اخبار انديشه
بعد زيباشناختي فرهنگ تصويري
کنفرانس بينالمللي سهروزه «بعد زيباشناختي فرهنگ تصويري» در لابراتوار ديجيتال آکادمي هنرهاي زيبا و توسط دپارتمان مطالعات سينمايي و زيباشناختي دانشگاه چارلز شهر پراگ برگزار ميشود.موقعيت معاصر علوم انساني و اجتماعي عموما به وسيله اصطلاح «چرخش تصويري» توضيح داده ميشود که به معناي تاکيد و توجه روزافزون به نظريه قدرت و دامنه برد امر تصويري در زندگي روزمره، علم و هنر است. تاملات صورت گرفته روي تاثير افزايش يافته تصوير، تصويربودگي و اطلاعات و توضيحات بيان شده به واسطه تصوير، به صورتبندي نوعي فرهنگ تصويري و شکلگيري حوزه مطالعات تصويري انجاميده است. ظهور مطالعات تصويري مشکلات اساسي متعددي را براي وضعيت زيباشناسي به همراه داشته است. گفتني است کنفرانس مزبور در آخرين روزهاي مهرماه جاري، در شهر پراگ جمهوري چک برگزار خواهد شد.
اقدام پاپ عليه گرسنگي
پاپ بنديکت شانزدهم به مناسبت روز جهاني غذا گفت: پس از آنکه بحران جهاني اقتصاد آمار افرادي را که دچار سوءتغذيه هستند تا يک ميليارد نفربالا برد، اکنون جهان بايد اقداماتي موثر و قطعي عليه گرسنگي اتخاذ کند. به گزارش مهر، پاپ بنديکت شانزدهم در پيامي به سازمان غذا و کشاورزي در روز جهاني غذا گفت: کشورهاي در حال توسعه نياز به سرمايهگذاري بيشتر بهويژه در بخش کشاورزي دارند تا اطمينان حاصل کنند که جمعيت آنها دچار گرسنگي نخواهد شد. پاپ بنديکت شانزدهم اغلب درباره اين بحران صحبت کرده است و خواستار نظم نوين اقتصادي در جهان شده که اخلاق آن را کنترل کند و از جهان خواسته است تا نگذارد فقيرترين و آسيبپذيرترين ساکنان خود در نتيجه اين رکود رنج بکشند. رهبرکاتوليکهاي جهان گفت: اين بحران براي بخش کشاورزي در جهان جدي است؛ بخشي که شرايط در آن بسيار بغرنج ميشود. سرمايه و منابع بايد در دسترس بخش کشاورزي قرار گيرد.
سبک در نظريه
از ديرباز ميان ادبيات و فلسفه بر سر مساله سبک تنش وجود داشته است. آيا نظريه همان گفتار يا ديسکورسي است که بايد از خلالش به آن تنشها انديشيد و حتي بر فرض محال حلوفصلشان کرد؟ نظريه بهعنوان گفتاري که بيش از همه با فيگور «فيلسوف- نويسنده» منطبق است و همراه با توجه به «ژوئيسانس بيکشش علم» از نانسي و «حيرت آور بودن خود نوشتن» از لوي، از ايده «حقيقت بدون سبک» طرفداري ميکند و شايد همان ديسکورسي باشد که به روياي دريدا از همه نزديکتر شده است؛ روياي نوشتاري که نه فلسفه و نه ادبيات است اما خاطره هر دو را حفظ ميکند.
بدين ترتيب جايگاه سبک در نظريه به قسمي پرسش و به تاريخ روابط ميان فلسفه، ادبيات و نظريه تبديل ميشود. گفتني است کنفرانس مزبور 4 تا 6 آبان ماه در دانشگاه مالتاي کشور ايسلند برگزار ميشود.
دانش، ارزش، تکامل
کنفرانس بينالمللي دانش، ارزش، تکامل، درباره تاثيرات و ارتباطات متقابل علوم مرتبط با زندگي و فلسفه به بحث خواهد نشست. بنابراين ارتباط مفهوم تکامل با گستره متنوعي از موضوعات فلسفي و نيز رابطه ميان تکنيکهاي فلسفي با مباحثات موجود در علوم مربوط به زندگي، موضوع اصلي اين همايش است و بهطور خاص، نظريه تکامل داروين و ديدگاههاي منتج شده از آن، مورد بررسي قرار خواهند گرفت.
با توجه به اين موضوع، محورهاي اصلي اين همايش عبارتند از:
سنتهاي معرفتشناسي تکاملي، توضيحات تکاملي راجع به ذهن، زبان و آگاهي، خاستگاههاي تکاملي اخلاق و مفهوم ماهيت انساني، جايگاه داروين در فلسفه ، فروکاستن و آفرينش آني در علوم زيستي.
گفتني است اين کنفرانس بينالمللي، اول تا سوم آذرماه برگزار خواهد شد.
«خود» و «دیگری» در مدرنیته
چارلز تیلور معتقد است یکی از تفاوتهای عمده میان ما و نیاکان ما که در گذشته میزیستهاند این است که ما در این جهان مرزهای قویتری میان «خود» و «دیگری» کشیدهایم.
به گزارش مهر، چارلز تیلور میگوید تقریبا تمام ما در مورد این موضوع اتفاقنظر داریم که یکی از تفاوتهای عمده میان ما و نیاکانمان این است که آنان در جهان «افسونشده»ای زندگی میکردند و ما نمیتوانیم در چنین جهانی زندگی کنیم. تیلور میگوید که در بهترین حالت ما در جهانی زندگی میکنیم که میزان اندکی از افسون گذشته را داراست. به نظر من علت این مساله این است که فاقد برخی از باورها و عملکردها برای ساختن چنین جهانی هستیم. در جهان افسون شده، نیروهایی وجود دارند که به درون مرزهای فردی رسوخ میکند و زندگی ما را شکل میدهد. این نیروها نهتنها جهان ما، بلکه روح و روان ما را نیز تحتتاثیر خود قرار میدهد. یکی از تفاوتهای عمده میان ما و نیاکان ما که در گذشته میزیستهاند این است که ما در این جهان مرزهای قویتری میان «خود» و «دیگری» کشیدهایم. تیلور میگوید فرآیند «افسونزدایی» دربرگیرنده تغییر در «احساس» و «شعور» است. این احساس این است که با روی گشاده به مسائل دیگر نگاه کنیم. تیلور میگوید که دنیای مدرن «جادو»ی خود را از «افسونزدایی» آغاز کرد. در این طلسمزدایی هر آنچه در گفتمان مدرن قرار نداشت، زدوده شد و روایتی خاص به جا ماند. تیلور میگوید: این فرآيند افسونزدایی از مسیحیت آغاز شد و اصلاحات از اصول مسیحیت شروع شد. این افسونزدایی در مورد موضوعاتی چون رابطه فرد با خدا، اصول انسانی مطرح در دین و رابطه فرد با کلیسا آغاز شد. در این افسونزدگی مرزهای تعیین هویت فرو میریزد و مولفههای سازنده هویت فردی و جمعی بهگونهای دیگر تعریف میشود. شاخص اصلی این افسونزدایی این بود که نیروهایی جبری که در مسیحیت وجود داشت به کنار گذاشته شد. این فرآیند افسونزدایی دوران مدرن، تمام شئون زندگی فردی و جمعی ما را تحتتاثیر قرار داده و به نوعی ما را بینوا و ناتوان ساخته است. تلاشهایی برای تعریف دیگر از شرایط در این دنیای افسون شده صورت گرفت که در جای خود قابل بررسی است. بهعنوان مثال جنبش رمانتیک تلاش کرد تا افسون دیگری را عرضه دارد.
زيستن در صفحهاي خالي و درخشان
چهارشنبه گذشته چهلمين سالمرگ جك كرواك بود. زبانه آتشي شكوهمند كه بهاي زندگياي بود كه بسيار زود زيسته و به پايان رسيد. كرواك در 47 سالگي مُرد. نسبتا جوان بود، اما جسدي كه بر جاي گذاشت چندان جوان و زيبا نبود...
درباره لويي آلتوسر و پروژهاش
روياي تمام مرد نيمهتمام
ع. حقياني
تهران امروز
حيات تئوريك آلتوسر مملو از خطها و جهتهاي بريدهبريده و ناتمام است. خطها و جهتهايي كه در كار جانبخشي به علم ماركسيستي دستكم در دورهاي بودهاند يعني قاب گرفتن ماركسيسم. بهمثابه علم از كار انداختن سيستم كاپيتاليستي و نه صرفا فلسفه يا فلسفهاي سياسي كه در قالب گفتاري راديكال توليد ميشود. چيزي كه زياد است گفتار راديكال است، مهم اين است كه علم انهدام را بياموزيم و توليد كنيم و شايد آلتوسر تلويحا اين امر را رسالت خويش ميدانست بنابراين با اوجگيري شورشهاي مي 1968 آلتوسر درصدد بود كه بهواقع ماركسيسم بهراستي قد علم خواهد كرد. آلتوسر ميدانست و نيك ميدانست كه ماركس بهعنوان كاشف قاره علم تاريخ در جهت منازعه طبقاتي، ميتواند عالمي باشد كه سيستمهاي سركوبگرانه كاپيتاليستي را هم برملا و هم براندازي كند و اين براي آلتوسر واجد اهميتي عملي و تئوريك توامان بود. پس بايد دستگاه قرائت دگرگونه و بديلي براي ماركسخواني ارائه داد و نقب به ناخودآگاه سياسي متون ماركس زد يعني آنچه به تأسي از فرويد- لكان، خوانش عارضه شناختي يا سيمپتوماتيك ميخوانيم يعني بركشيدن و ايضاح آنچه در زير متن (يا بهعبارتي وجه نهاني متن) قرار دارد. گرچه آلتوسر در دورهاي (دهههاي 60 و 70) در مقام يك ماركسيست- لنينيست و يكي از تئوريپردازان حزب كمونيست فرانسه به شقوق ماترياليسم ديالكتيكي و ماترياليسم تاريخي بر حسب نظر انگلس و لنين توجه عميق و ژرفي داشت اما نكتهاي بسيار مهم و حياتي را در ماترياليسم رزمجوي آلتوسر بايد درنظر گرفت و آن خوانش دقيق و انتقادي آلتوسر از تاريخ فلسفه ماترياليستي بود كه باز هم بهعنوان پروژهاي ناتمام مطرح است. آلتوسر از اواخر دهه 70 بدينسو (تا 1990) نقطه سر خط ماترياليسم باستاني دموكريت و اپيكور را گرفت تا برسد به ماكياول، اسيپنوزا، فوئر باخ و... تا سوسياليسم فرانسوي از هر نوعش. آلتوسر در همين دوره بود كه اذعان كرد كه نميتوان خط ممتازكننده دقيق و متيني از ماترياليسم و ايدهآليسم درنظر آورد بلكه بايد به رگههاي ماترياليستي تاريخ فلسفه توجه تئوريك مبذول داشت؛ شايد خوانشهاي او از منتسكيو و روسو جزو همين استراتژيها باشد. اما آنچه مهم بود ماركسيسم آلتوسر، ماركسيسم همگي نبود چراكه برحسب نظر آلتوسر، ماركس ميانسال با گسست معرفتشناختي از هگل بهواقع توانست گليم خودش را به تنهايي از آب بيرون بكشد و در مقام يك فيلسوف و عالم نقاد صاحب سنت و مستقل شروع به ايدهورزي كند. شايد در ذهن و نظر آلتوسر، هگل هيبت يك خائن در تاريخ فلسفه را داشته است (تعبير ژيل دلوز). اما با اندكي دقت معلوم ميشود كه حتي ماركس ماركسيست (!) آلتوسر هم چندان قاطع از هگل و هگليانيسم نبريده است بلكه به قول خود ماركس توانسته آن را از آسمان به زمين برگرداند و از خط ايدهآليستي فوئر باخي بگريزد و قرائت ماترياليستي خود از هگل را پيش ببرد كه فيالمثل در پژوهشهاي متاخر شاگرد و همكار آلتوسر، اتين باليبار ميتوانيم بيابيم و بخوانيم. اما اسپينوزا باوري راديكال و رزمجويي آلتوسر بهجاي هگليانيسم مسلط در گفتار ماركسيستي، هيات ماركسيسم آلتوسر را غريبتر و مدرنيستيتر جلوه ميدهد. آلتوسر، خود در رساله «عناصر انتقاد از خود» صريحا خود را ماركسيست اسپينوزايي ميخواند و اتهام ماركسيسم ساختارگرا را بهشدت طرد و نفي ميكند. آلتوسر بر اين باور است كه وي مدل معرفتشناختي خود از علم ماركسيستي را از مدل دانش درونماندگار اسپينوزا بهخصوص در كتاب «اخلاق» اخذ كرده است. آلتوسر در مجموعه مقالات «براي ماركس» اين مدل از علم ماركسيستي- اسپينوزايي را با فراغبال شرح ميدهد و چهره دقيقتري از ماركسيسم خود برميسازد تا بتواند جلوي مدل هگليانيستي ماركسيسم بايستد و آن را به تيغ نقد بكشد و زخمي كند. اينجاست كه پروژههاي اين مرد ناتمام يكهتاز ماركسيسم اروپايي همواره و هميشه حتي تا به امروز (كه حدود 20 سال از مرگش ميگذرد) دنبال ميشود و قرائتهاي جورواجور را به خود هموار ميكند تا در پس چهره پيرمردي در حال احتضار در آسايشگاههاي رواني، يك روياي تمام را بيابيم و باز بيابيم، رويايي كه تمامقد جلوي ما ايستاده است و هر لحظه با انبوهي از تفاسير و شروح، فربهتر و مهمتر ميشود. به قول آلتوسر بهواقع رنسانسي در ماركسيسم پديد آورده بود و گويي اين رنسانس هنوز به پايان خويش نرسيده و همچنان اين قصه و اين حكايت سر دراز دارد.
روح سركش فلسفه آلتوسر
«لويي» با تشخيص دادگاه به دليل عدم برخورداري از شرايط جسماني و رواني سالم به زندان نرفت
حميد جعفري
تهران امروز
يكي از تراژيكترين روايتهاي فلسفه معاصر در سحرگاه نوامبر 1980 اتفاق افتاد. در گرگ و ميش نزديك صبح در پاريس حادثه عجيبي اتفاق ميافتد. صداي زنگ در، پزشك درمانگاه مدرسه عالي نورمال پاريس را از خواب بيدار ميكند.
يكي از مدرسان و ساكنان قديمي مدرسه روبهروي پزشك ايستاده و حرفهاي بيسر و ته ميزند. پزشك كه با وضع آشفته «لويي آلتوسر» فيلسوف شهير فرانسه روبهرو شده نگران ميشود. چند ساعتي است «لويي» همسر خود «هلن ريتمن» را كشته است. فيلسوف به تيمارستان سنت ميرود و خبر اين اتفاق در روزنامهها و محافل دانشگاهي فرانسه و دنيا منتشر ميشود. از سال 1945 «لويي» به افسردگي مزمن مبتلا بود و به توصيه روانپزشكان، هر سال در تعطيلات تابستان مدتي بستري و تحت مداوا قرار ميگرفت. در آن روزها «ميشل فوكو» و «ژاك مارتن» دو شاگرد «لويي» هم مدام با مشكلات رواني دست و پنجه نرم ميكردند و دست آخر در سال 1963 «ژاك مارتن» خودكشي كرد اما كسي گمان نميكرد روانپريشي «لويي» به چنين جنايتي منجر شود.
بسياري از انديشمندان و شاگردان «لويي» مانند «دريدا» و «فوكو» ترجيح ميدهند سكوت كنند. رئيسجمهور سوسياليست وقت فرانسه «فرانسوا ميتران» به جرايد توصيه كرد در اين مورد جنجال به پا نكنند چراكه اين واقعه تراژيك نبايد به اعتبار فرهنگ فرانسه لطمه وارد كند و باعث مخدوش شدن چهره اين انديشمند شود.
«لويي» با تشخيص دادگاه به دليل عدم برخورداري از شرايط جسماني و رواني سالم به زندان نرفت و دهه آخر عمر خود را در تيمارستاني در پاريس سپري كرد. «آلتوسر» در سال 1984 زندگينامه خود را با ضميمه كشتن همسرش به نام «آينده تا هميشه باقي است» منتشر كرد. او مينويسد كه هرگز آثار «ماركس» را كامل نخوانده و بهترين عقايدش را با گوش ايستادن به صحبتهاي دانشجويان در كافههاي دانشگاه به دست آورده است. او به گفته بسياري از جمله «گريگوري اليوت» نظريهپرداز ماركسيست پس از جنگ جهاني دوم بود. او در دهههاي 1960 و 1970 فلسفه و جامعه شناسي ماركسيست را بازنگري كرد و اين نگاه وي در اروپاي غربي كه آن روزها غروب نظريهپردازي را شاهد بود و حتي آمريكايلاتين مورد استقبال قرار گرفت.
نفي «استالين» توسط «خروشچف» در سال 1956 «لويي» را تحتتاثير قرار داد. پيروي كوركورانه از «ماركسيسم» ديگر چارهساز نبود و «هگل»، «فوئرباخ» و خوانشي جديد از سوسياليسم و ماركس به ميان آمد.
«لويي» در دو اثر اصلياش «خوانش سرمايه» و «دفاع از ماركس» ماركسيسم آن زمان يا روايت هگلگرايي آن را به بوته نقد گذاشت و ماركسيسم سنتي و نوع غربي آن را به ضعف تاريخي متهم كرد. سنتهاي ناسازگار ماركسيسم سنتي به روايت استالين، همچون ماركسيسم غربي به روايت اگزيستانسياليستها از ديد او محو شد و در نهايت منجر به تقابل اكونوميسم شاخص شيوه استاليني و واكنش ضداستاليني با عنوان اومانيسم شد.
«لويي» كوشيد با نوسازي مفاهيم اصلي ماركس، زوائد «استالينيسم» و «اومانيسم» را جدا و خوانش جديد و ماترياليستي از ماركسيسم ارائه كند. «لويي» معتقد بود آثار دوره جواني ماركس داراي ارزش علمي نيست و نميتواند به عنوان نظريه علمي ماركسيستي به مثابه سلاحي در خدمت «عمل درست سياسي» براي تغيير قرار گيرد و با اين حكم آثار «ماركس» را دورهبندي كرد و نشان داد تنها آثار و دوره بلوغ ماركس داراي ارزش علمي و سلاحي در خدمت «عمل درست سياسي» در مبارزات طبقه كارگران است.
«آلتوسر» با انتقاد از گرايشهاي سياسي اتحاد شوروي سابق از جمله طرح «همزيستي مسالمت آميز» كه فرانسه هم از آن حمايت ميكرد عنوان كرد: بهتر است حزب كمونيست فرانسه به جاي راه انداختن جنگ طبقاتي در خيابانها، با چپگرايان مسيحي و سوسيال دموكراتها گفتوگو كند!
«لويي» در سالهاي پس از جنگ به تدريس در دانشگاه پرداخت و به يكي از فعالان حزب كمونيست بدل شد. حزب كمونيست فرانسه ميكوشيد باب گفت و گو را با «اومانيستها»، «اگزيستانسياليستها» و «سوسياليستها» و چپگرايان مسيحي باز كند.
اين شمايل جديد حزب هم نتوانست مانع پيشروي فرانسه به سوي سرمايهداري شود. در برابر آن راهكار، «ضداومانيسم نظري» آلتوسر مطرح شد كه منجر به قرائتي ساختارگرايانه از ماركس شد.
نگاه اين فيلسوف به ايدئولوژي تحتتاثير «ژاك لاكان» هم در نوع خود جالب توجه است. وي با بهرهگيري از آراي «لاكان» شيوه عمل «ايدئولوژي را در جامعه» معنا ميكرد. «لويي» در اين زمينه توانست تعدادي از بزرگان زمان را همچون «اسلاوي ژيژك» و «فردريك جيمسون» را تحتتاثير خود قرار دهد. به اعتقاد «آلتوسر» ايدئولوژي داراي حيات مادي است و همواره خود را در قالب اعمال خاصي نمايان ميسازد.
اكنون حدود 19 سال از مرگ «آلتوسر» و روزي كه «دريدا» بر مزار او خطابه كرد ميگذرد. «دريدا» ميخواند: «لويي، زمان را از دست دادهام و ديگر قدرت آن را ندارم كه تو را صدا يا با كسي حرفي بزنم و بدتر از آن نميتوانم براي ديگران از تو بگويم حتي اگر آنها دوستان تو و ما باشند... ما از همان شامگاه و پگاهي نصيب ميبريم: يعني ناخودآگاهمان. ما در داستاني سهيم هستيم و همه چيز از همين جا آغاز ميشود.»
«لويي» نقش مهمي در فهم جديد از «ماركسيسم» داشت. او را ميتوان ساختارگرا، نئواستالينيست، يا آنتياومانيست خواند. روح سركش او سببساز تغيير باوري شد كه از معرفت ميتوان براي ايجاد تغييرات راديكال بهره گرفت.
آلتوسر سعي دارد كه تمامي پديدههاي اجتماعي را به صورت انتزاعي درك كند و اين درك انتزاعي است كه برداشت علمي از جامعه را ميسر ميكند. انسان گرايي در اينجا نقطه مقابل ساخت گرايي قرار دارد. انسان گرايي در حقيقت هيچ كوششي جهت برداشت علمي از جامعه نميكند.
به مفهوم طبقه خرد مفهومي انتزاعي علمي است كه با انسان محقق سروكاري ندارد. طبقه در حقيقت جدا و بيرون از جهان تجربي تشكيل دهنده دنياي افراد است. نكته ديگري كه در انديشه آلتوسر به چشم مي خورد، نقد او بر انديشه هاي ماركس جوان است. آلتوسر معتقد است كه ماركس تا سال ۱۸۴۵ كه ايدئولوژي آلماني را نوشت تحت تاثير «نسان گرايي نظري» بود.
بدين معنا كه دست نوشته هاي ۱۸۴۴ ماركس نيز يك اثر علمي نبوده و ماركس تا هنگام نوشتن «كاپيتال» همچنان تحت تاثير «انسان گرايي نظري» قرار داشته است.
در واقع سيطره انسان گرايي نظري مانع از آن شد كه ماركس بتواند يك دستگاه فلسفي كاملا مستقل براي خود ايجاد كند، لذا مفاهيم به كار گرفته در «مانيفست كمونيست»
به عنوان مثال هنوز مفاهيم انسان گرا هستند.
«آلتوسر» با انتقاد از گرايشهاي سياسي اتحاد شوروي سابق از جمله طرح «همزيستي مسالمت آميز» كه فرانسه هم از آن حمايت ميكرد عنوان كرد: بهتر است حزب كمونيست فرانسه به جاي راه انداختن جنگ طبقاتي در خيابانها، با چپگرايان مسيحي و سوسيال دموكراتها گفتوگو كند!
«لويي» در سالهاي پس از جنگ به تدريس در دانشگاه پرداخت و به يكي از فعالان حزب كمونيست بدل شد. حزب كمونيست فرانسه ميكوشيد باب گفت و گو را با «اومانيستها»، «اگزيستانسياليستها»
و «سوسياليستها»
و چپگرايان مسيحي باز كند
نيوزويك منويي براي جاهاي خالي كتابخانه شما آماده كرده است
دريچههايي به عصر جديد
شايد کمي عجيب باشد. ممکن است از خودتان بپرسيد چرا بايد در اين دوره و زمانه وقت خودتان را صرف خواندن يک رمان هزلآميز انگليسي متعلق به سال 1875 کنيد. در واقع فهرستي که تمام حرفش عاليبودن و عظمت کتاب گتسبي بزرگ باشد، ديگر به کار کسي نميآيد، براي اينكه كسي كه در جستوجوي ادبيات است كتابهايي از اين دست را خوانده يا حداقل ميداند كه بايد يك روز اين كتابها...