شعر، پنج نمايشنامه و فيلمنامه و سه مجموعه مقاله يا زندگينامه خود نوشت (autobiography)منتشر كرده است.
وي همچنين شش کتابترجمه كرده و جمعآوري سه مجموعه داستان از نويسندگان مختلف را نيز در کارنامه فرهنگي خود دارد.
برخي از آثار اين نويسنده در ايران توسط مترجماني چون خجسته کيهان، ماندانا مشايخي، امير احمديآريان، ليلا نصيريها، شهرزاد لولاچي و بابکترابيترجمه و منتشر شده است.