هملت بودن يا نبودن
ترديد، 18 سال پس از پرده آخر، بار سهمگینی از انتظارات را به دوش کریم مسیحی قرار داده است
سيد آريا قريشي
تهران امروز
ترديد، دومين فيلم بلند واروژ کريم مسيحي بعد از پرده آخر است. اصولا درمورد کساني که فيلم اولشان را ميسازند، سه حالت را ميتوان متصور بود. يا فيلم اولشان بهشدت ضعيف و آبکي است، يا قابل قبول و قابل تامل است يا يک شاهکار. بهنظر ميرسد لااقل در سينماي ايران، حالت دوم بهترين حالت ممکن است. چرا که هم توقعات بيش از حد بالا نيست و هم اينکه نگاه توليدکنندگان فيلم به کارگردان مثبت است و براي همين در ساخت فيلم دومش چندان دچار مشکلات حاشيهاي نميشود.
اما وقتي اولين فيلم يک کارگردان خيلي خوب باشد، معمولا ساختن فيلم دوم براي او حتي از فيلم اول هم سختتر است. يا فيلم دومش سقوط وحشتناکي برايش خواهد بود يا لازم است براي ساختن فيلم دومش حوصله و دقت فراواني به خرج دهد.
در مورد پرده آخر، اولين فيلم بلند واروژ کريم مسيحي، ميتوان با اطمينان گفت اين فيلم به دسته سوم تعلق دارد و شايد همين شاهکار بودن فيلم باعث دوري تقريبا دو دههاي کريم مسيحي از فيلمسازي شد.
طبيعي بود که ساخته شدن دومين فيلم کريم مسيحي بعد از تقريبا 18 سال، اتفاق مهم و کنجکاوي برانگيزي بود و يکي از اخبار مهم سال گذشته سينماي ايران بهشمار ميآمد.
بههر حال براي همه طرفداران سينما مهم بود که آيا کريم مسيحي ميتواند دوباره يک فيلم تر و تميز ديگر به سينماي ايران ارائه کند يا نه. حالا بعد از ديدن «ترديد»، ميتوانم با خيال راحت بگويم «ترديد» به هيچ وجه دوستداران کريم مسيحي را نااميد نميکند. البته اگر در مقام مقايسه برآييم، «ترديد» در سطح پايينتري از «پرده آخر» قرار ميگيرد. ولي فيلم بسيار خوب و آبرومندانهاي براي سينماي ايران بهشمار ميرود که در مقاطعي حتي بهنظرم از سطح سينماي ايران هم فراتر ميرود.
هنگام تماشاي «ترديد» بايد توجه داشت که با اقتباسي از هملت شکسپير طرف نيستيم. اگر ترديد را به دو نيمه (از نظر زماني مساوي) تقسيم کنيم، ميتوانيم بگوييم نيمه اول فيلم برداشتي کلي از هملت است. ولي نيمه دوم راه خودش را ميرود و حتي برداشت آزاد هملت هم نميتواند حساب شود.
در کل اگر بخواهيم فيلم را از نظر سبک و مضمون به بخشهاي مجزا تقسيمبندي کنيم، سه قسمت را ميتوانيم براي آن در نظر بگيريم: يک ساعت اول «ترديد» را ميتوان بخش اول فيلم تلقي کرد. در اينجا فيلم دارد مطابق با الگوي هملت پيش ميرود و بهنظر ميرسد يک بازسازي يا اقتباس از روي هملت را شاهديم. فيلم در اين قسمت شرايط مناسبي دارد. معرفي شخصيتها به طرزي کلاسيک در همان 10 ، 15 دقيقه ابتدايي فيلم صورت ميگيرد.
کريم مسيحي در اين قسمت ارجاعات زيادي به هملت ميدهد که مدام به تماشاگر شباهت داستان به هملت را يادآوري کند. اين ارجاعات گاه دلچسب و قابل قبول از آب درآمدهاند (مثل قسمتي از نمايشنامه هملت که سياوش روي آينه براي مهتاب مينويسد) و گاه نچسب و بيش از حد صريح (مثل تابلوي بودن يا نبودن روي ديوار اتاق کار دايي متين يا دوبارهخواني همان متن نوشته شده روي آينه توسط مهتاب). با اين وجود تلاش کريممسيحي براي ايرانيزه کردن نمايش هملت بهخوبي جواب داده است. نوع روابط شخصيتها، با توجه به اين نکته که آنها قرار نيست متعلق به قشر متوسط ايراني (از لحاظ اقتصادي و اجتماعي) باشند، قابلپذيرش است. هنگام تماشاي فيلم، بهنظرم بزرگترين اشتباهي که تماشاگر ميتواند مرتکب شود، اين است که بخواهد شخصيتها را در جامعه معادلسازي کند.
شخصيتهاي فيلم قرار نيست تيپ يا نماد باشند. هر شخصيت، بايد به صورت يک شخصيت منفرد بررسي شود. از اين ديد که بنگريم، ميفهميم کريممسيحي چقدر در شخصيتپردازي موفق عمل کرده است. در اين بخش، بازيها و فيلمبرداري حسين جعفريان نقطه قوت فيلم است.
اشکالي هم اگر هست، از ريتم کند فيلم است که تماشاگر را تا حدي خسته ميکند. البته در بعضي از جاها، ريتم کند فيلم بهخاطر اطلاعاتي که به تماشاگر منتقل ميشود، ضروري بهنظر ميرسد. ولي تاكيد کريممسيحي بر اين نکته که زندگي سياوش شبيه به هملت است گاهي اوقات زيادهروي بهنظر ميرسد. تماشاگري که يکبار داستان هملت را خوانده و از ضريب هوشي متوسطي هم برخوردار باشد، به سادگي در همان 30 دقيقه اول شباهتها را متوجه ميشود. براي همين آن پوستر بزرگ هملت يا اجراي نمايشنامه ديگر زيادي بهنظر ميآيند.
اما برگ برنده فيلم، 50 دقيقه بعدي آن است. اين بخش دقيقا از جايي که نگاه سياوش به آن تابلوي روي ديوار اتاق دايي متين ميافتد و متوجه شباهت زندگياش با هملت ميشود، آغاز شده و با تلاش سياوش، گارو و بعد مهتاب براي فرار از اين سرنوشت محتوم ادامه مييابد. به جرات ميگويم اين 50 دقيقه از فيلم نه در مقياس سينماي ايران، که بايد در مقياس سينماي جهان مورد بررسي قرار بگيرد.
تم محبوب و قوي سرنوشت محتوم و مبارزه با آن، در اينجا به خوبي مورد استفاده قرار گرفته و پرورانده شده است. حالا ديگر با يک نسخه ايراني هملت روبهرو نيستيم، بلکه با داستاني پرتعليق و هيچکاکي سر و کار داريم؛ تلاش يک گروه براي فرار از سرنوشت محتوم. به تبع اين داستان هيچکاکي، ريتم فيلم ناگهان تندتر ميشود و هيجان کار به طرز قابل ملاحظهاي افزايش مييابد. فيلمبرداري، تدوين، نورپردازي و طراحي صحنه فيلم آنقدر در اين 50 دقيقه زيبا و دلنشين هستند که ميتوان به پايشان ايستاد و تحسينشان کرد.
ترديد يکي از اولين فيلمهاي ايراني است که ميتوان از مفهوم «کاربرد ميزانسن» در آن صحبت کرد و اين مساله به خصوص در اين 50 دقيقه بيشتر به چشم ميخورد؛ بهخصوص در نماهايي که از سينماي نيمهکاره گرفته شده و يکي از درخشانترين و هوشمندانهترين ايدههاي فيلم بهشمار ميآيد.
دقت در سکانسهاي داخلي سينما، ميتواند خيلي از اطلاعات را از کاراکترها و ارتباط آنها براي تماشاگر روشن کند (يکي از زيباترين قسمتهايش که فراموش نکردهام، جايي است که گارو ميخواهد پيانو را به مهتاب هديه دهد و با چاشني طنز اين کار را انجام ميدهد و مهتاب نسبت به آن شوخي واکنش نشان ميدهد. همين سکانس ميتواند فرصتي باشد براي شناخته هر سه کاراکتر).
تعليق فيلم وقتي بيشتر ميشود که متوجه ميشويم بهرغم تلاش سياوش، ظاهرا داستان دارد دقيقا به سبک هملت پيش ميرود. در اين ميان کشته شدن انوري بهنظرم نقطه عطفي براي فيلم بهشمار ميرود. اينجاست که بهطور جدي ميفهميم واقعا اين قضيه شوخيبردار نيست.
حالا ديگر جريان مثل نيمه اول فيلم نيست. تا قبل از ورود به قسمت دوم، فيلم کاملا مشابه هملت پيش ميرود و تماشاگر ميتواند با خيال راحت منتظر فرجام شوم سياوش و مهتاب باشد. ولي با آغاز بخش دوم، ديگر قطعيتگرايي از بين ميرود و ترديد سياوش بهطور کامل در تماشاگر هم ايجاد ميشود و تعليق فوقالعادهاي ايجاد ميکند که اين تعليق بهنظرم درخشانترين وجه فيلم بهشمار ميرود.
اما ميرسيم به 10دقيقه پاياني که همان نتيجهگيري است. تماشاي اين 10 دقيقه بيش از هر چيز به من يادآوري کرد که فيلمهاي ايراني بهرغم پيشرفتهاي محسوسي که داشتهاند، ولي هنوز در پايانبندي بهشدت لنگ ميزنند. 10 دقيقه پايانيترديد به هيچ وجه در حد بقيه فيلم نيست.
در ميان فيلمهاي ايراني، «پستچي سهبار در نميزند» هم با اين مشکل رو به رو بود؛ ايدهاي درخشان داشت، خوب هم تا پايان پيش ميرفت. ولي همه رشتهها در يک ربع انتهايي پنبه ميشد. ولي درمقام مقايسه، ميتوان پايانبندي ترديد را ترجيح داد.
انتهاي فيلم پستچي سهبار در نميزند، به نوعي باج دادن به تماشاگر بود اما در ترديد با چنين مسالهاي روبهرو نيستيم. کريممسيحي قرار نيست به تماشاگر باج بدهد يا سطح فيلمش را پايين بياورد. بلکه دقيقا دارد همان چيزي را نشان ميدهد که بهخاطر آن فيلم را ساخته بود.
سياوش و مهتاب از سرنوشت هملت و افيلياوارشان فرار ميکنند. ولي باز هم ميبينيم که همه انگار در چنبره سرنوشت تعيين شدهشان گرفتارند.
بهرغم تلاشهاي سياوش، آن چه سرنوشت همه را تعيين ميکند، تقدير است. تصور کنيد تير دانيال اندکي به سمت ديگري شليک ميشد و مثلا به قفسه سينه سياوش اصابت ميکرد. آن وقت همهچيز عوض ميشد. ولي چيزي که در اين 10 دقيقه آخر فيلم عذابآور است، اول از همه ريتم بسيار تندي است که به هيچ وجه با ضرباهنگ دقايق قبلي فيلم قابل مقايسه نيست و يادآور سريالهاي تلويزيوني است که تا اواخر سريال، تا حد امکان داستان را طولاني ميکنند و ناگهان در چند دقيقه نتيجهگيري نهايي را انجام ميدهند.
همچنين نحوه نمايش سرنوشت مقدر شده براي شخصيتهاي فيلم در تيراندازي نهايي مضحک جلوه ميکند. اينکه شش، هفت گلوله شليک شده از سوي دانيال، دقيقا دو شخصيت منفي ماجرا را بکشد، بهنظرم خيلي با واقعيت فرق دارد.
سرنوشت هيچگاه اين قدر دقيق و حساب شده عمل نميکند! در ضمن متاسفانه ضعف تکنيکي باعث شده تا سکانس انفجار ماشين و مرگ دانيال اصلا در حد انتظار نباشد. تدوين پرشتاب و متقاطع بين ماشين در حال حرکت و چهره مضطرب مهتاب، قرار است ضعفهاي فني و نبود امکانات و جلوههاي ويژه را مخفي کند که متاسفانه نتيجه نميدهد. همه اينها باعث ميشود که 10 دقيقه پاياني ترديد، خيلي معموليتر از آن باشد که انتظار داشتم.
با اين وجود، اين پايان بندي بهگونهاي نيست که قرار باشد بهخاطر آن ارزشهاي فيلم را ناديده بگيريم و ترديد را يک فيلم معمولي بدانيم.ترديد بهرغم همه ضعفهايش، بهنظرم در سينماي ايران يک فيلم قابلاعتناست که بايد ارزشهايش به خوبي درک شود.
دوست دارم يادداشتم را اينگونه به پايان ببرم که حالا واقعا ميتوان به آينده اين سينما اميدوار بود. فيلمهايي نظير درباره الي،ترديد و پستچي سهبار در نميزند و... نشان ميدهند که حالا ميتوان تغييرات بزرگ رخ داده در اين سينما را به چشم ديد و خوشحال شد از اين تکاني که سينماي ايران به خودش داده است.
هملت ايراني
«ترديد» دومين فيلم واروژ كريم مسيحي كه بعد از نزديك 20 سال دوري از سينما آن را ساخته، اقتباسي از هملت شكسپير است. بهرام رادان، عليرضا شجاعنوري و ترانه عليدوستي بازيگران فيلم هستند اما بيشك بهترين نقشآفريني از آن حامد كميلي است. داستان فيلم هم دقيقا مبتني بر نمايشنامه هملت است با اين تفاوت كه در فيلم يك فاصلهگذاري هم صورت ميگيرد و شخصيت اصلي داستان خودش به هملت اشاره ميكند و تصميم ميگيرد كه زندگياش را كاملا منطبق با داستان هملت پيش ببرد. فيلم با وجود ديالوگها و فضاهاي نامانوس تاكنون به فروش قابل توجهي دست پيدا كرده است.
خلاصه داستان
پدر سياوش روزبهان(رادان) بر اثر حادثهاي مرده و عموي او (شجاعنوري) مسئولیت تمامی دارایی و ثروت خود و برادرش را به دست گرفته است. سياوش عاشق مهتاب (ترانه عليدوستي) دخترعمهاش است. انوري پدر مهتاب، مباشر روزبهان است. سرگشتگي سياوش از مرگ پدر تمام نشده كه خبر ازدواج قريبالوقوع عمو با مادرش را ميشنود. سياوش طي ماجراهايي ميفهمد كه پدرش كشته شده و به سراغ دوست قديمياش كارو (كميلي) ميرود.
به بهانه تولد «جان وو»
خالق مدرن فیلمهای بزرگ!
آرمين ابراهيمي
تهران امروز
بیستوسوم سپتامبر سالروز تولد فیلمساز بزرگ چینی «جان وو» بود. او که در 1946 در شهر زیبای
«گوآنگازو» ی چین متولد شده، یکی از مورد احترامترین هنرمندان شرق دور است و به خصوص در کشورش، چینیها علاقه فراوانی به آثار او دارند و همواره با تحسین از او پشتیبانی کردهاند. گرچه، مخاطبان بیحوصله و بیاطلاع سینما در ایران
جان وو را بیشتر با «صخره سرخ»هایش میشناسند، اما سینمای او بسیار گستردهتر و متنوعتر و در عین حال یکدست و در مسیر خودش یگانه است.
جان وو از نخستین سالهای ورودش به عرصه سینما به رزم علاقه فراوانی نشان داد. مایههای رزمی در نخستین آثار او، اگرچه نه با مهارت امروزیاش ولی کامل و به خوبی طرح شدهاند. تمایل به فضاهای گنگستری و وسترن نیز از فیلمهای ابتدایی که اغلب لحن شوخ و شنگ و ضرباهنگ تند و گاه شتاب زده و نامعقولی دارند، هویداست.
شاید مهمترین این فیلمها، مهمترین آثار این دوره فیلمسازی او «آخرین هورا برای دلیری» ساخته سال 1979 و پس از آن «تا برزخ با شیطان» محصول 1981 باشد. ولي در میان این فیلمها، آثاری با الحان متفاوت و بعید نیز به چشم میخورند. «زمانی که تو به دوست نیاز داری» یکی از اینهاست که درامی است با بار عاطفی فراوان و احساساتگرایی شاید بیش از اندازه غلیظ و نامتعادل اما مسیر اصلی فیلمسازی وو با «بدو ببر، بدو» شروع میشود. اثری تکاندهنده که مجموعهای است شیرین و در عین حال پر از تضادها و غافلگیریهای عجیب. به سختی میتوان آن را در ژانر کمدی تقسیمبندی کرد اما به همان دشواری میتوان در برابر شوخیهای رسمی و جدی اثر مقاومت کرد. درست پس از این اثر، فیلم جنگی وو سرفصلی تازه برای کارنامه آیندهاش باز میکند؛ «جنگجوی غروب» همین فیلم است که تا حدودی به ریشههای بحران و پیوند بین افراد و جامعه میپردازد و از نظر بصری البته، چندان جذاب نیست و بازیهای ناهماهنگی دارد. پس از آن وو دو شاهکار دنبالهدار مسلم رو میکند که بسیاری از دلایل علاقه او به «دنبالهدار»ها را روشن میکنند؛ «یک فردای بهتر». تریلری که مایهها و اشارههایش به سینمای گنگستری حیرتانگیز است. بازی «لزلی چانگ» (هنرپیشه ثابت اغلب آثار «وونگ کار-وای» بزرگ) بدون اینکه برجسته باشد یا توی ذوق بزند غیر قابل انکار و بازی «کننت تسانگ» از نقاط قوت این فیلم است که در جشنواره هنگکنگ برنده جایزه بهترین فیلم شد.از میراث بهجا مانده از شیفتگی وو نسبت به محیطهای بحرانزده و متشنج جنگی، یکی «گلوله در سر» است که بازی درخشان خواننده و بازیگر بزرگ چینی «تونی لیونگ» (دیگر بازیگر ثابت آثار کار-وای) را بر پیشانی دارد. شاتهای حساب شده و برشهای گیجکننده وو در این فیلم جلب توجه میکند. همچنین تقابل لانگشاتها و نماهاي بسته به حداکثر رسیده است. جان وو که در طول فیلمسازیاش نظری مثبت به فرهنگ عامه و popular داشته و همواره کوشیده نگاه اکثریت مردم را نیز به کارهایش جلب کند (که توجیه بسیاری از صحنه های رزم آثار او همین است)، با «یکبار یک سارق» که «چو یون فت» را در فهرست بازیگرانش داشت و موفقیت عجیب آن، این مسیر را جدی گرفت و با «هدف دشوار» که در آمریکا و با حضور «ژان کلود ون دام» ساخته شد به نتیجه مطلوب کامل رسید. وو که تازه به مختصات هالیوود آشنایی پیدا کرده بود و در آمریکا و در نظام هالیوود صاحب طرفدار شده بود، بهزودی مایه خوشبختی و سرور کمپانیهای فیلمسازی شد. ابتدا با «پیکان شکسته» که «جان تراولتا» در آن یکی از همان نقشهای تکراری قهرمانهای اکشن را بازی میکند و بعد با فیلم مشهور «off face» که در ایران به «تغییر چهره» شناخته می شود. رویارویی تراولتا و «نیکلاس کیج» هر کدام در دو نقش اگر چه کلیشهای اما دیدنی است. جان ووی حالا حسابی توی دید بود و چنان پیشروی کرد و اعتماد سران سیستم را جذب کرد که کارگردانی قسمت دوم «ماموریت غیرممکن» را به او واگذار کردند که مسلما برای چینیها یک افتخار محسوب میشود! قسمت نخست را « برایان دی پالما» و قسمت دوم را هم «جی.جی.آبرامس» ساختند. حضور
«تام کروز» و پروژه به خودی خود پر آوازه پارامونت باعث شدند او نهایت تلاشش را برای شیرجه به دل ابتذال به کار ببندند؛ او همه مشخصات هنری و بارز کم و بیش دارای حیات آثار پیشین خود را به فراموشی سپرد. «windtalkers»، یکی دیگر از میراث سینمای جنگ وو، در سال 2002 و با نیکلاس کیج و مارک روفالو ساخته شد. فیلمی که در شخصیت پردازی موفقیت قابل توجهی داشت اما حادثه تازهای در سینمای وو محسوب نمیشد؛ وو فیلمی آرام و البته بسیار ساده و بدون تکنیکها و جسارتهای فرمی ساخت. اما این – در مقیاس با مثلا ماموریت...- سقوط دوامی نداشت و وو با «paycheck» که تمام عناصر سینمای تجاری و فاکتورهای دقیق هالیوودی را دارد به صحنه برگشت. حضور «بن افلک»، «اوما تورمان» و «پل جیاماتی»، فیلمبرداری آشنا و برشهای چکشی و روایت از فاصلهای معین، همه با هم یکی از محصولات مورد علاقه وو را ساختند.
اتفاقی که در این یکی، دو سال اخیر دنیای غرب را تکان داد و موجب شد، اهمیت وو در آمریکا و نظام هالیوود دو چندان بشود، ساخت صخره سرخ بر اساس کتاب «رمانس سه امپراتوری» نوشته «گوآنزونگ لو» نویسنده چینی قرن چهاردهم با عوامل کاملا شرقی بود. صخره سرخ که مکان تجمع شناسهها و فاکتورها و تجربیات وو در روایت و جذابیت و شخصیتپردازی است، توجه بسیاری را به خود جلب کرد.
جان وو فیلمسازی است که توانایی خلق فیلمهای بزرگ (به مفهوم بیرونی آن) را به کاملترین شکلش دارد.
خبر هفته
«صداها» اولين فيلم اكران فرهنگي
«فرزاد موتمن» درخصوص اكران از تاريخ 29 مهرماه فيلم تازهاش در گروه فرهنگي گفت: حال و هواي «صداها» زمستاني است و شروع پاييز بهترين فصل براي اكران فيلمهاي جدي نظير «صداها» ست.كارگردان فيلم سينمايي «صداها» گفت: هرچند فيلم اكران محدودي را خواهد داشت اما خوشحالم كه در بهترين زمان ممكن روانه پرده سينماها ميشود چرا كه شروع پاييز بهترين فصل براي اكران فيلمهاي جدي نظير «صداها» ست. بهرغم اينكه «صداها» در سينماهاي محدودي به نمايش در ميآيد اما به لحاظ كيفي سينماهاي بسيار خوبي در اختيار فيلم قرار گرفته است و با توجه به جو مثبتي كه در مورد فيلم سال گذشته در جشنواره بهوجود آمد، نسبت به استقبال مخاطب جدي سينما بسيار اميدوار هستم و فكر ميكنم فيلم با همين اكران محدود هم فروش خوبي خواهد داشت.جزو كارگرداناني هستم كه همواره سعي كردم فيلمهاي متفاوتي را توليد و عرضه كنم، اما مساله مهم اين است كه متاسفانه اين نوع نگاهي كه من به سينما دارم تا اين لحظه تبديل به يك روند ثابت و پايدار نشده است اما درخشش گاه به گاه فيلمهاي فرهنگي و جدي در سينماي ايران روندي را به وجود آورده است كه آينده روشني را ميتوان براي سينماي جدي ايران متصور بود؛ البته به شرطي كه موانع براي ديده شدن اينگونه فيلمها از بين بروند.
جشنواره زوريخ بدون «پولانسكي»
پنجمين جشنواره بينالمللي فيلم «زوريخ» تحتتاثير بازداشت «رومن پولانسكي» بهكار خود پايان داد.مراسم اختتاميه جشنواره فيلم «زوريخ» درحالي ديشب برگزار شد كه بازداشت «رومن پولانسكي» كارگردان لهستاني برنده اسكار و نخل طلا كه قرار بود در اين جشنواره تقدير شود، همهچيز را تحتالشعاع قرار داده بود.به گزارش فرانسپرس، داوران جايزه «چشم طلايي» بهترين فيلم جشنواره را به «وولفي» از روسيه ساخته «واسيلي سيگارف» اعطا كرد.جايزه بهترين فيلم از نگاه تماشاگران به «آتشبس» از آلمان ساخته «لانسلت فن نامو» اعطا شد و جايزه چشم نقرهاي براي دومين فيلم برتر جشنواره نيز به «صداي پس از طوفان» محصول مشترك آلمان و سوئيس تعلق گرفت.در مراسم ديشب همچنين از يك عمر دستاورد سينمايي «مورگان فريمن» و «مايكل كيتون»، دو بازيگر سرشناس هاليوود تقدير شد.پس از دستگيري «پولانسكي» از سوي پليس سوئيس، دامنه اعتراضات تا آنجا ادامه داشت كه فيلمساز هلندي حامي خالق «پيانيست» مانع نمايش فيلمش در جشنواره زوريخ شد.«پولانسكي» براي دريافت جايزه يك عمر دستاورد سينمايي جشنواره زوريخ به سوئيس آمده بود كه از سوي پليس اين كشور دستگير شد.
فيلم بعدي خطيبي در فرانسه
«رضا خطيبي» كارگردان فيلمهاي «حريم» و «در شهر خبري هست، نيست» اظهار داشت: اين روزها در فرانسه به سر ميبرم تا درجشنواره فيلم آميون فرانسه كه آخرين ساختهام فيلم «حريم» در آن حضور دارد، شركت كنم. وي ادامه داد: قصد دارم براي سال آينده فيلمي را در فرانسه كار كنم و در حال حاضر با يك تهيهكننده فرانسوي مذاكره ميكنم. فيلمنامه اين فيلم كه خودم آن را نوشتهام «فلورا در بهار» نام دارد كه البته اين اسم موقت است. اين فيلم داستان لطيفي دارد و تهيهكننده آن همان شخص فرانسوي است كه كار اولم را هم تهيه كرده بود. خطيبي در پايان افزود: اگر كارها طبق برنامهريزي پيش برود، سال آينده اين فيلم را خواهم ساخت و تمامي عوامل آن هم فرانسوي هستند. آخرين فيلم رضا خطيبي «حريم» بود كه چندي پيش در تهران اكران شد. «حريم» فيلمي در ژانر وحشت بود. البته خطيبي معتقد بود فيلم بيشتر از وحشت ايجاد دلهره ميكند: «ما نميخواستيم با «حريم» مخاطب را يكباره بترسانيم، بيشتر دوست داشتيم ترسي در تماشاگر ايجاد شود. دلهرهاي كه مخاطب از ديدن فيلم دارد با ارزشتر از اين است كه در لحظه بترسد.» فيلم قبلي خطيبي «در شهر خبري هست، نيست» با فضا و لحني طنزآميز ،يكي از عجيب و غريبترين فيلمهاي سينماي ايران است!
«بيل را بكش» در راه است
قسمت سوم فيلم اكشن «بيل را بكش» به كارگرداني «كوئنتين تارانتينو» سال 2014 ساخته خواهد شد.
«كوئنتين تارانتينو»، كارگردان سرشناس آمريكايي روز گذشته اعلام كرد، سومين قسمت از فيلم «بيل را بكش» سال 2014 ساخته خواهد شد. قسمتهاي اول و دوم اين فيلم با نقشآفريني «اوما تورمن» در سالهاي 2003 و 2004 ساخته شدند. به گزارش روزنامه تايمز، «تارانتينو» اعلام كرد: براي آنكه شخصيت اصلي اين فيلم فرصت استراحت كافي داشته باشد، تصميم گرفته است مدت 10 سال بين قسمت دوم و سوم فاصله ايجاد شود. به گفته تارانتينو، «بيل را بكش» ادای دین به فیلمهای رده B هالیوودی است. در سراسر اين دوگانه میتوان ادای دینهای کارگردان نسبت به فیلمهای مختلفی را که بعضا شهرتی خاص دارند مشاهده کرد. روشهای فیلمبرداری و تدوین این اثر کاملا خاص هستند. برای مثال فصلهای مختلف فیلم با ترتیب زمانی به هم ریخته پخش میشود.