پرونده اشتراوس
چند دهه پيش، هنوز قبائل بومي آمريكاي جنوبي، استراليا و آمريكاي شمالي «وحشي» خوانده ميشدند. آثار لوي اشتراوس، نگاه به اين اقوام را تغيير داد. پس از مونتني، فيلسوف فرانسوي قرن شانزدهم، اين مردمشناس قرن بيستم فرانسه تنها انديشمندي است كه جهان و بشريت را با چشمي متفاوت از آنچه خرد غربي حكم ميكند، نظاره كرده است. كلود لوي اشتراوس مردمشناس پرآوازه فرانسوي سهشنبه 12آبان در سن 100 سالگي چشم از جهان فروبست. وي يكي از بزرگترين نمايندگان تئوري انسانشناسي ساختارگرايانه در جهان بود. سال گذشته براي بزرگداشت صدمين سال تولد كلود لوي اشتراوس، موزه هنرهاي اوليه Quai Branly در پاريس با نمايش فيلمهاي مستند و ترتيب سخنرانيهاي مختلف درباره اين مردمشناس بزرگ، روز 28 نوامبر را به او اختصاص داده بود. موزهاي كه وي 1500 قطعه از آثار بوميان برزيل و ديگر نقاط جهان را در آن معرفي كرده است.
در گذشت کلود لوي اشتراوس
ناصر فکوهي
استاد دانشگاه
بعدازظهر روز سهشنبه 3 نوامبر 2009 (12 آبان 1388)، مرگ کلود لوي اشتراوس، انسانشناس برجسته فرانسوي در سن 101 سالگي در پاريس اعلام شد. لوي اشتراوس که روز 28 نوامبر 1908 در بلژيک زاده شده بود تاثيري بينظير بر کل انديشه علوم انساني و اجتماعي قرن بيستم بر جاي گذاشت و آثار وي از «ساختارهاي بنيادين خويشاوندي» تا مجموعه «اسطورهشناسيها» با گذار از شاهکار علمي – ادبي وي «گرمسيريان اندوهبار» و «انديشه وحشي» تقريبا هيچ حوزهاي از انديشه انساني در طول 50 سال اخير را بيتفاوت نگذاشته بود.
زماني که لوي اشتراوس در سالهاي دهه 1930 پس از تحصيلات در رشته فلسفه براي ماموريتي اداري عازم آمريکا شد و سپس به دليل شروع جنگ تا پايان آن در همان کشور باقي ماند، هيچ کس و پيش از همه خود وي تصور نميکرد که وي انقلابي عظيم در علوم اجتماعي و بهويژه در انسانشناسي بر پا خواهد کرد. براي لوي اشتراوس، مردمشناسي و حتي علوم اجتماعي رشتهاي بيگانه و دوردست بود و به همين دليل آنگاه که ناچار شد شروع به تدريس و پژوهش در اين زمينه بکند، به شکلي باور نکردني و با تلاشي فوق انساني به آموزش خويش در اين زمينهها پرداخت. و تنها زماني که در جنگلهاي آمازون با انسانهايي از «جوامع ابتدايي» روبهرو شده بود که دريافت، پديده «انسان» پرشورترين و پررمز و رازترين پديدهاي است که ميتواند انديشه او را براي تمامي عمر به خود مشغول دارد.
در همين سالها در آمريکا و در گروههاي مهاجر اروپايي بود که از ملاقات و دوستي لوي اشتراوس و رومن ياکوبسن، «ساختارگرايي» در حوزه انسانشناسيزاده شد و با دو جلد کتاب «انسانشناسي ساختاري» اشتراوس از دهه 1950 به بعد، بر تمام عرصههاي انديشه فلسفي، اجتماعي و حتي سياسي تاثيرگذاري کرد. اما انديشه لوي اشتراوس را نبايد به ساختارگرايي و نظريات ساختاري شناخت جوامع انساني محدود کرد. روش ساختاري بر عکس از همان ابتدا ضعفهايي را که عمدتا به تکيه بيش از اندازه آن بر «ذهنيت» باز ميگشت را متوجه خود کرد. شايد نيز به همين دليل بود که پس از لوي اشتراوس کمتر انسانشناسي رسما حاضر شد برچسب «ساختارگرا» را بپذيرد و از اين لحاظ فرانسواز هريتيه، شاگرد و جانشين لوي اشتراوس در آزمايشگاه انسانشناسي اجتماعي در ميان شاگردان بيشمار اشتراوس بيشتر يک استثنا به شمار ميآيد تا يک قاعده.
در حقيقت آنچه انديشه لوي اشتراوس را چنين سرشار و پرشور و تاثيرگذار ميکرد، بيش و پيش از هر چيز نگاه تازهاي بود که وي بر پديدههاي انساني ميانداخت؛ ارزش جديدي که وي به ساختارهاي اسطورهاي و به ظاهر خيالي و سطحي ميداد.
اگر فرويد توانست ارزش رويا و ناخودآگاه انساني را در قالب روانکاوي بر همگان آشکار کند و به اينترتيب براي هميشه علوم شناختي، روانشناختي و روانپزشکي را زير و رو کند، اشتراوس نيز تحولي مشابه را در علوم اجتماعي با بيرون کشيدن اسطورهها از لابهلاي متون کهنه تاريخي و بازتفسير آنها در پرتو دانش و فرهنگ عظيم خود انجام داد. از اين رو اسطورهشناسيهاي لوي اشتراوس پيش از آنکه در حوزه ساختارگرايي اهميت داشته باشند در تاکيد سرسختانهاي که لوي اشتراوس
بر وجود «انسان» بهمثابه موجودي واحد در همه فرهنگها و همه جوامع انساني ميکرد، اهميت داشتند.
هر چند لوي اشتراوس اعتقاد داشت که کار وي ريشه در قرن نوزدهم دارد و با پايان يافتن مطالعات او، براي هميشه پرونده انسانشناسي قرن نوزدهمي بسته ميشود، اما واقعيت در آن است که همان طور که فيليپ دسکولا، مدير کنوني آزمايشگاه انسانشناسي اجتماعي کلژ دوفرانس و جانشين فرانسواز هريتيه در اين سمت، ميگويد هنگامي که در دهه 1950 لوي اشتراوس اين آزمايشگاه را بنيان گذاشت با نام «انسانشناسي اجتماعي» که بر آن گذاشت، فاصله گرفتن و پشتسر گذاشتن پروژه مردمشناسي را رقم زد. هم از اين رو امروز در همه جا از وي با عنوان «پدر انسانشناسي مدرن» نام برده ميشود. در حقيقت «انسانشناسي» در زبان لوي اشتراوس نقطه پاياني بود بر مفهوم و معناي «مردمشناسي» که سنتي استعماري و اروپامحور بهشمار ميآمد.
زماني که لوي اشتراوس از «انسان» نام ميبرد، موجودي را در ذهن داشت که در تداوم شگفتانگيز از دور افتادهترين قبايل آمازون تا فراز برجهاي نيويورک در گروه بزرگي از ساختارهاي ذهني و تداومهاي تاريخي، تداوم دارد؛ موجودي که ساختارهاي خويشاوندياش، اصرارش بر ديدن در جهان در تقابلهاي دوتايي يا در مثلثهاي معنايي، گسترش بر اساس نظامهاي ازدواج در حلقههاي آزاد و ممنوعيت يافته و تاريخ حساسيتهاي تلطيفيافتهاش در هنرها، از او موجودي يگانه ميساخته است که هر چند باز هم به گفته او «جهان بدون اين موجود آغاز شده و احتمالا بدون او پايان خواهد گرفت» اما دقيقا همين امر است كه به باور اشتراوس نيازمند معنا يافتن موجوديت انساني از خلال تعريف پروژه انسان شناختي است.
امروز جهان، يکي از نادرترين اشکال بروز روح خويش را از دست داد. لوي اشتراوس زماني که از وي درباره تاثير عظيم آثارش سوال ميکردند، با فروتني واقعي و غير تصنعياي ميگفت که او جز «حامل»ي براي بروز و به بيان درآمدن انديشهها و جريانهايي تاريخي نبوده است و به هيچ رو خود را حتي صاحب آن انديشهها نميداند، اما واقعيت و معجزه موجود انساني نيز شايد در همين امر باشد که ميتواند همانگونه که خبيثترين و بيرحمترين و فاسدترين اشکال را به خود گيرد، تبلورهايي چنين انديشمندانه را نيز از خود بروز دهد که تا قرنها و شايد تا ابديت، در ذهن ما انسانشناسان اين نسل و تمامي نسلهاي آتي و ذهن تمام انديشمنداني که به هر شکلي از ميراث تفکر قرن بيستم بهره ميبرند، به حيات خود ادامه دهند.
منبع: پايگاه اطلاعرساني انسانشناسي و فرهنگ
اشتراوس هميشه به يك چيز مطلق باور داشت؛ انسان و ساختار ثابت ذهنش
انسانشناسي 100 ساله
در نگاه اشتراوس فرهنگها و اقوام غيرغربي شكل تكاملنيافتهاي از فرهنگ غربي و در طول تاريخ آن نيستند و در نتيجه از نگاه اشتراوس چنين استنتاج نميشود كه اين فرهنگها بايد به زوال محكوم و ناديده گرفته شوند
امين ارژنگ
استاد دانشگاه
كلود لوي اشتراوس، انسانشناس و متفكر برجسته فرانسوي پس از يك قرن زندگي چشم از جهان فرو بست. اگرچه شهرت اشتراوس در ميان عموم به واسطه كتاب «گرمسيريان اندوهگين» و نثر ادبي به كار رفته در آن است اما در ميان اهل نظر كتاب «انسانشناسي ساختاري»، مهمترين اثر او بهشمار ميرود. در واقع انتشار كتاب انسانشناسي ساختاري در سال 1958 لحظه تعيينكنندهاي در تاريخ انسانشناسي فرانسه و جهان بود. تا پيش از انتشار اين كتاب، در فرانسه اصطلاح اتنولوژي براي اشاره به انسانشناسي به كار ميرفت. در آن زمان انسانشناسي با عنوان اتنولوژي يكي از زيرشاخههاي جامعهشناسي محسوب ميشد و عمدتا به مطالعات منطقهاي و محدود ميپرداخت. اشتراوس با انتشار كتابش نهتنها با تعريف جديدي كه از انسانشناسي بهعنوان آنتروپولوژي ارائه ميدهد، حيطه و قلمرو اين علم را گسترش ميدهد و مطالعه انسان را از يك نقطهنظر جهاني ممكن ميسازد بلكه آن را بهعنوان يك علم مستقل و جدا نيز ممكن ميكند. بدين ترتيب آنتروپولوژي بهعنوان يك علم جديد حوزههاي مرتبط با خود از جمله جامعهشناسي، تاريخ و فلسفه را نيز تحت تاثير خود قرار ميدهد.
ابتكار بزرگ اشتراوس به كار بردن روش ساختارگرايانه در مطالعات انسانشناسي بود. ساختارگرايي در 1950 با انتشار آثار سوسور در حوزه زبانشناسي در فرانسه شكل گرفت و به مدت دو دهه رويكرد مسلط به حوزههاي علوم انساني از (نقد ادبي گرفته تا جامعهشناسي) شد. در ساختارگرايي هر پديده بهعنوان نظامي از نشانهها در نظر گرفته ميشود كه اين نشانهها در ارتباط متقابل با يكديگر معنا مييابند، هر يك از اين نشانهها ميتوانند تغيير كنند يا جاي خود را به يكديگر بدهند اما ساخت به عنوان يك كليت ثابت و تغييرناپذير باقي ميماند. اشتراوس انسانشناسي ساختاري خود را از طريق تحليل اسطوره ممكن ميسازد. او در تلاش است تا از طريق اين تحليل ساختارهاي ثابت ذهن انساني را شناسايي كند. لوي اشتراوس درصدد است به واسطه به كار بردن تحليل ساختارگرايانه خود نظامهاي خويشاوندي موجود در جوامع قبيلهاي را بيابد. اين هدف اشتراوس فرع برهدف بزرگتري است؛ در واقع اشتراوس در پي يافتن عنصري نامتغير است كه در پس گوناگونيهاي ميان اسطورههاي متفاوت جوامع مختلف ثابت است. او معتقد است كه اسطورههاي سراسر جهان با هم در مشابهت اند و اين مشابهت ناشي از همين عنصر ثابت موجود در پس تمام گوناگوني آنهاست. اشتراوس اين عنصر ثابت را ساختار ميداند و معتقد است با نگاه به ساختار اسطورهها ميتوان شباهتهاي موجود ميان اسطورههاي جوامع مختلف را تبيين كرد. در واقع تلاش براي درك يك پديده در ساختارگرايي تلاش براي يافتن ساختاري است كه آن پديده را ممكن ميكند و به آن معنا ميبخشد. درك يك ساختار از طريق مقابله عناصر موجود درون يك ساختار ممكن است؛ آنچه در يك ساختار قابل تغيير و جابهجايي است، عنصري درون ساختار است و نميتواند بهعنوان ساخت تلقي شود اما ساخت آن عنصر تغييرناپذيري است كه معناي عناصر درون ساختار از طريق ارجاع به آن روشن ميشود. علاوه بر اين به واسطه ساخت است كه عناصر درون ساختار شكل ميگيرند و معنا مييابند بنابراين ساختار آن چيزي است كه با تغيير آن معناي تمام عناصر درون ساختار به هم ميريزد. از نظر اشتراوس، ساختار موجود در پس اسطورهها برخاسته از تلاش براي غلبه بر تناقض و تضاد است. از اين جهت اشتراوس نشان ميدهد تفاوتي اساسي ميان نگاه اسطورهاي و نگاه علمي به جهان وجود ندارد چرا كه هر دوي آنها منطقي و داري يك ساختار هستند و تنها تفاوت آنها در اين است كه نگاه علمي كمي است و نگاه اسطورههاي كيفي است به عبارت ديگر نگاه علمي تجريدي است و نگاه اسطورهاي عيني است. از نظر اشتراوس هر دوي اين مواجهههاي شناختي با عالم از طريق تلاشي براي قرار دادن عناصر متضاد در كنار هم توسعه مييابند و ميبالند. براي درك اهميت تاريخي انديشه لوي اشتراوس ضروري است كه نگاهي هر چند اجمالي به عالمي بيندازيم كه انديشه اشتراوس در آن نضج يافت.
در قرن شانزدهم توماس ارتز راهب دومينيكني به كنسول اسپانيا در هند مينويسد: «هنديها مردمي احمق و نادان هستند. آنها هيچ مواجههاي با حقيقت ندارند مگر زماني كه به سودشان باشد، آنها نمكنشانس و متغيرند.» در موردي مشابه ژون كنيس، انسانشناس و مردمشناس اسپانيايي حزم، نبوغ، جوانمردي، انسانيت و مذهب هنديها را با اسپانياييها مقايسه ميكند و نتيجه ميگيرد: «كسي نميتواند شك كند كه اين مردم (بسيار بيتمدن و بربر كه به بسياري از زشتيها وپليديها آلودهاند) سزاوار استعمارند.» در مقابل اين مواجهه خشن با ديگري، رويكرد متساهل كساني چون ميشل ديمونتني وجود دارد كه هيچ چيزي را در فرهنگهاي بيگانه مذموم و زشت نميپندارند و حتي معتقدند ما حق نداريم رفتارهايي مانند آدمخواري را ارزشگذاري كنيم و زشت و بربر بدانيم. اين رويكردهاي متضاد با فرهنگهاي بيگانه در زمان كشف سرزمينهاي جديد برخاسته از ظرفيتهاي متناقض و متضادي بود كه در درون نطفه مدرنيته وجود داشت. هرچه مدرنيته بيشتر به سوي بالفعل كردن ظرفيتهايش پيش ميرفت اين تناقض بيشتر آشكار ميشد. ميتوان در سراسر مدرنيته اين تناقض را به شكل جنگي ميان ايده «كلي» و ايده«مطلق»، ميان ايده «برابري» و ايده «تكامل» يا «پيشرفت» و به شكل جامع و روشنتر ميان «نسبيگرايي» و «مطلقانگاري» مشاهده كرد. براي نمونه ميتوان اين تناقض را در انديشه بزرگترين فيلسوف مدرنيته يعني هگل نشان داد؛ هگل از يكسو بر وجود عقلي با ماهيتي مطلق و جهانشمول تاكيد ميكند كه قدرتي نامتناهي براي حاكميت بر قواعد جهان دارد و به واسطه همين امر تضمين ميكند كه تاريخ جهان يكي است و در كليت خودش داراي عقلانيت است. اما از سوي ديگر هگل بعد تاريخي عقل و فهم انساني را برجسته ميكند و بر اين نكته تاكيد ميكند كه عقل خودش را در تاريخ و به واسطه آن بسط ميدهد؛ همين امر امكان وجود تاريخهاي متفاوت را بيش از وجود تاريخي واحد ممكن ميسازد. به زبان ساده در فلسفه هگل از يكسو عقل تاريخي است و از سوي ديگر عقل متعالي و فراتاريخي و در نتيجه مطلق است.
اين تضادها و تناقضها در قومشناسي و فرهنگشناسي نيز خود را نشان ميداد: در مدرنيته از يكسو بر برابري انسانها تاكيد ميشد و از سوي ديگر انسان غربي (بهعنوان انسان متمدن) درمقابل انسان غيرغربي (بهعنوان انسان بربر) قرار ميگرفت چرا كه ديگر فرهنگها شكل تكاملنايافتهاي از آن چيزي بودند كه غرب به آن دست يازيده بود. ريشه اين تناقض در اين بود كه مدرنيته بهعنوان مواجههاي با عالم كه در افق خود برابري و نگاه غيرارزشگذارانه را شعار ميداد، بايد خود را بهعنوان امري مطلق يا دستكم امري ارزشي كه كاملتر از مواجهههاي ديگر با عالم است، نشان ميداد. بدينترتيب دردرون مدرنيته از يكسو با مواجههاي خشن و مطلقانگار روبهروييم و از سوي ديگر با رويكردي نسبيت انگار كه متساهل است: در رويكرد خشن و مطلقانگار تمدن امروزي غرب شكل متكاملي از تاريخ و زندگي بشري است كه در نسبت با تاريخها و فرهنگهاي ديگر از ارزش و اعتبار بيشتري برخوردار است. اما در مقابل در رويكرد متساهل هيچ چيز مطلقي وجود ندارد كه ملاك تكامل باشد. در اين نوع مواجهه ما با تاريخهاي متعددي مواجهيم كه نه در طول هم بلكه در عرض هم قرار دارند و بنابراين امكان مقايسه با فرهنگ غربي از آنها سلب ميشود.
در واقع ساختارگرايي رويكردي محافظهكار به تناقض و تضادي بود كه ذكرش رفت. رويكردي كه سعي داشت هر دو منظر را به رسميت بشناسد و تلطيف كند. در ساختارگرايي از يكسو بر عنصري ثابت و تغييرناپذير بهعنوان ساختار تاكيد ميشود و از سوي ديگر تفاوتهاي درون ساختار بهعنوان عنصر معنابخش به رسميت شناخته ميشود و بدين ترتيب سعي ميشود آشتي ميان مطلقانگاري و نسبيگرايي و همچنين رويكرد متساهل و رويكرد خشن برقرار شود. چنين رويكرد محافظهكارانهاي در انسانشناسي ساختارگراي اشتراوس نيز وجود دارد: در نگاه اشتراوس فرهنگها و اقوام غيرغربي شكل تكاملنيافتهاي از فرهنگ غربي و در طول تاريخ آن نيستند و در نتيجه از نگاه اشتراوس چنين استنتاج نميشود كه اين فرهنگها بايد به زوال محكوم شوند و ناديده گرفته شوند. اما لوي اشتراوس هنوز به يك چيز مطلق باور دارد: به انسان و ساختار ثابت ذهنش؛ ساختاري كه ممكن است جهان را اسطورههايي يا مدرن بسازد و درك كند اما به هر حال ساختاري وجود دارد، ساختاري كه اين هر دو را پديد ميآورد. در واقع اشتراوس يك متفكر كانتي است كه نميتواند پرسپكتيو نيچه را ناديده بگيرد.
مرگ با ميراثي بزرگ
روز دوشنبه، ۳ نوامبر ۲۰۰۹، کلود لوي اشتراوس، فيلسوف، زبانشناس، مردمشناس و انسانشناس برجسته فرانسوي در سن 101 سالگي درگذشت.
در سالهاي دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ در دانشگاههاي اروپا واژهاي سحرآميز مد روز بود؛ «ساختارگرايي». منظور تئوري بود که بر مبناي آن جامعهاي را نميتوان شناخت، مگر آنکه در ابتدا عناصر سازنده آن بررسي شود. واضع اصلي ساختارگرايي نوين کلود لوي اشتراوس بود.در سال ۱۹۳۵ ميلادي بود که اشتراوس، فيلسوف جوان فرانسوي، کرسي تدريس در دانشگاه سائوپائولو را بهدست آورد. اشتراوس در آن تاريخ ۲۷ سال داشت و عاصي از تمدن مدرن آن زمان بود. او از زندگي در برزيل سود جست و سفرهاي خود را به جنگلهاي آمازون آغاز کرد؛ در ميان سرخپوستاني زندگي کرد که از تمدن غربي بهکلي دور بودند.
اشتراوس در اين فکر بود که زندگي آنان بر چه مبنا و اصلي است. آنان به چه باور دارند، چه ارزشهايي را در زندگي براي خود برگزيدهاند؟ توجه آنها به چيست؟ و بهويژه اسطورههاي سرخپوستان، اشتراوس را بهشدت به خود مشغول ميداشت. در سفرهاي بعدي همين اسطورهها بودند که موضوع اصلي تحقيقات او قرار گرفتند.
لوي اشتراوس، اين انديشمند يهودي، نتايج تحقيقات خود را سالهاي بعد منتشر کرد. وي در دوران جنگ جهاني دوم در نيويورک بهسر ميبرد. دو اثر معروفش، «انديشه وحشي» در سال ۱۹۵۵ و «گرمسيريان غمگين» در ۱۹۶۲ انتشار يافتند.
تاثيري وراي انسانشناسي
آکسل هونت فيلسوف آلماني در مورد اشتراوس ميگويد: «در جامعه ما طرز تفکري وجود دارد که متفاوت از طرز تفکر مدرن امروزي است، زيرا اين طرز تفکر از بالا به تعريف مفاهيم نميپردازد، بلکه برعکس، محيط طبيعي در آن برجسته ميشود.»
در کتاب «گرمسيريان غمگين»، لوي اشتراوس تجارب خود را از جنگلهاي برزيل مينويسد. اين کتاب نگاهي انتقاديست به تمدن و زمان و نوعي نوستالژي است نسبت به زندگي انسانهاي بومي. اشتراوس در اين کتاب به نابودي طبيعت اشاره ميکند، مسالهاي که امروز شاهد نتايج آنيم. لوي اشتراوس از خطر نابودي فرهنگ بوميان، از ميان رفتن طبيعت و زندگي آنان ميگويد. آکسل هونت معتقد است که اشتراوس در کتاب گرمسيريان غمگين، سعي ميکند به خواننده غربي درک حساستري از فرهنگ بيگانه ارائه دهد: «در واقع او بر اين اعتقاد بود که جوامع قديمي انساني از اين جهت پايدار بودهاند که همبستگي خود را با طبيعت، در فرم تفکر خود، در برخوردهاي اجتماعي آگاهانهتر از انسانهاي امروزه حفظ ميکردند.»
ميراث فکري لوي اشتراوس در تمام حوزههاي علوم انساني و حتي در گستره افکار انديشمندان ساير علوم بازتاب يافته است. انديشه ساختارگراي لوي اشتراوس از آغاز با دو علم زبانشناسي و روانشناسي از يکسو و تاريخ و جغرافيا از سوي ديگر، پيوند خورده بود اما در تداوم خود به علوم ديگري چون اسطورهشناسي و نشانهشناسي راه برد، علومي که در دوران معاصر به شدت وامدار او هستند. مکاتبي جديد در انسانشناسي همچون مکتب انسانشناسي تفسيري و متفکران بزرگي چون کليفورد گيزنو و پيير بورديو خود را وامدار انديشههاي اشتراوس ميدانند.
تحول در نقد ادبي
در سالهاي دهه ۱۹۵۰ لوي اشتراوس در پاريس زندگي کرد. او از نمايندگان برجسته ساختارگرايي بود. او نه تنها به عنوان مردمشناس، بلکه به عنوان زبانشناسي قابل نيز شهرت جهاني داشت.
تا به امروز بسياري از کتابهاي او در دانشگاههاي مختلف جهان در رشتههاي علوم انساني مورد بررسي قرار گرفتهاند.
اشتراوس در عين حال، اديبي بزرگ و صاحب جايگاه خاصي در آکادمي فرانسه بود. افکار او در شکلگيري انديشههاي ادبي و هنري زمان خودش بسيار مؤثر افتاد، تا آنجا که توانست جهش بزرگي در جريان نقد ادبي معاصر ايجاد کند.
نامي آشنا در ايران
سال گذشته در ايران به مناسبت صدمين سالگرد تولد لوي اشتراوس مراسمي در فرهنگستان هنر برگزار شد و شماري از انسانشناسان، جامعهشناسان و اسطورهشناسان به تبيين دستاوردهاي علمي او پرداختند.
در نشريات ايران از ديرباز گفتارها و مصاحبههاي لوي اشتراوس بازتاب يافتهاند. برخي از کتابهاي او نيز به فارسي ترجمه شدهاند، از جمله:
نژاد و تاريخ، ترجمه ابوالحسن نجفي، تهران: پژوهشکده علوم ارتباطي و توسعه ايران، ۱۳۵۸
توتميسم. ترجمه مسعود راد، تهران: توس، ۱۳۶۱
اسطوره و معنا، گفتوگوهايي با کلود لوي اشتراوس. ترجمه شهرام خسروي، تهران: مرکز، ۱۳۷۶
اسطوره و تفکر مدرن، ترجمه فاضل لاريجاني و علي جهانپولاد، تهران: فرزان روز و مرکز بينالمللي گفتوگوي تمدنها، ۱۳۸۰
انتشار کتابهاي زير نيز تلاشهايي براي معرفي انديشههاي لوي اشتراوس به زبان فارسي بودهاند:
لوي اشتراوس، نوشته ادموند ليچ، ترجمه حميد عنايت، تهران: خوارزمي، ۱۳۵۰
لوي اشتراوس، نوشته بوريس وايزمن، ترجمه نورالدين رحمانيان، تهران: شيرازه، ۱۳۷۹
جهان اسطورهشناسي: آثاري از الکساندر کراپ، کارل آبراهام، مالينوفسکي، ژان کازنوو، لوي اشتراوس، ۲ جلد، نويسنده: الکساندر کراپ، مترجم: جلال ستاري، نشر مرکز ۱۳۸۶
کلود لوي اشتراوس: وارث فکري مارسل موس؟
جستوجو ميان پديدهها
سارا شريعتي
استاد دانشگاه
جستار زير خلاصه سخنراني دكتر سارا شريعتي، استاد جامعهشناسي دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران است. اين مراسم به مناسبت بزرگداشت صدمين سالگرد تولد کلود لوي استروس است كه به وسيله گروه انسانشناسي فرهنگستان هنر برگزار شد.
کلود لوي اشتراوس را اغلب يکي از وارثان مارسل موس ميخوانند، عناصر بسياري اين دو نظريه پرداز انسانشناسي را به هم پيوند ميزند و در تداوم يک سنت قرار ميدهد. لوي استروس به عنوان جانشين موس در کرسي انسانشناسي اجتماعي کلژ دو فرانس انتخاب شد. او بر نقش تعيين کننده و تاثير پايدار موس، در علوم اجتماعي فرانسه تاکيد كرد (1947)، بر اولين مجموعه آثار موس تحت عنوان «جامعهشناسي و انسانشناسي»، مقدمه مفصلي نگاشت (1950) و با معرفي مهمترين نظريههاي موس، «شجاعت» و «روشنبيني» او را ستود و اعلام کرد که در اين نوشتهها ما شاهد يک «اتفاق تعيينکننده در تحول علمي» هستيم.
نقاط مشترک بسياري لوي استروس را به مارسل موس پيوند ميزند. لوي استروس در برابر مکتب تطورگرايي، مکتب اشاعهگرايي و مکتب کارکردگرايي در انسانشناسي، به سراغ مارسل موس ميرود. از مارسل موس اصول بنياديني را وام ميگيرد: تبعيت امر روانشناسانه از امر جامعهشناسانه، تعريف زندگي اجتماعي به عنوان دنياي روابط نمادين، امر اجتماعي به عنوان يک نظام، ناخودآگاه اجتماعي به عنوان بعدي از روح، امر اجتماعي به عنوان واقعيتي مستقل که در آن يک نظام نمادين کارکرد دارد. بر اين اساس اشتراوس يکي از بنيادهاي کارش را بنا ميکند: انسان بر خلاف حيوان با کارکرد نمادينش تعريف ميشود. از آنجا که زبان مهمترين و کاملترين نظام نمادين است، نظام زبانشناختي بايد به انسانشناسي و مردمشناسي الگويي نمادين را عرضه کند. وي ميکوشد قوانين تفسير جامعه را براساس تئوري ارتباطات کشف کند و اين تفسير را در سه سطح نظام خويشاوندي، نظام اقتصادي و نظام زبانشناسي قابل اجرا ميداند. او همچون موس معتقد است: «جامعهشناسان، پس از تقسيمبندي و انتزاعي بيش از اندازه، بايد بکوشند همه را از نو بازترکيب کنند» و به تأسي از موس، بر وجه جامعه شناختي، تاريخي و روانشناختي امر اجتماعي تام که از سويي امر اجتماعي و امر فردي را به هم پيوند ميزند و از سويي ديگر، ميان امر جسمي و امر روحي نسبتي متقابل برقرار ميکند، تاکيد ميورزد و به اين ترتيب دوگانه معمول روششناختي در علوم اجتماعي، «ابژه»- «سوژه» و «مشاهدهگر- ميدان مورد مشاهده را» مورد پرسش قرار ميدهد.
در نتيجه ميتوان همراه با مارسل فورنيه، نويسنده زندگينامه جامع مارسل موس (1994)، کلود لوي استروس را وارث خلف موس دانست. با اين حال به نظر ميرسد در اين تدام بايد ترديد کرد. ژرژ گورويچ که فورنيه او را به عنوان يکي ديگر از وارثان مارسل موس ميخواند، در پيشگفتار مجموعه آثار موس، به «غناي ميراث فکري موس» و «تفسير بسيار شخصي»اي که کلود لوي استروس از اين ميراث ارائه ميکند، اشاره دارد و لوي استروس به نوبه خود، در همين کتاب، در عين تاکيد بر اصالت انديشه و نوآوريهاي موس، به ناتمام بودن کار و نقد روش وي ميپردازد.
در اين مقدمه، لوي استروس بر تاثير موس بر مردمشناسان، زبانشناسان، روانشناسان، مورخان دين و شرقشناسان اشاره دارد و بخش مهمي از جامعه فکري فرانسه را وامدار موس ميخواند. از نظر وي، در «رساله بخشش»، مارسل موس تلاش ميکند تا از مشاهده تجربي فراتر رود و به واقعيتهاي عميقتري دست يابد.
براي اولينبار امر اجتماعي تنها به امر کمي محدود نميماند و به نظامي بدل ميشود که در ميان بخشهايش ميتوان ارتباطات، معادلات و همبستگيهايي را کشف كرد. «مالينوفسکي تنها به اين سوال ميپردازد که به چه کار ميآيند، موس اما به جستوجوي رابطه مدام ميان پديدههاست».
در نتيجه «رساله بخشش»، از نظر استروس، آغازگر عصر جديدي در علوم اجتماعي است.
با اين حال از نظر لوي استروس، موس،خوانندگانش را به مرز همه امکاناتي که خود فراهم آورده بود رساند و از «تجربهگرايي سادهلوحانه» و «دستگاه پيشفرضهاي بيارزش علمي» که خود را در پشت کارکردگرايي مالينوفسکي پنهان کرده بودند، گسست اما در همينجا متوقف ماند و ادامه نداد.
از نظر استروس چنانچه موس به استخراج تبعات اين کشف همت ميورزيد، در مييافت که دليل وجودي نظامهاي ارتباط اجتماعي، نه در کارکرد اجتماعي انضمامي بلکه در بطن خودشان است. موس همه عناصر لازم را براي رسيدن به اين نتيجه فراهم کرد اما نتوانست اين عناصر را به هم پيوند بزند و به استخراج همه تبعات کشف خود، نائل آيد. از نظر استروس، موس يک گذار اساسي را از دست داد و از اينرو نتوانست «ارغنون جديد»
novum organum علوم اجتماعي قرن بيستم را که از او انتظار ميرفت و او همه بخشهايش را در اختيار داشت، به نگارش درآورد و گام تعيين کنندهاي به سوي «رياضي کردن علوم اجتماعي» بردارد.
استروس با وام گيري از ميراث موس، به نقد اين ميراث ميپردازد و ثمرات آن را در انسانشناسي ساختاري خود، باز مييابد. آيا ميتوان استروس را وارث فکري موس قلمداد كرد؟