يادي از استاد فلسفه اسلامي
مراسم سالگرد در گذشت علامه محمد تقي جعفري از فلاسفه اسلامي معاصر پنجشنبه در كتابخانه او برگزار شد. اين فيلسوف اسلامي سالها در تهران و ساير مجامع علمي به بيان آرا و نظراتش در باب معارف و فلسفه اسلامي پرداخت كه در پايان عمرشان مراسم نكوداشتي نيز برگزار شد.
از اينرو پنجشنبه گذشته يادنامهاي را براي او منتشر كرديم و به تحليل و بيان خاطراتش پرداختيم. در اين يادنامه مجموعه گفتاري از آقايان استاد احمد مهدوي دامغاني، حجت الاسلام و المسلمين علياكبر رشاد، استاد منوچهر صدوقي سها،دكتر فضل الله صلواتي ، سيد سلمان صفوي و علي مطهري منتشرشد .گفتني است آيت الله محمد تقي جعفري از پرورش يافتگان حوزه هاي علميه تبريز،تهران ، قم و نجف است، اما سالها در محيطها و محافل علمي غير حوزوي به تدريس و تحقيق پرداخت و حدود 100 اثر مكتوب از او به يادگار مانده است.
از تکفير تا پذيرش
تاريخچه زندگاني «فلسفه» در حوزههاي علميه ايران
سيد مرتضي ابطحي
تهران امروز
فلسفه و حکمت در ايران از زمان پيش از اسلام رواج داشت. از همين روي پس از اسلام و با رواج علوم اسلامي، ايرانيان به سرعت با دانش معقولات خوگرفتند. ابوعلي سينا در قرن چهارم هجري کتاب شفا در موضوع فلسفه و منطق را تأليف کرد که ادامه دهنده راه فارابي بود. زندگي ابن سينا بيش از آن که دستخوش بحثهاي حوزوي باشد، گرفتار تغييرات سياسي شد. او براي دورهاي نسبتا طولاني در همدان زيست، پس از آن به اصفهان کوچ کرد و بعد از اصفهان دوباره به همدان بازگشت و در آنجا از دنيا رفت. حدود يک قرن بعد شهابالدين سهروردي( 578 - 549 ه.ق) پا به عرصه گيتي گذاشت كه پايهگذار مکتب فلسفي اشراق بود. شيخ اشراق در مکتب فلسفي خود به عقل اعتقاد داشت، اما عقل را تنها مرجع شناخت نميدانست. سهروردي ذهن جواني داشت و از همين رو در مناظرهها پيروز ميشد. همين مساله و برخي معتقدات وي که با آنچه عالمان وقت ميگفتند يکي نبودباعث شدند سرانجام مخالفان سهروردي جوان، به دستور علماي حلب به حاکم وقت فشار آوردند و او که به حمايت آنها نياز داشت دستور داد سهروردي را به زندان بيندازند. سرانجام فيلسوف جوان در 38 سالگي در زندان جان سپرد. اگر چه سهروردي عمر زيادي نکرد اما مکتب شيخ اشراق پس از مرگش گسترش يافت. معروف ترين کتاب شيخ «حکمت الاشراق» است. پس از سهروردي، نوبت به درخشش خواجه نصيرالدين توسي ديگر فيلسوف شيعه رسيد. وي سنت فلسفه مشائي را که پس از ابن سينا در ايران رو به افول گذاشته بود، بار ديگر احيا کرد. وي مجموعه آرا و ديدگاههاي کلامي شيعه را در کتاب تجريد الاعتقاد گرد آورد. خواجه نصير روش بوعلي را ادامه داد و شرح اشارات بوعلي را نگاشت. قطب الدين شيرازي از شاگردان خواجه نصير بود که راه او را ادامه داد.
با ظهور صفويه نياز بيشتر به حوزههاي علميه و عالمان براي پايهگذاري يک مکتب فکري جديد حس ميشد. صفويان مدارس علميه را رونق دادند و از عالمان جبل عامل که جزو فقهاي سرشناس جهان اسلام بهشمار ميرفتند دعوت کردند تا به ايران مهاجرت کنند. شيخ بهايي در اين دوره به همراه پدر به ايران مهاجرت کرد. وي تأثير بسزايي در رونق بخشيدن به حوزه علميه اصفهان داشت. شيخ از جمله عالمان فيلسوف در اين دوره به شمار ميرود. ديگر عالم بزرگي که در اين دوره به اصفهان آمد و شد داشت، محقق کرکي بود. نوه دختري محقق کرکي، مير برهانالدين محمدباقر استرآبادي معروف به ميرداماد از عالمان سرشناس فلسفه اسلامي شد. جايگاه ميرداماد در فلسفه به گونهاي است که به معلم ثالث معروف است. ميرداماد به همراه شيخ بهايي حوزه فلسفي اصفهان را رونق بخشيدند. در چنين شرايطي بود که ملاصدرا پرورش يافت.
صدرالدين محمد بن ابراهيم قوام شيرازي معروف به ملاصدرا يا صدرالمتالهين از بزرگترين فيلسوفان جهان اسلام است. ملاصدرا از محضر درس شيخ بهايي، ميرداماد و ميرفندرسکي که او هم از عالمان سرشناس فلسفه اسلامي است استفاده کرد. صدراي شيرازي پس از کسب درجه اجتهاد به تدريس پرداخت اما نظرات او با گذشتگان تفاوت داشت و از همين رو با مخالفتهاي برخي فقيهان اصفهان روبهرو شد. اينگونه بود که صدرا از اصفهان تبعيد شد. وي حدود پنج تا هفت سال در منطقه کهک در نزديکي قم ساکن بود. اگر چه سعي کرد به حوزه قم برود ولي به واسطه افکار فلسفي وي، او را از اين حوزه اخراج کردند. اما بخت يار صدرا شد و وي به دعوت حاکم شيراز به زادگاه خود باز گشت. او در شيراز دوباره تدريس فلسفه را در مدرسه خان آغاز کرد و اين گونه بود که حوزه درسي شيراز رونق گرفت. ملاصدرا دو شاگرد سرشناس داشت که به واسطه قرابت بسيار با استاد، عاقبت هر دو دامادش شدند: عبدالرزاق بن علي لاهيجي، مشهور به فياض لاهيجي و ملا محمد محسن فيض کاشاني. لاهيجي به قم آمد و تا پايان عمر در حوزه قم به تدريس فلسفه پرداخت. کتاب «گوهر مراد» وي هنوز هم در حوزههاي علميه مورد استناد است. نظريه فلسفي صدرا در باب اصالت وجود، پس از وي وجه غالب نگرش فلسفي حوزههاي علميه محسوب ميشود، ملاهادي سبزواري از ديگر شخصيتهاي فلسفي اين دوره به شمار ميرود.
در دوره معاصر، حوزه مشهد شاهد حضور فيلسوفان مشهوري همچون شيخهاشم قزويني و شيخ مجتبي قزويني، سيد جلالالدين آشتياني و محمد رضا حکيمي بوده است. محمدرضا حکيمي که اين روزها ديگر در قم زندگي ميکند از بزرگان مکتب تفکيک به شمار ميرود. اين مکتب فکري بدون آنكه فلسفه را نفي كند، خواهان آميخته نشدن دينشناسي با آموزههاي فلسفي است. اما مکتب تفکيک در حقيقت از جمله آثار فکري ميرزا مهدي اصفهاني است.
وي از شاگردان آخوند خراساني و سيد کاظم يزدي در نجف اشرف است که به مشهد آمده و در آنجا کرسي درس برپا کرد. اگر چه وجه غالب در حوزه مشهد مخالفت با فلسفه به معني شناخته شده آن است، اما هستند عالماني که در همين فضا مدافع فلسفه هستند؛ عالماني چون آيتالله سيد عزالدين زنجاني. اما برخلاف حوزه مشهد حوزه اصفهان تـأثير خود را از بزرگان فلسفه حفظ کرده بود. آنگونه که در تواريخ آمده است، بوعلي سينا در دوره فرمانروايي آل بويه به اصفهان رفت و مدتي در اصفهان ماند و به تدريس فلسفه مشغول شد. اما دوران درخشش فلسفه در اصفهان از زمان حضور ميرداماد، شيخ بهايي و ملاصدرا شيرازي در اين شهر است.
آيتالله طاهري خرمآبادي، از تحصيلکردگان اين حوزه، در خاطرات خود چنين مينويسد: «تفاوتي كه ميان حوزه علميه اصفهان و مشهد وجود داشت، اين بود كه در مشهد، فلسفه، درسي ممنوع و متروك به حساب ميآمد؛ در حالي كه در اصفهان، مورد توجه و اقبال بود.» آخوند ملامحمد کاشي از اساتيد مبرز فلسفه در حوزه اصفهان محسوب ميشد. وي از محضر درس آقا محمدرضا حکيم قمشهاي که او نيز از فيلسوفان بزرگ اصفهان محسوب ميشد، استفاده کرد. معروف است که وقتي وي به تهران رفت، بازار درس ميرزا ابوالحسن جلوه که تخصصش در تدريس فلسفه ابنسينا بود، کمرونق شد. حاج آقا رحيم ارباب نيز از ديگر اساتيد بزرگ فلسفه در حوزه اصفهان به شمار ميرود. دو حوزه اصلي فکري شيعه در ايران يعني حوزه قم و تهران از جهت فلسفي مديون حوزه اصفهان هستند.
حوزه قم پس از مهاجرت ملاصدرا به نزديکي اين شهر روند آشتي با فلسفه را آغاز کرد و حوزه تهران پس از مهاجرت ملاعبدالله زنوزي. طبيعت پايتخت بودن تهران اقتضا ميکند که اين شهر خيلي سريع تر از ديگر شهرهاي کشور در معرض افکار نو قرار بگيرد. با ظهور انديشههاي غربي و نگاه دينزدا، فيلسوفان و متفكران اسلامى به تکاپو افتادند تا پاسخ شبهات جديد فکري را بدهند. به تقاضاي محمدحسين خان مروي، حکيم نوري، ملاعبدالله زنوزي را به تهران فرستاد تا با تدريس فلسفه اسلامي بتواند نياز فکري زمان خود را پاسخگو باشد.
پسر ملا عبدالله درباره داستان مهاجرت پدرش به تهران چنين مينويسد: «پس از آنكه مرحوم حاجي محمد حسينخان مروي در دارالخلافه تهران مدرسه مروي را عمارت كرد و به اتمام رسانيد، از خاقان خلد آشيان استدعا كرد كه مرحوم ملا علي نوري را از اصفهان به تهران احضار نمايد تا در آن مدرسه تدريس فرمايند. پس از ابلاغ احضار، مرحوم ملاعلي نوري در جواب نوشت كه در اصفهان قريب به دو هزار طلاب مشغول تحصيل هستند كه چهارصد نفر - بلكه متجاوز - كه شايسته حضور مجلس درس اين دعاگو هستند به مجلس درس دعاگو حاضر ميشوند. چنانچه در تهران بيايد موجب پريشاني اين همه طلاب علم خواهد شد. پس از رسيدن جواب، مرحوم خان مروي استدعا كرد كه مجددا امر صادر و فرمايش شود كه يكي از تلاميذ خود را كه لايق دانند روانه دارالخلاقه كنند كه ملاعبدالله مدرس زنوزي به تهران آمدند و مكتب تهران تاسيس شده تداوم يافت.»
آقا محمد رضا حکيم قمشهاي، ميرزا ابوالحسن جلوه و آقا علي مدرس، از ديگر اساتيد بنام و مشهور فلسفه و حکمت حوزه تهران به شمار ميرفتند. پس از اين اساتيد، شاگردان آنها مکتب فلسفه تهران را زنده نگه داشتند که از جمله آنها ميتوان به ميرزا هاشم اشكورى رشتى، ميرزا حسن كرمانشاهى، ميرزا شهابالدين نيريزى شيرازى، ميرزا على اكبر حكمى يزدى قمى، حاج شيخ عبدالنبى نورى و ملا محمد هيدجى زنجانى اشاره کرد. اما در گذر زمان اساتيد ديگري نيز مطرح شدند. اساتيدي همچون آيتالله ميرزا محمد على شاهآبادى، آيتالله شيخ محمد تقى آملى، آيتالله ميرزا احمد آشتيانى، آيتالله سيد ابوالحسن رفيعى قزوينى، آقا شيخ محمد حسين فاضل تونى، سيد محمد كاظم عصار، علامه ميرزا ابوالحسن شعرانى، علامه ميرزا مهدى الهى قمشهاى و علامه محمد تقي جعفري. در مکتب قم، پس از ورود مجتهد بزرگ آيتالله العظمى شيخ عبدالكريم حائرى به قم، امام خمينى(ره)، آيتالله سيدمحمدتقى خوانسارى و آيتالله سيداحمد خوانسارى از وي فلسفه و حكمت آموختند. امامخميني(ره) که از مدتها قبل از آمدن آيتالله بروجردي به قم به تدريس فلسفه و عرفان مشغول بود، پس از آمدن آيتالله بروجردي به قم به تقاضاي شاگردان خويش به تدريس خارج فقه مشغول شد و ديگر نتوانست به فلسفه بازگردد.
آيتالله سيد عزالدين زنجاني از مراجع فعلي در مشهد ميگويد: «هنگامي که حضرت امام به قم تشريف آوردند، مرحوم والد که با حضرت امام آشنايي و رابطه دوستي داشت به من توصيه کرد که از وجود شريف اين شخصيت والا مقام بهره بگيرم. من خدمت ايشان رفتم و عرض کردم که اگر ميشود براي ما (من و استاد شهيد مطهري و دو، سه نفر ديگر) درس فلسفه بگذاريد. ايشان (امام) فرمودند که من کتابهايم را هنوز با خودم نياوردهام. من در جواب ايشان عرض کردم که من کتاب اسفار دارم، از روي اين کتاب تدريس فرماييد. از آن به بعد حضرت امام به تدريس درس فلسفه پرداختند و کمکم فضلاي زيادي به پاي درس آن حضرت نشستند و از ايشان بهرهها بردند. وقتي کار بالا گرفت، از ايشان در خواست شد که درس فقه و اصول بفرمايند و از آن به بعد درس فقه و اصول ايشان رونق بسياري يافت. روش تدريس فلسفه حضرت امام هم به اين صورت بود که ابتدا بحثي را از خارج شروع و بعد با متن اسفار مقابله ميفرمودند.» اما تدريس فلسفه امامخميني(ره) در قم وضعيت سختي را براي ايشان به وجود آورده بود. آنگونه که آيتالله اکبر هاشمي رفسنجاني از شاگردان ايشان روايت ميکند: « زماني كه در قم درس فلسفه ميخواندم هيچکس را به اندازه امام عالم به مسائل فلسفي و عرفاني نميديدم. همين نقطه قوت ايشان را به نقطه ضعف تبديل کرده بودند. خشک مقدسهايي ايشان را حتي گاهي تکفير ميکردند. چيزهاي عجيبي که امام را خشمگين ميکرد که البته من خودم اين را مستقل نشنيدم يعني ليواني که حاج آقا مصطفي در آن آب ميخورد را ميشستند (يعني نجس ميدانستند)، تا اين حد با امام بد رفتاري ميکردند.»
با تعطيلي درس فلسفه امام، دعواها بر سر انديشههاي فلسفي عرفاني وي فروکش کرد و به درس فلسفه علامه طباطبايي منتقل شد. آيتالله سيدمحمد حسين طباطبايي که از اساتيد سرشناس فلسفه در قم بود، عزم جزمي براي احياي فلسفه در حوزه قم داشت و براي همين هدف دو کتاب «بدايه الحکمه و نهايه الحکمه» را در علم فلسفه براي طلاب نوشت. علامه طباطبايي يکي از مروجان قرآن نيز بود. از همين روي، وي تفسير «الميزان» را نوشت. علامه در اين تفسير علاوه بر بحثهاي روايي و تاريخي، مسائل فلسفي را نيز مورد توجه قرار داده است.
علامه طباطبايي از شبهات روز نيز غافل نبود. وي کتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» را نگاشت و در آن فلسفه مارکسيسم را به چالش کشيد. اما تدريس فلسفه علامه نيز با مخالفت جدي در قم روبهرو شد. آيتالله بروجردي شخصا وارد عمل شد و با تدريس فلسفه مخالفت کرد. او از سويي عدم فايده فلسفه براي تمام طلبهها را دليل اين مخالفت بيان ميکرد و از سوي ديگر فشارهايي که از مشهد به وي ميآوردند را مطرح ميکرد. مرحوم آيتالله مشکيني، آيتالله راستي کاشاني و آيتالله خزعلي در اين مخالفتها نقشهاي کليدي داشتند. در پي اين مخالفتها، آيتالله مطهري، از اساتيد فلسفه هم به تهران مهاجرت کرد.استاد مطهري در تهران به تدريس در مدرسه مروي و تأليف و سخنرانيهاي تحقيقي پرداخت. در سال ۱۳۳۴ اولين جلسه تفسير انجمن اسلامي دانشجويان توسط شهيد مطهري تشکيل شد و در همان سال تدريس خود را در دانشکده الهيات و معارف اسلامي دانشگاه تهران را آغاز کرد.
با پيروزي انقلاب اسلامي، به آرامي وضعيت جديدي براي حوزههاي علميه رقم خورد. امامخميني(ره) اكنون در مقام يک رهبر سياسي قرار گرفته بود. وضعيت فلسفه نيز در حوزه قم به آرامي تغيير کرد. کتابهايي که علامه طباطبايي در فلسفه تأليف کرده بود جزو برنامه معمول درسي حوزه قرار گرفت و ديگر خبري از مخالفت با فلسفه در قم نيست. مخالفان و موافقان فلسفه اين روزها ديگر به گفتوگو ميانديشند و از همين روست که مناديان مکتب تفکيک و مخالفان فلسفه، نظريات خود را در قم هم تدريس ميکنند. روندي که امروز در حوزههاي علميه شاهد آن هستيم اين است که فلسفه اسلامي به عنوان يک واقعيت علمي پذيرفته شده است. اين روزها اگر چه آيتالله حسنزاده آملي که يکي از فيلسوفان و عرفاي قم محسوب ميشود به دليل کهولت سن ديگر رغبتي به تدريس ندارد اما آيتالله جوادي آملي هنوز تفسير قرآن تدريس ميکند و در تفسير خود نگاه فلسفي را نيز مورد توجه قرار ميدهد.
مباحثه فلاسفه و عرفا
محمدجواد حسنزاده: آنچه را فلاسفه قصد دانستن آن را دارند، عرفا قصد ديدنش را ميکنند. بنابر اعتقاد عارف؛ آنچه به وسيله استدلال و برهان ثابت شود يقيني نيست، چون ممکن است دليل و برهاني ديگر آن را از هستي خويش ساقط کرده و آدمي را به وادي شک و ترديد کشاند. در ملاقات بين ابنسينا و ابوسعيد ابوالخير نيز اشاره به همين فرق بين عالم (فيلسوف) و صوفي (عارف) شده است: «يک روز شيخ ما ابوسعيد در نيشابور مجلس ميگفت: خواجه ابوعليسينا رحمت الله عليه از در خانقاه شيخ در آمد، و ايشان هر دو پيش از آن يکديگر را نديده بودند... خواجه بوعلي با شيخ در خانه شد و در خانه فراز کردند و سه شبانه روز با يکديگر بودند و به خلوت سخن ميگفتند که کس ندانست و هيچ کس نيز نزديک در نيامد... شاگردان از خواجه بوعلي پرسيدند که شيخ را چگونه يافتي؟ گفت هر چه را من ميدانم او ميبيند و متصوفه و مريدان از شيخ چون به نزديک شيخ رسيدند سوال کردند که اي شيخ بوعلي را چون يافتي؟ گفت هر چه ما ميبينيم او ميداند.» (اسرار التوحيد/ص 159) فرق اساسي بين فلاسفه و عرفا در روش آنهاست. فلسفه از راه استدلال جلو ميرود و در نتيجه تکيه فيلسوف به عقل خويش است. اما عرفان هم طريقه معرفتي است که تکيه بر ذوق و اشراق دارد و هم طريقت عملي است که متکي به زهد و رياضت و بيتوجهي به جهان برون و فرو رفتن در عالم درون است. بنابراين معرفت عارفانه از طريق عقل نيست بلکه از طريق تجربه دروني است. اين نوعي از معرفت را غزالي مکاشفت يا علم باطن مينامد و آن «علم صديقين و مقربين يعني علم المکاشفه است.» (احياء العلوم ج 1 ص 18) در بعد نظري يک تفاوت عمده در بين است؛ عرفا قائل به وحدت موجود و واقعيتند و اين از طرف قاطبه فلاسفه مورد ترديد و انکار واقع شده است. وحدت موجود يا وحدت شخصي وجود به اين معني است که حقيقتا يک موجود بيشتر وجود ندارد و آن خداوند تبارک و تعالي است و اين کثرات مظاهر و تجليات خداوندند و در حقيقت کثرتي در عالم وجود ندارد. عقيده وحدت شخصي وجود يا وحدت واقعيت، به آن صورت که توسط محيالدين ابنعربي و ديگر عرفا بيان شده است؛ نه عقيده همه خدايي است و نه چنانچه ماسينيون ميپنداشت، همه در خدايي. بلکه به معني آن است که معتقد بودن به هر نوع حقيقتي، مستقل و جدا از حقيقت مطلق (خداوند) افتادن در گناه شرک است. شيخ محيالدين ابنعربي نخستين کسي است که تعالي مطلق خداوند را نسبت به هريک از مقولات و از جمله جوهر را اظهار داشته است. شهرستاني و عبدالقادر گيلاني نيز به وحدت واقعيت و موجود قائل بودهاند. از ديگر عارفان ميتوان به عطار و حلاج اشاره کرد. عارفان با جهد و رياضت بسيار تلاش ميکنند تا از اين مظاهر و تجليات فراتر روند و به مقام فنا برسند. تا جايي كه ثمره اين رياضت و جهد اتحادي است که گاهي باعث به زبان آوردن جملاتي ميشود که در ظاهر کفر و الحاد به نظر ميرسند. از اين رو، فيلسوفان و متکلمان؛ نه به شدت فقها و مردم با عارفان مخالفت ميکردند؛ مثلا ملاصدرا در جايي به صراحت اين مخالفت را ابراز کرده است.
داستان «فقیه – فیلسوف»ها
سیر تطور فلاسفه شیعی در سه نسل
علیاشرف فتحی
تهران امروز
اگر امروزه شنیدن عنوان «فقیه – فیلسوف» تحسین یا اعجاب را به دنبال دارد، به نوعی معلول تعارضاتی است که در قرون گذشته میان نقلگرایان و عقلگرایان رخ داد و به جدالهای لفظی دامنهدار و مستمری در میان دانشمندان علوم انسانی جهان اسلام منجر شد. فلسفه اسلامی در قرون نخستین شکوفایی آن، بیش از آنکه با فقیهان در جدال باشد، به صوفیان و عرفا تنه میزد. هرچند فقیه شاخص اهل سنت امام محمد غزالی کتاب « تهافت الفلاسفه» را در رد فلسفه و تفلسف نوشت و به تخطئه آنان همت گماشت.
رضا داوریاردکانی البته درباره فقهایی چون غزالی هم دیدگاه متفاوتی دارد: « در کل اگر به تاریخ فلسفه اسلامی نگاهی بیندازیم، این تاریخ به عنوان خط جمع دین و فلسفه در نظر میآید. تلاش فارابی بر اثبات این ادعا بود که دین و فلسفه یکی هستند و دقیقا نقد غزالی بر وی بر این نظر استوار است که فارابی بهطور خاص و دیگر فلاسفه بهطور عام در اثبات و تحقق این ادعا ناتوان ماندهاند. به بیانی دیگر فلسفهای که این فیلسوفان به ارمغان آوردهاند در نگاه کسانی چون امام محمد غزالی و فخر رازی توان حمل دین و انطباق با آن را هیچگاه نداشته است. همین انتقاد به عنوان نقدی ریشهای از فلاسفه دلیلی است بر این امر که ما اکنون بیش از آنکه غزالی را به عنوان یک ضدفلسفه سطحی و مضر برای تاریخ فلسفه بشناسیم و معرفی کنیم، وی را در مقام اندیشمندی دریابیم که فیلسوفان همعصر و پس از خود را به چالشی جدی کشید.» اما در میان فقهای شیعه تا قرون متاخر کمتر شاهد این جدال بودهایم. شاید به دلیل آنکه شیعیان تا عصر صفویه از اقتدار سیاسی و اجتماعی برخوردار نبوده و همواره در اقلیت قرار داشتند، ترجیح دادند که وارد رقابت و جدال فلاسفه مسلمان با فقهای اهل سنت نشوند. تکفیر فلاسفه از سوی فقها با سردمداری غزالی اوج گرفت و در اندیشه بخشی از فقهای مسلمان نهادینه شد. با این حال فلسفه اسلامی با گذشت زمان و ظهور فلاسفه صاحب مکتبی چون سهروردی و ملاصدرا از یونانیگری به ایرانیگری و دینی شدن نیز حرکت کرد و سرانجام با سیطره حکمت متعالیه صدرایی، به آمیخته ای از نقل و عقل بدل شد به گونهای که اکنون برخی از پژوهشگران معاصر این حوزه فکری، اصطلاح «فلسفه اسلامی» را ناممکن و نافرجام تلقی میکنند. اگر بخواهیم هرکه را هم استاد فقه است و هم استاد فلسفه، فقیه – فیلسوف بخوانیم و بدانیم حتی باید غزالی را هم اینگونه خطاب کنیم و در دوران معاصر نیز بزرگان مکتب تفکیک را كه سعی در منزوی کردن فلسفه اسلامی دارند، باید فقیه – فیلسوف بدانیم. بسیاری از اینان از مشهورترین و شاگردپرورترین استادان فلسفه اسلامی بودهاند اما طبعا فقیه – فیلسوف به عالمانی گفتهاند که توانایی جمع عقل و نقل را بیش از دیگر همقطاران فقیه خود داشتهاند و از دانشی به نام «فلسفه اسلامی» دفاع کرده و میکنند.
نسل اول
قرون نخستین اسلامی را باید دوران عالمان ذوالفنون دانست که به دلیل گستره محدود بسیاری از دانشهای دینی، در همه آنها صاحبنظر و استاد بودهاند حتی بسیاری از آنها در دانشها و هنرهای دیگر نیز به درجه استادی رسیده بودند. ابن سینا فقیه – فیلسوفی بود که جهانیان و مردم او را به دلیل تبحر در دانش پزشکی میشناسند. فارابی نیز فقیه – فیلسوف دیگری بود که در موسیقی و اندیشه سیاسی نیز صاحبنام شد اما پس از حمله مغول، شخصیتهایی چون خواجه نصیرالدینطوسی ظهور کردند که حلقه واسط پیشینیان و نسل نخست فقیه – فیلسوفهای عصر صفویه شدند اما معنای واقعی فقیه – فیلسوف در دوران صفویه ظهور کرد. نخستین مراحل تخصصی شدن علوم در دوران صفویه آشکار شد. درست است که شیخ بهایی به عنوان یک عالم ذوالفنون در عصر صفوی درخشید و در معماری، فلسفه، ادبیات و... آثاری به جاگذاشت، اما آنانی در دوران شیخ صفوی اثرگذارتر شدند که یا همچون مقدس اردبیلی و علامه مجلسی در دانشهای منقول دینی زحمات طاقتفرسایی کشیدند یا همچون ملاصدرا یا میرداماد در فلسفه اسلامی به اوج رسیدند. درس فلسفه اسلامی و مطالعه و مباحثه آثار اصلی فلسفه اسلامی از قرنها پیش بخشی از کتاب های درسی طلاب علوم دینی شیعه بوده است. کتبی چون «شفا» و «اشارات و تنبیهات» ابوعلی سینا، «اسفار اربعه» یا «حکمت متعالیه» ملاصدرا و «منظومه» ملاهادی سبزواری از آثار و نمادهای مهم فلسفه اسلامیاند که سالهاست از سوی استادان فقهخوانده و در حوزههای علمیه شیعی تدریس میشوند. در دوران صفویه به دو دلیل سیطره سیاسی شیعیان بر ایران و ظهور و رشد اخباریون، جدال عقلگرایان و نقلگرایان شدت بیشتری یافت و به حوادثی چون تبعید ملاصدرا از پایتخت صفویه منجر شد اما عالمان شیعی از صفویه به بعد، بیش از آنکه با دانش فلسفه به عقلگرایی بپردازند، سمت علم «اصول فقه» رفتند که واسطهای میان عرفگرایی و عقلگرایی و نقل گرایی محسوب میشود و شباهتهایی به فلسفه، فقه، حدیث و جامعهشناسی دارد. حوادث ایران بعد از صفویه از اقتدار عالمان شیعی کاست و به تبع آن از اختلافات بیشتر میان آنان نیز جلوگیری کرد اما با سامان یافتن کار ایران در دوره و ثباتنسبی این دوره، نسل دوم فقیه – فیلسوفهای شیعی ظهور کردند.
نسل دوم
یک قرن تسلط ایل قاجار بر ایران به رواج فرهنگ جدیدی در حوزه باورهای دینی انجامید که هم ادامه فرهنگسازی صفویه بود و هم مولفههای ویژه خود را هم داشت. پس از صفویه، عالمان شیعی به تخصصی شدن و جزئیتر کردن دانشهای حوزوی خود اقدام کرده بودند و در دوره قاجار، بزرگان دینی تنها در دوره علم فقه و اصول فقه به تخصص میرسیدند و تبحر در دانشهای دیگر همچون طب، نجوم، ریاضی، تاریخ و... از رونق افتاد اما فلسفه توانست شانه به شانه فقه و اصول فقه پیش برود و به ویژه در دو حوزه تهران و مشهد جذابیتهای خاصی خلق کند. در این میان اگرچه حوزه مشهد در تربیت طلاب فلسفه خوان نقش مؤثری داشت، اما این تهران بود که به کعبه آمال فقهخوانهای عاشق فلسفه اسلامی بدل شد و به ویژه از اواخر دوره قاجار، تهران به شهر هزار حکیم بدل شد و نامدارترین فقیه – فیلسوفهای شیعه در این شهر رشد کردند و درخشیدند. اینان اگرچه مکتب جدیدی در فلسفه یا فقه تاسیس نکردند، اما شارحان موفق و مفسران قهاری برای تئوریهای فقهی و فلسفی پیشينیان خود بودند و مهمتر از همه آنکه تلفیق فقه و فلسفه و آشتی این دو را نهادینه کردند. ملاعبدالله زنوزی، حکیم محمدرضا قمشهای، میرزا ابوالحسن جلوه و آقا علی مدرس طهرانی در صدر این نسل ممتاز قرار دارند و پس از آنها آيتالله ميرزا محمد على شاهآبادى، آيتالله شيخ محمد تقى آملى، آيتالله ميرزا احمد آشتيانى، آيتالله سيدابوالحسن رفيعى قزوينى، آقا شيخ محمدحسين فاضل تونى، سيد محمد كاظم عصار، علامه ميرزا ابوالحسن شعرانى، میرزا مهدی آشتیانی، ميرزامهدى الهىقمشهاى، استاد مرتضی مطهری و علامه محمدتقی جعفری قرار میگیرند. بیش از 50 استاد برجسته فلسفه اسلامی که در فقه نیز به تبحر رسیده بودند، از دستاوردهای این دوره طلایی مکتب تهران هستند؛ مکتبی که در دو دهه اخیر به افول گرایید و تنها در حوزه اخلاق به درخششهایی دست یافت.
نسل سوم
نسل کنونی فقیه – فیلسوفها طبیعی است که در قم ساکن باشند و رشد کنند. آیت الله عبدالله جوادی آملی، آیتالله حسن حسنزاده آملی و آیتالله محمدتقی مصباحیزدی نماد برجسته این نسل هستند که دو عالم مازندرانی از پرورشیافتگان شاخص مکتب تهران نیز شمرده میشوند. نسل کنونی فقیه – فیلسوفهای قم شاگردان حوزه درسی پررونق علامهمحمدحسین طباطبایی هم بودهاند. امام خمینی (ره) نیز پیش از رونق یافتن درس خارج فقه و اصولش، در سطح بسیار محدود و گزینشی به آموزش فلسفه به طلاب مشغول بود که با جدیتر شدن حوزه درسی فقه و اصول، از ادامه تدریس فلسفه خودداری کرد و با مخالفت آیتاللهالعظمی بروجردی با تدریس علنی و گسترده فلسفه، درس فلسفه علامه طباطبایی و دیگر استادان فلسفه نیز محدود شد. نسل کنونی را باید تداوم بیسر و صدای نسل دوم دانست که به صورت کجدار و مریز توانست در فضای نقلمحور حوزههای قم و مشهد رشد کند و به جایگاه تثبیت شدهای دست یابد. هرچند زمزمه های مخالفت با فلسفه در حوزههای علمیه گستردهتر شد، اما به دلیل حضور فقهای نامداری در جمع این استادان فلسفه، حذف یا تضعیف این درس با موانعی روبهروست البته گرایش طلبهها به رشتههای تخصصی سبب شده که آموزش همزمان فقه و فلسفه كمي از رونق بیفتد و شاید نسل کنونی فقیه – فیلسوفها آخرین نسل این دسته از عالمان شیعی باشد.
مثلث فلاسفه اسلامي
حسين اسلام پناه
تهران امروز
فلاسفه اسلامي كه براي كشف حقيقت طريق تفكر عقلاني را طي كردهاند و روح فرهنگ اسلامي بر فلسفه آنان حاكم است، به سه گروه متفاوت تقسيم شدهاند كه هر گروه مكتب خاص خود را دارند؛ مكتب مشاء، مكتب اشراق و مكتب حكمت متعاليه.
مكتب مشاء: مشائيان پيروان ارسطو به شمار ميآيند. اين گروه از فلاسفه براي اثبات فلسفه خود فقط از استدلال عقلي بهره ميبرند و عقل محض را براي كشف حقيقت كافي ميدانند. اغلب فلاسفه اسلامي پيرو اين مكتب هستند كه برخي از آنان عبارتند از:
1 - ابو يوسف يعقوب كندي(متولد 185 هجري قمري) كه وي را به عنوان فيلسوف عرب ميشناسند. او را موسس فلسفه مشاء خواندهاند. كندي علم را به دو قسم تقسيم كرده است؛ علم الهي كه مخصوص پيامبران است و علم انساني كه عاليترين شكل ان فلسفه است.
2 - فارابي (متولد257 هجري قمري) كه ملقب به معلم ثاني است. حسين نصر ميگويد: علت اينكه او را معلم ثاني خواندند اين بود كه او بعد از ارسطو دومين كسي بود كه علوم گوناگون را طبقهبندي كرد. يكي از تاليفات مشهور فارابي كتاب «الجمع بين راي الحكيمين» است كه در آن سعي ميكند ميان عقايد ارسطو و افلاطون سازگاري و هماهنگي ايجاد كند؛ چرا كه او معتقد بود فلسفه افلاطون و ارسطو در مبدا به وحي متصل هستند، در نتيجه امكان ندارد ميان فلسفه آندو تناقض كامل وجود داشته باشد. به همين خاطر است كه نميتوان فارابي را يك ارسطويي تمام عيار به حساب آرد.
3 - ابن سينا (متول370 هجري قمري) كه بزرگترين فيلسوف مشاء است. برخي آثار مهم فلسفي او كه همه آنها روش مشائي دارند، عبارتند از: اشارات، نجات، دانشنامه علايي (به زبان فارسي)، تعليقات، مبدا و معاد و شاهكارش كتاب شفا (گويند كتاب شفا مفصلترين دايرهالمعارف علمي است كه تاكنون يك نفر به تنهايي آن را نوشته است). آثار و آراي فلسفي ابنسينا در شرق و غرب تاثيراتي بر جاي گذاشته است. نكته قابل ذكر در آراي فلسفي ابن سينا اين است كه او از نيرويي پنهاني به نام عشق سخن ميگويد كه با فلسفهاش سازگار نيست. او در اواخر عمرش بيان ميكند كه تاليفات مشائي وي، همه نوشتههايي سطحي است كه براي عوام نوشته است و درصدد است تا براي خواص فلسفه مشرقي را بيان كند. متاسفانه بخش اعظم اين كتاب مفقود شده و نميتوان فهميد منظور ابنسينا از اين مقدمه شورانگيز چه بوده است.
4 - ابن الرشد اندلسي (اسپانيايي، متولد 520 هجري قمري) كه بزرگترين مشائي غربي است. او با ابنسينا مخالفتهاي شديدي دارد. ابنرشد نبوغ ارسطو را نقطه اوج عقل بشري ميداند و به همين خاطر زمان زيادي از عمر خود را مشغول شرح و تفسير آثار ارسطو كرده است. مشهورترين كتاب ابنرشد «تهافت التهافت» است كه درپاسخ به كتاب مشهور تهافت الفلاسفه غزالي تاليف شده است. (غزالي متكلم و عارف برجسته از بزرگترين مخالفان فلسفه در طول تاريخ است.)
مكتب اشراق: فيلسوفان مكتب اشراق روش خود را پيروي از افلاطون ميدانند و معتقدند تفكر عقلي صرف براي كشف حقيقت كافي نيست، بلكه سلوك قلبي و تزكيه نفس نيز براي شهود حقايق، در كنار تفكر عقلي لازم است. البته اين دسته از فلاسفه دو فرق اساسي با عرفا دارند. يكي اين كه عارف، راه عقل و استدلال را طرد ميكند اما اشراقي از آن بهره ميبرد. دوم اينكه، هدف فيلسوف اشراقي مانند هر فيلسوف ديگر، كشف حقيقت است اما هدف عارف وصول به حقيقت. بنيانگذار فلسفه اشراق، «شيخ شهابالدين سهروردي» ملقب به «شيخ اشراق» است. او كه فقط
38 سال عمر كرد، حدود 50 اثر از خود برجاي گذاشته است كه نام برخي از آنان عبارتاند از: آواز پر جبرئيل، عقل سرخ، تلويحات، مطارحات، هياكل نور و كتاب مهم حكمتالاشراق كه سهروردي در اين كتاب فلسفه اشراق را بنيان نهاده و مدعي است كه روحالقدس الهامبخش آن بوده است. با آن كه سهروردي به فلسفه مشاء انتقاد ميكند ولي فراگيري آن را براي فهم مباني فلسفه اشراق ضروري ميداند. شيخ اشراق معتقد است تجربه عرفاني بدون تعليم مقدمات فلسفي در معرض خطر گمراهي قرار دارد و نيز فلسفهاي كه به كمال معنوي شخص ميل نكرده، صرفا پوچي خواهد بود. مكتب اشراق نسبت به مكتب مشاء پيروان كمتري دارد كه در اين ميان دو فيلسوف ايراني؛ سهروردي و قطبالدين شيرازي شهرت بيشتري دارند.
مكتب حكمت متعاليه: در مكتب حكمت متعاليه، فيلسوف براي كشف حقيقت علاوه بر برهان عقلي و كشف و شهود از دين يا وحي نيز بهره ميبرد و به يك معنا اين مكتب جامع فلسفه، عرفان و كلام است. به همين خاطر گويند حكمت متعاليه تلفيق و يكپارچه سازي تقريبا همه مكاتب اسلامي است. بنيانگذار اين مكتب «محمدبنابراهيم قوامي شيرازي» مشهور به «ملاصدرا» (متولد 979 هجري قمري) است. ملاصدرا تاليفات فراواني دارد؛ همچون شواهد الربوبيه، مبدا و معاد، عرشيه و شاهكار و ماندگارترين كتاب او كه مكتب خود را در آن بنا نهاد و به وسيله آن تا به امروز بر تمامي فلسفه ايراني و روح فلسفي شيعي تاثيرات خاص خود را بر جاي گذاشته «الحكمه المتعاليه في الاسفار العقليه الاربعه» است. براي مطالعه اسفار، تسلط كافي بر منطق، فلسفه مشاء، فلسفه اشراق، عرفان و كلام ضروري است. امروزه تعداد استاداني كه به كل متن اسفار تسلط دارند؛ اندك است و يك دوره تدريس آن نيز بهطور معمول تا شش سال به طول ميانجامد. جالب اينجاست كه با گذشت چند قرن از خلق اين اثر، اين كتاب هنوز براي دنياي اطرافش ناشناخته باقي مانده، بهطوري كه كنت دوگوبينو، ايرانشناس معروف، اسفار را سفرنامه پنداشته است. مكتب ملاصدرا از لحاظ روش با مكتب اشراق شباهت دارد. اما از نظر اصول و نتيجه با آن تفاوتهاي اساسي دارد. ملاصدرا در تدارك برهان عقلي براي مكاشفات روحاني و تلفيق افكار ابنسينا با فلسفه خود از شيخ اشراق موفقتر بوده است. شيخ اشراق در فلسفهاش بجز قرآن فقط از احاديث نبوي بهره ميبرد اما ملاصدرا علاوه بر قرآن و احاديث نبوي از احاديث ائمه شيعه نيز بهره برده است. همچنين برخلاف شيخ اشراق كه قائل به اصالت ماهيت شده بود ملاصدرا بر اصالت وجود تاكيد ميكند. تقريبا تمامي فيلسوفان بعد از ملاصدرا، فلسفه او را پذيرفته يا تحتتاثير آن بودهاند. ملاهادي سبزواري صاحب كتاب منظومه و شرح منظومه، مهم ترين فيلسوف پيرو ملاصدراست و برخي ديگر از پيروان او عبارتند از: ملا محسن فيض كاشاني و عبدالرزاق لاهيجي كه شاگردان بلاواسطه او بودهاند. از فيلسوفان معاصر نيز ميتوان از سيد جلالالدين آشتياني، علامه طباطبايي، علامه جعفري و ايت الله جوادي آملي نام برد.
منابع: سه حكيم مسلمان (سيد حسين نصر)، صدر المتالهين شيرازي و حكمت متعاليه (همان)، تاريخ فلسفه اسلامي (هانري كربن)، كليات علوم اسلامي، منطق و فلسفه (مرتضي مطهري)، سير فلسفه در ايران (محمد اقبال لاهوري)، جايگاه فلسفه اسلامي در برابر فلسفه مغرب زمين (ابراهيم ديناني)، تاريخ فلسفه غرب، جلد 2 (كاپلستون)