چهرهها
سرجيو لئونه
اگر سرجئو لئونه را يكي از استادان مسلم سينماي وسترن بناميم، سخني به گزافه نگفتهايم. زماني كه واژه «سينما» به گوشمان ميخورد، براي خيلي از ما فيلمهاي لئونه در ذهن تداعي ميشود. خالق وسترنهاي اسپاگتي كه مرز ميان سينماي هنري و عامهپسند را در ژانر وسترن تعريف كرد، فيلمهايي در كارنامه دارد كه با وجود ديدهشدنشان در زمان نمايش عمومي، هنوز هم آنقدر هواداران سينهچاك دارند كه به نوعي در رديف «فيلمهاي كالت» تعريف ميشوند. «به خاطر يك مشت دلار» (1964)، «به خاطر چند دلار بيشتر» (1965) و «خوب، بد، زشت» (1966) ژانر در حال مرگ وسترن را در دهه 60 ميلادي دوباره زنده كردند و زمانيكه لئونه بزرگ «روزي روزگاري در غرب» (1968) را ساخت، منتقدان و كارشناسان سينمايي نگاه بدبينانهشان را نسبت به استاد تغيير دادند و مهر تاييد بر كارهايش زدند. در حاليكه دهه پرشكوه 70 سالهاي چندان خوبي را براي سرجئو لئونه به همراه نداشت و تجربهاي همچون «نام من هيچكس» (1973)در بهترين حالت چيزي در حد تكرار آثار پيشيناش بودند، «روزي روزگاري در آمريكا» (1984) پاياني درخشان بر كارنامه استاد بهحساب ميآمد و بسياري را غافلگير كرد؛ فيلمي كه در دهههاي بعد از سوي تماشاگران سينما بهتر ديده شد و اثر محبوب خيلي از فيلمبينها لقب گرفت.
انيو موريكونه
كمتر كسي است كه با سينما و موسيقي سروكار داشته باشد و نام استاد انيو موريكونه را نشينده باشد يا كارهايش را گوش نداده باشد.
خوب ميدانيم كه سرجئو لئونه استاد بيچون و چراي وسترن است و كسي هم نميتواند چيزي در مخالفت با آن بگويد اما اگر بخواهيم وسترنهاي اسپاگتي لئونه يا «روزي روزگاري در آمريكا»ي او را بدون موسيقي شنيدني و جادويي انيو موريكونه تصور كنيم، بيشك آثارش لطف كنونيشان را ندارد. لحن و ريتم موسيقيهاي موريكونه در كارهاي لئونه تعريف جديدي را از ژانر غربوحشي در سينما ارائه كرد. موريكونه بهجز وسترن، براي فيلمهاي گنگستري و حتي ملودرامهاي عاشقانه هم موسيقي ساخته و باز هم كارهايش به دل مينشيند.
او آنقدر كارهاي درخشاني دارد كه در طول اين سالها از زير سايه استاد لئونه خارج شده است. «سينما پاراديزو»، «مالنا»، برخي كارهاي «پير پائولو پازوليني»، «دسته سيسيليها»، «حرفهاي» و «لوليتا» از جمله موسيقيهاي ماندگار استاد موريكونه است كه اين روزها سالروز تولدش است. استفاده موريكونه از سازهاي خاصتري مثل قيچك و زنبورك به آثارش لحني ميبخشد كه آنها را منحصربهفرد ميكند.
رابرت دنيرو
زمانيكه از هنر بازيگري سخن به ميان ميآيد، بياختيار نام «رابرت دنيرو» يكي از گزينههاي مورد نظرمان است. او در بيش از 40 سال دوران بازيگرياش، آنقدر نقشآفرينيهاي درخشان در كارنامهاش داشته است كه بياختيار او را بهعنوان يكي از قلههاي بازيگري در تاريخ سينما بناميم. اگر بخواهيم كارهاي ماندگار دنيرو را نام ببريم، با فهرستي بلندبالا روبهرو ميشويم اما خب، «خيابانهاي پايين شهر»، «پدرخوانده2»، «راننده تاكسي»، «شكارچي گوزن»، «گاو خشمگين»، «ماموريت مذهبي»، «تنگه وحشت»، «كازينو»، «مخمصه» و «رونين» كارهايي آشنا از او هستند كه هريك ميتوانند كلاس درسي براي عاشقان بازيگري باشد. دنيرو كه دانشآموخته مكتب لياستراسبرگ است، بارها و بارها مورد تقدير واقع شده است كه در نگاهي كلي آمارش از دست آدم خارج ميشود. اسكار بهترين بازيگر نقش مرد مكمل براي بازي در نقش جوانيهاي دونويتو كورلئونه در «پدرخوانده2» و اسكار بهترين بازيگر مرد براي بازي در نقش جيك لاموتا در «گاو خشمگين» و چهاربار نامزدي براي جايزه اسكار بخشي از افتخارهاي ريز و درشت كارنامه دوران بازيگري رابرت دنيرو بهحساب ميآيند. اين روزها هم كه خبر رسيده جشنواره فيلم هاليوود قرار است جايزه يك عمر دستاورد هنري را به آقاي بازيگر سينماي هاليوود بدهد.
نگاهي به سينماي وسترن لئونه
ميان يك دوئل سه نفره
عباس كريمي
تهران امروز
مثل همه هنرهاي ديگر، سينما نيز در طول تاريخ كوتاه خود مشاهيري را نمايان كرده كه تا دنيا دنياست باقي ميمانند و آبروي سينمايند. برخي از اين افراد به مولفههاي سينمايي تبديل ميشوند. سام پكينپا، ژان پيرملويل، آكيرا كوروساوا، ساتيا جيت راي، چارلز چاپلين، گوستاو گاوراس، سرگئي آيزنشتاين، ژان لوكگدار، فرانسوا تروفو، جان فورد، سرجئو لئونه، آلفرد هيچكاك، آندره تاركوفسكي، فدريكو فليني، اينگمار برگمن كه از كارگردانان متقدم سينما هستند در كنار سينماگران متاخري چون كوئنتين تارانتينو، ديويد فينچر و فرانك ميلر قرار ميگيرند چرا كه مولفههاي خاص خود را در سينما دارند. سرجئولئونه از جمله فيلمسازاني است كه آثاري اندك اما تاثيرگذار در سينما به جاي گذاشته است. شايد اگر شوك ناشي از سانسور برخي از قسمتهاي فيلم «روزي روزگاري در آمريكا» نبود كه قلب لئونه را از كار بيندازد، وي آثار ديگري را هم ارائه ميكرد كه جريان جديدي را در سينما
به وجود ميآورد. با اين حال سهگانه مشهور اين فيلمساز ايتاليايي كه به صورت حيرتانگيزي از موسيقي اثربخش، مناسب و ماناي انيو موريكونه بلاتکلیف است و هنوز به صورت عادي براي نمايش دوئلهاي مختلف سينمايي در فيلمهاي گوناگون از آن استفاده ميشود از مطرحترين آثار سينمايي وسترن شمار ميروند. «بهخاطر يك مشت دلار»، «براي مشتي دلار بيشتر» و «خوب، بد، زشت» سه فيلم از لئونه هستند كه يك قهرمان واحد دارند. اين قهرمان بينام كه از ناكجا ميآيد و به ناكجا ميرود، تعريف كلاسيك خود را دارد، يعني «برهم زننده وضعيت موجود» است تا آن را از بد به خوب تغيير دهد.
وسترن اسپاگتي
كلينت ايستوود، عمده شهرت خود را مديون بازي در نقش اين قهرمان است. بعدها شخصيتهاي مختلفي به تقليد از اين شخصيت در سينماي وسترن ايتاليا كه غربيها براي تحقير آن نام «وسترن اسپاگتي» را به آن دادند پديد آمد كه فرانكو نرو و جوليانو جما نمايندههاي بيروني آن با نام «رينگو» شدند. با اين حال همه آن فيلمها كه از آن جمله ميتوان به «رينگو»، «بازگشت رينگو»، «انتقام» و «زين نقرهاي» اشاره كرد پس از گذشت يك دهه به بوته فراموشي سپرده شدند، در حالي كه سهگانه لئونه هنوز در راس بهترينهاي وسترن قرار دارد و همين سال گذشته يك نسخه كرهاي از «خوب، بد، زشت» ساخته شد كه ميتوان آن را به اقتضاي نامگذاريهاي قبلي«وسترن چشم بادامي» لقب داد!
از روي دست همت
حقيقتي كه كمتر كسي به آن توجه كرده موفقيت اولين اپيزود سهگانه لئونه با نام «بهخاطر يك مشت دلار» است كه كارگردان آن را مديون قلم قوي دشيل همت است. در واقع فيلمنامه اين فيلم اقتباس آزادي از كتاب «خرمن سرخ» اين نويسنده مبارز آمريكايي است كه فرد زينهمان در فيلم «جوليا» نيمنگاهي به شخصيت وي در كنار همسرش ليليان هلمن داشته است. «خرمن سرخ» داستان يك كارآگاه خصوصي است كه با نفوذ به دو دسته گانگستري آنها را به جان هم مياندازد تا به مقصود خود برسد. لئونه با استادي تمام آن را به يك داستان وسترن تغيير داده است هر چند قهرمان سرسخت، يكدنده، مبارز و جانسخت خود را مديون همت است. اين اتفاق دو بار ديگر در تاريخ سينما ميافتد به طوري كه كوروساوا فيلم «يوجيمبو» را با اقتباسي آزاد از اين داستان به يك داستان سامورايي تبديل و والتر هميل نيز «آخرين مرد مقاوم» را در گونه گانگستري از آن برداشت ميكند! همه اين سه كارگردان، از روي دست نويسنده مينويسند اما كنتينتال اپ، كارآگاه خصوصي همت را تبديل به شخصيتي ميكنند كه كلينت ايستوود، توشير و ميفونه و بروس ويليس نماينده بيروني آنها ميشوند.
شخصيتهاي ماناي فرعي
قدرت لئونه در شخصيتآفريني را نميتوان منكر شد و بهترين شاهد بر اين ادعا، شخصيتهايي هستند كه ليوان كليف، ايلاي والاك و جان ماريا ولونته در نقش آنها ظاهر ميشوند. در واقع سينماي لئونه سينماي كاراكتر آفريني است. اين آدمهاي قصه هستند كه بر ماجرا و تعليق و فراز و فرود داستان چيره ميشوند و آنها هستند كه قصه را پيش ميبرند. براي همين حتي كم اهميتترين آنها نظير گروهبان سنگدل تنومندي كه زير قطار ميرود يا خبرچين پير مفلوجي كه زماني قهرمان جنگ بوده است، در ذهن تماشاگر ميمانند و هيچگاه فراموش نميشوند.در حالي كه در عمده فيلمهاي سينما، فيلم و فيلمنامه در اختيار شخصيتهاي اصلي هستند، چرا كه آنها ستارهاند و مردم براي ديدن ستارهها بليت ميخرند. سينماي لئونه اما، در عين استفاده از بازيگران چهره در نقشهاي اصلي، توجه ويژهاي نيز به شخصيتهاي فرعي دارد.
دوئل سه نفره!
سكانس يكي مانده به آخر «خوب، بد، زشت» يك مبارزه بين ايستوود، كليف و والاك است كه اولين دوئل سه نفره سينما به شمار ميرود. تمهيدات سينمايي لئونه در اين دوئل بهخصوص حركت چشمان دوئلكنندگان چنان جذابيتي در تعليق به وجود ميآورد كه سالها مورد تقليد كارگردانان ديگر قرار ميگيرد. انتخاب زاويه ديد از مهميز يك بازيگر به نماي تمام قد ديگري نيز از نماهاي ديدني فيلم است. اين دوئل در يك مفهوم نمادين جدال خير و شر و نيز آميزهاي از آن را كه در نهاد هر انساني وجود دارد و از آن به زشت تعبير ميشود، ميرساند. يك سكانس فراموش نشدني از يك فيلمساز بزرگ.
روزيروزگاري با لئونه و موريكونه
امسال بيستوپنجمين سال اكران «روزي روزگاري در آمريكا»ست؛ شاهكاري كه در موقع اكران به دليل سلاخيهايي كه روي آن انجام شده بود، توجهي را جلب نكرد ولي زماني كه نسخه كامل آن در دسترس عموم قرار گرفت، همينطور محبوب و محبوبتر شد تا اينكه حالا جايگاهي بسيار رفيع در سينما پيدا كرده است. روزي روزگاري در آمريكا فيلم عظيمي است. نه از لحاظ دكورها و خرج و مخارجش بلكه به خاطر شاعرانگي غريبش و تاثيري كه بر مخاطب ميگذارد. اين صفحه كه هيچ، اگر يك شماره روزنامه را هم فقط به اين فيلم اختصاص دهيم، در مقابل جنبههاي مختلف و لايههاي متعدد فيلم، هيچ است. امسال بيست و پنجمين سال اكران روزي روزگاري در آمريكاست. ولي بهانه ما براي پرداختن به اين فيلم، فقط25سالگي آن نيست. ديروز سالروز تولد استاد انيو موريكونه بود . آهنگساز بزرگي كه با نتهايش گلولههاي فيلمهاي لئونه را به رقص در آورد. اين صفحه تقديم ميشود به موريكونه بزرگ.
گذشته هنوز نگذشته است
10 نكته درباره روزيروزگاري در آمريكا
سيد آريا قريشي
تهران امروز
به تاريخ سينما كه نگاه كنيم، متوجه ميشويم كه تا دلتان بخواهد فيلم خوب در اين صد و اندي سال ساخته شده است. دقيقتر كه بنگريم، ميبينيم فيلم خيلي خوب هم زياد داريم. حتي فيلمهايي كه بتوان به آنها لقب شاهكار داد هم كم نيستند. اما فيلمهاي بزرگ خيلي كم به چشم ميخورند. اين ديگر فراتر از خوب و بد بودن فيلمهاست.
فيلمهايي كه اگر آنها را شاهكار هم بناميم، باز ظلمي بزرگ در حقشان انجام دادهايم. فيلمهايي كه تاثيرشان روي تماشاگر محدود به يك ساعت و يك روز و يك سال نيست. اين فيلمها، فيلمهاي عمر يك انسان هستند. فيلمهايي كه ميتوانند مسير زندگي يك نفر را تغيير دهند، فكر و انديشه او را شكل دهند و ديدگاه او را نسبت به دنيا دستخوش تغيير كنند. روزي روزگاري در آمريكا براي من چنين فيلمي است. اين دسته از فيلمها، دقيقا شبيه اقيانوس هستند. آدم واردشان كه بشود، ديگر خروجش با كرام الكاتبين است! طبيعي است كه بررسي همهجانبه چنين فيلمي، بسيار دشوار است، ميشود همان حديث بحر و كوزه! به خصوص اگر قرار باشد در يك قالب دوهزار كلمهاي اين كار را انجام دهيم! هر جور حساب كردم، ديدم در چنين حجمي نميتوانم نقدي ارائه دهم كه بتواند حتي ذرهاي از عمق و ابعاد اين فيلم را بازتاب دهد. نهايتا تصميم گرفتم فقط چند نكته درباره اين فيلم بيان كنم.
نكاتي كه شايد بتوانند نشان دهند چرا اين فيلم اين قدر بزرگ و غير قابل دسترسي باقي مانده است. نكاتي كه شايد (فقط شايد) بتوانند نشاندهنده چند بعد از ابعاد بيشمار اين منشور عجيب و عظيم باشند. منشوري به نام روزي روزگاري در آمريكا.
1 - گنگستر يا وسترنر؟
به ژانرهاي مختلف كه بنگريم، متوجه ميشويم كه هيچ ژانري به اندازه ژانر گنگستري، شبيه وسترن نيست. نميدانم اين جمله را چه كسي گفته كه «گنگستر همان وسترن است كه به جاي اسب، سوار ماشين ميشود و به جاي دولول، رولور حمل ميكند». سرنوشت آنها هم يكسان است و جامعه اطراف گنگستر هم بيشك شبيه جامعه وسترن است. براي همين اتفاقي نيست كه لئونه در هر دو ژانر استاد نشان ميدهد. وقتي وسترن ميسازد، ميشود «خوب، بد، زشت» و «روزي روزگاري» در غرب» و وقتي فيلم گنگستري ميسازد، روزي روزگاري در آمريكا» از دل آن درمي آيد. روزي روزگاري در آمريكا با تغييرات جزئي، ميتوانست اصلا يك وسترن باشد. ظواهر و جزئيات دچار تغييرات شدهاند ولي ماهيت همان است.
2 - سقوط
در بنيان اخلاقي غرب وحشي، زن جايگاه والا و ويژهاي دارد. براي همين است كه در وسترنها زن را غالبا به شكل رويايي تصور می کنیم كه سرانجام هم وسترن به آن دست نمييابد. خود لئونه در روزي روزگاري در غرب، شايد غريبترين و باشكوهترين تصوير را از آن نمايش داده باشد. در آنجا ورود زن به منطقه، در حكم ورود تمدن به منطقهاي وحشي است. ولي روزي روزگاري در آمريكا حكايت ديگري دارد. در اينجا شاهد سقوط اخلاقي يك تمدن هستيم. بيشك يكي از مهمترين بحثهاي فيلم همين است. اصلا اجازه دهيد پا را فراتر بگذارم و بگويم كه تمام سه ساعت و 40 دقيقه فيلم، دارد همين را نشان ميدهد. سقوط، سقوط است. اگر براي نودلز اتفاق بيفتد، او را به شيرهكشخانههاي چيني ميفرستد. سقوط اخلاقي، مرد و زن نميشناسد و اين، داستان تلخ روزي روزگاري در آمريكاست. فيلم به تبع اين پيام، لحني نوستالژيك و غمآلود دارد. شايد در طول تاريخ فيلمهاي گنگستري، فقط پدرخوانده 2 توانسته باشد آن حال و هواي شاعرانه و غمگين و جذاب دهه 1920 و 30 را همسطح روزي روزگاري در آمريكا بازآفريني كرده باشد. بيدليل نيست كه انيو موريكونه، فلوت را به عنوان ساز اصلي براي موسيقي اين فيلم، انتخاب كرده است.
3 - استاد لئونه، شاعر سينما
سرجيو لئونه بيشك يكي از كانديداهاي اصلي كسب لقب «شاعر سينما» است. شاعرانگي در تمام فيلمهاي او به چشم ميخورد. لئونه لطيفترين فيلمها را در دل خشنترين ژانرها ايجاد كرده است؛ وسترن و گنگستري. همين تضاد ميان درونمايه ژانرها و آنچه لئونه از دل آنها بيرون كشيده است، بيش از پيش توجه ما را به اين مساله جلب ميكند. ته دو فيلم «روزي روزگاري» لئونه را كه بررسي كنيم، به طرز جالبي متوجه ميشويم در دل تمام رقابتها و خشونتها و انتقام ها، عاشقانه لطيفي جريان دارد. در روزي روزگاري در غرب، بخش مهمي از پيرنگ فيلم، تلاش پنهان سه مرد (شاين، سازدهني و فرانك) براي به دست آوردن شخصيت زن فيلم است. در روزي روزگاري در آمريكا هم اين مساله (شايد بيش از هر فيلم ديگر لئونه) به چشم ميخورد. بهياد بياوريد جايي را كه دبرا از نودلز ميپرسد: «خيلي منتظرم شدي؟» و نودلز به سرعت، انگار سالهاي سال ميخواسته اين حرف را به دبرا بزند، ميگويد: «همه عمرم». اين سكانس يكي از بهترين صحنههاي رمانس تاريخ سينما از ديد من است. همين عوامل باعث ميشود كه هر جا اسمي از لئونه بيايد، كنارش لقب شاعرانه هم به چشم بخورد.
4 - تاوان
اگر اشتباه نكنم، اين جمله متعلق به گابريل گارسيا ماركز است كه «10 درصد از زندگي را حوادث آن تشكيل ميدهند و 90درصد بقيه را واكنش افراد نسبت به آن حوادث». اين عبارت به خوبي بيانگر دنياي روزي روزگاري در آمريكاست. دنيايي كه در آن عكسالعمل افراد نسبت به حوادث خيلي بيشتر از خود وقايع تاثيرگذارند. بيربط نيست بگوييم تمام فيلم دارد بر اساس واكنشها شكل ميگيرد تا كنشها. آنچه آينده نودلز را در شيرهكشخانههاي چيني رقم ميزند، لو دادن يا ندادن دوستانش به پليس نيست بلكه تصميمي است كه او در قبال اين ماجرا ميگيرد. بقيه كاراكترها هم دارند تاوان تصميماتشان را ميدهند، نه تاوان اتفاقات را، بيش از همه مكس و دبرا.
5 - دنياي متفاوت شخصيتها
يكي از مهمترين وجوه فيلم، نمايش تضادها و تقابلهاي درون انسانهاست كه جلوهاي بيروني مييابد. اين مساله نه تنها در شخصيت اصلي- نودلز- كه در واقع در همه كاراكترهاي اصلي به چشم ميخورد. تمام شخصيتهاي كليدي فيلم، انگار دو دنياي مجزا دارند. اين دو دنيا در مورد شخصيت دبرا به طرز نماديني در قالب دنياي واقعي و دنياي روي صحنه نمايش جلوه پيدا ميكند. در مورد كاراكترهاي ديگر هم همين طور. نودلز در كودكي، هنگامي كه در برابر دبرا قرار ميگيرد، دنيايي كاملا متفاوت با زماني دارد كه با پگي رو به رو ميشود. مكس از يك بعد، كارگري زحمتكش است و از يك بعد ديگر، يك سارق. پليس محله از يك طرف در مقابل نودلز و دوستانش پليسي سختگير است و از سوي ديگر يك باجگير فاسد! ديگر شخصيتها هم همين طور.
6 - آينه خاطرهها
لئونه در طول فيلم، كليدهاي زيادي براي شناخت بيشتر تماشاگر نسبت به شخصيتها در اختيار او قرار ميدهد. توجه به اين كليدها به خوبي كمك ميكند كه با درونيات همه شخصيتها آشنا شويم. يكي از نمونههاي اين كليدها در همان اوائل فيلم است. جايي كه براي اولين بار نودلز را در پيري ميبينيم. د ر اين سكانس، نودلز خود را در آينهاي ميبيند و سپس از آن آينه دور ميشود. دوربين عقب ميكشد و ميبينيم آينه در دل يك ديوار تعبيه شده است. ديواري كه روي آن نوشته شده: عشق! در ضمن توجه كنيد كه همين ديوار، در نماي قبلي (كه در واقع دارد در 35 سال قبل ميگذرد) پر است از تصاوير و رنگهاي شاد. ولي اكنون فقط تصاويري از ساختمانها و آسمانخراشها بر روي آن نقش بسته است.
7- آنتوني و كلئوپاترا
در اواخر فيلم، پوستري از نمايش آنتوني و كلئوپاترا (اثر شكسپير) را روي ديوار ميبينيم كه دبرا در آن در نقش كلئوپاترا ظاهر شده است. دقيقتر كه به كليت فيلم بنگريم، متوجه ميشويم كه كل فيلم روزي روزگاري در آمريكا هم چندان بيشباهت با داستان آنتوني و كلئوپاترا نيست. نبرد
سه طرفهاي كه اضلاع آن نودلز، مكس و دبرا هستند. روزي روزگاري در آمريكا هم مثل آنتوني و كلئوپاترا، داستان تقابلها و دوستيهاي كوتاهمدتي است كه هيچكدام دوام زيادي ندارند و به سمت نابودي پيش ميروند. اين هم يك كليد ديگر از سوي كارگردان!
8 - زندگي كثيف
سكانس پاياني فيلم و آن خنده دنيرو، يكي از كوبندهترين بخشهاي فيلم هم بهشمار ميرود. آن خنده نودلز رو به دوربين، با توجه به همه چيزهايي كه در طول فيلم ديدهايم، بسيار تلخ و كنايي جلوه ميكند و بيش از هر چيز يادآور جملهاي است كه در همين فيلم گفته شد: «زندگي مسخرهتر از يه تيكه كثافته!»
9 - كابوسهاي ناپيدا
دوست دارم باز هم به آن سكانس بينظير ابتدايي اشاره كنم. جايي كه نودلز در يك شيره كش خانه چيني پنهان شده و در حال خماري است و در همين حين صداي زنگ تلفن را ميشنويم و تعجب ميكنيم كه غير از نودلز، هيچ كس نسبت به اين صدا واكنش نشان نميدهد. بعدا ميفهميم او دارد خاطره زنگ زدن به پليس و فروختن رفقايش را يادآوري ميكند. نمونهاي اعجابانگيز از بيرون كردن كابوسهاي نهفته يك فرد را در اين سكانس شاهديم.
10 - نوستالژي تصوير
از نظر زماني، فيلم دارد در سه دوره مختلف ميگذرد.
ولي از دريچه ذهن نودلز كه بنگريم، با دو بازه زماني رو به رو ميشويم. عاملي كه به عنوان پايان دوره اول و آغاز بازه دوم در نظر گرفته ميشود، لو دادن دوستان توسط نودلز است. فضاسازي فيلم براي نمايش تفاوتهاي اين دو دوره، هنرمندانه است. حاشيه صوتي ابتداي فيلم، به زيبايي نشاندهنده فضاي كابوس وار ذهن نودلز است. تمايز اين دو بازه، در تصويربرداري و طراحي صحنه
خارق العاده فيلم هم به چشم ميخورد. در دوره اول زماني، تصويربرداري ساكن، استفاده زياد از نماهاي بسيار دور (Extreme long shots)، توجه ويژه به كمپوزيسيونهاي عمودي و نورپردازي و رنگآميزي آرام، همه و همه حالت نوستالژيكي ايجاد ميكنند كه براي تماشاگر دلپذير است. ولي در دوره دوم، شرايط متفاوت است. حالا ديگر نماي نزديك، نقش مهمتري را به عهده ميگيرد. (بهخصوص هنگام نمايش پيريهاي نودلز و مكس كه دوربين تاكيد ويژهاي بر چهره شكسته آنان دارد)، قاببنديهاي افقي كه بيش از هر چيز سقوط و «پايان» را يادآور ميشوند و رنگآميزي پر از رنگهاي تند و متضاد، نشاندهنده پايان يك دوره و آغاز دورهاي ديگر است. اصلا اگر به نشانههاي بصري فيلم دقت كنيم، يك دنيا برايمان حرف دارند. خيابانهاي شلوغ و پرسروصدا، تحرك و شور و نشاط كودكانه، در مقابل آفتابي كه انگار هميشه دارد غروب ميكند و به زحمت از لابهلاي ساختمانها، نور خود را به نودلز و ديگران ميرساند، ساختماني كه خراب شده و كارگران در آنجا مشغول بهكار هستند. لازم است كه بگويم اين اقدامات ريزبينانه تا چه حد روي تفكر ما نسبت به شخصيتها و روابطشان تاثير ميگذارد.صحبت در مورد روزي روزگاري در آمريكا بيش از اين حرفهاست.