فيلسوفان در خدمت ژورناليستها
دکتر حسن حسيني با اشاره به خلأ مطالعات فلسفي در حوزه عملي در کشور تاكيد کرد: يکي از انگيزههاي تدوين کتاب «زيباييشناسي و فلسفه رسانه» به خدمت گرفتن مطالعات فلسفي در حوزه عيني ارتباطات و رسانه است. به گزارش مهر، نشست نقد و بررسي کتاب «زيباييشناسي و فلسفه رسانه» با حضور دكتر سيدحسن حسيني گردآورنده اثر، دکتر محمد شهبا مدرس دانشگاه در رشته سينما و تئاتر در سراي اهل قلم برگزار شد.دکتر حسيني در ابتداي اين نشست، با بيان اينکه فلسفه رسانه يک رشته نوپاست که بيش از 20 سال از عمر آن در آلمان و آمريکا نميگذرد، افزود: در مقاله اول اين کتاب به اين مساله که فلسفه رسانه جزو کدام اقسام فلسفه (تحليلي، قارهاي، مطلق و مضاف) است، پاسخ داده ميشود.مدرس دانشگاه صنعتي شريف با بيان اينکه فلسفه رسانه هم فلسفه تحليلي و هم قارهاي است، افزود: فلسفه رسانه به هيچ عنوان در قيد و بند تقسيمبندي جغرافيايي و زماني اين دو قرار نميگيرد.وي به تاثير مکاتب فلسفه قارهاي و تحليلي بر فلسفه رسانه اشاره کرد و گفت: ترديدي نيست که هم مباحث فلسفه قارهاي و هم تحليلي به خصوص بحث زبان و چرخش زباني قرن بيستم که موجب عنوان «چرخش تصويري» در مطالعات رسانهاي شده است مسائل جديدي را در حوزه رسانهشناسي فلسفي به وجود آورده که موجب رشد و گسترش فلسفه رسانه شده است.
دکتر حسيني فلسفه رسانه را به نظري و عملي تقسيم کرد و گفت: در فلسفه نظري امکان انتقال معنا با توجه به شرايط معرفتشناسي انسان(مخاطب شناسي) مورد توجه است و در فلسفه عملي اين مساله مورد ترديد است يعني اينکه معنا قابل انتقال باشد يا شرايط معرفتي انسان طوري باشد که معنا را از جايي به جاي ديگر منتقل و دريافت کند مورد ترديد است که اين مساله بسيار متأثر از پراگماتيسم بهويژه نوع آمريکايياش است.
وي افزود: کتاب «زيباييشناسي و فلسفه رسانه» مجموعه مقالاتي در حوزه فلسفه رسانه و زيباييشناسي است که از بين 50 کتاب، 21 مقاله که اکثريت آنها ترجمه است منتشر شد و سعي کرديم از محققان و مترجمان جوان و گمنام بهره ببريم تا با جذب اين افراد اين رشته نوپا گسترش پيدا کند.
دکتر حسيني با بيان اينکه متاسفانه مطالعات فلسفي در کشور ما در حالت انتزاعي و غيرکاربردي خودش باقي مانده که در فلسفههاي اسلامي بيشتر صادق است، افزود: مهمترين انگيزه ما در تدوين اين کتاب اين بود که مطالعات فلسفي را در حوزه ارتباطات و رسانهشناسي به خدمت بگيريم و اميدواريم اين کار در ساير بحثهاي فلسفي هم صورت گيرد.
مدرس فلسفه علم دانشگاه شريف به يکي از ويژگيهاي آموزش فلسفه در آمريکا اشاره کرد و گفت: آموزش فلسفه که متاثر از مکتب عملگرايان(پراگماتيسم) است ورود فلسفه به حوزههاي عملي و رفتار انساني را دنبال ميکند.
وي انگيزه دوم از تدوين اين کتاب را راهاندازي چند رشته دانشگاهي اعلام کرد و گفت: براي راهاندازي چند رشته در حوزه مطالعات فلسفي رسانههاي مدرن در دانشکده صدا و سيما، احتياج به منابع و ادبيات اوليه داشتيم که اين هدف ناکام ماند اما مطمئنم با اين کار، در آينده اين نهال رشد خواهد کرد.دکتر حسن حسيني در عين اينکه کتاب «زيباييشناسي و فلسفه رسانه» را کتاب مرجع خواند، به انتقادات و نقايص آن نيز اشاره کرد و گفت: اين انتقادات به تکميل و رفع نقايص کتاب در مجلدات بعدي کمک خواهد کرد. براي ورود به عرصههاي جديد ما نياز داريم از آثار غربيان استفاده کنيم ضمن اينکه نبايد خود را به اين آثار محدود کنيم چون به هدف مطلوب نخواهيم رسيد.مدرس گروه فلسفه علم دانشگاه شريف، کتاب «زيباييشناسي و فلسفه رسانه» را اولين کتاب در حوزه فلسفه رسانه و زيباييشناسي رسانه خواند و در خصوص پيوند فلسفه رسانه، مطالعات فرهنگي و نظريههاي زيباييشناسي تصريح کرد: در هر سه بخش اين کتاب مباني فلسفي و معرفتشناختي مورد توجه است.در ادامه اين نشست دکتر محمد شهبا مدرس فلسفه و کارشناس حوزه سينما، با تقدير از گردآوري اين کتاب تصريح کرد: جاي اين کتاب در حوزه فکري رسانه ما خالي بود و به نظر من اين کتاب بايد 40 سال قبل گردآوري ميشد که بايد از گردآورنده و ناشر اين اثر تقدير کرد.وي با بيان اينکه اين کتاب چند مفهوم رسانه، زيبايي شناسي و طبيعت بکر را در ذهن ما گسترش ميدهد، به تشريح معناي هر کدام از اين مفاهيم که در کتاب به آن پرداخته است اشاره کرد و گفت: اين کتاب دست کم به ما اين فرصت را ميدهد که بفهميم رسانه از آنچه فکر ميکرديم گستردگي بيشتري دارد.دکتر شهبا فلسفه رسانه را جزو فلسفه مضاف خواند و گفت: ماهيت رسانه در گرو شناخت فلسفي رسانه نيست چون بيشتر با بخش عملي آن سر و کار داريم اما شناخت وجوه گوناگون آن احتمالا احتياج به فلسفه دارد.وي سوال «چرا منتقدان آرماني در ارزيابي يک اثر هنري واحد، واکنشهاي متفاوت دارند؟» را سوال اصلي زيباييشناسي خواند که در اين کتاب به آن پرداخته است.
دکتر شهبا تاكيد کرد: در اين مناقشات حلناشدني که ريشه فلسفي دارند ظاهرا به هيچ پاسخ قطعي نخواهند رسيد اما به همين قدرت و شدت ظاهرا بشر هم هيچوقت از جستوجو در اين حوزهها دست نخواهد کشيد اما در نهايت به اين نتيجه ميرسيم که منتقدان گوناگون پسندهاي مختلف دارند اما اين راهحل مساله نيست. در بحثهاي فلسفي تحليلي پيرامون اين سوال به اين ميرسيم که شايد منتقدان گوناگون در مواجهه با يک اثر هنري واحد، ادراکات گوناگون دارند که در اين مقاله به فلسفهشناختي پرداخته ميشود.
مدرس فلسفه رسانه تصريح کرد: ويژگيهاي نسبي در هر اثر هنري به ادراکات نسبي منتقدان دامن ميزند و اين باعث ميشود که داوريهاي زيبايي شناختي منتقدان هم نسبي باشد، وي افزود: ما در واقع با اين حرف يک مکتب فکري فلسفي با قدمت، همچون رئاليسم را زير سوال ميبريم چون همه اينها بر اين مبناست که اثر هنري يک واقعيت واحد موجود است و منتقد يک واقعيت موجود مدرک است و اگر اين همه نسبيت دارد پس واقعيتگرايي کجاست.
وي با بيان اينکه ما در بحث زيباييشناسي کاري به رئاليسم نداريم، افزود: يکي از شيوههاي تفکر در مورد سنجش زيباييشناختي آثار هنري توسل به ضدواقعگرايي است که در اين کتاب به آن پرداخته شده است.وي طبيعت بکر را يک اثر هنري و يک رسانه خواند و گفت: ما در مواجهه با مناظر طبيعي داراي واکنشها و داوريهاي زيبايي شناختي ميشويم که در اين کتاب به توسعه و تحليل فلسفي آن پرداخته شده است.دکتر شهبا با بيان اينکه ما در مواجهه با آثار هنري نوعي محدوديت داريم که در مواجهه با طبيعت به عنوان اثر هنري نداريم، افزود: اثر هنري پاسخي است به پرسشي که هنرمند مطرح ميکند و در چارچوب محدوديتهاي زيباييشناختي خود آن رسانه به آن پاسخ مناسب ميدهد و اگر ما بدانيم اين پاسخ مناسب است آن اثر را ستايش ميکنيم و اگر نيست آن اثر را ناکام ميدانيم.
هشتادوچهارمين کنگره فلسفي هند
هشتادوچهارمين کنگره فلسفي در هند برگزار ميشود. اين کنگره که سنتي آکادميک در هندوستان است. از سال 1925 بهطور مرتب برپا بوده است.
اين كنگره امسال در دانشکده فلسفه دانشگاه مومباي با موضوع اصلي «ارزشهاي تجسميافته در فرهنگ هند: ارتباط و بازسازي» برگزار خواهد شد.
محورهاي اصلي اين کنفرانس عبارت خواهند بود از:
1 - تاريخ و فلسفه 2 - منطق و روش علمي 3 - متافيزيک و معرفتشناسي4 - اخلاق و فلسفه اجتماعي 5 - مذهب.
گقتني است هشتادوچهارمين کنگره فلسفي هند از دوم تا پنجم آبان ماه به طول ميانجامد.
ايدههاي فلسفي در ادبيات روس
فلسفه از زبان روباه
الكساندر نيكولايف
ترجمه: سيدمازيار كمالي
در تاريخ فرهنگ جهاني، هميشه ارتباطات ژرفي ميان آثار هنري و فلسفي وجود داشته. ايدههاي فلسفي، خصوصا به صورت عميق و ارگانيك در ادبيات نمود مييافتند. آثار كهن برخاسته از تفكر فلسفي غالبا واجد ماهيتي ادبي – هنري و همچنين منظوم بودند. بعدها نيز ايدههاي فلسفي همچنان به ايفاي نقش اساسي و محوري در سنتهاي مختلف ادبي ملي پرداختند.
به اين ترتيب به عنوان مثال بسيار سخت ميتوان اهميت فلسفي ادبيات آلمان (گوته، شيلر و نويسندگان كلاسيك) و ارتباطش با فلسفه كلاسيك آلمان را ارزشگذاري كرد.
دلايلي نيز وجود دارند كه طبق آنها ميتوان از فلسفي بودن ادبيات روس سخن به ميان آورد. مباحث متافيزيكي در آثار منظوم شاعران قرن نوزدهم (بهخصوص در آثار تيوتچف) و البته در آثار بزرگترين و نامدارترين شعراي آغاز قرن بيستم (ويچسلاو ايوانف و الكساندر بلي) موجود ميباشد. ادبيات روس همواره ارتباط ارگانيك با سنت تفكر فلسفي را در خود حفظ ميكرد:
رومانتيسم روسي، جستوجوهاي ديني – فلسفي در آثار متاخر نيكلاي گوگول و آثار داستايوسكي و تولستوي را ميتوان به عنوان مثالهايي از جايگاه تبلور اين ارتباط ارگانيك برشمرد. همانا آثار اين دو نويسنده نامدار روس عميقترين بازتابها را در فلسفه ملي روسي و در وهله نخست در متافيزيك ديني اواخر قرن نوزدهم يافتند. بسياري از متفكران روس به اهميت آثار ادبي داستايوسكي (1881-1821)، اذعان دارند و ارزش و احترام خاصي براي آثار او قائل ميشوند.
حتي ولاديمير سالويف فيلسوف – همعصر كوچكتر و دوست داستايوسكي– سايرين را به ديدن پيشگو، پيامبر و پرچمدار هنر فلسفي مذهبي نوين در داستايوسكي فرا ميخواند. در قرن بيستم، مضمون متافيزيكي نوشتههاي وي موضوع خاص و بسيار مهم تفكر فلسفي روسي است.
در مورد داستايوسكي به مثابه اديب و متافيزيكشناس و نابغه، ويچسلاو ايوانف، واسيلي رازانوف، مرژكوفسكي، نيكلاي برديايف، لوسكي، لف شستوف و ديگران مطالب بسيار ذيقيمتي به رشته تحرير درآوردهاند كه در ميان آنها آثار ويچسلاو ايوانف و واسيلي رازانوف از اهميت خاصي در آرشيو فلسفه و ادبيات روس برخور
دارند.
اما چنين سنت خوانش مجموعه آثار داستايوسكي، به هيچ وجه او را مبدل به «فيلسوف» و خالق آموزهها و نظامهاي فلسفي و مانند آنها نكرد. فلارفسكي مينويسد: «داستايوسكي به تاريخ فلسفه روس وارد ميشود نه از آن رو كه نوعي نظام فلسفي را بنيان نهاده است بلكه از آن جهت كه به خود تجربه متافيزيكي وسعتي فراخ و عميق بخشيده. همچنين او بيشتر نشان ميدهد تا اينكه درصدد اثبات برآيد. در آثار او تمام ژرفاي مسائل ديني و مجموعه مشكلات بشر در تمام دوران زندگياش با نيرويي استثنايي و وصفناشدني نشان داده ميشود.» ايدههاي فلسفي و مشكلات (مسائل لعنتي)، زندگي قهرمانهاي آثار داستايوسكي را در بر ميگيرند، تبديل به عنصر لاينفك بافت مضموني (ايدههاي لعنتي) آثار او ميشوند و همچنين با محاوره «پليفونيايي» ميان ديدگاهها و جهانبينيها (باختين) رودررو ميشوند. اين ديالكتيك ايدهها (ديالكتيك سمفونيايي) كمتر از ديگر ويژگيهاي آثار وي جنبه انحرافي داشته است. ديالكتيك ايدهها در قالب ادبي – سمبوليك تجربه عميقا شخصي، روحي و ميتوان گفت وجودي نويسنده را بيان ميكند. براي اين تجربه، جستوجوي جوابهاي حقيقي به «آخرين» مسائل متافيزيكي، دليل و معناي اصلي زندگي و آثار وي بودند.
اين دقيقا همان چيزي است كه لف شستوف نيز در سلسله مقالات خود در باب آثار داستايوسكي، در قالب جملهاي وزين، بدان اشاره ميكند: «داستايوسكي با شور و نيروي نه كمتر از آنچه در لوتر و كييركگارد ميبينيم، ايدههاي اصلي و بنيادين فلسفه وجودي را بيان كرد.» داستايوسكي بهعنوان يك اديب و متفكر با تاثيرپذيري از ايدههاي سوسياليستي در جواني، گذر از تبعيد با اعمال شاقه و از سرگذرانيدن تكاملي عميق در نگرش خود به جهان، در رمانها و آثار ادبي، سياسي و اجتماعي از همان ايدههايي پيروي ميكند كه در آنها شالوده فلسفه مسيحي و متافيزيك مسيحي را ميديد. جهانبيني مسيحي داستايوسكي مطلقا يكسان درك و فهميده نميشود. ارزش گذاريهاي به شدت انتقادي همانقدر زياد بودند (بهعنوان مثال از طرف لئونتيف) كه
ارزشگذاريهاي بسيار مثبت (مثلا از جانب لوسكي). تاثير جهانبيني داستايوسكي بر نويسندگان روسي و خارجي پس از خود به حدي است كه بسياري از آنها چندي از منشور فلسفي داستايوسكي به جهان پيرامون خود و وقايع روي داده، در آن نگاه كردهاند.
با تمامي تفاوتهايي كه در خوانشهاي گوناگون آثار داستايوسكي و نتيجتا تفاوت در درك و فهم اين آثار وجود دارد، يك مساله كاملا محرز است: با به تصوير كشيدن تعالي و سقوط انسان و «زيرزمين» روح او در آثار خود و همچنين بيحدوحصر بودن آزادي بشر و وسوسهها و اغواهاي ناشي از اين آزادي، با دفاع از اهميت مطلق و كامل ايدههاي اخلاقي و واقعيت هستيشناسانه «زيبايي» در جهان و انسان با افشا كردن پستي و پوچي تلقي اروپايي و روسي از زيبايي و درنهايت با قرار دادن اعتقاد به راه كليسا، «راه وحدت تمام عالم به نام مسيح» در مقابل ماترياليسم تمدن نوين و پروژههاي مختلف اتوپيايياش، داستايوسكي در جستوجوي جواب براي «پرسشهاي ابدي» بود. او با نيروي فلسفي و هنري، پارادوكس مختص به تفكر مسيحي و ناسازگارياش با چارچوبهاي عقلاني صرف را بيان ميكرد.
جستوجوهاي ديني – فلسفي ديگر بزرگترين نويسنده روس، لف نيكلا يويچ تولستوي» (1910-1828)، به جهت سعي و تلاش مستمر در نيل به آشكاري و صراحت (اساسا در سطح عقل سليم) در توضيح مسائل بنيادي و فلسفي و ديني و مخصوصا به دليل سبك خطابهاي و موعظهوار در اظهار «سمبل ايمان» خود وي، متمايز ميشوند. واقعيت تاثير عظيم آثار تولستوي بر فرهنگ روسي و جهاني مسلم و قطعي است. ايدههاي وي نيز موجب ارزشگذاريهاي متفاوتي شده و ميشوند.
ايدههاي تولستوي به همان اندازه كه در روسيه بازتاب گستردهاي را به همراه داشت در جهان نيز با واكنشهاي متفاوتي روبهرو شد. به عنوان مثال در روسيه استراخوف از ديدگاههاي تولستوي برداشتي فلسفي داشت و بسياري نيز قائل به ماهيتي مذهبي براي آثار وي بودند، بهطوري كه «تولستويگري» را مكتبي ديني ميپنداشتند. همچنين خطابهها و موعظههاي تولستوي از بازتابي جدي نزد فعالان اصلي جنبش آزاديبخش هند برخوردار شد اما در عين حال واكنش انتقادي و نسبتا گسترده سنت تفكر روسي به عقايد و آرايي تولستوي نيز بازتاب يافته است.
در مورد اينكه تولستوي «هنرمندي نابغه» اما متفكري بد بود در سالهاي مختلف، سالاويف، فلارفسكي، ميخايلوفسكي، پلخانوف و ايلين نوشتهاند اما هر قدر هم كه براهين منتقدان تولستوي جدي و منسجم باشد مكتب تولستوي به علت انعكاس راه معنوي اين نويسنده بزرگ و نماياندن تجربه فلسفه شخصي وي به پاسخگويي به «آخرين» مسائل متافيزيك، از جايگاه خاصي در تفكر روسي برخوردار است.
طي ساليان زيادي تاثير ايدههاي ژانژاكروسو بر تولستوي جوان بسيار عميق بوده و اهميت خود را حفظ کرده.
رويكرد انتقادي تولستوي به تمدن و تبليغ «طبيعي بودن» كه اين آخري در نهايت منجر به انكار مستقيم اهميت خلاقيت فرهنگي، از جمله اهميت آثار ادبي شخص از او شد، همانا در بسياري از موارد از افكار اين روشنفكر فرانسوي سرچشمه ميگيرد.
تاثير فلسفه شوپنهاور «نابغهترين از مردمان» لقبي است كه تولستوي به شوپنهاور داده است و براهين و استدلالات شرقي (بيش از همه بودايي) موجود در آموزه وي در كتاب «اراده و تصور» از تاثيرات بعدي بر تفكر تولستوي هستند اما در سالهاي دهه 80، ارتباط تولستوي با مفاهيم شوپنهاوري نقادانه ميشود كه بيارتباط با ارزشگذاري بالاي «نقد خرد عملي» كانت از سوي وي (تولستوي) نبود.
تولستوي، كانت را «آموزگار بزرگ ديني» ميپنداشت اما بايد بر اين نكته معترف شد كه فلسفه استعلايي و آداب «وظيفه» كانت و خصوصا درك وي از مفهوم تاريخ، در موعظههاي ديني – فلسفي متاخر تولستوي از آنچنان نقشي اساسي برخوردار نميباشند كه ضدتاريخگرايي منحصر به فرد او، عدم پذيرش اشكال اجتماعي، فرهنگي و دوستي زندگي همچون پديدهاي كاملا «بروني» كه انتخاب تاريخي دروغين بشريت را مجسم ميكند و او را از حل هدف يگانه و اصلي خود – تكامل اخلاقي نفس – دور ميسازند. تمام اينها حاكي از آن است كه وزلنكوفسكي دركي كاملا صحيح از «پان اخلاقگرايي» تولستوي را ارائه داده است.
دكترين اخلاقي تولستوي واجد ماهيتي ناهمگون است كه ديدگاههاي كاملا متناقض و ناسازگار را دربرميگيرد. تولستوي از منابع مختلفي الهام ميگرفت – از آثار روسو، شوپنهاور، كانت، از
آموزه هاي بوديسم، كنفوسيوسي و دائوئيسم. اما اين متفكر دور ايستاده از سنت راست ديني (ارتدوكس) شالوده و مبناي آموزههاي ديني – فلسفي خود را اخلاق مسيحي ميدانست.
هدف فلسفيدن مذهبي تولستوي، مرسوم كردن مسيحيت و گفتمانهاي اين دين در قالب اعتقادات اخلاقي واضح و مشخصي است كه شامل براهين و استدلالاتي عقلاني و در عين حال قابل فهم – هم از سوي خرد فلسفي و هم از سوي عقل سليم معمولي – باشند. تمامي آثار ديني – فلسفي متاخر او – اعتراف، ملكوت خداوندي در درون ما، درباره زندگي و مانند آنها – به اين هدف اختصاص يافتهاند. تولستوي پس از انتخاب اين راه آن را تا به آخر پيمود.
مناقشات و منازعات وي با كليسا اجتنابناپذير بود و البته تنها جنبه «ظاهري» نداشتند؛ نقد اساس دگماتيسم مسيحي، نقد الهيات عرفاني مسيحي ولاديمير سالاويف و ايلين به ترتيب در «سه گفتوگو» و «در باب مقابله با شر از طريق زور» جديترين نقدهاي فلسفي را بر اخلاق ديني تولستوي در زمان خود وي وارد كردند.
كتاب نميميرد
گفت و گوي امبرتو اكو با مجله اكسپرس درباره آينده كتاب
فارس: امبرتو اكو كه به تازگي مكاتباتش را با ژان-كلود كاريير، نويسنده و كارگردان فرانسوي در كتابي با نام «كتاب نميميرد» منتشر كرده، در گفتوگو با مدير كتابخانه ملي فرانسه از آينده كتاب در عصر كامپيوتر سخن گفته است. در عصر حاضر همه چيز در حال ديجيتالي شدن است. آيا كتاب هم اين تغيير را ميپذيرد؟
امبرتو اكو، نويسنده و فيلسوف فرانسوي، و برنو راسين، مدير كتابخانه ملي فرانسه چنين اعتقادي ندارند و ميگويند كتاب چاپي و خواندن با صداي بلند هنوز روزهاي زيبايي پيش رو دارند. امبرتو اكو نويسنده مشهور كتاب «نام گل سرخ» و ژان-كلود كاريير نويسنده و كارگردان مشهور سينماي فرانسه مكاتبات خود در مورد آينده كتاب در مقابله با تكنولوژي جديد را در كتابي تحت عنوان «كتاب نميميرد» منتشر كردهاند. آنچه در زير ميخوانيد بخشي از گفتوگو مجله اكسپرس با امبرتو اكو و برونو راسين درباره آينده كتاب است.
آيا واقعا باور داريد كه كتاب نميميرد؟
اكو: بله و نكته جالب اين است كه شركت سوني تصميم گرفته است كتاب ما را در صدر كتابهاي الكترونيكي جديدش قرار دهد. عجيب است، نه؟
شما توضيحاتتان را بسيار ساده شروع ميكنيد و ميگوييد مثل قاشق، چكش و چرخ، كتاب هم به نقطه كمال رسيده است...
اكو: كتاب وسيلهاي است كه در حين قطعي برق، روي عرشه كشتي، روي شاخه درخت و در حمام بدون نياز به برق ورق ميزنيم و ميخوانيم. بهتر از اين نميتوان عمل كرد. از آنجايي كه انسان از نوشتن روي پوست به نوشتن روي كاغذ رسيد، در آينده ميتوان از ماده ديگري مثل پلاستيك استفاده كرد.
به گفته شما هيچ چيزي فناپذيرتر از آنچه ميگويند ماندگار است، نيست.
اكو: فكر ميكنم من از اولين افرادي بودم كه روي كامپيوتر كتاب نوشتم، در سال 1983. من از ديسكت سخت و كليد استفاده كردم. حالا برايم غيرممكن است كه نوشتههاي ذخيره شدهام روي اين ديسكتها را بازيابي كنم. چون كامپيوترهاي جديد اين ديسكتها را نميخوانند. مگر آنكه ديوانه باشم و نسلهاي مختلف كامپيوتر را در خانهام نگهداري كنم. در حالي كه ميتوانم از كتابهايم روي كاغذ لذت ببرم.
راسين: اين مساله مشكلي براي كتابخانه ملي شده است. چگونه دستنوشتههاي نويسندگاني كه فقط روي كامپيوتر مينويسند را جمعآوري كنيم؟ انگليسيها سيستمي دارند كه تمام مراحل نوشتن يك كتاب را حفظ ميكند.
اكو: درست است مساله دستنوشتهها در عصر كامپيوتر بيشتر مورد توجه قرار گرفته اما هميشه وجود داشته است. داستاني از لامارتين (شاعر فرانسوي عصر رمانتيك) نقل است كه ادعا داشت يكي از شعرهايش در شبي توفاني در جنگل به او الهام شده و آن را نوشته است. به هنگام مرگش در ميان نوشتههايش چندين نسخه از اين شعر پيدا شد. او به مدت 10 سال روي آن شعر كار كرده بود. در جاي ديگر نويسندهاي ايتاليايي كه دوستش موفق به فروش حقوق دستنوشتهاش به يك دانشگاه آمريكايي شده بود، مجبور به اختراع دستنوشته شد. چون دستنوشتهاي از كتابش وجود نداشت.
راسين: كلود لانزمان در خاطراتش ميگويد كه پدرزنش به شاعراني مثل پل الوآر، سفارش نوشتن چركنويس شعر ميكرده و آنها را به قيمت گزاف به خريداران خوشباور ميفروخته است. اينگونه است كه 10 نسخه متفاوت از شعر «آزادي» وجود دارد كه همه به دست خود الوآر نوشته شدهاند.
آيا فكر ميكنيد كه اطلاعات الكترونيكي از بين ميروند؟
راسين: البته. نگهداري اين مراجع الكترونيكي كار بسيار دشواري است و مبالغ زيادي صرف اين كار ميشود. اما امكان اين هست كه در 20 سال آينده كتاب ابتدا به صورت الكترونيكي به بازار آيد و فقط در صورت سفارش مشتري چاپ شود. دايرهالمعارفها مثل مجلات علمي، ديگر فقط به صورت الكترونيكي وجود دارند. اكو: البته مساله معتبر بودن سايتها وجود دارد. هركس ميتواند روي سايتهايي كه بهاصطلاح معتبر هستند، اطلاعات وارد كند. مثلا من روي «ويكيپديا» مطلبي در مورد خودم خواندم كه حقيقت نداشت. اما ميدانم روي سايتهاي «بريتانيكا» و «لاروس» مشكلي پيش نميآيد. چون ورود اطلاعات به سختي كنترل ميشود.
چگونه به جوانان آموزش دهيم كه اطلاعات درست را از غلط تشخيص دهند؟
راسين: اين مشكل فقط در مورد اينترنت نيست. از 600هزار كتابي كه هر ساله براي ذخيرهسازي در كتابخانه ملي وارد ميشوند، همه خوب يا قابل اعتماد نيستند. كار كتابداران اين است كه روي اينترنت ابزار جستوجوي مناسب در اختيار متقاضيان قرار دهند.
اكو: اگر من روي سايتي در مورد دكارت جستوجو كنم، ميتوانم اطلاعات غلط و درست را تشخيص دهم. اما اگر در مورد اسيد سولفوريك جستوجو كنم، كاملا گم ميشوم. در حقيقت هيچ قانوني نيست. فقط مساله تفاوت متخصصين و آماتورهاست كه چگونه از اطلاعات استفاده ميكنند.
چه كتابهايي بيشتر به صورت الكترونيكي خريداري ميشوند؟
راسين: آثار ناياب و آنهايي كه ديگر چاپ نميشوند.
آقاي اكو شما كلكسيونر هستيد. آيا از سايتهاي اينترنتي هم خريد ميكنيد؟
اكو: بله. چون روي اينترنت همه چيز پيدا ميشود. اما اين دليل نميشود كه به سراغ كتابفروشهاي قديمي نروم و آثار عتيقه و كمياب را شخصا جستوجو نكنم. اين مغازهها جاي جالبي هستند. فروشنده با شما سه ساعت حرف ميزند بدون اينكه مطمئن باشد چيزي ميخريد. اين هميشه مرا ياد اين جمله «اوژن يونسكو» مياندازد كه ميگفت: فقط كلمات به حساب ميآيند، بقيهاش حرافي است.
هرجا تصویری هست، اخلاق نیست
تاملات درباره اخلاق تصویر
امیرپویا شیوا
تهران امروز
-1 گئورگ زیمل - جامعهشناس فقید آلمانی - در معرفی سنخ اجتماعی «غریبه» میگوید: «فاصله موجود در رابطه با غریبه دلالت بر دوری از او در عین نزدیکی دارد؛ حال آنکه غریبگیاش، دلالت بر این دارد که با آنکه دور بهنظر میآید، نزدیک است.» آنگاه در مقاله ماندگار «کلانشهر و حیات ذهنی» همه شهرنشینها را واجد گونهای غریبگی، واجد صفت دلزدگی میداند. شهرنشین با اينكه از نظر فیزیکی - بر اساس تراکم جمعیت بالای شهرها - به دیگران نزدیک است، از نظر روانشناختی، از آنها جداست. فرد دلزده شهری، تصاویر محرک و متغیر زیادی میبیند؛ چیزی که دیروز جوری بوده، امروز شکل دیگری گرفته. او، به قول زیمل با «یورش سریع تصاویر متغیر و ناپیوستگی ادراک مبتنی بر نگاهی واحد و غیرمنتظرهبودن هجوم تاثرات» روبهروست. شهر، تصویری است که مدام تغییر میکند. شهرنشین دلزده، چون نمیتواند اینهمه تغییر را تاب بیاورد، «با اتخاذ نگرشی محتاطانه ، حتي انزجارآور نسبت به دیگران از درگیر شدن با احساسات، از یک طرف، یا با بیاعتنایی، از طرف دیگر، خود را حفظ میکند.» در شهر، همه غریبه هستند؛ ما با اينكه به دیگران نزدیکیم، از آنها دوریم. ما با دیگران - با غریبههای دیگر - با بیاعتنایی و بیتوجهی روبهرو میشویم.
-2 این دیدگاه، تصورات بدبینانهای را درباره انسان شهری پدید آورد. واقعیت هولناکی که برای «کاترین جنوویز» -شهروندی نیویورکی- در سال ۱۹۶۴ رخ داد، نمونهای بیرحمانه، شدید و افراطی از بیاعتنایی و بیتوجهی انسان متمدن مدرن شهری است. جریان از این قرار بود که یکی از ساکنان بخش مرفه نیویورک به نام کاترین جنوویز در اواخر شب به خانه خود برمیگشت که در راه، سه بار مورد حمله و تجاوز قرار گرفت. حمله سوم - در راهروی خانهاش - منجر به مرگش شد. همه اینها در حالی رخ میداد که دست کم سیوهشت نفر - دوباره بخوانید، 38 نفر - از شهروندان آبرومند بخش ثروتمند نیویورک، شاهد حملات بودند؛ ولی حتي یک نفر - تاكيد میکنم، یک نفر - هم عکسالعملی نشان نداد و دست کم پلیس را مطلع نساخت. کل ماجرای قتل، نیم ساعت طول کشیده بود و در تمام این مدت زن مقتول، نعره میکشید و با صدای بلند فریاد میزد. ولی، حتي یک نفر - بله، حتي یک نفر - زحمت برداشتن گوشی تلفن و آگاه کردن پلیس را به خود نداد. جامعهشناسها، برای چنین پدیدههایی - که «بیاعتنایی تماشاچی» خوانده میشوند - دلایل اجتماعی مختلفی ذکر کردهاند و آنرا از گفتمان اخلاق خارج ساختهاند. آنها میگویند که انسان شهری بیرحم و بیاخلاق نیست و اتفاقا بیاعتنایی او از نوع «بیتوجهی مدنی» است. دلایل ایندست جامعهشناسها البته محترم است؛ ولی، در دو، سه بندی که در ادامه میخوانید، قصد دارم بحث «تصویر» را - تصویرهای شدیدا متغیری که زیمل از آن صحبت میکند و تصویر کاترین را که نیم ساعت نعره میکشید و جان میداد - دوباره به حوزه اخلاق بازگردانم.
-3 آلن فینکلکرات، فیلسوف معاصر فرانسوی، در بخشی از کتابش، «آینده یک انکار: اندیشههایی در باب مساله کشتارجمعی» میگوید که نسل کنونی ما دیگر نمیتواند از «بهانه یا دفاعیه نادانی» استفاده کند. به عبارتی، «ما میدانیم و میدانیم که میدانیم و دیگران هم میدانند که ما میدانیم.» اینطور، وقتی به مساله گرسنگی در جهان میرسیم، موضعگیریمان متفاوت از موضع اجدادمان خواهد بود؛ چراکه دیگر مجوز استفاده از «بهانه نادانی» را نداریم. اجدادمان میتوانستند ادعا کنند که هیچکاری در مورد قحطی در آفریقا یا کشتارجمعی در آسیا انجام ندادند؛ چراکه هیچ درباره آنها نمیدانستند. اما ما چنین استدلالی درباره عملکرد خودمان نمیتوانیم بیاوریم؛ مگر اينكه به خودمان دروغ بگوییم: «بیتفاوتی عمومی، بیش از این نمیتواند - آنگونه که درگذشته معمول بود - به غفلت و نادانی نسبت داده شود.» معنای این حرف آن است که بیش از این، دیگر نمیتوانیم به ایدهآلها درباره خوبی اخلاقی و ذاتی بشر معتقد باشیم. اگر خوب و مهربان بودیم - آنطور که روایتهای عصر روشنگری میگویند، آنطور که ادبیات کهن خودمان میگوید - نمیشد که درباره قطحی و کشتار بدانیم و اینهمه خونسرد باشیم. اکنون، ما مسلما میدانیم و قطعا خودمان را حتي اندکی نمیجنبانیم!
در پيگیری فرض خود، فینکلکرات نهایتا به این گزاره میرسد که «مردم هرقدر درد و رنج بیشتری را بر صفحههای تلویزیونهایشان میبینند، توجه کمتری نشان میدهند. وقایع جاری، آنها را بیتحرک ساخته و تصاویر، حس تعهد را در آنها کشته. عموم، دلزدهاند. گزارشهای خبری، ناتوان از اعتلای مخاطبانشان به فراسوی عرصه تجربه هرروزهاند.» رسانهها حقایق وحشتناک را طوری نشان میدهند که انگار وقایعی هستند که مثلشان را پیشتر، بسیار دیدهایم: دژاوو (deja vu)، وضعیت ماست وقتی تصاویر فجیع را میبینیم. انگار میکنیم که اينها را قبلا هم جایی دیدهایم؛ چیز تازهای نیستند؛ پس بگذریم؛ انکار کنیم.
-4 زیگمونت باومن - جامعهشناسی که گاهی «پیامبر پستمدرنیته» خوانده میشود و در ایران هم کموبیش شناخته شده است - در کتابش «اخلاق پستمدرن» نگرشی مشابه با فینکلکرات اتخاذ میکند. باومن در کتاب، ایدهای از «تلهسیتی» (یا شهر تلویزیونی) ارائه میدهد و از مضمون وضعیت غریبه در کلانشهر جدید - آنطور که زیمل میگوید و در بند اول اشاره شد - گرتهبرداری میکند: اکنون غریبهها در تلويزيون هم بازنمایی شدهاند. آنها در این بازنمایی، حضور فیزیکیشان را از دست دادهاند و از دسترفتن حضور فیزیکی به از دسترفتن درستی اخلاقیشان انجامیده. آنها دیگر،
انسانهایی در معنای تجربی کلمه نیستند. «غریبههایی (سطوح غریبهها [یعنی تصاویر بر صفحهها]) که تماشاگر تلويزيون نگاهشان میکند «تلهمدییت» شدهاند. به سادگی، صفحهای شیشهای وجود دارد که زندگی غریبهها محدود به آن است. فروکاستن وضعیت وجودی و اگزیستانسیال به «سطح» ناب، اکنون، نهایتا، بهگونه قابل لمس، بیچون و چرا، از سوی فناوري تضمین شده است.» تصاویر تلويزيونی از پس کاری برآمده که شهر قادر به آن نبوده: در شهر غریبهها هنوز حضوری مادی دارند. ولی تلهسیتی، غریبهها را «تخت و مسطح» ساخته و بنابراین، حضورشان برای بینندگان معنایی واقعی و جوهری ندارد: شهر از آدمها، غریبه و تلويزيون از آن غریبهها، سطوح را ساخت. سطوح، از جسم و بدن و ماده تهی شدند و در عوض، ویژگیهای زیباییشناختی به دست آوردند.