هفت روز نحس
كتابسراي نيك در هفته آينده آخرين كتاب نوشته كاوه ميرعباسي بهنام « هفت روز نحس» را روانه بازار كتاب ميكند. ميرعباسي در اينباره به خبرنگار ما گفت: اين كتاب شامل چهار داستان كوتاه است كه حالوهوايي ترسناك دارند.اين نويسنده و مترجم درحالحاضر ترجمه كتاب «ليلي بازي» نوشته خوليو كورتاسار را به پايان رسانده كه در انتظار كسب مجوز چاپ بهسر ميبرد.ميرعباسي مترجمي است كه مدتي از كار ترجمه فاصله گرفته و عمده وقت خود را صرف نوشتن رمانها و داستانهاي پليسي ميكند.ميرعباسي درپي آن است كه با استفاده از حال و هواي ادبيات پليسي جهان به قرائتي نو در ادبيات پليسي كشورمان دستيابد. بدون شك ميتوان از اين نويسنده و مترجم بهعنوان يكي از مطرحترين چهرههاي فعال در ارائه آثار پليسي نام برد مترجميكه آثار گوناگوني از اين گونه ادبي را تاكنون به مخاطبان حرفهاي ادبيات عرضه كرده است.
جذابيت آشكار آثار پليسي
رسول آباديان
تهران امروز
كاوه ميرعباسي، مترجم بيسروصدايي است كه ظاهرا چندان دل خوشي هم از اين حرفه ندارد چون بارها اعلام كرده بود كه قصد ندارد ديگر ترجمه كند و نكرد.
ميرعباسي در حوزه ادبيات، مترجم خوشقريحهاي است كه آثار درخشاني را در پروندهاش ثبت كرده؛ آثاري كه بهلحاظ فرم و درونمايه كاملا متفاوت از يكديگرند اما همه آنها موفق شدهاند خوانندگان حرفهاي را بهخوبي جذب كنند.
يكي از محاسن ميرعباسي در كار ترجمه استفاده از حس ذاتي داستاننويسي است.مترجمي كه جزء به جزء اثر را از فيلتر ذهن روايتگر خود عبور ميدهد و نتيجه كارش باورپذير و داراي حس اعتماد است. گرچه فاصله گرفتن اين مترجم از حرفه خود براي بسياري از دوستداران ادبيات داستاني خبر خوشايندي نبود اما ورود بهنگام او به عالم نويسندگي آن هم با كولهباري پر از تجربه روايتي، قطعا اين خلأ را بهگونهاي ديگر جبران خواهد كرد.
نكته قابل توجه در كار ميرعباسي همانگونه كه گفته شد، ورود بيباكانه به شيوههاي مختلف نويسندگي در مقام يك مترجم است و بر همين اساس ميتوان اغلب شيوهها را در كارهاي او مشاهده كرد. بدون تعارف بايد گفت كه پركاري اين مترجم هرگز به سطح قابلقبول كارهايش لطمهاي وارد نكرده و او در هر زمينهاي كه دستبهكار شده سربلند بيرون آمده است.ميرعباسي در كتاب «زندهام كه روايت كنم» آنچنان به ذات اثر نزديك شده كه روايتهاي خاطرهگون و تودرتوي مخصوص جهان ماركز را كشف كرده است و در كتاب «چه كردند ناموران» به سطح قابلقبولي از طنز دست يافته. آنگونه كه پيداست دلبستگي ميرعباسي به شيوه ادبيات پليسي بيش از ديگر شيوههاست زيرا تاثيرپذيري از اين شكل نوشتن او را وادار به نوشتن رماني هفتجلدي كرده كه رگهاي بسيار قدرتمند از حس پليسي دارد.
ميرعباسي با استفاده از فضاي ادبيات حماسي ايران و استفاده از نام شخصيتهاي شاهنامه، شخصيتهايي امروزي و پليسي ساخته كه در نوع خود كار بكر و تازهاي است و اگر بتواند اين خيز بزرگ را به سرانجام برساند بدون شك نام خود را بهعنوان اولين پليسينويس مدرن ايران بهثبت خواهد رساند.مترجم آثاري چون «بانوي درياچه» اثر ريموند چندلر و «قتل در كميته مركزي» اثر امانوئل باثكث مونتالبان قصد دارد كه زاويهاي ديگر از حوزه ادبيات داستاني را با تاثير از آثار شاخص جهاني پيش روي خوانندگان ايراني بگشايد كه در همين ابتدا ميتوان اين حركت را به فال نيك گرفت. آنگونه كه پيداست فاصله مخاطب از حوزه ادبيات در اين سالها عمده دغدغه ميرعباسي است و او عزم خود را جزم كرده كه از ميان انبوه «اسم»ها و عناوين دهانپركن اما بيتاثير كوره راهي براي پيدا كردن مجدد مخاطب بگشايد.
بهنظر ميرسد كه ترجمه بيش از 30 كتاب در حوزههاي گوناگون بهخودي خود يك مترجم را كه استعداد نويسندگي هم دارد به مرزي از پختگي برساند و قطع ارتباط اين مترجم از حوزه تخصصياش و گرايش به نويسندگي مويد همين امر است.گرچه نميتوان بهراحتي از ترجمههاي جاندار ميرعباسي عبور كرد اما حالا ديگر بايد در انتظار وجه ديگري از يك استعداد فرهنگي باشيم؛چهرهاي كه با خلق شخصيتهايي پليسي چون «فردوسي» و «سودابه» و روايتهايي كه از دل آنها بيرون آمده قصد دارد راه و رسم تازهاي در ادبيات مخاطبپسند، پيريزي كند.
آنگونه كه پيداست او قصد دارد هركدام از جلدهاي اين اثر هفتجلدي را با استفاده از حالوهواي نويسندگي يكي از نويسندگان بزرگ پليسينويس خلق كند كه ايجاد اين پل ارتباطي و تحريك ناخودآگاه ذهن خواننده و سوق دادن او بهسوي كارهاي بزرگي از اين دست ميتواند در درازمدت تاثيرات مثبتي بهدنبال داشته باشد.
ميرعباسي در مورد اين كار گفته است: «... در جلد اول با عنوان «س مثل سودابه» يك كارآگاه براساس شخصيت فيليپ مارلو، كارآگاه مشهور داستانهاي پليسي پديد آوردهام كه داستانش بر پايه رمان «خداحافظ عزيز دل» نوشته ريموند چندلر استوار است. كارآگاه جلد دوم كه عنوانش «ستارهها سياهند سودابه» است براساس شخصيت هركول پوآرو و بر پايه داستان «پرده» نوشته آگاتا كريستي تنظيم شده. عنوان جلد سوم «سودابه ميان سايهها»ست كه كارآگاهش براساس ژول مگره ديگر كارآگاه مشهور داستانهاي پليسي و بر پايه داستاني از سباستين ژاسپر و با عنوان «دامي براي سيندرلا نوشته شده...»
ادبيات پليسي گونههاي متعددي دارد، در فارسي ادبيات پليسي لفظي فراگير است اما در ادبيات انگليسي، پليسي به آن دسته اطلاق ميشود كه قهرمان و داستان، پليس است و از طرفي لفظ جنايي، معمايي به داستانهايي اطلاق ميشود كه جنايتي يا جرمي در آن اتفاق ميافتد.
ممكن است جنايت با معما همراه باشد و از طرفي جنايت بدون معما شكل گيرد براي مثال فيلمهاي هيچكاك جنايتي بدون معما است يعني خواننده از اول فيلم قاتل را ميشناسد و با او همراه ميشود اما در ادبيات داستاني ايراني، داستاني كه جنايي - معمايي به آن اطلاق شود نداريم.
دستهاي از داستانها نيز حادثهاي هستند كه قتل در آن اتفاق ميافتد اما معما شكل نميگيرد. داستانهايي نيز وجود دارند كه التهابآور يا تعليقدار هستند كه خواننده از اول داستان با قاتل همراه ميشود و با او همدلي ميكند و در برخي داستانها خواننده با پليس همراه ميشود تا جايي كه با پليس و كاوشگر رقابت ميكند و شرط اينگونه داستانها اين است كه نويسنده با خواننده صادق باشد و نويسنده خود را متعهد بداند يعني خواننده همان اطلاعاتي را در اختيار دارد كه آن پليس داراست.
حدود سالهاي 1920 تا 1940برخي نويسندگان قواعدي را براي داستانهاي پليسي تعيين كردند كه رفته رفته اين قواعد مهمتر از ادبيات شد يعني شكل داستاني آن خارج ميشود و فقط شكل معمايي آن باقي ميماند. آگاتا كريستي ميگويد: آن دسته از كتابهاي من كه فقط شكل معمايي دارند و از ارزش ادبي آن خارج شدهاند، روح ندارند.
خواننده عام در ايران از پيچيدگي گريزان است و بيشتر داستانهاي پر فروش روايتي سر راست دارند و نوع ادبيات پليسي خواننده خاص دارد و ممكن است هيچگاه پرفروش نشود و در ايران ديد خوبي نسبت به داستانهاي پليسي وجود ندارد و بسياري از نويسندگان نگارش اين نوع داستانها را دور از شأن خود ميدانند تا جايي كه مرحوم قاضي، مترجم كتابهاي داستاني عنوان كرده از افتخارات من ترجمه نكردن داستانهاي پليسي است.
ادبيات بايد سرگرم كننده باشد و نويسنده هيچگاه تلاش نميكند تا داستاني ملالآور بنويسد اما خوانندگان در ايران بيشتر داستانهاي عاطفي را ميپذيرند و پرفروشترين كتابها در ايران كتابهاي عاطفي است در حالي كه در اروپا و آمريكا پرفروشترين داستانها را داستانهاي پليسي شامل ميشوند.
گفتوگو با كاوه ميرعباسي
ترجمه رياضي نيست و فرمول برنميدارد!
كاوه ميرعباسي تاكنون بيش از 31 جلد كتاب از زبانهاي فرانسه، انگليسي و اسپانيولي به فارسي برگردانده است. خانه او نه خيلي بزرگ و نه خيلي كوچك، خانهاي است اندازه و بهقاعده و در نوع خود زيبا بههمراه چند تابلو كوچك نقاشي – احتمالا از ونگوگ- كه به سينه ديوار آويخته شدهاند.از كارهاي اوست: «سرهيدرا» از فوئنتس، «زندهام كه روايت كنم» از ماركز، «سايه گيوتين» از ژرژ سيمنون، «بيراه»، «تصاوير زيبا»، «پارساترين بانوي شهر»، «بانوي درياچه» و... . با او در يك ظهر تهران بهگفتوگو نشستيم.
فرشاد شيرزادي
تهران امروز
آقاي ميرعباسي، تعداد مترجمان فرانسه، آلماني، ايتاليايي و... نسبت به مترجماني كه از زبان انگليسي ترجمه ميكنند بهمراتب كمتر است، چه رسد به زباني مثل اسپانيولي كه شما از اين زبان هم ترجمه ميكنيد. چهشد به سمت آموختن اين زبان كشيده شديد؟
قبل از اينكه اسپانيولي بخوانم در دوران دبيرستان زبان فرانسه را آموختم. يك كتاب ترجمه كردم كه چاپ هم شد. اين كتاب را در 14 سالگي ترجمه كردم. قبلش هم در 12 سالگي همراه با داستانهايي كه خودم مينوشتم براي مجله «كيهان بچهها» داستان ترجمه ميفرستادم. بعد از آن دومين زباني كه آموختم رومانيايي بود يعني بعد از تحصيلاتم در رشته حقوق كه فرانسه بودم براي رشته كارگرداني به كشور روماني رفتم و پس از آن به اسپانيا سفر كردم. ميخواستم ادبيات آمريكايلاتين را هم به همان زبان اسپانيولي بخوانم. البته دكتراي من در رشته تاريخ هنر بود آن هم با گرايش سينما اما بهدليل يكسري مشكلات اقتصادي نتوانستم تزم را ارائه دهم. اسپانيولي در واقع سومين زباني بود كه آموختم و طي 11 سالي كه در اين كشور بودم انگليسي را هم فرا گرفتم. ميشود گفت كه از هر سه اين زبانها يعني انگليسي، فرانسه و اسپانيولي به يك اندازه متن ترجمه كردهام.
نخستينبار كه «سرهيدرا» را خوانديد، آن را چگونه رماني يافتيد؟
كسي كه رماني را ترجمه ميكند آن را پسنديده است. من هم بعضي از كارهاي فوئنتس – نويسنده مورد علاقهام- را دوست دارم. البته ميدانيد مقصود من از بهكار بردن اصطلاح دوست داشتن ارزشگذاري و ارج نهادن نيست؛ بلكه ذات عبارت است. از طرفي هميشه رمانهاي پليسي را دوست دارم. «سرهيدرا» هم تفاوتها و شباهتهايي با رمانهاي پليسي دارد و ابعاد نهفته آن مرا جذب كرد. داستان پليسي براي خود تعريفهايي دارد و در واقع محور تحير در اثر پليسي- جنايي سطرهاي واپسين يا بندهاي آخر داستان خواهد بود. خواننده كاركشته رمانهاي پليسي- جنايي با مطالعه آثار اكثر جنايينويسان امروز جهان سهل و ساده درمييابد كه بعد از خلق چند اثر نخست يك نويسنده، داستانها و رمانهاي بعدي نگاشته شده بههمان قلم، دوري باطل بر تكرار ميزنند. هر خواننده حرفهاي پس از پشتسر گذراندن چند رمان از «آگاتا كريستي» مثل «شاهد بيزبان»، «قتل در قطار سريعالسير شرق» و... اواسط رمان ميتواند قاتل را بيابد. شگردهايي كه جنايينويسان در كار خود بهكار ميبرند بعد از مدتي تكراري ميشوند و اثر جذابيت قبلياش را از دست ميدهد. بهگمانم حتي شگردهاي «آگاتا كريستي» هم ديگر كهنه شده و خواننده ميتواند دست صاحب اثر را بخواند.
اين ويژگي در «سرهيدرا» نيست. چون مولفههاي رمان پليسي- جنايي با مولفههاي رمان جاسوسي درهمآميخته شده و رماني بهگونهاي خاص و متفاوت سر از آب بيرون آورده است يعني از سويي، رمان مشخصهها و مضامين پليسي دارد. شخصيتهاي داستان - و حتي گاه خود خواننده- دلمشغوليهايي دارند. ساختار اثر، ساختاري پيچيده است و فوئنتس، استادانه از آن بهره ميگيرد و در كارش بهشكل درخشان بازميتاباند. با پشتسر نهادن همه اينها، فكر ميكنم رمان براي خواننده جذاب ميشود و در سطرهاي آخر، مخاطب متعجب ميشود و حيران ميماند البته حيرتي كه پشتوانهاش نوعي ابهام آميخته با شگفتي باشد. خواننده وقتي قاتل را مييابد، متوجه ميشود از سويي شخصيت ديگري كه در داستان داراي محوريت خاص است «تيمون» است كه چهبسا مخاطب در اغلب سطرها نيز حس كند او نقطه عزيمت اثر خواهد بود، نه «فليكس مالدونادو». گاه رمان از زبان اول شخص روايت ميشود و گاه از زبان سوم شخص. از ديگر سو، برخي مواقع هم ساختار رمان با ابهام درهم ميريزد. خودم نيز هنگام ترجمه فكر ميكردم «تيمون» شخصيت اصلي است نه «مالدونادو!» چراكه او تشكيلاتي ايجاد ميكند و محبتي توام با محنت نسبت به «مالدونادو» دارد.
ضمنا كارلوس فوئنتس در دايرهالمعارف «مريام در سفر» - كه در آن كارهاي شاخص هر نويسنده نام برده شده- فقط دو رمانش را بهعنوان بهترين كتابهايش نام ميبرد. يكي «سرهيدرا» و ديگري «خويشاوندان دور». اين در حالي است كه همه ميگويند شاهكار فوئنتس «سرزمين ما» است. خالق «سرهيدرا» در جايي ديگر كل آثارش را كه تا قبل از سال 1998 منتشر شده به 14 دسته تقسيم ميكند و «سرهيدرا» را بههمراه «اريكه عقاب» و «تخت پادشاهي» جزو رمانهاي سياسي مينامد. همه اينها در كل تعريف من بود از آثار فوئنتس و شاخصترين رمانش يعني «سرهيدرا».
گفتيد كه فوئنتس آثارش را به 14 دسته تقسيم ميكند. آن 13 دسته ديگر چطور تنظيم شده است؟
1 - دوران مشقت: كه شامل رمانهاي «آئورا»، «جشن تولد»، «خويشاوندان دور» و «كنستانسيا» ميشود.
2 - دوران تكوين: رمان «سرزمين ما».
3 - دوران رمانتيك كه شامل سه رمان «ييلاق»، «نامزد مرحوم» و «مجلس رقص صدمين سال» ميشود.
4 - دوران انقلاب: «گرينگوي پير»و «اميليانو در چينامكا».
5 - شفافترين ناحيه: «آنجا كه هوا صاف است».
6 - «مرگ آرتيميو كروز».
7 - «در گذر سالها با لائورادياس».
8 - در آموزش: «وجدان آسوده»و «مكان مقدس».
9 - روزهاي پوشيده: مجموعه داستان «روزهاي پوشيده»، «سرود نابينايان»، «آب سوخته» و داستان كوتاه «مرز بلورين».
10 - دوران سياسي: «سرهيدرا»، «اريكه عقاب»، «مبادله تگزاست» و «تخت پادشاهي».
11 - «پوست انداختن».
12 - «كريستف نازاده».
13 - وقايعنامههاي زمان ما كه سه رمان «ديانا» (شكارافكن تنها)، «آشيل» (جنگاور) و «برومته» (بهاي آزادي) را در بر ميگيرد.
14) «درخت پرتقال» كه سالها پيش، قبل از همه عبدالله كوثري آن را به فارسي برگرداند.
كمي به اوضاع ترجمه بپردازيم. بهنظرتان مترجم تا چه حد بايد به ادبيات كلاسيك سرزمينش و ادبيات امروز دنيا آشنايي داشته باشد؟
فكر ميكنم حد و اندازهاي نميتوان درنظر گرفت. هرچه بيشتر بهتر. در مثل مناقشه نيست. دزدي كه با چراغ آيد، گزيدهتر برد كالا! كسي هم كه مطالعهاش بيشتر باشد بهتر ميتواند ترجمه كند. براي اين موضوع سقف نميتوان درنظر گرفت اما كف چرا. كفآن شايد اين باشد كه مترجم بايد تسلط كافي بر زبان مبدا داشته باشد. زبان مقصد را هم فوتآب باشد. شرايط لازم براي ارائه ترجمه قابلقبول همين است. براي ارائه يك ترجمه درخشان هم مولفههاي ديگري وجود دارد كه يكي از شرطها، قريحه مثالزدني و نيرومند مترجم است تا بلكه مخاطب از اثر لذت كافي ببرد. بدون اغراق و پسند شخص بايد بگويم كه بزرگترين مترجم حال حاضر ايران «نجف دريابندري» است. خواننده از ترجمههاي او لذت ميبرد. بعد از دريابندري هم «منوچهر بديعي» مترجم قدرتمندي است كه فكر ميكنم هر مخاطبي بهراحتي از ترجمه او مشعوف ميشود.
براي ارائه ترجمه درخشان چه بايد كرد. مولفههاي آن چيست؟
من در حدي نيستم كه بگويم از كجا بايد شروع كرد. هركس مسير خودش را ميرود. ترجمه رياضي نيست و فرمول برنميدارد! اما من بهشخصه خودم متون فارسي فراواني را ميخوانم. چه داستان و چه رمان و شعر. همچنين سعي ميكنم ترجمههاي ارزشمند فارسي را بهجاي متن اصلي كتاب بخوانم. ضمنا در صورت متوسط بودن زبان برگردان شده نسخه اصلي كتاب را مييابم و آن را ميخوانم اما آن كه گفتم، همان است، يعني هركس از راه خود وارد ترجمه ميشود. فرضا «رايس مانهايم» - يكي ازبزرگترين مترجمان انگليسيزبان- شيوهاي خاص براي خود در پيش ميگيرد. او كه از دو زبان فرانسه و آلماني ترجمه ميكند مترجم آثار «گونترگراس» است، به شكلي كه «گونترگراس» او را تاييد ميكند اما حين ترجمه كارهايي ميكند كه شايد يك مترجم فارسيزبان آنها را اشتباه بپندارد.
شما با تخصصي شدن هرچه بيشتر ترجمه موافقيد، اينطور نيست؟
فكر ميكنم ترجمه هرچه تخصصيتر بشود مفيدتر خواهد بود اما خود من حاضر نيستم چنين كنم چون تنوعطلبم. البته در بعضي كشورها نيز مترجماني كه متنوع كار ميكنند وجود دارند و پرواضح است كه ترجمههاي خوبي هم ارائه ميدهند.
گاه ترجمهاي از يك اثر ميخوانيم كه كتاب از چند زبان دستبهدست شده و آخرسر با دو، سه زبان واسطه به فارسي برميگردد. تكليف اين آثار چگونه است؟
به نكته جالبي اشاره كرديد. من دوست دارم علاوه بر متن اصلي از ترجمههاي ديگر زبانها نيز بهرهمند شوم اما هنگامي كه «نازارين» را از اسپانيولي به فارسي برميگرداندم دو كتاب ديگر را نيز ورق ميزدم. يكي ترجمه «آكسفورد» كتاب كه به لحن نويسنده وفادار نبود اما ساختار رمان تغييري نكرده بود و ديگري ترجمه آمريكايي آن كتاب كه مترجم به لحن نويسنده وفادار بود اما در عين حال تمام ساخت داستان را امروزي كرده بود! اين دو كتاب را اگر به دو مترجم فارسيزبان ميسپرديم، شاهد ارائه دو ترجمه مختلف و جداي از هم ميبوديم. براي جلوگيري از چنين مشكلي، يك مترجم بايد از ديگر كتابهاي ترجمهشده به زبانهاي ديگر هم استفاده كند تا ترجمهاش پخته، رسا، همهگير و همهسويه باشد. درست مثل اينكه مشاور براي كارمان گرفتهايم. شما نگاه كنيد متن انگليسي «سرهيدرا» با متن اسپانيولياش كاملا متفاوت است. حال چگونه ميتوانم به متن انگليسي كتاب اكتفا كنم. البته متفاوت بودن ترجمه انگليسي «سرهيدرا» با متن اصلي كتاب دليل بر ضعف مترجم نيست بلكه آن انگليسياي كه همه كارهاي فوئنتس را به زبان خودش ترجمه ميكند و مورد تاييد نويسنده نيز هست، ترجمه آزاد ارائه ميدهد و در مقدمه كتاب هم آورده كه عبارتهاي نامفهوم كه براي آمريكايلاتينيها شكل بومي يافته و براي انگليسيها گنگ و گيجكننده است در همان چارچوب جامعه انگليس و در كل به زبان و ذهن سرزمينش به زبان مقصد برگردانده شده است.
در كتاب جايي دو اسم خاص بهكار رفته بود اما وقتي متن انگليسي را ميخواندي، ميديدي كه اصلا چنين نيست. حال قضيه از اين قرار بود كه مثلا بخواهيد به فرض شخصيتهاي «هادي و هدي» را كه فقط در كشور ما وجود دارد به زبان اسپانيولي برگردانيد.
در مجموع راهحل ديگري هم وجود دارد؟
امروز در ميان مترجمان آمريكايلاتيني باب شده كه متن اصلي را با فرهنگ كشور و زبان خودشان به زبان مقصد برگردانند. در جايي مترجمي از يك شاهكار نام برد و بيان كرد كه اگر همين شاهكار را مستقيم (بدون نزديك كردن آن به ذهن و زبان مردم) ترجمه كند، قطعا رمان كسلكنندهاي از آب درخواهد آمد.
برگردان ادبي و ظرافتهاي پنهان
عباس كريمي: ترجمه از كارهاي ظريفي است كه دانستن زبان مبدا و مقصد اگرچه شرط لازمي براي آن بهشمار ميرود، اما كافي نيست.
يك مترجم علاوه بر آنكه بايداشراف كامل بر زبان مادري و زباني كه از آن اقدام به برگردان ميكند، بايد ظرافتهاي زباني و بياني يك متن را هم درنظر داشته باشد. اين موضوع در متون داستاني و ادبي كه سرشار از توصيف، ايهام، استعاره و بازيهاي مختلف زباني هستند، اهميت دوچنداني پيدا ميكند. آثار داستاني در گونه اصلي ادبي و عامهپسند قرار ميگيرند. داستانهاي بازاري يا عامهپسند در تمام فرهنگها وجود دارند و گاه بهصورت پاورقي در نشريات مختلف نهچندان جدي و زماني بهصورت كتاب مستقل چاپ ميشوند. اين داستانها به نياز افراد مايل به مطالعه براي سرگرمي يا اشخاصي كه ميخواهند مطالعه را آغاز كنند، پاسخ فوري و موقت ميدهند. در كنار اين آثار، ادبيات جدي و حقيقي وجود دارد كه با استفاده از صناعات ادبي مختص هر فرهنگ، نيازهاي ديگر كتابخوانان را نيز پاسخ ميدهد.
براي ترجمه يك متن از زباني خاص، شرط اول آگاهي نسبي مترجم نسبت به فرهنگ آن كشور يا ناحيه است. براي مثال ما نميتوانيم راشومون نوشته آكوتاگاوا را ترجمه كنيم بدون آنكه نسبت به فرهنگ عجيب و متفاوت كشور ژاپن بياطلاع يا حتي بياعتنا باشيم يا بدون آگاهي نسبت به تاريخچه ادبيات نوآر (رمان كارآگاهي واقعگرايانه) متنهاي همت، چندلر، راس مكدونالد يا موزلي را به فارسي برگردانيم، چرا كه اينگونه آثار ادبي عناصر خاص خود را دارند كه بايد در ترجمه برجسته باشند.سنگفرشهاي لغزنده و باراني، بيستروهاي شبانه كه با نورهاي مقطع نئون چهره عوض ميكنند، قدرتهاي بزرگ شهر كه فساد بهبار ميآورند، قهرمان سرخورده اما شريفي كه مارلو، آرچر يا اسپيد نماينده بيروني آنها هستند و خشونت محو و پنهاني كه در كوچههاي تاريك شهر احساس ميشود، همه و همه نويد يك رمان سياه را ميدهند كه خوانندگان جوياي حقيقت يا واقعيت تشنه آن هستند. خوشبختانه عمده اين آثار در كشور ما با ترجمههاي خوبي از مترجماني چون احمد ميرعلايي، كريم امامي، كاوه ميرعباسي، بيژن خرسند و خسرو سميعي منتشر شدهاند كه در جاي خود باارزش و موجب خرسندي است.
با اين حال ترجمههاي مختلفي از ادبيات آمريكايلاتين كه چند سالي است بازار كتاب را به تصرف خود درآورده است، ديده ميشود كه به ارتقاي فرهنگ كتابخواني و افزايش تجربه و اطلاعات خوانندگان ضربه ميزند.
خداوند رحمت كند استاد رضا سيدحسيني را كه دو سال پيش، در همايش ادبيات آمريكايلاتين، نسبت به اين قضيه هشدار داد و متاسفانه نه ناشران و نه مترجمان شنيدهاند و اما؛ گوش ندادند. وي نسبت به ترجمههاي زياد و مختلف از نويسندگان مشهوري چون ماركز و يوسا تذكر داد و اينكه همه آثار اين نويسندگان ارزش ادبي ندارند و در عوض، هستند نويسندگان خوبي كه آثار باارزش مهجورماندهاي دارند و بايد بهدنبال آنها رفت. براي نمونه نيز ميتوان به «ليلي بازي» اشاره كرد كه اثري متفاوت و قوي در زمينه ادبيات آمريكايلاتين بهشمار ميرود.
مترجمان بايد توجه داشته باشند كه به نسبت اطلاع و تجربه خود از ظرافتهاي پنهان آثار ادبي اقدام به برگردان متون موردنظر كنند و اين نشود كه محض پر كردن ساعات بيكاري، يك كتاب دمدست را بردارند و شروع به ترجمه كنند.
درحالحاضر كتابهايي منتشر ميشوند كه مترجم حتي مليت نويسنده آن را نميشناسد و براي همين روي جلد كتاب، جاي نام ژرژ سيمنون، جورج سيمنون ميخورد، چرا كه مترجم نميداند نويسنده فرانسوي است و از متن انگليسي ترجمه كرده است. براي همين جاي نام «مگره»، در تمام داستان «ميگرت» را بهكار ميبرد!
كاوه ميرعباسي، مترجمي است كه مسلط به چهار زبان زنده دنياست. در زمينههاي مختلف ترجمههاي خوبي دارد و در ادبيات پليسي نيز كارهاي شاخص خوبي دارد كه «سايه گيوتين» (ژرژ سيمنون) و «بانوي درياچه» (ريموند چندلر) سرآمد آنها هستند.ناشران بايد توجه كنند كه استفاده از مترجمان كاركشته و مطلع ميتواند علاوه بر ارتقاي فرهنگ كتابخواني و رضايت خواننده، از بنگاه نشر موردنظر نيز كارنامه قابلقبولي ارائه دهد.
از نگاه مترجم
مطرح نميشويم چون كپي رايت را نپذيرفتيم
... رعايت كپيرايت در ايران براي ناشر هيچ مزيت و سودي از نظر مالي ندارد: «برخي ناشرها، مثل افق يا ققنوس صرفا از نظر اخلاقي اين كارها را ميكنند. اين كپيرايت مزيتي ندارد و ناشر از نظر اعتبار خودش فقط رعايت ميكند و براي ناشر هيچ نفعي ندارد. مثلا كپيرايت همين كتاب آخر پل استر (سفر در اتاق كتابت) را نشر افق دارد و كسي نميتواند مانعش شود و ميبينيد كه چند ترجمه متفاوت از آن شده بدون رعايت اصول كپيرايت. بنابراين تا وقتي ما عضو نشويم هيچ اتفاقي نميافتد. رعايت اين قانون براي ناشران حق و امتيازي ايجاد نميكند. روزي كه ايران به قانون كپيرايت بپيوندد، ميتوانيم سود ببريم.»
تمام اين حرفها را قبول دارم كه رمان ما مطرح نميشود. ما نويسنده حرفهاي نداريم. در سطح جهاني رمانهاي ايراني مطرح نميشود چون آثار ترجمه نميشود؛ ترجمه نميشود چون ما كپيرايت را نپذيرفتيم...
رابطه جوايز و مخاطبان عام
... در جوايز ادبي ايران معمولا كتابهايي كه جايزه ميگيرند، كتابهايي هستند كه نخبگان را راضي ميكنند و كمتر موفق ميشوند مخاطب عام را جذب كنند. اما كمتر اتفاق ميافتد كتابي مثل چراغها را من خاموش ميكنم» نوشته زويا پيرزاد كه هم جوايز ادبي متعدد را ببرد و هم استقبال عام از آن بشود.از طرفي در برخي از دورهها بعضي از كتابهاي خيلي كسلكننده برنده جوايز ادبي شدند كه اين خود باعث شد برخي از سر كنجكاوي رفتند كتاب خريدند و بعد نتوانستند آن را بخوانند. من خودم چند بار كتابهاي برنده جوايز ادبي را خريدم و شروع به خواندن كردم ولي نتوانستم آن را تمام كنم.ما هنوز نتوانستيم نويسندگي و بهطور مشخص رماننويسي را به حرفه تبديل كنيم؛ يعني يكي باشد كه بگويد من بهطور حرفهاي رماننويس هستم.در تاريخ غرب، سنت رمان از اينجا ميآيد كه در قرن 19 رماننويسي تبديل به حرفه شد.در ايران هنوز رماننويسي جنبه تفنني دارد و تعداد رماننويسان حرفهاي به تعداد انگشتان دست هم نميرسند...
سنت بومي روايت پليسي
... اگرچه هنوز نتوانستهايم سنت بومي روايت پليسي را در ادبيات ايران ايجاد كنيم، اما موفق شدهايم اين روايت را در بعضي از سريالهاي تلويزيوني خلق كنيم و اين سريالها از ادبيات پليسي ما موفقتر عمل كردهاند.سنت ادبيات پليسي در ايران وجود نداشته است و هنوز هم نميتوانيم بگوييم وجود دارد. در وهله اول بايد بين رمان حادثهاي كه در آن يك پليس وجود دارد و رمان معمايي تفاوت قائل شويم. طبق اين تعريف در ادبيات فارسي تاكنون رمانهاي معمايي نداشتهايم و هيچكدام از داستانهاي پليسي ما وجه معمايي نداشتهاند. در ايران ادبيات پليسي با رمان «فيل در تاريكي» نوشته قاسم هاشمينژاد آغاز ميشود.
البته اگر به رمانهايي كه قبل از اين رمان نوشته شدهاند، نگاه كنيم. ميبينيم كه براساس استفاده از خيلي شگردها عوامل و مولفههاي جذاب ادبيات پليسي بهنوعي ميتوان اين داستانها را نيز جزو ادبيات پليسي ايران دانست...