اخبار انديشه
حيوانات انتقادي
همايش پژوهشهاي خلاقانه «حيوانات انتقادي»هنرمنداني را گرد يکديگر جمع ميکند که در تلاشند تا با استفاده از مطالعات و بررسيهاي وسيع و گوناگون، متوني انتقادي درباره هنر نوظهور و عملي که از دل برنامه «اين هنر نيست» توليد ميشود، تهيه كنند. همايش امسال بنا دارد تا آثار 60 هنرمند را در فرمهاي هنر رخداد و هنر اينستاليشن به نمايش در آورد و در اين ميان حيوانات انتقادي همايش را گسترهاي از نويسندگان، هنرمندان، شاعران، مدرسان، دانشجويان و انديشهوران تشکيل خواهند داد. محورهاي اصلي اين همايش محدودههاي معدودي همچون جنسيت، اجرا، نظريه ادبي معاصر و فصل مشترک تجربه هنري با زندگي روزمره و تجربه زيسته (همچون فرهنگ پاپ، جامعه و تروما) خواهند بود.
اين همايش در چهار اکتبر( 12 مهرماه) در نيوکاسل برگزار خواهد شد.
غريبهها، بيگانهها و خارجيها
اين همايش قصد دارد تا درباره آن مکان بحراني متعلق به غريبهها، بيگانهها و خارجيها که در آن به برساختن خود، اجتماعات و جوامع ميپردازند، به کاوش بپردازد. بهطور خاص اين پروژه در نظر دارد تا دگرديسيهاي جهاني را، همچون شکل رابطه ما با اصطلاح «جهانيسازي»، صورتهاي جديد مهاجرت و کوچهاي انبوه و تودهاي مردم در جهان و همزمان با آنها، نحوه تاثيرگذاري آنها بر ادراک ما از خود و ديگري را مورد بحث قرار دهد. به همين خاطر، همايش مزبور محورهاي اصلي خود را به اين ترتيب معين ساخته است:
1- دگرديسيهاي خود 2- مرزها، اجتماعات و ملتها 3- نظامهاي اقتصادي، نهادها و مهاجران 4- هنر و بازنمايي 5- خود در ارتباط (ناگزير) با ديگري
گفتني است اين کنفرانس از 22 تا 24 سپتامبر برابر با 31 شهريور تا 2 مهر در کالج مانسفيلد آکسفورد برگزار خواهد شد.
کريستوا در پيشرو
سمينار بينالمللي «کريستوا در پيشرو» قصد دارد تا درباره آثار اين زبانشناس، تحليلگر روانکاوي و نويسنده و منتقد ادبي به بحث بنشيند و درباره عينيت يافتن ايدههاي وي با هدف قرار دادن انديشههاي کريستوا در مسير مطالعات علوم انساني به تبادل نظر بپردازد. اين سمينار قصد دارد تا هم بهصورت نظري و هم به صورت عملي به کار بپردازد و شيوهاي از انديشيدن را که حتما رو به آينده دارد و عملي خواهد بود تجربه كند. ژوليا کريستوا فيلسوف، منتقد ادبي، روانکاو، فمينيست و رماننويس بلغاري- فرانسوي است که از اواسط دهه ۱۹۶۰ در فرانسه زندگي ميکند. جوليا کريستوا بعد از انتشار نخستين کتابش، Semeiotike در ۱۹۶۹ تاثير زيادي در تحليل انتقادي، نظريه فرهنگ و فمينيسم گذاشت. اين سمينار 30 اکتبر برابر با 8 آبان ماه و در دانشگاه هامبولد در برلين آلمان برگزار خواهد شد.
کارشناس اخلاق پزشکي در مقام توليد
عضو هيات علمي موسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران با تاکيد بر ضرورت تعامل فقه پزشکي و اخلاق پزشکي، يادآور شد: متخصص و کارشناس اخلاق پزشکي که در مقام توليد علم است بايد با فرا اخلاق بهخوبي آشنا باشد. دکتر سروش دباغ، عضو هيات علمي موسسه پژوهشي حکمت و فلسفه ايران در گفتوگو با مهر، در مورد اخلاق پزشکي و غايت و مسائل اين حوزه اظهار داشت: حرفه پزشکي مبتني بر آموزههاي تجربي است. به اين معنا که در وهله اول، متکلف بررسي خود بدن و ارگانهاي مختلف بدن و چگونگي کارکرد آنهاست و در وهله دوم، به آسيبشناسي بدن و شناخت بيماريهاي آن و داروهايي که براي رفع آن بيماريها تجويز ميشود، ميپردازد. وي يادآور شد: اخلاق اما متکلف توضيح روايي و ناروايي افعال ماست. اخلاق پزشکي در عين اينکه متعلق به فلسفه اخلاق است، مسائلش را از امور تجربي ميگيرد و به آنها پاسخهاي هنجاري ميدهد.
چرا سوژه ترك برميدارد؟
ع.حقياني
تهران امروز
گذاشتم آن گوشه. دنجي مخروطي شكل كه به اين راحتيها به چشم نيايد. تكوتوك رساله و كتابچهاي كه از ژاك دريدا دارم (و خواهم داشت). چندي پيش (به تقريب يكي، دو ماهي) متني خواندم از دريدا در باب گرگ فراموش شده ماكياول. اگر وقت گيومهگذاري هم باشد بايد بگويم: گرگ «فراموش شده»... اگر هابز را در طبيعيترين حالت ممكن در نظر بگيرم (آدمي گرگ آدمي است)، بايد اذعان كنم كه در نيمه دوم قرن بيستم دو فيلسوف هموطن دو متن نوشتهاند در باب گرگ: يكي دريداست كه اشارتي رفت و دومي دلوز (به ياري فليكس گتاري) تحت عنوان «يك يا چند گرگ؟» مندرج در «هزار فلات» ردپاهاي گرگ روي برف به صورت گلهوار (در واقع بايد گفت گرگها) نشاني از رد سوژه است كه به صورت دستهجمعي در سرما حركت ميكنند. سوژه مدنظر سياست (دستكم از ماكياول به بعد) همواره دچار ترك بوده است، بيآنكه ايده چپگرايانه هميشگي از نظر دور شود. هرگاه تركهاي بيشتري نصيب سوژه ميشود، همبستگي فرمهاي معتنابهتري پيدا ميكند و اينجاست گرگي كه از گله جا ميماند (به دلايل مختلف) به نحوي به حكم سطح متراكم برف پوش، فراموش ميشود و شكلي از حيات انفرادي شكل ميگيرد. براي ماندن (باقي ماندن) در زندگي كه آرامآرام ردپاها روي برف محو ميشود و اين سوژه تك افتاده منفرد گرگي بايد تكليفش را روشن كند كه به كمونته
(هسته اشتراكي) ميرسد (اصلا ميرسد) يا نه؟! و اين گرگ فراموش شده ماكياول برحسب نظر دريداست. در «اشباح ماركس»كه مربوط به دريداي متاخر است با اين گزاره روبهرو ميشويم: «جهان بد پيش ميرود»، پس گرگ فراموش شده ماكياول چه؟ يعني نميرسد؟ در ميماند؟ از قلم ميافتد؟ آيا ميشود در سياست (دستكم از ماكياول به بعد) از فاجعهانگاري با غيظ و تراكم بالا دم زد و گرگ را در اين سرماي لعنتي و سوزنده به حال خود رها كرد؟ نقلي هست (از كدام گرگ، نميدانم) كهگله گرگهاي گرسنه در دايرهاي نسبتا به هم نزديك، چشم در چشم هم ميدوزند، به محض خوابماندگي يا ضعف يك گرگ در آن حلقه، گرگهاي ديگر او را ميدرند. (آدمي گرگ آدميست؟). ايده چپگرايانه همبستگي براي اينكه شور واقعياش را بيابد، محتاج به قساوت است و اين هيچ ربطي به تصوير آرماني بيخطر از همبستگي ندارد، چنان كه فيالمثل انقلاب كبير فرانسه نداشت. اگر فرمهاي ابداع شده همبستگي قرار است ضرورت آشكارگي بيابند و با توجه به اينكه جهان بد پيش ميرود، پس به راستي بايد در وضعيت گرگ فراموش شده ماكياول برحسب نظر دريدا دقيق شد. بايد به گرگها دقيق شد چرا كه به فرمهاي معتنابهتري از همبستگي احتياج پيدا خواهيم كرد. دريدايي كه از اين سنت نشات ميگيرد، فيلسوفي است كه همايش نه چندان دلچسب گرگها را با ماكياول خودش قلم ميزند.
ادبيات، روشنفكري و دينمداري
ادبيات داستاني، هنري است خلاق، بر پايه وقايع و شواهد. خلق يك اثر ادبي، بدون برداشتهاي عيني از جامعهاي كه در آن زندگي ميكنيم، نميتواند داستان را از وهم و خيالانگيزي صرف برهاند. هرچند نقش خيال در آفرينش يك داستان بديع...
گزارش «تهران امروز» از اولين ساخته جمشيد محمودي به نام «ميتونه آخريش باشه»
ميتواند چندمي باشد؟!
ساخت تلهفيلمها براي صداوسيما از همان ابتداي امر بحثهاي بسياري را در بين سينماداران و اهالي هنر بهوجود آورد تا آنجا كه حتي باعث شد بعضي از كارگردانهاي سينما درمقابل اين كار موضع بگيرند و رسما اعلام كنند كه هرگز رو بهسوي ساخت چنين فيلمهايي نخواهند آورد. اما همين تلهفيلمها بستر مناسبي شد براي كساني كه از ابتداي ورودشان به سينما يا تلويزيون عاشق...
آخرينگفتوگو با ژاک دريدا
مرگم را با نوشتن زنده ميکنم
ترجمه: محمد ميرزايي
تهران امروز
از تابستان 2003 شما به خيلي جاها سفر کردهايد: از لندن به پرتغال، از برزيل به پاريس و...؛ در اين مدت نه تنها چند کتاب منتشر کردهايد بلکه در چندين کنفرانس هم شرکت کرده و مقاله و سخنراني ارائه دادهايد. در دو فيلم نقش داشتهايد که در رابطه با زندگي خودتان است. کتابها و مقالهها و مجلات فراواني موضوعشان را به شما اختصاص دادهاند و... اين همه براي يک زندگي زياد است، آن هم زندگي کسي که...
تعارف نکنيد، بگوييد. زندگي کسي که به شدت با مريضي دست به گريبان است. همينطور است. بيماري و درمان به نوعي همه اينها را تحت الشعاع قرار داده است. به هر صورت بگذريم. اينجا قرار نيست درباره بيماري و سلامت صحبت کنيم.
درست ميگوييد. برويم سراغ کتاب شما، اشباح مارکس. کتابي کليدي، نقطه عطفي در بين کارهاي شما که تماما درباره دادگستري است که خواهد آمد، کتابي که با اين جمله تمنايي مرموز آغاز ميشود: «يک نفر، من يا شما، پيش ميآيد و ميگويد: دوست دارم بالاخره ياد بگيرم چطور بايد زندگي کنم.» 10 سال از نوشتن اين جمله گذشته است، امروز با اين «چطور زندگي کردن» چه ميکنيد؟
آن کتاب (اشباح مارکس) بسيار به مساله «اينترناسيونال جديد» پرداخته است. اين کتاب از مفاهيمي مثل «جهانوطنيگري» و «شهروند جهاني» به مثابه يک دولت - ملت جهاني جديد گذر کرده است. لوازم ضدجهانيشدن که پيشترها به آنها باور داشتم را پشت سر گذاشته است. آنچه آن را «اينترناسيونال جديد» ناميدهام، به ما اين فرصت را ميدهد که در زمينه حقوق بشر و سازمانهايي که امور دنيا را مورد نظارت دارند، تغييرات وسيعتري به عمل بياوريم (در نهادهايي مثل G8، WTO و... و به ويژه سازمان ملل که به نظر من بايد تغييرات بسياري بکند. اختياراتش، ترکيبش و از همه مهمتر مکانش که تا جايي که ميشود بايد دور از نيويورک باشد).
اما در مورد پرسشتان؛ پيشتر از هر چيز به دنبال مفهوم عادي آن عبارت هستم: اينکه ياد بگيريم چطور زندگي کنيم و بتوانيم به ديگران هم ياد بدهيم مساله معقولي است. اينکه به کسي بگوييم «ياد ميدهم چطور بايد زندگي کني.» به اين معناست که «ميخواهم شکل زندگيات را مشخص کنم، ميخواهم درستات کنم.» اينجا مساله ديگري هم سر باز ميکند: آيا زندگي ياد گرفتني است؟ ياد دادني است؟ کسي ميتواند زندگي را با يک روش يا تحت آموزش، با تجربه يا آزمايش، بياموزد؟ اين مساله نگرانياي است که بر همه کتاب سايه انداخته است. تازه مساله عذاب کشيدن والدين با تربيت بچههايشان هم مطرح است: آدم کي مسئوليتپذير و پاسخگو ميشود؟ کي پاسخگوي زندگي و نام خودتان خواهيد شد؟
خلاصه بايد بگويم: نه، هيچ وقت زندگي کردن را ياد نگرفتم. به هيچ وجه. ياد گرفتن چگونه زيستن مستلزم ياد گرفتن چگونه مردن است. اذعان کردن و پذيرفتن فناپذيري قطعي و بي برو برگرد بدون نتيجه مثبت، عدم امکان زندگي دوباره و نجات، چه براي خود و چه براي ديگري. از روزگار افلاطون تا حالا، اين کهنترين حکم فلسفي است: فيلسوف شدن يعني آموختن چگونگي مردن. به اين گزاره ايمان دارم بدون اينکه خودم آن را آموخته باشم. اگر چيزي هم ميدانم بياندازه ناچيز است.
بيشتر متفکراني که من با آنها مراوده داشتهام امروز مردهاند، به من هم ميگويند: «آخرين بازمانده»؛ چون که من هم مثل بقيه ميراثدار خيلي چيزها هستم، چيزهايي هم خوب و هم وحشتناک: آخرين نماينده يک «نسل»، نسل دهه 60. من هميشه به موضوع «بقا» علاقهمند بودهام، منظورم چيزي است که مکمل يا وابسته به زندگي يا مرگ نيست. خودش اصيل و ناب است: زندگي همان بقاست. بقا در معناي قراردادي آن يعني ادامه دادن به زندگي حتي بعد از مرگ. والتر بنيامين ميان زندگي بعد از مرگ - مثلا کتاب، مرگ نويسندهاش را به بقا (به زندگي) تبديل ميکند، يا کودک مرگ اوليايش را - با خود زندگي و ادامه دادن به زندگي، تمايز ميگذاشت. همه ايدههايي که در اين کتاب ياريگر من بودهاند مرتبط به ايده «بقا» هستند. اين نوع بقا نه از مرگ منشعب ميشود و نه از زندگي. چيزي بيش از «اندوه نخستين». اين چيزي است که منتظر مرگ «واقعي» نميماند.
شما اصطلاح «نسل» را به کار برديد. نسل، مفهوم پيچيدهاي است که در نوشتههاي شما همواره وجود دارد. ميتوانيد بگوييد آنچه از مفهوم و ويژگيهاي يک نسل با نام شما منتقل ميشود چيست؟
اصطلاح نسل را با مسامحه به کار بردم. هرکس ميتواند برخلاف جريان تاريخ، معاصر نسلهاي گذشته يا آينده باشد. متعهد بودن به يک نسل بااهميت، محافظ يک ميراث مشترک بودن، به دو معناست: يکي در مواجهه با هر مسالهاي وفادار بودن به نظامهاي علمي مشترک ويژهاي، از لکان تا آلتوسر و همينطور لويناس، فوکو، بارت، دولوز، بلانشو، ليوتار، سارا کوفمان، و... و خيلي انديشمندان، فيلسوفان و شاعران و روانکاواني که خوشبختانه هنوز زندهاند و از آنها ميراث بردهام و خيليهاي ديگر که به شماره نميآيند. بنابرين مجازا بايد يک اصول اخلاقي براي نوشتن و انديشيدن (اين نسل) تعيين کنم؛ اخلاقي که سازشناپذير و فسادناپذير است.
خودتان ميدانيد که آموختن چگونه زيستن، همواره خواستهاي خودپسندانه است. هر کس دوست دارد تا جايي که ميشود بيشتر زندگي کند و هميشه از خودش مراقبت کند. به مرگ تن دادن يعني از آنچه تو را شکل داده دست بکش، از آنچه دوست داري دست بردار.
شما يک فرم، يک نوع نوشتار براي بقا، ابداع کردهايد که با اين ناشکيبايي صادقانهتان سازگار است. نوشتاري که از يک تعهد موروث، از يک
رد پاي محافظتشده، از يك مسئوليت واگذار شده برآمده است.
اگر نوشتهاي ابداع کرده باشم، آن نوشته همچون يک انقلاب يا تحول بيپايان بوده است. هر موقعيتي، آفرينشگونه مناسبي از تفسير و توضيح را اقتضا ميکند، ابداع يک قانون برپايه رويدادي واحد،
به حساب آوردن گيرنده خيالي يا دلخواه. در عين حال مقتضي اين باور است که اين نوشتار باعث ميشود که خواننده - خوانندهاي را که ميآموزد تا اين نوشته را بخواند (يا با آن زندگي کند) - معتقد شود چنين نوشتهاي را در جاي ديگري پيدا نخواهد کرد. هر کتابي يک روش آموزشي است که آموزش دادن خوانندهاش را مدنظر داشته است. اين نوشتههايي که در رسانههاي خبري و... در تيراژ بالا منتشر ميشوند خواننده خودشان را آموزش نميدهند. آنها فرض خود را بر يک خواننده مشخص و از پيش تعيينشده ميگذارند و لاجرم با اين فرض خود، وجود عدهاي خواننده متوسط به پايين را مفروض ميگيرند که با خواندن مطالب آنها بايد پيشرفت کنند.
ردي که من در نوشتههايم به جا ميگذارم نشانه مرگ من است، مرگي که ميآيد يا همين الان آمده است و نشانه اين اميد و آرزو که من را جاودانه کند، بقاي من را تضمين کند. اينکه ميگويم، روياپردازي براي بيمرگي و فناناپذيري نيست؛ يک امر مهم و بنيادين است؛ يک تکه کاغذ را اينجا ميگذارم و ميروم، بعد ميميرم؛ از اين ساختار خارج شدن ناممکن است؛ اين همان صورت تغييرناپذير زندگي من است. هر ساعت اجازه ميدهم چيزي برود، من مرگم را در نوشتن زنده ميکنم. يک روند گسترده؛ ما اين همه خودمان را به زحمت مياندازيم بدون اينکه بدانيم ميراثمان را براي چه کسي گذاشتهايم. چه کسي ميراثبر ما ميشود و چگونه؟ اين پرسشي است که امروزه بيشتر از هر روز مطرح است. اين پرسش دلمشغولي هميشگي من است.
اگر حمل بر شوخي نکنيد بايد بگويم ما هنوز منِ دريدا را هم درست نخواندهايم. البته تعدادي خواننده خوب وجود دارند (شايد 10 - 12 تايي در کل دنيا)، که اين شانس هست اينها اين کار را بکنند. از آن طرف اين احتمال هم هست به محض اينکه دو هفته از مرگ من بگذرد هيچ چيزي باقي نمانده باشد جز بايگاني امور قانوني مردهها. هر کدام از اين دو ممکن است.
در کنه اين آرزوها، زبان جلوه ميکند و خودش را نشان ميدهد، به ويژه زبان فرانسه. وقتي نوشتههاي شما را ميخوانيم احساس ميکنيم دلبستگي ژرفي به زبان داريد. در کتاب «تکگويي ديگري»
(The Monolinguism of the Other) تا جايي پيش رفتهايد که
به صورتي طنزآميز خودتان را آخرين حامي و آخرين طراح زبان فرانسه دانستهايد...
زباني که متعلق به من نيست، هر قدر هم که من به تنهايي آن را به کار ببرم (آن هم به بهترين نحو ممکن!) البته تجربه زبان، تجربه بسيار مهمي است؛ شرايط چنين اقتضا کرده بود که من يک الجزايري يهودي باشم و پيش از جنگ استقلال به دنيا بيايم. ويژگيهايي که هم ميان الجزايريها و هم ميان يهوديها، روشن و متمايز بود. در تغيير کردن فوقالعاده يهوديان الجزايري سهم داشتهام؛ فرهنگ اجداد من به خاطر زبان، رسم و رسوم و... با فرهنگ عربي يکسان دانسته ميشد. در اواخر قرن 19، نسلهاي بعدي سرمايهدار (بورژوا) شدند. مادربزرگ من دخترهايش را به شيوه پاريسيها تربيت ميکرد (البته با برخي سنتهاي قرن شانزدهمي مثل نواختن پيانو و...)
نسل بعدي نسل پدر و مادر من بود، کموبيش روشنفکر، مشغول کسب و تجارت و در کل متوسط. بعد نسل من بود (نسلي که بسياري از آنها اهل فکر بودند: حقوقدان و پزشک، استاد دانشگاه و...) و تقريبا همه اينها از حدود سال 1962 کارشان را آغاز کردند و من در 1949. در مورد من به زندگي عشق ميورزيدم، به زندگي خودم و عشق من را ميساخت، جزئي از زبان من بود، جزئي از اين زبان فرانسه که تنها زباني است که با آن با تمام وجود و با گوشت و پوستم انس گرفتهام، همچنين تنها زباني که خودم را در مقابل آن مسئول و پاسخگو ميدانم. اين همه عشق من به زبان، عشقي به اندازه عشق به خود زندگي و گاه عشقي بيشتر از عشق به يک فرانسوي اصيل، فکر ميکنم به اين دليل است که من به زبان مثل يک غريبهاي که آن را دريافت کرده و به عنوان تنها امر ممکن براي او صاحبش شده است، عشق ميورزم. عشق و افراط.
زباني که متعلق به من نيست، هر قدر هم که من به تنهايي آن را به کار ببرم (آن هم به بهترين نحو ممکن!) البته تجربه زبان، تجربه بسيار مهمي است؛ شرايط چنين اقتضا کرده بود که من يک الجزايري يهودي باشم و پيش از جنگ استقلال به دنيا بيايم. ويژگيهايي که ميان الجزايريها، روشن و متمايز بود. فرهنگ اجداد من به خاطر زبان، رسم و رسوم و... با فرهنگ عربي يکسان دانسته ميشد.