جستاري درباره انديشه و هويت ايراني در سينماي بهرام بيضايي
وقتي بهرام بيدار بود
محمد ميرزايي
تهران امروز
راهي 38 ساله که مبدا آن «عمو سبيلو» و توقفگاه فعلي آن «وقتي همه خوابيم»، راه پر فراز و نشيبي بوده که از جادهها و گردنههاي دشواري عبور کرده و يادها و نقشهاي گونهگون و خاطرهخيزي به بار آورده است. اگر در عمو سبيلو مردي را ميبينيم که در سکوت خفهکننده کوچههاي بيکودک، به دنبال شيطنت و شادي و سرزندگي بچههايي ميگردد که با سروصداي خود و شليک توپ به سمت دروازهها و گاهي شکستن شيشهها، روح زندگي را در جسم مرده خيابانها ميدمند؛ پس از نزديک به چهار دهه، در «وقتي همه خوابيم»، کارگرداني را ميبينيم که از به ابتذال کشيده و کشانده شدن همه چيز و همه کس به ستوه آمده و در جستوجوي يک سر سوزن درک هنري، انسانيت و نجابت ميان مدعيان اهليت در آن است و مستاصل ميماند.
در اين مسير 38 ساله ايستگاههاي فراواني بوده که هر يک نقطه آغاز و پايان (فعلي) اين مسير را به يکديگر پيوند دادهاند. آنچه در اين مسير به درستي و وضوح به چشم ميآيد، پيوند ساختاري و زنده تکتک نقطههاي اتصال آغاز تا پايان اين راه است. خطهايي سفيد و روشن که در طول اين مسير کشيده شده، نشان از حرکتي دارد که يکسره بوده و البته با گسستهايي در نهايت به يک سمت و سو راه برده است. شايد بتوان چند عنصر مشترک و حتي چه بسا يک عنصر مشترک و اساسي، در تمامي کارهاي سينمايي بهرام بيضايي نشان داد (چه در کارهاي ساخته شدهاش و چه در فيلمنامههاي ساخته نشده) که از آغاز دغدغه ذهن سينمايي او بوده و هر بار با موضوع و مضمون و ساختاري نو، اما متناسب با همان رويکردهاي کلي، به نمايش در آمده است.
يافتن هويت واقعي، رسيدن به ريشههاي اصيل و فراموششده تاريخي، جستوجوي حقيقتهايي که زير غبار فراموشيها و ناراستيها و کژبينيها پنهان شدهاند، يافتن آن عشقهاي اصيل انساني که با تاريخ وجود آدمي و با زمين و آسمان پيوندي زنده دارد، رسيدن به آن زبان (يا بيان) صافي که از همه بدفهميها و دروغها پالوده شده و جز حقيقت چيزي لابهلاي حرفها و واژههايش زندگي نميکند؛ اينها دغدغه يا دغدغههايي است که ميتوان در تمام خط سير سينمايي بهرام بيضايي يافت و نشان داد.
شايد بتوان اين موارد را در يک مورد خلاصه كرد: رسيدن به اصل يا هويت اصيل. اما در اين راه، ابزارها و رويکردهاي گوناگوني کمک نويسنده و کارگردان بودهاند. به بياني ديگر، بهرام بيضايي در قامت يک انديشمند، هنرمند و روشنفکر اصيل و متعهد (نه البته از نوع حزبي و ايدئولوژيک آن) و به گفته برخي «اصيلترين سينماگر ايراني» کوشيده تا براي يافتن آن «آنِ» گمشده در غبار ساليان و زير غبار کژفهميها و نشان دادن چهره جلاخورده و درخشان آن، از انواع ابزارهاي بيان سينمايي بهره بگيرد: از زبان، موسيقي، اسطوره، نماد، استعاره، شهر، جنگل و دريا گرفته تا بازآفريني و بازنويسي تاريخهاي نانوشته و هر آنچه بتوان در اين مسير به ياري آن به هدف نزديکتر شد.
براي مثال بهرهگيريهاي متنوع بيضايي از زبان، شاخصه آشکار تکتک آثار اوست به گونهاي که تنها با شنيدن گفتوگوهاي فيلم، تشخيص اينکه نويسنده اين فيلمنامه و کارگردان آن چه کسي است، چندان دشوار نيست. از کارهاي قديميتري مثل «غريبه و مه» و «چريکه تارا» گرفته تا آثاري مثل «مرگ يزدگرد» و «سگکشي» و آخرين اثرش «وقتي همه خوابيم» و همچنين خيلي از کارهاي ساخته نشده مثل «طومار شيخ شرزين» يا «سياوشخواني». جستوجوي بهرام بيضايي در همين عرصه زبان، از جستوجوي او به دنبال يافتن آن هويت يا اصالت جدا نيست. زبان يکي از جلوههاي آن هويت است. زبان است که به گفته بسياري از انديشمندان تاريخ، عامل تميز آدمي از ديگر موجودات است. توجه به زبان و همه جنبههاي شناخته و ناشناخته آن مساوي است با توجه به همان اصالت نابي که بايد به دستش آورد. توجه او به زبان ادبي و شاعرانه، توجه به زبان کهن و تاريخي، استفاده فراوان از زبان کوچه بازاري و عاميانه، بهرهگيري از زبان رسمي اما فخيم امروزي، همه و همه، نشان از درک و توجه عميق به نقشآفريني و تأثيرگذاري زبان در راه رسيدن به آن گمشده است. آن گمشدهاي که گاه در زبان کودکان بايد آن را باز آفريد (سفر)، گاه در آميزهاي از زبان کهن و نو، نرم و درشت، شاهانه و رعيتانه (مرگ يزدگرد)، گاه در همزباني با مرغ و ماکيان و همکلامي با غيرهمزبانان (باشو غريبه کوچک)، گاه در زبان شيطاني و بازيگوش و افسونگر (مسافران)، گاه در زباني امروزي و انتقادي و نو (مجلس ضربت زدن) و به همين گونه هر بار در زباني و با بياني ويژه بايد به بازيابي و بازآفريني آن اصالتها و حتي در نهايت به «آفرينش» اصالتها و هويتها اقدام کرد.
چنين نگاهي به زبان برآمده از يک نگاه امروزي و روشنفکرانه به «زبان و هستي» آدمي است و نشان از اين دارد که نويسنده يا کارگردان به خوبي ميداند که يکي از مهمترين (اگر نگوييم مهمترين) ساحتهاي جولان انديشه بشر در 100 سال گذشته، همين «زبان» بوده است. بسياري از فيلسوفان و انديشمندان و هنرمندان قرن بيستم اهتمامشان مصروف پژوهشهاي زبانشناسانه شده است. بسياري از آثار برتر ادبي فلسفي به اين دليل شاهکار شدهاند که در سطح زبان به شاهکاري و شگرفي رسيدهاند، آثاري که از همه امکانات زبان(هاي) بشري بهره گرفتهاند. آثاري مثل «اوليس» نوشته جيمز جويس در عرصه داستان و «هستي و زمان» نوشته مارتين هايدگر در ساحت فلسفه. از همينروست که زبان را «خانه هستي آدمي» دانستهاند. انسان در زبان زيست ميکند. زبان که تغيير کند، زيستگاه آدمي تغيير کرده است. بيزباني بيزيستي است. خوب است براي درک اين مورد به گفتوگوهاي فيلم «مرگ يزدگرد» توجه کنيم. وقتي شاه و آسيابان و دختر آسيابان و زن او در گفتوگو و مجادلهاند، جايجاي هويتها عوض ميشود، يکي ميشود ديگري. ما هيچ ابزاري براي فهم اين مساله نداريم جز زبان. همين که خانه (يا همان زبان) شاه تغيير ميکند، ما ميفهميم که شاه تنها يک نام است، اما آسيابان ساکن اين خانه است و اوست که دارد سخن ميگويد؛ و به همين ترتيب، زبان عامل شناخت هستي و هويت آدمي ميشود آن هم تنها عامل.
يکي ديگر از راههاي جستوجوي آن هويت و اصالت توجه به «زن» و «زنانگي» در فيلمهاي بيضايي است. تقريبا در همه آثار بيضايي به زن و عنصر زنانه توجه ويژهاي شده است. همين هم ميتواند نشان از همان جستوجويي داشته باشد که پيشتر ياد شد. گويي در تاريخ هزاران ساله ما، يا همه بشر، زن جنبهاي است فراموششده و مغفولمانده. زن که او را روزگاري در آفرينندگي به خالق انسان مانند ميکردند، زمين را و ميهن را همچون او «مام و مادر» ميناميدند و پايه و اساس هر خانواده و جامعهاي را زن ميدانستند که نه تنها زايش نسلهاي بعدي با اوست، تغذيه آنها و تربيت و تعليمشان هم با اوست؛ ستون نگاهدارنده خانواده است و نبودنش (برخلاف نبودن هر کس ديگري) کل خانواده را از انتظام مياندازد و در يأس و ماتم فرو ميبرد؛ حال اين زن، اين مادر، در گذر ساليان گرفتار جفا شده؛ به حاشيه رانده شده؛ جنس دوم؛ جنس پست شده؛ ولي نبايد اينگونه بماند. بايد هم خودمان بخواهيم و تلاش کنيم و هم به خود او ياري بدهيم، تا دوباره بتواند هماني باشد که بايد و اين نه فقط براي خود زن که براي همه آدميان و براي همه هستي اهميت دارد. سکوت زن، حاشيه رانده شدن زن، کشتن خواستها و انگيزهها و ايدههاي او، کشتن نيمي از ـ و بلکه به تعبيري کشتن همه ـ هستي آدميان است: آنهم هستي آدمياني که حتي مردهايشان، يک نيمه زنانه، يک آنيما، در درون خود دارند.
از همينروست که در آثار بيضايي زنان تلاش ميکنند همان خودشان باشند. خودي که سرکوب نشده است؛ خودي که به مرد بدل نشده و در قامت يک زن، بهسان يک مرد و در عوض او، سخن نميگويد. در «غريبه و مه» اين رعناست که سرنوشت خود را برميگزيند، انتخاب ميکند که با آيت زندگي کند؛ حتي اگر اين انتخاب به شکست بينجامد و آيت زخمخورده به دل دريا فرو شود. در «چريکه تارا» اين تاراست که عنان زندگي خود و کودکانش و اختيار عشقاش را به دست ميگيرد، عاشق مردي تاريخي ميشود و با شمشير يادگار مانده از نياکان ديرين به نبرد موجهاي عاشقکش ميرود. در «شايد وقتي ديگر» اين کيان است که بيتوجه به شکاکيهاي بيدليل همسرش (مدبّر) به دنبال رفع مشکل پدر و مادر بيمار خود است و مرد شکاک و بدبينش را رها ميکند تا خودش روشن شود وکليد مشکلات ذهنياش را بيابد. در «مسافران» اين مهتاب است که از آغاز، پايان را پيشبيني ميکند و به نوعي گويي استهزايي دارد برداناي کلي نگاه مردانه: آنچه نگاه مردسالار در پايان ميگويد و به آن ميرسد هم از آغاز براي من (مهتاب/زن) روشن است و آن را بيان ميکنم. در همان فيلم باز «خانم بزرگ» است که صاحب بصيرت است و گفتهاش درباره رسيدن مهمانان به حقيقت ميپيوندد، چرا که راز آينه را ميداند، چرا که او با زمين، با هستي، پيوندي دارد که با پيوند برآمده از منطق روزمره مردان بسيار تفاوت دارد. در «سگکشي» اين «گلرخ» است که مردش را از منجلاب (گيرم منجلاب ساختگي) در ميآورد و با مردان ديگر رويارو ميشود (مرداني که مردش از ترس آنها پنهان شده) و حق و حقيقت زن و زنانگي را به آنها ميشناساند و نشان ميدهد که زن وسيله اغوا نيست، ابزار اطفاي آتش هوس نيست؛ زن مادر است، همسر است، خواهر است و در همه اينها زن انسان است. در «باشو غريبه کوچک» اين زن ميشود «نائي جان»، زني که هم بايد با ناداري بجنگد، هم بايد وظايف شوهر جنگ رفتهاش را انجام دهد تا براي امان دادن پسرک سياهچردهاي که زبانش را نميفهمد با همه اهل روستا مبارزه کند، از تمام طبيعت ياري بگيرد و درنهايت بر همه پيروز شود و پسرک را پسرک خود کند. به هر حال اگر بر اين باور باشيم که عنصر مهم آثار بيضايي «جست و جوي» هويت، اصالت، ريشهها، و مانند اينهاست (که البته اگر منظرمان را عوض کنيم همه اين مسائل هم تغيير ميکنند) از جنبههاي متعددي ميتوان به آن پرداخت. جستوجو به دنبال واقعيت فرجام يزدگرد و چگونگي فروپاشي ايران، يک نوع جستوجوست (مرگ يزدگرد) و تلاش براي يافتن دخترک گمشدهاي که عکساش در روزنامه ديدهشده، جستوجويي از نوع ديگر(کلاغ). اما نقطه پيوند اين دو و ديگر موارد همان عنصر «جستوجو» است. جستوجوي حقيقت ناگفته، نانوشته، گمشده يا فراموششده.
انديشهامروز
ضيافت اسطورهاي
در نشست تخصصي اسطوره و نقد اسطورهاي در هنر و ادبيات كه عصر روز دوشنبه در فرهنگستان هنر برگزار شد، دكتر بهمن نامورمطلق، دكتر بهار مختاريان، دكتر حسن بلخاري و دكتر ابوالقاسم اسماعيلپور به بررسي اسطوره در حوزههاي مختلف پرداختند. دكتر بهار مختاريان، عضو هيات علمي دانشگاه هنر اصفهان، اولين سخنران اين نشست بود كه به بررسي مفهوم اسطوره در فرهنگ و هنر ايران پرداخت. وي تمام پديدههاي بشري و طبيعي جهان را متاثر از اسطوره دانست و گفت: اولين نگرشهاي نقادانه به اسطوره را ميتوان نزد فلاسفه
پيش- سقراطي يونان بهدست آورد. سقراط بيش از همه در پي آن بود كه تصويري تمثيلگرايانه از اسطوره ارائه دهد و معتقد بود در پس داستانها ارزشهاي اخلاقي براي تاثيرگذاري بر اجتماع وجود دارد اما افلاطون با اين نگرش مخالفت كرد و اين داستانها را خيالي و به نوعي توهم معرفي كرد اما نگرش تمثيلگرايانه چيزي نبود كه بهراحتي از بين برود. اين نوع نگرش تا قرنها ادامه يافت. مختاريان نگرش ديگري كه در همان زمان در بحث اسطوره وجود داشت را نگرش عقلاني به اسطوره خواند كه بر ساخت اسطوره توسط قدرتمندان براي فريب مردم تاكيد داشت. او در ادامه افزود: اوهمروس نخستين كسي بود كه به تفسير اسطوره پرداخت. او در واقع پايهگذار بنيادهاي تاريخي و واقعي براي داستانهاي اسطوره بود. اين استاد دانشگاه در ادامه بحث خود به تعريف علمي اسطوره در قرن 18 اشاره كرد و بيان داشت: اين تعريف توسط ويكو آغاز شد. او خاستگاه قانون و دگرگونيهاي تاريخي را در ذهن بشر بررسي كرد و با اين كار، روانشناسي تاريخي را بهوجود آورد. ماكس مولر نيز بنيانگذار اسطورهشناسي بيان در قرن 19 بود. مختاريان اسطورهشناسي در ايران را بسيار جوان و نوپا دانست و گفت: اسطورهشناسي در ايران در حوزه فولكلور شكل گرفت اما بهطور قطع با الگوهاي غربي برابري نميكند. در واقع حوزه اسطورههاي ايران يك نظريه تطبيقي است و كارهايي كه در اين زمينه ديده ميشود بسيار پراكنده است. دكتر حسن بلخاري، عضو هيات علمي فرهنگستان هنر و رئيس پژوهشكده هنر، ديگر پژوهشگري بود كه در اين نشست سخن گفت. وي اسطورههاي هنر و معماري در هند و يونان، هفايستوس و شيواكارما را مورد بحث قرار داده و گفت: به اعتقاد من، تمامي تمدنها اسطورههاي مشترك دارند اما در بررسي تفضيلي اين دو تمدن به اين مطلب واقف ميشويم كه اسطورههاي اروپايي متاثر از اسطورههاي هند است. شايد دليل اين اشتراك نيز نياز مشترك بين تمامي انسانهاست. از جمله اين اسطورهها شيواكارما، اسطوره هندي و هفايستوس اسطوره يوناني است. وي افزود: تفاوتي كه بين اسطورههاي هند و يونان يافت ميشود اين است كه درهند اسطورهها هنوز زندهاند. در هند هنوز با اسطورهها ميزيند اما در يونان اينگونه نيست و نميتوان با همان نگاهي كه در يونان به اسطوره نگاه ميشود به اسطورههاي هند نيز نگاه كرد. دكتر ابوالقاسم اسماعيلپور، عضو هيات علمي دانشگاه شهيد بهشتي، سومين پژوهشگر اين نشست بود كه اسطوره و بيان نمادين آن را مورد تحليل قرار داد. او اسطوره را جلوهاي نمادين درباره ايزدان، فرشتگان، موجودات فوق طبيعي و بهطور كلي جهانشناسياي كه يك قوم بهمنظور تفسير خود از هستي به كار ميبندد، دانست. وي انسان را محور اصلي همه اسطورهها دانست و گفت: همه اسطورههاي عالم حول سه موضوعي كه مشغله هميشگي انسان بوده نشات ميگيرد و آن سه موضوع آفرينش، انسان و پايان جهان است و در واقع موضوع هنر همين است و در هنر تنها يك عنصر عشق به اين سه موضوع اضافه ميشود. وي در ادامه سخنان خود تقارن نمادهاي مختلف در زمينه شناخت اسطورههاي گوناگون را مورد تحليل قرار داد. دكتر بهمن نامورمطلق، عضو هيات علمي فرهنگستان هنر و دبير فرهنگستان هنر نيز در اين نشست تاريخچه و مباني نقد اسطورهاي در هند و ادبيات را مطرح كرد. وي گفت: امروز اسطوره ادبيات بسيار گستردهاي را به خود اختصاص داده است، به همين جهت تاريخ پر فرازونشيبي دارد. تاريخ گاهي دچار اسطورهزدايي و گاه نيز دچار اسطورهزايي شده است. وي از اسطوره بهعنوان عنصر اصلي تخيل انساني نام برد و گفت: اسطوره نقش مهمي در ادبيات و هنر و بهطور كلي فرهنگ بشري ايفا ميكند. اهميت اسطوره موجب ميشود تا نه فقط بهعنوان عنصري در ادبيات و هنر بلكه از همان آغاز بهعنوان موضوعي مستقل مورد توجه متفكران و انديشمندان ديگر حوزههاي دانش بشري قرار گيرد. وي در پايان مباحث خود به روشهاي نقد اسطورهاي اشاره كرد و مطالعه و نقد اسطوره در دانشهاي گوناگون و نيز بحث مطالعه نقد اسطوره در دانش اسطورهشناسي را دو بخش اصلي اسطوره پژوهي عنوان كرد.
اخبار انديشه
نشست نقد كتابهای قرآنی
ايكنا: كتاب انجيل و عهدين نبايد با قرآن مقايسه شود، بلكه بايد با سنت رسولالله (ص)مقايسه شود، يعنی كتاب انجيل بايد با كتب اربعه شيعه و كتب سته اهل سنت مقايسه شود.
از سلسله نشستهای نقد و بررسی كتابهای قرآنی، كتاب «قرآن و كتاب مقدس، درونمايههای مشترك» تاليف دنيز ماسون و ترجمه فاطمه سادات تهامی در سالن شورای خبرگزاری قرآنی ايران نقد شد. در اين ميزگرد آيتالله دكتر سيد مصطفی محقق داماد، عضو هيات علمی دانشگاه شهيد بهشتی با اشاره به معنای توحيد در كتاب قرآن و كتاب مقدس تصريح كرد: الان از هر كسی بپرسيد كه توحيد به چه معناست؟ به وحدانيت خدا ترجمه میشود در حالی كه نويسنده كتاب «قرآن و كتاب مقدس» توجه كرده است كه توحيد مصدر باب تفعيل است و از ريشه ثلاثی مزيد «وحد» است و در باب تفعيل وحد به صورت «وحّد» در میآيد. كلمه «وحد» وقتی به صورت «وحّد» آمد يك وصف فعلی؛ يعنی بعد اثباتی و كنشی پيدا میكند و شما نمیتوانيد بگوييد كه «صرّف» يا «وقّر» چرا كه نمیشود ترجمهای از آنها بگوييم كه معنای فعلی و active داشته باشد.
وی در مورد نقد فصل «وحی» گفت: واقعيت اين است كه ما مسلمانان بر اساس منابع خودمان، نگاه به مسيحيت میكنيم و در منابع ما عيسی (ع) يك پيغمبر است، نظر به آنچه كه پيامبر ما حضرت ختمی مرتبت(ص) و نيز موسی (ع) نيز پيامبر هستند.
برداشت ما مسلمانان از پيامبر بر مبنای اعتقاداتمان و براساس آنچه كه قرآن به ما آموخته، اين است كه
پيامبر (ص) انسانی است كه بر او وحی شده است و رسول خدا (ص) مامور ابلاغ وحی است و جبرئيل به پيغمبر اسلام وحی نازل كرده است و پيغمبران ديگر هم اين گونه بودهاند و برداشت ما مسلمانان از حضرت مسيح (ع) يك چنين چيزی است؛ يعنی يك انسانی كه خدا به او وحی میكرده و آن مجموعهای كه خدا به او وحی میكرده به صورت انجيل تدوين شده است.
مولف «سير فلسفه در جهان اسلام» خاطرنشان كرد: جالب اين است كه در قرآن مجيد اعتقاد به اين مطلب، يكی از اصول اعتقادی ماست؛ يعنی آنچه بر پيامبر الهی نازل شده است، كتاب آسمانی تلقی شده است و ما بايد به آن اعتقاد داشته باشيم.
اين مدرس دانشگاه تصريح كرد: حال سوال اين است كه آيا اين برداشت كه ما به آن معتقديم، همان اصول اعتقادی مسيحيت كليسا ست؟ بايد توجه كنيد كه نمیتوان مسيحيت را منحصر به مسيحيت زمان نزول و حضور حضرت عيسی (ع) منحصر دانست، مسيحيت يعنی مسيحيت چندين قرن با تمام كلماتی كه در انجيل و عهد است. حال آيا برداشت مسيحيت از عيسی همينطور برداشتی است كه ما از عيسی داريم؟! ما عيسی را با پيامبر (ص) خودمان مقايسه میكنيم و كتابش را هم با قرآن مقايسه میكنيم، به نظر من مسيحيت چنين برداشتی را ندارد.
محقق داماد عنوان كرد: خانم دنيز ماسون انجيل را با قرآن و عيسی (ع) را با پيغمبر اسلام (ص) مقايسه كرده است و اين بنا بر اعتقادات ما خيلی درست است، اما من دلم میخواهد از اين مؤلف بپرسم كه آيا اعتقادات مسيحيت چندين قرن اينگونه است؟ من كه فكر نمیكنم! مسيحيت عيسی(ع) را خدايی مجسم میداند، نه يك پيغمبر عادی كه جبرئيل به او وحی میشود، بلكه او را خدای نازل میدانند، يعنی خدا میخواسته انسان شود و بشر را شريك در مجموعه صفات خود كند، لذا خدا به صورت انسان نازل شده است.
مسيحيت تفسير شده و آنچه در كليسای امروزی مطرح است، عيسی (ع) را در قالب خدا میبيند، در بستری الهی او را میداند و بنابراين اگر ما بخواهيم مقايسه صحيح انجام دهيم نبايد (بر اساس اعتقادت مسيحی) عيسی (ع) را در مقابل پيغمبر اسلام (ص) بدانيم و قرآن را مقابل انجيل بگذاريم، بلكه بايد عيسی(ع) را مقابل قرآن بگذاريم. قرآن نازل شده و كلمهالله نازل است و نيز مسيحيت عيسی را كلمهالله نازل میداند. به عبارت ديگر در اسلام قرآن نازل شده است به صورت كلمات مكتوب و در مسيحيت مفسر؛ يعنی مسيحيت عصر حاضر، عيسی كلمه نازله حق است و مسيحيت، عيسی را تفسير میكند و نيز ما قرآن را تفسير میكنيم. مولف «حقوق بشر از ديدگاه علی (ع)» با اشاره به اينكه ما مسلمانان برای قرآن مرتبهای در لوح محفوظ قائل هستيم، اظهار كرد: مسيحيت برای عيسی (ع) همينگونه مرتبهای را قائل هستند؛ يعنی میگويند عيسی (ع) در جای ديگر بوده و در اين زمين خاكی آمده است، لذا او را تفسير میكنند، كليسا خودش را با تفسير زندگی عيسی (ع) به روز میكند، حتی اين چند انجيلی كه در دست است هر كدامشان يك مفسر هستند از زندگی عيسی (ع).
مولف «حقوق خانواده» تاكيد كرد: كتاب انجيل و عهدين نبايد مقايسه شود با قرآن ما، بلكه بايد با سنت رسولالله(ص) مقايسه شود؛ يعنی كتاب انجيل بايد با كتب اربعه شيعه و كتب سته اهل سنت مقايسه شود، جالب اين است كه اين نكته در قرآن با تعبيری خاص آمده است، یُبَشِّرُكِ بِكَلِمَهٍ مِّنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ در قرآن به مسيح كلمهالله اطلاق شده است و اين نكته خيلی مهم است، برای ما مسلمانان خود قرآن كلمهالله و آيتالله است. در مسيحيت آيت حق، خود عيسی (ع) است ولی در اسلام اين گونه نيست، آيه اوليه حق، خود قرآن است.
اعواني، عضو فرهنگستان علوم شد
دكتر غلامرضا اعواني، رياست موسسه پژوهشي حكمت و فلسفه ايران بهعنوان عضو پيوسته فرهنگستان علوم منصوب شد.
در بخشي از نامه دكتر رضا داوري اردكاني رياست فرهنگستان علوم خطاب به دكتر اعواني آمده است: در اجراي ماده 15 فرهنگستان علوم و تصويب مجمع عمومي جنابعالي به سمت عضو پيوسته فرهنگستان علوم منصوب ميشويد.
اميدوارم فرهنگستان از همكاريهاي موثر و گرانبهايتان بيش از پيش برخوردار باشد.دكتر اعواني همچنين چندي پيش بهعنوان عضو هيات رئيسه فدراسيون بينالمللي انجمنهاي فلسفه جهان انتخاب شده بود.
عقل و بحث، اشاراتي در تفكر نقادانه
كتاب «عقل و بحث، اشاراتي در تفكر نقادانه» نوشته پيتر تامس گيج با ترجمه فاطمه ولياني سهشنبه دهم شهريور در نشست هفتگي شهركتاب نقد و بررسي ميشود.
اين نشست از ساعت ۱۶:۳۰ با حضور هومن پناهنده، حسين شيخرضايي و مترجم كتاب آغاز ميشود.
كتاب «عقل و بحث» اثري است براي آموختن روشهاي تفكر نقادانه كه در آن به دقت اما با ايجاز و اختصار مباحث گوناگوني در حوزههاي فلسفه و منطق جديد مطرح ميشود و خواننده علاقه مند ميتواند با تامل در آن و صرف وقت براي انجام تمرينها ورزيدگي ذهني خود را افزايش دهد. اين نشست در مركز فرهنگي شهركتاب واقع در خيابان شهيدبهشتي، خيابان شهيد احمد قصير(بخارست)، نبش كوچه سوم، پلاك ۸ برگزار ميشود.
گفتوگو با دكتر محمد خوانساري، استاد فلسفه دانشگاه تهران
بيداري خفتگان
كتاب ايقاظ النائمين اثر حكيم متاله ملاصدراي شيرازي به تازگي با تصحيح، تحقيق و مقدمه و تعليق دكتر خوانساري منتشر شده است. اين كتاب از جمله آثار عرفاني ملاصدراست كه در حجم اندك اما بسيار پرمايه و ظريف نگاشته شده است. صدرالمتالهين تقريبا همه حقايق عرفاني را كه در ديگر آثار او مخصوصا اسفار پراكنده بوده در اين رساله يكجا درج كرده است. انتشار اين كتاب بهانهاي شد تا گفتوگويي را با دكتر خوانساري انجام دهيم. اين گفتوگو در منزل استاد كه از حسن اتفاق در خيابان ملاصدرا نيز واقع است در يك صبح گرم تابستاني صورت گرفت. استاد خوانساري با خوشرويي پذيراي اين گفتوگو شدند.
آقاي دكتر خوانساري در ابتداي اين بحث درباره عنوان كتاب ايقاظ النائمين توضيحي ارائه كنيد؟
عنوان اين اثر يعني بيدار كردن خفتگان، خفتگان هم كه بسيارند.
متاسفانه در طول تاريخ هم خفتگان بسيار بودهاند؟
همين طور است. البته اين كتاب لبريز دقايقي عرفاني است. ملاصدرا خواسته كتابي تاليف كند كه صرفا عرفاني باشد.
آقاي دكتر، قدري درباره دلايل نگارش اين كتاب توسط ملاصدرا توضيح دهيد. گويا ملاصدرا اين كتاب را بعد از نگارش اسفار نوشته است؟
امكان دارد اين دو كتاب به موازات هم نوشته شده باشد. من خيال ميكنم ملاصدرا خيلي از كتابها را به موازات هم نوشته است. اينكه كتابي را به پايان برساند و كتاب ديگري را آغاز كند اينگونه نبوده است. ملاصدرا ميخواسته كتابي تاليف كند كه صرفا عرفاني باشد. بنابراين مطالب كتابهايش كه مضامين عرفاني دارند را در اين كتاب جمع آوري ميكند. در نتيجه اين كتاب جامع ترين اثر عرفاني ملاصدراست. صدرالمتالهين در آراي عرفاني به ابنعربي و صدرالدين قونوي نظر دارد.
آيا ملاصدرا متاثر از آراي عرفاني ابنعربي بهطور كامل بوده يا اينكه ابداعات و نوآوريهايي هم داشته است؟
البته ملاصدرا نوآوريهايي هم داشته كه در اين كتاب به آن اشاره كرده است.
فكر ميكنيد چه چيزي در آراي ابن عربي ديد كه آنها براي ملاصدرا بسيار جالب و مورد توجه قرار گرفته است؟
مساله وحدت وجود بسيار مورد توجه ملاصدرا قرار ميگيرد. البته وحدت وجود را نبايد با وحدت شهود اشتباه كرد. وحدت شهود آن است كه شخص منكر كثرت نيست اما در بين همه كثرات تنها به يك موجود متعالي مقدس چشم دوخته است. مشهود و منظور او يكي است و بس. به هيچ موجود ديگر حتي به من خود التفاتي ندارد و به جايي رسيده است كه بهجز خدا نبيند.
شما نوع تصوف و عرفان ملاصدرا را چگونه ميبينيد؟
عرفان ملاصدرا، عرفان مثبتي است. عرفاني كه مبتني بر مردمگريزي و انزواطلبي باشد، نيست. عرفان كاملا متمايل با شريعت است يعني با عرفان خانقاهي متفاوت است. هم عرفاني است كه جانب شريعت را رعايت ميكند و هم عرفاني است كه جانب خلق و مردم را مورد توجه قرار ميدهد. من جايي نديدم كه ملاصدرا به پيري سرسپرده باشد. عرفان ملاصدرا مبتني بوده بر رياضت نفس، تذكيه و خودپسندي. ملاصدرا عرفان شرعي و اخلاقي را نيز بسيار مورد تاكيد قرار ميدهد. البته بايد توجه داشت كه عرفان و تصوف هم جنبه نظري دارد، هم جنبه عملي و هم جنبه ذوقي يعني نظر را با عمل، با ذوق و ظرافت ميآميزد. اساسا جنبه استتيك عرفان بسيار قوي است و ملاصدرا نشان ميدهد كه نه تنها جامع حكمت مشا، اشراق، كلام و عرفان است بلكه از قدرت نويسندگي خارق العاده هم برخوردار است.
عرفاني كه شما آن را توصيف كرديد تا چه اندازه در كتاب ايقاظ النائمين تجلي پيدا كرده است؟
اين كتاب منحصرا عرفان الهي است. خود ملاصدرا در اين كتاب ميگويد اين رساله مجموعهاي است از رموز الهي، اسرار رباني و مسائل ذوقي و علوم كشفي كه توفيق رباني قلب اين كمترين بندگان را بدان متصور ساخته است. البته بايد بگويم مباحثي كه در ايقاظ مطرح شده با نظم و نسق در پي هم نميآيد بلكه گاه يك موضوع در سراسر كتاب به نحو پراكنده مطرح شده است. اساسا كتاب داراي فصلبندي نيست و چنين نيست كه هر بحثي ادامه بحث پيشين باشد.
نام شما براي خود من با منطق بيشتر تداعي ميشود تا فلسفه و تصحيح آثار فلسفي. در زمان دانشجويي ما از كتاب شما كه با نام منطق خوانساري شهرت پيدا كرده بيشتر استفاده ميكرديم. به نظر شما ميان منطق با تمام صلابت و خشك بودنش چگونه ميتوان با ظرايف عرفاني ارتباط برقرار كرد؟
منطق و عرفان از يك جهت ميتوان گفت مقابل هم هستند اما ضدهم نيستند ولي به كلي روش اين دو متفاوت است. در منطق صحبت از استدلال و حدورسم است ولي در عرفان از اين راه نميروند. در عرفان ذوق، ظرافت، شهود و نورانيت در قلب است. در منظق با عقل و در عرفان با دل سر و كار داريم. به قول پاسكال دل هم براي خودش دلايلي دارد كه عقل آنها را قبول نميكند. در واقع در اينجا مرحلهاي است وراي مرحله عقلاني. ملاصدرا ميگويد مطالب كتاب من از عقول جمهور مردم به دور است و حتي اندكي از بزرگان علما ميتوانند رايحه كتاب من را درك كنند. البته بگويم، اينكه ميگويند وراي عقل، نكته است كه ملاصدرا و حاجي سبزواري بر آن تاكيد كردند.