نشست بررسي كانت در ايران
سايه كانت بر زندگي ما
دكتر انشالله رحمتي در دومين نشست بررسي كانت در ايران كه در سراي اهل قلم برگزار شد، به بررسي نگاه كانت به اخلاق و دين پرداخت و گفت: كانت امكان فهم در مابعدالطبيعه را رد ميكند و معتقد است جايي براي احكام و قوانين مطلق وجود ندارد و اين يك نوع تفريط است.
وي اظهار داشت: آنچه كانت در فلسفه براي خود تعريف كرده به نظر ميرسد قصد داشته به يك بنيادهاي استواري در اخلاق برسد و به خاطر عقلمداري، كانت هيچگاه مطلبي را بدون دليل نميپذيرفت.
اين پژوهشگر كانت ادامه داد: بنابراين كسي كه ميخواهد عاقلانه همه چيز را بپذيرد ديدش به اخلاق فراتر از وظيفه يك فيلسوف است و كانت خواسته به نوعي تكليف خود را مشخص كند و با نقدهايي جدي كه به عقل دارد، قصد داشته به اين نتيجه برسد كه آيا مبنايي براي اخلاق وجود دارد؟ وي با اشاره به به اينكه كانت دئيديسم است گفت: دئيديسم يك نوع خداباوري بر مدار عقل است كه اگر ما نتوانيم يك چيز را از طريق عقل بفهميم آن چيز نه مرجعيت دارد و نه وحياني است. اين مترجم كتاب «نقد عملي كانت» تصريح كرد: دكارت و اسپينوزا هم از تفكر دئيديسم دفاع ميكنند، با اين تفاوت كه انديشه ديني درباره خدا و در واقع شناخت خدا را صرفا بر عقل مبتني نميدانستند و ايمان را مقدم بر عقل ميدانستند.
وي در ادامه به انديشه هيوم در مقايسه با كانت پرداخت و گفت: هيوم تمام برهانهاي وجودي خدا از جمله دو برهان معروف نظم و معجزه را باطل ميدانست، اما كانت علاوه بر عدم شناخت برهانهاي وجودي خدا اساسا امكان شناخت خداوند را نيز رد ميكند.
او ادامه داد: بحث اثبات وجود خدا براي كانت يك وجود بيهوده است، بنابراين كانت بهنوعي افراطيتر از هيوم عمل ميكند و از سوي ديگر بر خلاف هيوم كه با اخلاق به صورت شكاكانه برخورد ميكند او در اخلاق راه هيوم را نميرود. اين استاد دانشگاه دين در نگاه كانت موضوع مثبتي است عنوان كرد و گفت: كانت دو حوزه نظري و عملي را در آن مطرح ميكند، به همين دليل برخي معقدند كه جهانشناسي كانت در اخلاق است نه در فلسفه چرا كه در فلسفه اخلاق نسبي است و چيزي فراتر از آنچه كه عقل آدمي درك ميكند، مطرح نيست.
رحمتي با اشاره به اينكه فهم ما از كانت دشوار است به همين دليل اشتباه در آن بسيار است، افزود: كانت اخلاق را چيزي غير از اخلاق مثل سعادت، دين و علوم طبيعي مطرح ميكند و معتقد است ملاك درست فعل فايدهاي است كه از آن به دست ميآيد.
وي با بيان اينكه كانت تمام نظريات قبل از خود را متهم به ديگر آييني ميكند، گفت: بنابراين در انديشه كانت ناموس به معناي يوناني آن، اين است كه قانون اخلاقي ما از
غير اخلاقي گرفته شده است.
وي تاكيد كرد: كانت توجيه و بنياد اخلاقي را خود آيين ميدانست و به همين دليل نظريه او وظيفهگرايانه است.
اين مترجم آثار كانت ادامه داد: كانت سادهترين كار را شناخت حسن و قبح ميدانسته و معتقد بود عاميترين افراد در تشخيص درست از نادرست توانا و هوشيار هستند. رحمتي افزود: كانت به يك معنا معتقد بود براي عمل اخلاقي هيچ غايتي نبايد داشته باشيم اما برخي معتقدند كه اين انديشه كانت نقض غرض است.
وي در پايان با اشاره به اينكه سه فهم اصلي كانت براي اخلاق فضيلت، سعادت و اختيار است، خاطرنشان كرد: ما در فلسفه نظري كانت با هر سه اين موارد مواجهه هستيم و اين به نوعي عدم شناخت ما را منتفي ميكند.
دكتر رضا سليمان حشمت نيز در اين نشست با اشاره به جمله هايدگر درباره كانت گفت: هايدگر معتقد بود كانت بر زندگي ما سايه افكنده و به نوعي او
بر تمام فرهنگ بعد از خود تاثير گذاشته است. وي افزود: ما در مابعدالطبيعه كانت به شناخت يقيني نميرسيم چرا كه اين نوع شناخت فراتر از قلمرو و تجربه است و اين نوع تاثير در پوزيتيويستها وجود دارد كه بر ما نيز تاثير گذاشته است. اين استاد دانشگاه علامه طباطبايي تصريح كرد: كانت در نقد عقل عملي به فعل اخلاق توجه ميكند و درباره اينكه چطور براي اخلاق، بنياد عقلي مطرح ميكنيم، بحث تكليف را مطرح ميكند. وي با اشاره به اينكه اخلاق تكليفمدار كانتي، صورت ديگري از مسيحيت پارسامذهبانه است، اظهار داشت: كانت فيلسوف مدرني است كه رهبانيت براي او مهم نيست.
سليمان حشمت در ادامه به تاثير كانت بر حقوق بشر اشاره كرد و گفت: كانت معتقد بود در زندگي بايد چنان رفتار كرد كه بشريت در مقصد و غايت او آزاد باشد. به اين معني كه آزادي هر كسي، آزادي ديگري است.
وي تصريح كرد: كانت در نقد سوم درباره زيباشناسي بحث ميكند كه تاثير زيادي بر فلسفه هنر ميگذارد و به نوعي فقر زيادي كه در اين زمينه وجود دارد را پر ميكند.
او ادامه داد: كانت معتقد بود هنري بيغرض است كه اين انديشه او بر شوپنهاور تاثير بسياري گذاشته و مباحث بسياري را در اينباره بهوجود آورد و موجب ارتقاي انديشه درباره هنر شد.
سليمان حشمت اظهار داشت: بخش زيادي از آثار كانت به فارسي ترجمه شده و تاليفات زيادي هم درباره كانت در ايران به چاپ رسيده و تاثير او بر به وضوح قابل رويت است اما اينكه چقدر ما توانستهايم با زبان او آشنا شويم بسيار مورد بحث است. اين استاد دانشگاه با بيان اينكه كانت معتقد بود ذهن بشر است كه مطابق ضوابط دقيق به امور نظم ميبخشد، خاطرنشان كرد: بنابراين او ايمان را به عقل عملي برميگرداند و آن را الهيات و شناخت نميداند بلكه وجودش ايمان است كه در عمل اخلاقي جلوه ميكند و متبلور ميشود.
وي ادامه داد: اين انديشه كانت به اين معني است كه اعتقاد به مبدا و معاد لازمه فعل اخلاقي است و اگر نباشد فعل اخلاقي كمال پيدا نميكند بنابراين امكان فعل اخلاقي در انديشه كانت بستگي دارد به وجود خداوند.
سيلمان حشمت با اشاره به اينكه ايمان كانت بيشتر جنبه مسيحي دارد، افزود: اما در سنت ايراني و اسلامي تقابل عقل و عشق در ميان عرفا و فلاسفه مطرح بود و هست و كساني كه امروزه سخناني در اين راستا مطرح ميكنند به نظر درست نميرسد.
جان رالز در تهران
همايش «جان رالز» از سوي كانون انديشه جوان طي روزهاي نهم و دهم آذرماه در دانشگاه تهران برگزار ميشود. اين همايش از سلسله همايشهاي «آنان ميانديشند» است كه توسط كانون انديشه جوان برگزار ميشود و به بررسي آرا و انديشههاي جان رالز فيلسوف آمريكايي ميپردازد.زمينههاي تاريخي - اجتماعي انديشه جان رالز، مباني انديشهاي جان رالز، رالز و نسبت عدالت و آزادي از جمله محورهاي اين همايش به شمار ميروند.نسبت عدالت اجتماعي - اقتصادي رالز و آراي شهيد مطهري، نسبت عدالت اجتماعي - اقتصادي رالز و آراي شهيد صدر ساير موضوعاتي هستند كه در اين همايش مورد بررسي قرار ميگيرند.علاقهمندان ميتوانند جهت اطلاع از چگونگي ارسال مقالات به مديريت كانون انديشهشناسي كانون انديشه جوان به آدرس تهران، خيابان جمالزاده شمالي، كوچه معيني، پلاك 3 مراجعه كنند.
بكت سياسي
هنوز مساله اين است که در جهان بکت انكار ايده رستگاري بامعنا باشد
تري ايگلتون
مترجم: ايمان گنجي
بکت در پاريس، با لبريز شدن تنفر روزافزونش از رژيم نازيها بهخاطر فرستادن دوست خود به اردوگاه کار اجباري، به جنبش مقاومت پيوست. او با سخاوتي مثال زدني، غذاي بخور و نميرش را به همسر دوستش ميبخشيد
در سپتامبر 1941، يکي از به ظاهر غيرسياسيترين هنرمندان قرن بيستم عليه فاشيسم دست به اسلحه برد. ساموئل بکت با تاريخ تولدي مثال زدني براي يک پسيميست مشهور بهدنيا آمد يعني در جمعه پيش از عيد پاک
[Good Friday] (جمعه سيزدهم) سال 1906 تا 1937 در پاريس زندگي کرد و مانند بسياري به عنوان يک نويسنده برجسته ايرلندي در تبعيدي خودخواسته از کشور مادرياش به سر برد. ايرلنديها بر خلاف مالکان سابق استعمارگرشان از عصر راهبان کوچگر قرون وسطي تا مديران شرکتي دوره سلتيک تايگر(1)، همواره ملتي جهان وطن بودهاند و اگر ستمگري قوانين استعمارگرانه برخي از آنها را به افرادي ناسيوناليست تبديل کرد، ديگر ايرلنديها، بدل به شهروندان جهان شدند. جويس، سينج، بکت و توماس مک گريوي، مرداني که پيش از اين ميان دو يا سه فرهنگ و زبان مختلف گير افتاده بودند، بيشتر از هموطنانشان در نيم قرن بعد که پذيراي اتحاديه اروپا شدند در محيط بيريشه و چندزبانه اروپاي بسيار مدرنيست رشد يافتند. اين موضوع براي برخاستن از ميان ملت ايرلند - ملتي که در آن زبان بهعنوان ميدان ميني سياسي هرگز نميتوانسته پذيرفته و مورد احترام باشد- و پيوستن به مدرنيسم از لحاظ زبانشناختي خودآگاه، مفيد واقع شد.
بکت در سال 1940 داوطلب شد تا بهعنوان راننده آمبولانس براي نيروهاي فرانسوي خدمت کند اما زماني که آلمانيها کشور را اشغال کردند و تنها 48 ساعت پيش از آنکه نازيها در پاريس رژه بروند به همراه همسرش سوزان به جنوب گريخت. آنها مدت کوتاهي در اردوگاه پناهندگان تولوز توقف کردند؛ [سپس] خسته و بيپول به خانه دوستي در سواحل درياي آتلانتيک در ناحيه آرکاچون رسيدند.
چند ماه بعد و تا حدي به واسطه اخبار دلگرم کننده از رفتار آلمانها در پايتخت، بکت و همسرش اغوا شدند و به آپارتمان خود در پاريس بازگشتند و زمستان تلخ 41 - 1940 را با مشتي سبزيجات از سر گذراندند. جيمز نولسون، زندگينامهنويس بکت اين دوره را منشا گفتوگوهاي ولاديمير و استراگون درباره هويجها،تربچهها و شلغمها در نمايشنامه «در انتظار گودو» ميداند. کاراکترهاي بکت، وفادار به تجربه شخصي خود او از دوران جنگ، ماترياليستهايي مبتذلند و - براي آنکه به صورت صرفا بيولوژيکي قادر به حرکت باشند – سرشان شلوغتر از آن است که خود را درگير موضوع پرطمطراقي مثل سوبژکتيويته کنند. آنها بيشتر بدناند تا روح – بخشهاي سرهمبندي شدهاي از بدن به صورت مکانيکي؛ درست شبيه آثار سوييفت، استرن يا رمان «سومين مامور پليس» فلان اوبراين که در آن بدنهاي انساني گرايشي مضطربکننده را براي هم آميختن با دوچرخهها فاش ميسازند. راز بدن انساني، همچون راز علامتهاي سياه روي صفحه براي لارنس استرن ايرلنديتبار، اين است که چگونه چنين تکه بيحرکتي از ماده به چيزي بيش از خودش بدل ميشود – چگونه وقتي که به اجبار [قدرت]، بايد همچون يک سنگ ساکت باشد به خزيدن و ناليدن ادامه ميدهد. اگر که نمايشنامه «من نه بکت بر دهان انسان متمرکز ميشود، بدين دليل است که آنجا معنا و ماديت، متقارب ميشوند.
بکت در پاريس با لبريز شدن تنفر روزافزونش از رژيم نازيها بهخاطر فرستادن دوست خود به اردوگاه کار اجباري به جنبش مقاومت پيوست. او با سخاوتي مثال زدني، غذاي بخور و نميرش را به همسر دوستش ميبخشيد. واحد 80 جنبش مقاومت که وي عضوي از آن شده بود، با همکاري جين پيکابياي احترامبرانگيز، دختر نقاش دادائيست مشهور تشکيل شده و بخشي از ستاد عملياتي ويژه [نيروهاي] بريتانيايي بود. از منظر جمهوريخواهان طرفدار نازي در دولت بيطرف اعلام شده ايرلند، مهاجران دوبليني حالا به همکاري با دشمن سياسي [يعني بريتانيا] ميپرداختند. نقش او در گروه به واسطه مهارتهاي ادبياش معين شد: او موظف شد تا تکه نوشتههاي حاوي اطلاعاتي را که ماموران مخفي از حرکت ارتش آلمان بهدست ميدادند،ترجمه، تطبيق، گردآوري و ويرايش کند؛ اطلاعاتي که بعد از آن به ميکروفيلم تبديل و قاچاقي از فرانسه خارج ميشد. همچون پسر
«در انتظار گودو» برخي از پيغامهاي ماموران مخفي قدري نامعتبر از آب در ميآمد. بهرغم ماهيت پشت ميز نشيني، اين کار به شدت خطرناک بود و پس از اتمام جنگ به پاس خدمات بکت،هر دو نشان
Croix de Guerre (مدال شجاعت ارتش فرانسه) و Médaille de la Reconnaissance به وي اهدا شد. سکوت و رازپوشاني او، کيفيات آشکار در هنرش، مزيتهاي مهم و مشخصي براي يک «maquisard» هستند.
در هر حال پوشش مخفي واحد به زودي از بين رفت. يکي از رفقا زير شکنجه وا داد و بيشتر از 50 نفر از اعضا دستگير شدند و بسياري از آنها بعدها به اردوگاههاي کار اجباري فرستاده شدند. به بکت و همسرش توصيه شد تا به سرعت پايتخت راترک کنند [اما] آنها بهطور خطرناکي و براي هشدار دادن به ديگر اعضاي واحد، عزيمتشان را به تعويق انداختند و به همين خاطر سوزان توسط گشتاپو دستگير شد اماترتيبي داده شد تا خلاص شود. مرد و زن شتابان و درست چند دقيقه پيش از آنکه پليس سري به در آپارتمانشان برسد، آنجا را تخليه کردند. پس از زحمت بسيار و رفتن از اين هتل به آن هتل با نام مستعار با ناتالي ساروت نويسنده پناهگاهي يافتند و بعدها در موقعي مناسب، مدارکي جعلي دريافت کردند و در دهکده روسيلون در ناحيه يراوينس پنهان شدند.
همين جا بود که بکت در 1944 به واحد مقاومت ديگري پيوست، در خانهاش مواد منفجره پنهان کرد، آموزشهاي اوليه را براي استفاده از اسلحه گذراند و شبها در کمين آلمانيها نشست. اگر ولاديمير و استراگون در راهآبها ميخوابيدند، خالقشان نيز چنين کرده بود. از آنجا که نمايشنامه اشارهاي به «خانه بدوش» بودن آنها [ولاديمير و استراگون] نميکند، [پس] در حقيقت بکت از آن دو آوارهتر بود. بکت و همسرش در بازگشت دوباره به پاريس پس از جنگ، باز خود را همچون باقيمانده جمعيت شهر بسيار نحيف و گرسنه يافتند. گاهي بکت خودکارش را با انگشتاني که از سرما و ضعف کبود شده بودند، نگه ميداشت. گاهي اوقات طي اين سالها به او گفته ميشد که از نوعي فروپاشي روانشناختي(2) شديد رنج ميبرد. وي 10 سال پيش از آن، دوره آموزشي رواندرماني را نزد ويلفرد بيون گذرانده بود.
اضطراب و تبعيد
بکت از معدود هنرمندان مدرنيستي است که به ستيزگري چپ (و نه راست) تبديل شد و حق با جيمز نلسون است که ميگويد: «بسياري از خصيصههاي نثر و نمايشنامههاي بعدي او، مستقيما از تجربههايش درباره بلاتکليفي ريشهاي، گمگشتگي، تبعيد، گرسنگي و نياز نشات گرفتهاند.»
آنچه که ما در آثار او مشاهده ميکنيم، گونهاي وضعيت بشري نازمانمند نيست، بلکه اروپاي قرن بيستمي ازپا درافتاده-با-جنگ است و همانطور که آدورنو تشخيص داد، هنر پس از آشوويتس است که به مينيماليسم سفت و سخت و سردي مدامش همراه با سکوت، رعب و نا-هستي، وفادار ميماند. [در کار بکت] حتي تا آن ميزان معنا وجود ندارد که به آن چيزي که در ما زشت و غلط است، بتوان نامي نسبت داد. يک راوي بيمعنا و بيهوده به سختي و با مشقت خود را از زمين ميکند تا به نفع روايتي به همين اندازه پوچ و عبث، کنار گذاشته شود. اين متنهاي لخت، خشک و سرد- که به نظر ميرسد به خاطر هر کاري که به اندازه «وجود داشتني واقعي» آزاردهنده است، بخشش ميطلبد- واجد عنادي پروتستان عليه امر مبتذل و امر اضافهي تزئيني هستند که کلماتشان براي لحظهاي ناپايدار از دل خلأيي سوسو ميزند و در خلأيي ديگر محو ميشود. تنکمايگي و دقت ملانقطي، نزديکترين راه براي مواجهه با حقيقت است. بکت جايي خاطرنشان کرده بود که دوست او جيمز جويس، همواره به ماتريال يا مواد کاري خودش ميافزود درحالي که «من دريافتم راه خاص ام، در فقيرسازي، در فقدان دانش، در کنار گذاشتن و در فرو کاستن است نه افزودن.» او در اشتياقي وافر به فروکاستن، با هموطنش سوييفت شريک ميشود.
هنر بکت، مجانست و پيماني با شکست را در ميان دندانهاي «پيروزيمداري» نازيسم ابقا ميکند که مطلقگرايي مهلک آن پيروزمداري را با سلاح ابهام و عدم تعين خنثي ميسازد. او خود ميگفت که واژه محبوبش «شايد» است. او، در برابر تماميتهاي مگالومانيايي(3) فاشيسم، به حک کردن امر چندپاره و ناتمام ميپردازد. بکت، در شيوه سقراطي خويش، جهل را به دانش رجحان ميبخشد؛ شايد بدين خاطر که به جنازههاي کمتري ميانجامد. اگر آثار او بهطور مضحک و غمانگيزي به اين حقيقت آگاهند که انگار ميشد اصلا وجود نداشته باشند – که حضور آنها بهطور تمسخرآميزي همچون خود کيهان بيخود و بيجهت است – تنها به خاطر اين معناي تصادفي بودن است که [در ضمن] ميتواند عليه اسطورهشناسيهاي جنايتبار امر ضروري قد علم کند. به همين خاطر، هر اثر همان قدر کميک است کهتراژيک. بکت، خواننده تيزبين هراکليتوس همچون بسياري ديگر بهعنوان يک نويسنده ايرلندي - از فيلسوف بزرگ قرون وسطي و دين شناسي منفي «جان اسکات اريگنا» گرفته تا «ادموند برک» و زيباشناسي امر والاي او، «فلان اوبراين» و فيلسوف متاخر ايرلندي «کونور کانينگهام»- علاقهاي وافر به مفهوم هيچبودگي داشته؛ پديداري که به نظر استرن به حد کافي مخرب است و به قول او «بدترين چيزهاي موجود در جهان را در نظر ميگيرد.» بيشاپ برکلي مينويسد: «ما ايرلنديها مايليم که هر کسي را و در عين حال، هيچ کس را همسايه نزديک خود بشماريم.» جهان تقليل داده شده بکت که با کاراکترهاي [متعلق به] قسمي رقت هراسناک لکاني اشغال شده است، در جايي از اين ناحيه کرپوسکولار(4) وجود دارد؛ آن هم به مثابه فرمي از ضد ادبيات که به همه انواع طمطراقهاي فصيحانه و سرشاريهاي ايدئولوژيک، آلرژيک است. زماني که براي نخستينبار گودو، سال 1955 در لندن روي صحنه رفت، ميشد فرياد تماشاچيان رسوا شده را شنيد: « اينطور مستعمراتمان را از دست ميدهيم!»
طرد قطعيت
شايد معناي نهايي [آثار بکت] مرگ باشد که آرزوي آن، صادقانه - در جهاني که عادت، تنها افيون و مسکن براي رنج کشيدن است و حالا از سنت احترامآميز برکي [زيباييشناسي] به واکنشهاي مکانيکي تنزل يافته- طنين انداز ميشود. اگر چه در حقيقت، در آثار بکت «مرگ» وجود ندارد و صرفا نوعي تلاشي هميشگي قابل مشاهده است در بدني که مدام پوست مياندازد و خشک ميشود. مرگ براي جور در آمدن با اين فيگورهاي در حال تلاش، رويدادي بيش از حد موقر و قطعي خواهد بود. حتي خودکشي هم به حس هويت داشتني بيشتر از آنکه اين فيگورها توانايي بهدست آوردنش را دارند، نياز دارد. بنابراين کاراکترهاي بکت، همه آن هلاکناپذيري قهرمانهاي کاميک را، البته بدون ذرهاي از موفقيتهاي بهدست آمده با نيرنگ يا شادماني و سرخوشيهاي روحي آنها دارا هستند. آنها حتي به وضعيتيتراژيک نيز در نميغلتند که ميتواند حداقل، نوعي تلافي يا غرامت تعبير شود. تنها در مسيرهايشان اشتباه ميکنند يا به فرصتهاي عظيمشان، پشتپا ميزنند؛ چرا که حواسشان پيشتر به يک سنجاق مو يا کلاه لبهدار پرت شده است.
سخنان پرتفصيل و متافيزيکي «لاکي»، وقتي از دهانش خارج ميشود، به يکسري قطعه فروميپاشد. ما بيش از آنکه با درامي والا مواجه باشيم، با فارساي پست يا کارناوالسکي سياه طرفيم.
شکي نيست که سررسيدن تصادفي گودو مومنتي عظيم را بر ميسازد اما چه کسي در جهان کمياب و کمرنگ شدن مفاهيم، جهاني که در آن صرفا انبوهي از معناها سردرگماند، تشخيص خواهد داد گودو چه زماني سر رسيد؟ شايد گودو در حقيقت همان پوتزو باشد؛ شايد ولاديمير و استراگون نامش را اشتباه شنيدهاند يا شايد تمام اين جمود آزاردهنده زمان که در آن گذشته تماما پاک شده و بايد خود را در هر لحظه بهدشواري از نو بسازي- همان آمدن گودو باشد؛ به همان شيوه که براي والتر بنيامين، فاجعهمحوري تاريخ به راه منفي خويش، يعني به سوي ظهور مسيحا اشاره ميکند.
شايد هرگز چيز يکتاي عظيمي براي اعلام کردن رستگاري به وجود نيامده و اين خطاي کاراکترهاست. به اعتبار يکي از تبارشناسيهاي انديشه مسيحايي، مسيحا جهان را با انجام اصلاحات حداقلي تغيير صورت خواهد داد.
اما هنوز مساله اين است که در جهان بکت انكار ايده رستگاري بامعنا باشد و در عين حال، به طرز دردناکي از آن سر باز زده شود. نوعي حفره شکل گرفته بهواسطه معنا در مرکز اين وضعيت اسفناک وجود دارد چرا که مدرنيسم، برخلاف فرزند خردسال و بيتجربه پستمدرنش به حد کافي عمر کرده تا زماني را بهخاطر بياورد - و هنوز بابت ناپديد شدنش در عذاب باشد- که به نظر انبوهي از حقيقت و واقعيت وجود داشت. اينجا خطر نوستالژياي اضافه وجود نخواهد داشت چرا که خاطره و بنابراين هويت، همراه با همه چيزهاي ديگر سقوط کردهاند. با اين تسلاي خاطر که اگر واقعيت حقيقتا نامتعين است پس نااميدي ممکن نيست، همه کس ميتوانند نجات يابند. جهان نامتعين بايد بهطور منطقي براي اميد جا باز کند. اگر قطعيت و مطلقي وجود نداشته باشد، هيچ تضمين قطعياي نيز وجود ندارد که گودو نخواهد آمد يا نازيها پيروز خواهند شد. اگر جهان مشروط است، پس دانش ما نسبت به آن نيز مشروط خواهد بود – و به هيچ وجه نميتوان گفت که اين دورنماي عجيبالخلقهها، افليجها و اجسام کروي بيمو از گوشت، از پرسپکتيوي ديگر، پس و پيش رفتن بر مرزهاي تغيير شکل [بنيادين] نيست.
پانوشتها:
1. Celtic Tiger ، نامي است براي دوره رشد مداوم اقتصادي در جمهوري ايرلند که از دهه 1990 آغاز و در سال 2001 از سرعت آن کاسته شد و دوباره از سال 2003 فزوني گرفت و در 2006 از پيشرفتن بازايستاد. گفته ميشود که
طي اين دوره، ايرلند جهشي را تجربه کرده که آن را از جمله فقيرترين کشورهاي اروپايي به دسته ثروتمندترينها انتقال داده است.
2. psychological breakdown
3. megalomaniac از مگالومانيا ساخته شده که نامي است براي قسمتي از وضعيت اختلال رواني که در آن فانتزيهاي توهمي راجع به دارا بودن ثروت، قدرت، نبوغ يا نيروي بيحد و مرز، ذهن بيمار را اشغال ميکند. توهم عظمت اصطلاح رايجي است براي اشاره به اين اختلال.
4. crepuscular: شفقي يا فلقي؛ متعلق به بازهاي از زمان که بلافاصله پس از غروب يا پيش از طلوع، نور و تاريکي حالتي بينابين پيدا ميکنند.
توضيح مترجم:
مقاله حاضر براي چاپ در روزنامه تهرانامروز کوتاه و بخشهايي از آن حذف شده است. نسخه کامل آن از طريقي ديگر منتشر و در اختيار خوانندگان قرار خواهد گرفت.
تاريخ فلسفه مجسم
معاون فرهنگي موسسه خانه كتاب در نشست اختصاصي تجليل از دكتر غلامحسين ابراهيميديناني، وي را «تاريخ فلسفه مجسم» خواند و گفت: وي فلسفه را با درك انديشهوران نسل گذشته نظير علامه طباطبايي، به نسل امروز منتقل كرد.
در اين نشست، غلامحسين ابراهيميديناني، نويسنده حوزه فلسفه و استاد دانشگاه، علي اوجبي معاون فرهنگي موسسه خانه كتاب و محمدرضا اسدي، مدير گروه فلسفه دانشگاه علامه طباطبايي حضور داشتند.
اوجبي در ابتدا به برخي از ويژگيهاي ديناني اشاره كرد و گفت: وي همواره گفتوگوهاي خود را با پرسش از مسائلي كه از ديد فلاسفه بديهي به نظر ميرسد، آغاز ميكند.
به اين طريق مخاطب را به فكر كردن وادار ميسازد، به تعبير ديگر، وي فلسفه انديشيدن را به ما آموزش ميدهد و از اين جهت نسل جوان و دانشجو را وامدار خود كرده است.
وي با اشاره به كتاب «خرد و خردورزي» كه درباره ديناني به تدوين آن پرداخته است، گفت: اين اثر كه مقالاتي از اهالي انديشه آشنا به تفكرات ديناني را شامل ميشود، بسياري از ويژگيهاي فكري او را در بر ميگيرد.
در حقيقت اين كتاب در راستاي تقدير از استاد گردآوري شد، تقديري كه آن را بر خود واجب ميديدم اما متاسفانه به دليل مشكلاتي كه پيش از زمان مراسم تقدير رخ نمود، برگزاري آن به تعويق افتاد.
اوجبي يكي ديگر از ويژگيهاي ممتاز ديناني را نگاه تاريخي او به فلسفه برشمرد و گفت: در درسهاي كلاسيك فلسفه، هيچگاه نگاهي بيروني به فلسفه وجود نداشته، امري كه يكي از دغدغههاي استاد ديناني در فلسفه بوده است، ديدگاهي كه سبب شناسايي پيوستگيها و خلأها و فراز و فرودهاي فلسفه ميشود.
در ادامه اين نشست، محمدرضا اسدي، رئيس گروه فلسفه دانشگاه علامه طباطبايي به ذكر برخي ويژگيهاي فكري ديناني پرداخت و گفت: استاد در سخنانش جرأت خودانديشي را در ميان شاگردان و مخاطبان خود برانگيخت.
ايشان همواره مطابق با سطح درك و دانش مخاطبانش سخن ميگويند، طرز فكر و روش پرورش فكر ايشان همواره در نزد بسياري از شاگردانشان ستودني است.
اسدي با اشاره به نگاه تاريخي ديناني به فلسفه گفت: اين نگاه، نگاهي پوياست كه متفكران را از دل تاريخ به زمان حال ميآورد و انديشههاي آنان را در قالبي معاصر شكل داده و از آن براي حل مشكلات امروز مدد ميگيرد، اين امر سبب جانبخش شدن تاريخ تفكر نزد انديشمندان امروز است.
وي از برگزار نشدن مراسم تجليل ابراهيميديناني اظهار تأسف كرد و گفت: متاسفانه در بسياري از موارد تفكر، قرباني مسائل حاشيهايتر شده است و يكي از مصاديق آن را نيز ميتوان عدم برگزاري مراسم تجليل از استاد ديناني دانست.
در ادامه، غلامحسين ابراهيميديناني با تشكر از اظهارات اوجبي و اسدي به در سايه قرار گرفتن انديشه در مناسبات اجتماعي اشاره كرد و گفت: اين امر چندان زيانآور نيست چرا كه علامه طباطبايي نيز در يكي از جملات خود، معاد را رفتن به تنهايي توصيف ميكند، به اين معنا كه معاد هنگامي رخ ميدهد كه به خودت برسي.
وي به مفهوم آزادانديشي در كلام ارسطو اشاره كرد و گفت: ارسطو ميان انديشه آزاد و انديشمند آزاد تفاوت قائل است. او فلسفه را انديشه آزاد ميپندارد. آزادي صفتي انساني است و تصور اينكه انديشه به تنهايي آزاد است، تصوري دشوار است.
در ادامه اين جلسه، كتاب «خرد و خردورزي» شامل مجموعه مقالاتي درباره انديشه ابراهيميديناني به همراه دو سكه بهار آزادي و لوح تقديري از سوي علي شجاعيصايين، مديرعامل موسسه خانه كتاب به غلامحسين ابراهيميديناني اهدا شد.
در بخشي از اين تقديرنامه خطاب به اين انديشمند معاصر آمده است: «بيترديد تمام كساني كه نه به فلسفه صرف كه به انديشه و خرد ارج مينهند و آن را توتياي چشمان جان خويش ميسازند، به نقش تاثيرگذار جنابعالي در حركت رو به جلوي فلسفه اسلامي و انديشهورزي و تعصب غيورانه شما در دفاع از ساحت تعقل و نيز بر جايگاه رفيعتان در نظريهپردازي معرفتي اعتراف و اجماع دارند.»
همچنين يك تابلوفرش همراه تقديرنامهاي از سوي گروه فلسفه دانشگاه علامه طباطبايي توسط محمدرضا اسدي، رئيس اين گروه به غلامحسين ابراهيميديناني اهدا شد.
در اين تقديرنامه از وي به عنوان «يادگاري از تبار حكمت و معرفت در دورههاي اخير ايران، از اصحاب تعاطي افكار در اين روزگار، مروج حكمت ارباب شهود و اشراق، جامع فضايل حوزه و دانشگاه و يادآور جاويدان خرد بر بنياد صلح و جمع ميان ايران و اسلام» ياد شده است.
غلامحسین ابراهیميدینانی متولد ۱۳۱۳ خورشیدی، نویسنده آثار فلسفی و استاد دانشگاه تهران است. وی تاکنون چندین بار برنده جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی شده است.
اين انديشمند را باید احیاگر حکمت اشراق دانست. از آثاري كه از وي منتشر شدهاند، ميتوان به «قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی» در سه مجلد «شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی»، «منطق و معرفت در نظر غزالی»، «معاد از دیدگاه حکیم مدرس زنوزی» و «ماجرای فکر فلسفی در جهان اسلام» در سه جلد اشاره كرد.