خبر هفته
بهترين فيلمهاي خارجي در اسكار امسال
با پايان مهلت تعيينشده از سوي آكادمي اسكار، 62 كشور نامزدهاي خود را به بخش بهترين فيلم غيرانگليسي هشتادودومين دوره جوايز اسكار معرفي كردند. بخش غيرانگليسي جوايز اسكار يكي از جذابترين شاخههاي جوايز اسكار است و فيلمهاي بلندي كه خارج از آمريكا توليد شده باشند و ديالوگهاي بهكاررفته در آنها عمدتا غيرانگليسي باشند، مجاز به رقابت در آن هستند. در هشتادودومين دوره جوايز اسكار، 62 كشور نماينده خود را به آكادمي اسكار معرفي كردهاند كه در مقايسه با سال گذشته، پنج كشور كمتر حضور يافتهاند. در ميان فيلمهاي معرفي شده به آكادمي اسكار، آثار برجسته و تحسينشده سينماي جهان نيز ديده ميشوند كه بارزترين آنها «روبان سفيد» معرفي شده از آلمان برنده نخل طلاي كن است. «سامسون و دليلا» از استراليا -برنده دوربين طلاي كن- «باريا» از ايتاليا ساخته «جوزپه تورناتوره» و «دندان سگ» از يونان ديگر آثار مطرح در اين فهرست بلند هستند. امسال فيلم «دربارهالي» ساخته «اصغر فرهادي» نماينده ايران در اسكار 2010 خواهد بود. اين فيلم كه برنده خرس نقرهاي بهترين كارگرداني جشنواره برلين و بهترين فيلم داستاني جشنواره ترايبكا است، در جشنوارههاي جهاني متعددي حضور يافته و هماكنون در سينماهاي فرانسه با استقبال فراوان همراه شده است.
درسهايي از سينما در رسانههاي تصويري
مجموعه آموزشي «درسهاي سينما» به تهيهكنندگي مسعود فراستي در موسسه رسانههاي تصويري حوزه هنري ساخته ميشود.
«مسعود فراستي» در اين باره گفت: تصويربرداري بخشهاي مختلف اين بسته آموزشي شروع شده و تدوين همزمان آن نيز در حال انجام است و تا دو ماه ديگر تصويربرداري آن كاملا به پايان ميرسد. وي اظهار داشت: اين بسته آموزشي شامل فيلمنامه، كارگرداني، صدابرداري، تدوين، فيلمبرداري، طراحي صحنه، صداگذاري، بازيگري، تاريخ سينماي ايران و جهان و نقد و تحليل فيلم است و مجموعا به صورت 100 CD يا DVD منتشر ميشود. وي ادامه داد: در اين بسته آموزشي استاداني چون ايرج رامينفر، فرزاد مؤتمن، سعيد عقيقي، محمود سماكباشي، جعفر صادقي، اسفنديار شهيدي، خسرو دهقان و كاميار محسنين به آموزش ميپردازند. فراستي كه خود يكي از استاد، آموزشدهنده در اين بسته آموزشي است، اظهار اميدواري كرد تصويربرداري اين بسته آموزشي از آنجايي كه تدوين همزمان ميشود، تا آخر سال جاري در اختيار علاقهمندان قرار گيرد. مهدي شكيبا، تصويربرداري و اميد خوببخت تدوين اين برنامه آموزشي را به عهده دارند.
به استقبال جشنواره فجر با فيلمهاي انقلابي
بنياد سينمايي فارابي سال گذشته به مناسبت تقارن بيست و هفتمين دوره جشنواره بينالمللي فيلم فجر، با سيامين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي اقدام به توليد آثاري با محوريت انقلاب كرد كه در همين ارتباط سه فيلم «يك گزارش واقعي»، «كيميا و خاك» و «بيداري» در آخرين مراحل مختلف توليد خود هستند و قرار است به همراه نسخه سينمايي «در چشم باد» در جشنواره فجر بيست و هشتم به نمايش درآيند. در حال حاضر آخرين مراحل تدوين فيلم «بيداري»در استوديو سبحان فيلم توسط سعيد حاجي ميري در حال انجام است و تا پايان مهرماه فيلم انقلابي فرزاد موتمن آماده نمايش خواهد شد. «بيداري» داستان زني به نام زهراست كه حافظهاش از زماني كه براي آخرين بار دختر شش سالهاش ياسمن را ديده، متوقف شده است. فيلم سينمايي «كيميا و خاك» نيز كه كارگرداني آن را «عباس رافعي» بر عهده دارد كار فيلمبردارياش بهمن ماه سال گذشته با حضور جمعي از حرفهايترينهاي سينما آغاز كرد و قصه آن درباره پنج نفر است كه در فضاي ملتهب آبان ماه سال 1357 درصدد هستند تا به آخرين پروازي كه از ايران خارج ميشود، برسند. «داريوش فرهنگ» نيز پس از شش سال دوري از سينما با كارگرداني فيلم سينمايي «يك گزارش واقعي» در جشنواره فجر حاضر خواهد شد.
طغيان هنرمند در برابر واقعيت
ترجمه: صوفيا نصرالهي
تهران امروز
من تئوريسين سينما نيستم. اگر از من بپرسيد که کارگرداني چيست؟ اولين جوابي که به ذهنم ميرسد اين است: نميدانم و در مرحله بعد اينکه همه عقايدم در رابطه با اين موضوع در فيلمهايم هست. حرف زدن درباره کارگرداني بهعنوان يکي از فازهاي فيلم سازي، مستلزم درگيرشدن در بحثهاي تئوريک است که از نظر من خلاف يکپارچگي کل مجموعهاي است که هر هنرمند در طول انجام کار در واقع جزئي از آن است. آيا در واقع نسخه نهايي سناريو زمان فيلمبرداري شکل نميگيرد؟ چيزهايي که تا از دهان بازيگران شنيده نشدهاند، مزيت و امتيازشان را نميتوان تعيين کرد. البته هميشه زماني ميرسد که ايدههاي يک نفر، تصاوير قطعي، درک صريح از چگونگي گسترش ايده- چه از نظر رواني و چه ساختار- همه و همه جمع ميشوند و بايد آنها را به نتيجه واقعي تبديل کرد. در سينما نيز مانند هنرهاي ديگر، اين لحظه لذتبخشترين زمان ممکن است، لحظهاي که شاعر يا نويسنده اولين کلمه را روي کاغذ ميآورد، نقاش نخستين خط را روي بوم ميکشد و هنگامي که کارگردان کاراکترهايش را روي صحنه مرتب ميکند، آنها را به حرکت و حرف زدن واميدارد، از بين ترکيبهاي مختلف تصاويرش انتخاب کرده و رابطهاي دوطرفه بين افراد و اشيا، بين ريتم ديالوگها و توالي آنها به وجود ميآورد.حرکت دوربين را براساس موقعيت رواني صحنه تنظيم ميکند اما آن لحظه قطعي، زماني بهدست ميآيد که کارگردان از همه اطرافيانش و محيط پيرامون، تمامي پيشنهادات را ميگيرد به نحوي که امکان دارد در کارش، صحنههايي در هنگام خلق اثر و فيالبداهه بهوجود آيد، ممکن است شخصيتر شود و حتي ميتوانيم بگوييم اثري که به دست ميآيد احتمالا يک اتوبيوگرافي خواهد بود. هرکدام از مراحل خلق يک فيلم از اهميت يکساني برخوردارند. در حقيقت به هيچ وجه نميتوان بين آنها تفاوت و تمايز روشني قائل شد. همه آنها وارد ترکيب نهايي ميشوند. به همين دليل هنگام کار ممکن است اتفاقاتي از اين قبيل بيفتند: نمايي بهصورت تراولينگ گرفته شود يا زمان فيلمبرداري کاراکتر يا موقعيتي تغيير پيدا کند يا موقع صداگذاري يک يا چند گفتار اصلاح شود. براي من از زماني که همان ايده اوليه خام به ذهنم خطور ميکند تا وقتي به مرحله تدوين راشها برسيم، روند ساخت فيلم همان شکل و فرم دادن به قطعات مجزاي کار است. منظورم اين است که نميتوانم به شب يا روز يا هر چيز ديگري بهجز فيلم و آنچه مربوط به آن است، توجه کنم. کسي تصور نکند که اين موقعيت رومانتيکي است، برعکس. من نسبتا هوشيارتر و باتوجهتر ميشوم و تقريبا احساس ميکنم که باهوش و آماده براي درک و فهم مسائل هستم. غالبا سر فيلمبرداري تقاضا ميکنم که براي يک ربع يا نيمساعت مرا وسط صحنه تنها بگذارند و اجازه دهند افکارم آزادانه به سراغم بيايند. هيچ کاري بهجز نگاه کردن نميکنم. چيزهايي که احاطهام کردهاند به کمکم ميآيند. اشيا شايد حتي بيشتر از آدمها کمک کنند. گرچه آدمها نظر مرا بيشتر جلب ميکنند. من اهميت بسياري به صدا (ساند تراک) فيلم ميدهم و هميشه سعي ميکنم بيشترين توجه را نسبت به صدا داشته باشم. وقتي درباره صدا حرف ميزنم، منظورم صداهاي طبيعي است، بيشتر صداهاي خود صحنه تا موسيقي. براي فيلم «ماجرا» جلوههاي صوتي ضبط شده فراواني داشتم: هر صدايي که دريا در هر حالتي ممکن بود داشته باشد: توفاني يا آرام، صداي موجهاي کنار ساحل، صداي غرش موجهايي که از غارها شنيده ميشود. من صدها نوار را تنها با جلوههاي صوتي پر کردم. بعد از بين آنها صداهايي را که اکنون شما در فيلم ميشنويد، انتخاب کردم. براي من، موسيقي حقيقي همين است که ميتواند بر تصاوير هم منطبق شود. موسيقي عادي (آنگونه که مرسوم است) بهندرت در تصاوير حل ميشود. بيشتر باعث به خواب رفتن تماشاگر ميشود و او را از تحسين آنچه که ميبيند، باز ميدارد. بعد از تفکر طولاني، من تقريبا مخالف «موسيقي بهصورت بيانيه»- لااقل در فرم فعلياش- هستم. راهحل ايدهآل، خلق آهنگ از مجموعه همان صداهاست و اينکه از رهبر ارکستر بخواهيم آن را تنظيم کند. اما در آن صورت، آيا تنها رهبر ارکستري که قابليت اين کار را داشته باشد، همان کارگردان نيست؟ قاعدهاي که در سينما حکمفرماست، همانند اصلي که پشت همه هنرهاست، بر مبناي انتخاب استوار است. اين همان چيزي است که کامو به آن ميگويد: «طغيان هنرمند در برابر واقعيت.» اگر کسي به اين اصل بچسبد، چگونه تفاوت فيلم از آنچه واقعيت ناميده ميشود، آشکار ميشود؟ چه نويسنده فيلم از واقعيتي در يک رمان يا داستاني در روزنامه اقتباس کرده باشد چه از تصورات شخصي اش، چيزي که به حساب ميآيد راه و روشي است که به وسيله آن، قصه فيلمش را فرم داده و آن را شخصي ميکند. طرح جنايت و مکافات جدا از فرمي که داستايفسکي به آن داده، يک داستان و طرح معمولي به حساب ميآيد. ميتوان از آن يک شاهکار ساخت يا فيلمي بسيار بد. به همين دليل است که من هميشه براي فيلمهايم داستانهاي اصلي و نه اقتباسي نوشتهام. يکبار اتفاق افتاد که حس کردم در نگاه اول عاشق داستاني از پيوس شدهام. زماني که روي آن کار ميکردم، فهميدم که به دلايلي کاملا متفاوت از آنچه باعث شده به اقتباس از آن فکر کنم، دوستش دارم و صفحاتي که برايم جذابتر بودند در فيلم اقتباسي کمترين حضور را داشتند. همچنين آوردن رفتارها و حالات يکي در داستان يک نفر ديگر بسيار مشکل است. من بعد از يک بررسي طولاني، به اين نتيجه رسيدم که خلق يک داستان کار خيلي سادهتري است. کارگردان يک انسان است، پس ايدههايي دارد و يک هنرمند است، پس تصورات و تخيلاتي هم- چه خوب و چه بد- دارد. من اينگونه بهنظرم ميآيد که داستانهاي زيادي براي گفتن دارم. از چيزهايي که ميبينم و اتفاقاتي که برايم ميافتد.
(آنتيوني در گفتوگو با کايه دو سينما اکتبر1960)
حرفه: فيلمساز
«من شكل جديدي از روابط بين آدمها و چيزهايي كه احاطهشان كرده طرح ميكنم.» اين جمله داخل گيومه را ميكل انجلو آنتونيوني گفته است. كسي كه بحق يكي از بزرگترين فيلمسازان تاريخ سينما شناخته ميشود. در سالروز تولدش تصميم گرفتيم اين صفحه را به همه دوستداران سينماي مدرن ايتاليا و آنتونيوني تقديم كنيم. آنتونيوني در 29 سپتامبر 1912 در فراراي ايتاليا متولد ميشود. با دوستانش در فرارا يك گروه كوچك تئاتري تاسيس ميكند كه در آن نمايشهايي از ايبسن،پيراندلو و خودش اجرا ميكنند. در مجلههاي سينمايي مينويسد. در مدرسه «مركز تجربي سينماتوگراف» تحصيل ميكند و بعد از آن هم به ارتش اعزام ميشود. «كسوف»، «شب»، «ماجرا »، «حرفه: خبرنگار» و «آگرانديسمان» از مشهورترين فيلمهاي استاد هستند. 30 ژوييه سال 2007 روز تلخي براي سينمادوستان جهان بود. آنتونيوني و اينگمار برگمان بزرگ به فاصله چند ساعت از هم در اين روز دار فاني را وداع ميگويند.
نگاهي به كارنامه آنتونيوني به مناسبت سالروزش
غريبه: زندگي و آثار آنتونيوني
آرمين ابراهيمي
تهران امروز
«ميكلآنجلو آنتونيوني» خالق برجسته ايتاليايي در 29 سپتامبر 1912 در «فرارا»، جايي بين «اميليا» و «ونهتي» متولد شد. از ابتدا، علاقه بسيار زيادي به معماري نشان ميداد تا جايي كه در نقاشيهايش اغلب خيابانها، خانهها و بناها به چشم ميخوردند تا آدمها.
اين علاقه فراوان به معماري و البته حملههاي پيدرپياش به ساختار سخت و بيروح شهرها و مكانها كه انسانها را در خود محصور كردهاند، در آثارش (مثلا «صحراي سرخ») به بهترين نحو ممكن ديده ميشوند. در جواني و هنگام تحصيل چند نمايش روي صحنه برد. در همين دوران به نقدنويسي رو آورد كه ژورنال «كورييري پادانو» و پس از مهاجرت به «رم» ژورنال «سينما» و ژورنال «مجله فيلم» برخي از نوشتههاي انتقادي مهمش كه نگاه او را نسبت به سينماي دوران موسوليني روشن ميكنند، منتشر كردند.
نخستين فيلم آنتونيوني 35 ساله، فيلم 10 دقيقهاي «مردم دره پو» بود. زندگي ماهيگيران شمالي ايتاليا. زندگي مردم سادهاي كه با هجوم نشانههاي صنعت دچار نقصان و خمودي شده. از همين اولين فيلم، ميتوان مشخصههاي خام و ابتدايي فيلمساز مولف سالهاي بعد را كشف كرد. تا سال 1950، آنتونيوني تعداد زيادي فيلم كوتاه و مستند ساخت؛ فيلمهاي «رم- مونتهويدئو»، «فراي فراموشي»، «بهداشت شهري»، «خرافات»، «دروغهاي عشق»، «بمارزو»، «ويلاي هيولا» و «سرگيجه».
اولين فيلم بلند او در سال 1950، سالي كه هر يك از غولهاي نئورئاليسم در ايتاليا فيلم ساختند، خلق شد. «قصه يك ماجراي عاشقانه» داستان زن و مرد جواني است كه براي كشتن شوهر زن نقشه ميكشند. زن خيانتكار كه يكي از بهترين برداشتهاي فيلم است و نگاه به قشر ثروتمند در دل سينمايي كه به فقرا و تهيدستان ميپرداخت، دستاوردهاي مهم اين فيلم هستند. شباهت انكارناپذير قصه به «وسوسه» «لوچينو ويسكونتي» بزرگترين سينماگر ايتاليايي و همچنين «غرامت مضاعف» «بيلي وايلدر» كه هر دو پيش از آن ساخته شده بودند باعث نشد پرداخت حيرتآور فضاهاي بيروح و مرده نديده بماند. اتفاقي كه مبناي سينماي آنتونيوني را تشكيل ميدهد؛ زندگي غمگين مردم غمگين. فيلم بعدي او، «بانو بدون گلهاي كامليا» بود. داستان دختري كه براي بازيگري وارد سينما ميشود و بعد در مسير زوال به جايگاهي بياهميت و دمدستي ميرسد. نگاه آنتونيوني به درون نظام پيچيده و بيرحم چينهچيتا كه قلب تپنده فيلمهاي استوديويي ايتاليا بود، لبريز از بدبيني و تيرگي است. او، ورود مشتاقانه كسي را كه عاشق سينماست به نظام سينمايي با زوال او برابر ميداند. آدمهاي تنهاي بيپشتوانه يكي از سرفصلهاي مهم آينده است كه در اين فيلم بهطور خاص به آن پرداخته ميشود.
آنتونيوني «بازندهها» را در سال 1953 ساخت. سه قصه كه در سه كشور مختلف به وقوع ميپيوندد. يك گروه از دانشآموزان يك دبيرستان فرانسوي براي پول آدم ميكشند، يك دانشجوي ايتاليايي قاچاق ميكند و در اپيزود انگليس شاعري كه ميكوشد آثار خودش را به فروش برساند، جسد زني را در محلهاي پيدا ميكند.
پس از ساخت اپيزود «تلاش براي خودكشي» در مجموعه «عشق در شهر» (باقي اپيزودها را «فدريكو فليني»، «چزاره زاواتيني»، «كارلو ليزاني»، «دينو ريسي» و «آلبرتو لاتوآدا» كه چهار سال پيش فوت كرد ساختند)، آنتونيوني «محبوبهها» را ساخت. او اين فيلم را براساس داستاني از «چزاره پاوزه» خلق كرد كه برخي از نشانههاي سينمايش در آن وجود دارد و از همين فيلم است كه تقريبا ماجراهاي پليسي و لحن و ضرباهنگ معمايي به آثارش افزوده ميشود.
زنان نقش مهمي در سينماي آنتونيوني دارند (كودكي و نوجواني او نيز در محيطي زنانه گذشته) و اين فيلم، نمايهاي مشخص از ديدگاههاي ثابت فيلمساز دارد كه تا انتها باقي مانده و تنها دچار تنوع مفهومي شده و به زواياي ديگر سرك كشيده. فيلم داستان دو زن است. زن نخست «كليا» كه براي كار به «تورين» رفته و مردي عاشقش شده و زن دوم همسايه او «رزتا» كه در عشق شكست ميخورد و براي دومينبار خودكشي ميكند. همراهي و همدلي آنتونيوني با زنان فيلم نه فقط به درك و شناخت بهتر از دنياي مردانه كمك ميكند كه تصويري دقيقتر از پيچيدهگي روابط و احساسات ميدهد.
سال 1957، سال يك اتفاق مهم و ارزشمند براي سينماي ايتالياست. در اين سال كودكي متولد ميشود كه نهتنها با گذشت زمان نميميرد بلكه روزبهروز بر اهميت آن افزوده ميشود؛ «فرياد».
تمام نشانهها و الگوها، ويژگيهاي ساختاري دنياي فيلمساز و همه جنبههايي كه تا به حال در كارنامهاش وجود داشت در اين اثر گرد ميآيند. «فرياد» فيلمي
به شدت غمگين و سرد است كه برخلاف آثار پيشين تا همين حد متوقف نميشود و به همين دستاورد بسنده نميكند؛ فيلم تاثيري بسيار هولناك بر تماشاگرش ميگذارد يعني آنتونيوني نگاه كردن به يك زندگي غمناك را كافي نميداند و حس ميكند بايد از اين نگاه براي تاثير گذاشتن استفاده كرد.
سفر مردي كه وقتي زنش ازش جدا ميشود، مخاطب را به اعماق تيرهروزي و عدم امكان ارتباط انسان ميبرد. سفري كه مقصدش خودكشي است. سفري كه مقصدش سقوط از برج است. فيلمي كه در نهايت نوميدي، امكان هرگونه رهايي و نتيجه شاديبخش را ناممكن ميداند.
سه سال بعد، «تونينو گوئرا» فيلمنامهنويس مشهور ايتاليايي كه با تني چند از غولهاي ناآرام تاريخ سينما همكاري كرده است («تئودورس آنجلوپولوس»، «آندره تاركوفسكي»، «فليني»، «ويتوريو د سيكا»، «فرانچسكو رزي» و برادران «تاوياني») به آنتونيوني پيوست تا جدا از يك عمر تجربه مشترك ديدني «ماجرا» به وجود بيايد. اثري تكاندهنده و عجيب كه حيرت مخاطبان را برانگيخت. البته، مقصود مخاطبان جهاني است و نه ايتالياييها كه با فيلمهايي سادهتر به شيوههاي بيرحمانهاي برخورد كرده بودند.
در كن، تماشاگران با زوزه و طعنه فيلم را تمسخر كردند و ساختار نامتعارف (و حتي در دل سينماي راديكال اروپايي ساختارشكن) را برنتابيدند. با حفظ المانهاي پليسي آنتونيوني از طريق يك قصه ساده كه رفته رفته بياندازه پيچيده ميشود به كشف زندگي ماشينزده و بيروح آدمها رفت. سه زوج و يك زن براي تفريح به يك جزيره ميروند. «آنا» نامزد «سندرو» در جزيره گم ميشود. سندرو و «كلوديا» دوست آنا كه همراه اين سه زوج به سفر آمده به جستوجوي او ميروند اما او را نمييابند. پس از مدتي، مساله گم شدن آنا فراموش ميشود و سندرو و كلوديا عاشق هم ميشوند. تنهايي انسان، پيچيدگي روابط، معناي حقيقي عشق، مفهوم پيوند و سرگرداني از مضامين مهم اين اثر هستند. فيلم مملو از سكانسهاي صامت و بدون ديالوگ است و بازيهاي حيرتانگيز آنتونيوني و فيلمبردارش «آلدو ساواردا» با دوربين، مخاطب را سرمست ميكند.
«مارچلو ماستروياني» نقش يك مرد به ظاهر موفق اما پوچ و خالي را براي بار دوم پس از «زندگي شيرين» فليني در «شب» تكرار كرد. شب، داستان يك نويسنده و زنش را طي يك شب و در يك مهماني روايت ميكند. فيلم به نابود شدن انسان به دست شهر ميپردازد و فاصله عميق ميان زن و شوهر به ظاهر خوشبخت را
به طور دقيق بررسي ميكند.
«وونگ كار-واي»، راجع به «شب» گفته است كه ابتدا تصور ميكرد اين فيلمي است راجع به آدمهاي بحرانزده ولي پس از تمام شدن مهماني وقتي ما باقي ميمانيم و صحنههاي خالي، كشف كرده كه فيلم،
نه درباره «آدمها» كه درباره «جاها»ست. همانطور كه استاد به ما گفته، شب راجع به پايان انسان به دست محيط است و اين را، نه با خود انسان كه با تمركز بر محيط به ما نشان ميدهد؛ ديوارهايي كه بين آدمها سد شدهاند. خوشبختي وجود دارد اما تنها در ظاهر.
«كسوف» را آنتونيوني با همكاري گوئرا و بازي «آلن دلون» و «مونيكا ويتي» -بازيگر برخي از فيلمهايش- در 1962 ساخت.
داستان دو زوج كه در نقطه بحراني رابطهشان قرار دارند. بازي جذابي كه آنتونيوني با صدا و ديالوگ كرده و در واقع آن را به صفر رسانده (آزاردهندهتر از كاري كه «كيم كي-دوك» با آنها ميكند) در همه اثر و به شكل ناتمام وجود دارد.
دو سال پس از آن، آنتونيوني كه از زندگي و فيلمسازي در ايتاليا به ستوه آمده «صحراي سرخ» را ميسازد. داستان آوارگي بيانتهاي زني تنها كه در ميان هجوم صنعت و ماشين و سردي آدمها گرفتار شده. همه اميدهايش به تباهي تبديل ميشوند و او، هيچ تصويري از آيندهاش ندارد. دست به هر كاري ميزند، در جمع شركت ميكند و مغازهاي تهيه ميكند و با فرزندش سرگرم ميشود و دل به عشق مردي غريبه ميدهد و اينها، هيچيك به نتيجه نميرسند. او در ميان امواج گرفتار شده. اين فيلم نخستين اثر رنگي آنتونيوني است و بازيهاي او با رنگ نيز از همينجا شروع ميشود.
پس از ساخت اپيزودي در مجموعه «سه چهره يك زن» آنتونيوني از ايتاليا خارج شد و به لندن رفت و همراه با «كارلو دي پالما» كه صحراي سرخ را هم براي او گرفته بود و گوئرا بر اساس داستان «آگرانديسمان» از «خوليو كورتاثار»، «blowup» را خلق كرد.
ساختار و ماجراي پليسي- معمايي فيلم و پرداخت بديع و فضاي نو همه در به وجود آمدن فيلمي منسجم و يكدست كمك كردهاند. فيلم داستان عكاسي را روايت ميكند كه برحسب اتفاق متوجه قتلي در پارك ميشود.
ميتوان آن را اثري تماما پليسي دانست زيرا با وجود اينكه مبناهاي فكري و سرفصلهاي مهم سينماي آنتونيوني در اين فيلم وجود دارند اما موضوع اصلي پا در جا ميماند و رها نميشود. فيلم در آكادمي اسكار نامزد بهترين كارگرداني شد و نخل طلاي بهترين فيلم را از كن گرفت.
دومين فيلمي كه آنتونيوني خارج از ايتاليا و در آمريكا ميسازد «قله زابريسكي» است. به مدت 110 دقيقه و با موسيقي «پينك فلويد».
روايت فيلم به شدت كند و بيانسجام است و قصه با آشفتهترين حالت ممكن پيش ميرود. با وجود اينكه چهار نويسنده ديگر جز آنتونيوني از جمله «سام شپارد» در نوشتن سناريو كمك كردهاند هيچگونه جذابيتي در اثر به چشم نميخورد. فيلم به كلي فاقد مهر آنتونيوني است و اگر نام او را در تيتراژ نداشته باشد حتي ارزش تاريخي ندارد.
دو سال بعد در 1972 آنتونيوني مستند بلند «چين» را ساخت كه به گفته تاركوفسكي كه بسيار ملالآور و خستهكننده است. فيلم كه به سفارش دولت چين ساخته شده بود، نارضايتي آنها را در پي داشت.
«حرفه: خبرنگار» كه بهزعم نگارنده بهترين و كاملترين فيلم ميكلآنجلو آنتونيوني است، نگاه مثبت بسياري را به خودش جلب كرد. بسياري آن را بازگشت آنتونيوني به مايههاي آشنايش دانستند. اينبار، قصه با لحني پليسي شروع ميشد و همانطور ادامه پيدا ميكرد اما تأكيد بر سفر رو به نيستي انسان به عاليترين شكل در بافت و فرم تنيده ميشد.
«جك نيكلسون» كه يكي از بهترين بازيهايش را ارائه ميدهد، خبرنگاري است با همه (زنش، محبوبش) و خودش غريبه (تغيير هويت) كه درگير يك ماجراي پيچيده معامله اسلحه ميشود. وجود با ارزش تعليق، امكان هر اتفاقي را مقدور ميكند و اين ميشود كه وقتي در پايان، «ديويد لاك» گزارشگر توي اتاقش در متل كشته ميشود، هيچچيز تعجببرانگيز نيست.
پس از شش سال سكوت «اسرار ابروالد» با بازي مونيكا ويتي و در ايتاليا ساخته شد. فيلم تنها در بازيهاي جذابي كه با رنگ كرده شهرت يافت و جز آن، قله تازهاي در سينماي آنتونيوني فتح نكرد. در 1982 او با كمك «ژرار براش» (همكار فيلمنامهنويس هشت فيلم «رومن پولانسكي») «شناسايي يك زن» را ساخت. فيلم جايزه سيوپنجمين سالگرد جشنواره كن را گرفت.
آنتونيوني در اين سالها دو فيلم كوتاه و يك مستند بلند خلق كرد؛ «بازگشت ليسكا بيانكا»،
«kumbha mela» و اپيزود «رم» در «دوازده كارگردان براي دوازده شهر». پس از سكتهاي كه در 1985 دچارش شد، مسير فيلمسازياش با افسردگي خودش درآميخت و سكوتي وحشتناك را رقم زد. او با ياري «ويم وندرس» آلماني كه از شيفتگان آنتونيوني بود در 1995
«از وراي ابرها» را ساخت. فيلمي اپيزوديك كه بازيگران مشهوري از جمله «ايرن جاكوب»، «ژان رنو» و «جان مالكوويچ» در آن حضور داشتند. فيلم كوتاه «سيسيل» و مستند «ميكلآنجلو، چشم در چشم» از آثار متاخر اين هنرمند بزرگ ايتاليايي هستند.
آخرين فيلم او، اپيزود «رشته خطرناك چيزها» است در فيلم «اروس» كه وونگ كار-واي نيز در آن اپيزود «دست» را ساخته است.
البته جز اين دو بخش، يك اپيزود بياهميت و نالازم هم توسط «استيون سودربرگ» ساخته شده كه هيچ ربطي به اهميت دو اثر ديگر ندارد. اپيزود دست كه بيشك بهترين اين مجموعه است ساخته كسي است كه بيشترين تاثيرها را از آنتونيوني گرفته است. كار- واي كه «روزهاي وحشي بودن» خود را با تاثير آشكار از سبك و نگاه افسرده و غمگين آنتونيوني ساخته از تحسينكنندگان او بود.
ميكلآنجلو آنتونيوني در 30 جولاي 2007 در رم و همزمان با «اينگمار برگمن» فوت كرد. ياد اين هنرمند برجسته ايتاليايي و سينماي پيشرواش همواره در خاطره سينمادوستان باقي خواهد ماند.