دلباريدههاي شيداي هشتمين امام شيعيان
مفهوم ناب تنهايي و غربت
اين روزها ترغيب پرويز خرسند به نوشتن كار سختي است؛ چرايش را هم خود پيرمرد ميداند. شايد يكي از دلايلي كه باعث شد پيرمرد مجاب شود مطلبي در باب امامرضا (ع) بنويسد اشتراكي است كه وي با اين فرزند رسول خدا(ص) در فهم مفهوم غربت يافته است. پرويز خرسند كه روزگاري به قول دكتر شريعتي شهيد «هنر امروز را در خدمت ايمان ديروز قرار داده بود»، اين روزها غريبوارانه زندگي ميكند و بهدلايلي روشن به روشنفكري بازنشسته تبديل شده است. جلال آلاحمد در مورد نيما گفته بود: «پيرمرد چشم ما بود!» نميدانيم چرا با ديدن پ
پرويز خرسند
تهران امروز
اي غريبي كه با گذر زمان، تنهاييات هر لحظه غليظتر و سنگينتر ميشود.
اي غريبي كه با مته فريادهاي غريبانه جدت «علي» - آن دو هجاي خون- چاهها را چنان به هم پيوست و راهها بريد تا به قلب خراسان رسيد و همه غريبان راستين جهان را به خانهات آورد و بر خوان هميشه گشودهات نشاند تا نيستان وسيع و بيكرانه را بسازد و تعريف و تفسير كند و هر تنهايي را امكان رويش دهد و شجاعت مردان و سينه و قلبشان را به دشنه پولادين بسپرد و در كارگاه درد، زخم بر زخم بنشاند و از قصههاي غربت سرشار شود و عاشق و زخماگين دست در دست غريبي بگذارد و جهان را از صداي عاشقان غريب لبريز كند تا عشق و زخم و درد چنان وسعت و اوجي بگيرد كه پردهنشينان ستر و عفاف و ملكوت هم عاشقانه بگريند و باغها و دشتها و لالهزاران و نيستانها را سيراب كنند و هيچ دست عاشق و غريبي را بيني قصهگو نگيرند و زنان را به گندمزاران و شاليزارها و باغهاي پرجوانه گندم و برنج و ميوهها و هرچه كه ميتواند پاسخگوي گرسنگان باشد... بفرستند و گندم و برنج و ذرت و ميوه و... شير دهند و بزرگ و بزرگترشان كنند كه گرسنگان تمام اين جهان گلوله و بمب و مين را نيرو ببخشد تا بتوانند در برابر ستم، ستمكار و خودكامگان و همه كساني را كه در مثلث شوم و نفريني زر و زور و تزوير در كار غارت خلقهايند... مقاومت كنند، بجنگند و داد خويش بستانند.
كسي به فكر گلها نيست
كسي به فكر ماهيها نيست
كسي نميخواهد
باور كند كه باغچه دارد ميميرد
كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است
كه ذهن باغچه دارد آرامآرام
از خاطرات سبز تهي ميشود...
من از زماني كه قلب خود را گم كرده است ميترسم
من از تصور بيهودگي اين همه دست
من از تجسم بيگانگي اين همه صورت ميترسم...
و فكر ميكنم كه باغچه را ميشود به بيمارستان برد
من فكر ميكنم
من فكر ميكنم
من فكر ميكنم
و قلب باغچه در زير آفتاب ورمكرده است
و ذهن باغچه دارد آرامآرام
از خاطرات سبز تهي ميشود
من مسلمان شيعي، من ايراني، من مشهدي... مني كه مثل كرم ابريشم دارم در آرزوي رهايي تار ميتنم و آرزوي از پيله درآمدن، پروانه شدن و پرواز كردنم هر روز بزرگتر و رنگينتر ميشود، تو كه داناي داناياني، تو كه تنها شهادت را از اجدادت به ارث بردهاي و پيش از آنكه مثل قدرتمداران و ثروتمندان و گدايان – يا بگذار بگويم مثل سائلان و دريوزگان راسته هر خيابان بزرگ و پيچ كوچههايي كه گور نامحسوس و موقت و پيش از مرگ دارايان است ناله ميكنند و نان دزديده شده خودشان را ميطلبند... تا از ماوراي چشم دوخته به درياي دستان و چشمان و پاهاي حقطلبان كوشنده و ناآرام جداشان كنم. من و ما ندانسته به قول زندهياد حسين منزوي: «چه سرنوشت غمانگيزي كه كرم كوچك ابريشم تمام عمر قفس ميبافت ولي به فكر پريدن بود.»
و ما در حال بافتنيم، از كنار هم ميگذريم و بينگاهي به روشناي چشم يكديگر مرگ نزديك و دو قدم مانده به خود را نميبينيم.
با دو هجاي عادتشده يا شرطي شده، اگر نگاهي بكنيم با لبخندي بيمعني فقط ميگوييم: سلام! سلام! و يكي تند و يكي آهسته به موازات هم ميرويم و كلمهاي براي گفتن نداريم. چون همه كلمات را به فرهنگ بسيار بزرگ «گناه واژه» ريختهاند.
«من و تو آن دو خطيم آري، موازيان به ناچاري كه هر دو باورمان ز آغاز به يكديگر نرسيدن بود.»
چراكه در زماني زندگي ميكنيم كه قلب خود را گم كرده است و چگونه ميشود از زمان بيقلب، بياحساس و بيعاطفه كه وقتي عكس آن كودك معصوم آفريقايي يا آسيايي... را ميبينيم كه دندههاي شكننده و نازكش دارد از پوست بيرون ميزند دستي به شكم برآمده و چربيهاي تلنبار شده چون سپري! از پوست خود و زن و بچههامان حفاظت ميكند نفسي از سر رضايت ميكشيم و چون نگران نگاه ديگران و شهرتمان به جهان وطني و عشق به انسان است! ضمن ورق زدن مجله، كتاب يا روزنامه انتهاي ذهنمان را رنگ امروزه ميزنيم و ميگوييم: «طفلكي آه! بازو و گردن و دنده و دست و پا ندارند و فقط شكمشان را پر كردهاند.»
50 سال پيش «كارو» در كتاب موثر و آدم سازش نوشته بود: «طفلكي شكمش آب آورده بود و بزرگ شده بود. بچهها كه از آنجا ميگذشتند و به مدرسه ميرفتند يا برميگشتند دم ميگرفتند: اينو باش آبستن است! چند روز بعد كه بچهها از مدرسه ميآمدند همه ميديدند كه مرد زاييده است فرزند فقر چه ميتواند باشد؟ مرگ!»
اي نماد مطلق غربت! از غربت جغرافيايي نميگويم. چون باورش ندارم. خراسان وطن توست. در باغي نشستهاي كه كمترين ميوهاش انار و انگورهايي چنان فريبنده و زيبا بوده است كه قدرت با چيدن و زهرآگين كردنشان، خيال ميكنند چنان وسوسه ميشوي كه از خوردن دانهاي انگور و انار لحظهاي ترديد نميكني اما غافل از اينكه با ديدن سرخي خون خاموش انار به فريادهاي خشم و خروش و فريادهاي «كربلا» ميرسي و با سبز انگورهاي نامتعارف و مثلا درشت و رسيده به جگر پارهپاره و در طشت ريخته جدت حسن فكر ميكني. فكر ميكني خون يا زهر چه تفاوت ميكند؟ هر دو مبشر شهادتند و به ياد ميآوري كه گفتهاي آب بوي حيات و گندم بوي زندگي ميدهد و در آن فرصت كوتاه چقدر در پيچ و تاب زلال آب جويباران، گذر تند آب را تماشا كردهاي و در آن سوي ديوارهاي باغ ابنقحطبه1 ريزتر و بالاتر بازي نسيم را با گيسوان طلايي گندمزاران، عطر آرزوي سيري را در چشمهاي به گودي نشسته زنان و مردان و كودكان گرسنه آه كشيدهاي.
اگر غريب غريبانت ميخوانم و ميخوانند، نه به اين خاطر است كه زنداني عربستان نشدهاي. زمين، زمين است و وطن آنجاست كه همدلان و همفكران آنجايند و بهسوي يك قبله رو ميكنند و جز خدا، رب و ارباب و بزرگي نميشناسند. تو غريبي چراكه شعور و آگاهي و مهر و عطوفت و پاكي و عظمت و عصمت و دانش مطلقي...
تو و اجداد و فرزندانت قلب زمين و زمانيد و من و ما از زماني كه قلب خود را گم كرده است ميترسيم.
اين دستهاي بيهوده و اين چهرههاي بيگانه و اينگلهاي پلاسيده و درختان فروافتاده و باغ و باغچههايي كه ديگر نيست از وحشت سرشارمان ميكند و از وحشتي هولناكتر از مرگي دوزخي جان و جهانمان را ميكند، ميترسيم و اگر هنوز نفس ميكشيم در آرزوي آمدن كسي است كه مثل هيچكس نيست و آمدنش را هيچكس نميتواند بگيرد و دستبند بزند و به زندان بيندازد.
«و ميتواند كاري كند كه نور «الله»
كه سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود
دوباره روي آسمان مسجد مفتاحيان
روشن شود...»
اي بزرگ
اي مفهوم ناب غربت
اي گواه و شاهد تمامي دردهايمان
آيا هنوز وقت آن نرسيده كه تو كاري بكني كه «او» وقت آمدنش را جلو بيندازد؟!
اي پناه غربت غريبان
اي تنهاي تنهايان
اين را هميشه ميتوانستهام از تو بخواهم اما امروز و امسال، روز و سال ديگريست و اگر نخواهم اين و نيابم، باور كن كه ميشكنم و تو كه بيش از هزار سال است كه داري لحظههاي دلشكستگي را تجربه ميكني، بيش از هر كس اميد و نوميديام را ميفهمي آخر اين روز و ماه و سال به تمامي از توست. اما م هشتمي و در 8 /8 /88 متولد ميشوي و نبايد دنيامان را چنين بخواهي. يا نبايد به دنيا بيايي يا نيروي ويران كردن و از نو ساختنش را فراهم كني.
[دكتر شريعتي] مردانه مرد سيوچند سالهام، براي من بيستوچندساله – آخر فقط هفت سال اختلاف سن داشتيم – نوشته است: «...درست يادم هست كه در يك شب تابستان سال 41 كه پس از چند سال دوري از اين ملك به اين شهر هميشه مشهدي كه در آن امام را به سم پنهاني شهيد ميكنند و سپس براي تجليلش جسدش را نيز در ضريحي از پولاد سخت ميگيرند، بازگشته بودم و با كنجكاوي و اميد مينگريستم تا در اين سالها كه بيخبر ماندهام گلي شكفته است؟ گلي شكفته است در اين باغ حميدبن قحطبه كه هميشه انار و انگور زهرآگين ميدهد؟ و من كه نهالي بودم كه در اين زمينه و زمانه تا به برگوبار نشستم برف و كولاك گرفت و سيلي سرد زمستان بناگوشم را سرخ كرد و با چند تكدرخت بيبهار جوان در اين باغ
ابن قحطبه و زندان سنديبن شاهك 2 در عزاي امام مسموم و داغ سرخسي شهيد 3 و شبهاي سياه شكست آلعلي و قلعوقمع شيعيان و غروب نابهنگام آفتاب ايمان و اميد و چيرگي مجدد حكومت سنت و جماعت و اسارت مكرر تشيع و عدالت تازهپاي فرزند علي (كه بهزور ولايتعهدياش دادند تا ولايت علي را از بن برگيرند و خلافت ديرپاي فرزند عباس بن گيرد) و...
... و بن گرفت و ريشه دواند و به قول مولامان علي: «هر ملتي لايق شرايطي است كه در آن بهسر ميبرد.» يا «رعيت اصلاح نميشود مگر با اصلاح واليان و جز با استقامت مردم، واليان صالح نميشوند.»
پينوشتها:
1 - حميدبن قحطبه (متوفي به سال 159ه.ق) پسر شبيب طائي بود. انگوري كه به زهر آلودند و به امام خوراندند از باغ ابنقحطبه بود. گويا مدفن حضرت امامرضا(ع) در همان باغ است.
2 - سندي بنشاهك داروغه بغداد بوده و در شهادت موسيبن جعفر دخيل بوده است و امام را نيز او زهر داده است.
3 - احمدبن طيب سرخسي (تاريخ وفات 376ه.ق)، فيلسوف مسلمان و معلم معتضد عباسي بود. معتضد چون به خلافت رسيد او را مشاور خويش كرد و سرانجام به دستور خليفه به قتل رسيد.
«مشهديها» حاشيهنشينان سرزمين تجلياند
از شهر بيغروب
سيدجواد سيدپور
تهران امروز
هرچه مينويسم پنداري دلم خوش نيست و بيشتر آنچه در اين روزها نبشتم همه آن است كه يقين ندانم كه نبشتنش بهتر است از نانبشتنش.
عينالقضات همداني
همه مجاوران امام رضا(ع) وقتي در شهري غير از مشهد زندگي كنند حتي اگر اين زيستن سالها طول بكشد از درد غربت نميتوانند رها شوند. مشهديها در هر جايي غير از مشهد باشند حتي اگر صدها نفر دور هم جمع شوند باز هم غريبند و اين بيش از يك اتفاق يا رخداد طبيعي است، اين سحر و جاذبه كاشانه مولا عليبن موسيالرضاست.
آناني كه در مشهد زيستهاند ميدانند و درك ميكنند كه وجود يك حرم، يك معبد نوراني،يك خانه پراميد در قلب شهر چه معنايي دارد و چه تاثيري بر روح و روان ساكنان آن ميگذارد.
اينكه هر وقت، هرگاه دلت گرفت، خسته شدي، حوصله زندگي را نداشتي، غمت افزون شد، گريه طاقتت را بريده بود، يا شاد بودي، خرم، سرمست، طربناك، پرشور، پرغوغا، معطر، باصفا، لبريز و... هرگاه هر جوري كه بودي،در هر دقيقه و هر گاهي كه بودي، ميتواني پاي خود را صاف كني و به سمتي بروي كه «درختان اقاقي پيداست» و« رو به آن وسعت بي واژه كه همواره تو را ميخواند» كني و كسي از تو نپرسد كه از كجا آمدهاي، كجا ميروي، چه ميخواهي، چرا زود آمدي، چرا دير ميروي و.. چنين و چنان، بيرون از وصف و توصيف و تبيين است.
چگونه ميتوان اهميت اين مساله بينهايت ساده را به افراد دود زده و غبار گرفته هيولاشهري همچون تهران بازگفت و گفت كه چقدر ميتوان با اين شهر سفر كرد و صفا كرد.
شهر بيمعبد، شهر بي حالي است حتي اگر 12 ميليون جمعيت داشته باشد، اهميت وجود معبدي، حرمي، كاشانهاي، خانهاي نوراني كه هميشه درهاي آن باز است و در زمستان گرم و در تابستان سرد است بيش از آن است كه بتوان از كنار آن گذشت. مشهديها خوب ميدانند وقتي دلشان گرفت چه كار كنند ولي امان از شهر پرغوغاي بيمعبد و فغان از شبهاي خاموش و سياهش كه حتي بارقهاي از كنجي سر بر نميآورد.
مشهديها نيك ميدانند كه در مشهد آفتاب هرگز غروب نميكند، اين شهر هميشه روشن است و تا سپيده سحر بيدار و سر هوشيار.
در مشهد هيچكس دل سودايي را رسوا نميكند كه چرا پاي برهنه در خيابان ميرود، چون ميداند كه مقصدش كجاست و كجا روان است.
در مشهد هيچكس بر ديده گريان، بدگمان نميشود، طعنه نميزند، خرده نميگيرد كه به قول خاقاني شرواني، بر ديده من خندي كاين جا ز چه ميگريد؟ خندند بر آن ديده كاين جا نشود گريان.
در مشهد اگر در چهار گوشه خيابان، چهار نفر دست به سينه ايستادند، چيزي خوانند، سلامي كردند، تعظيمي فرود آوردند، عابري خيره نميشود و كسي به آنها عتاب و خطابي نميكند.
در مشهد، در عيد و در عزا همه به يكسو روانند، به يكجا ميروند و كسي جاي كسي را تنگ نميكند و كسي، كسي را دعوت نميكند و كسي جلوي كسي را نميگيرد.
در مشهد هم كساني كه رخت عروسي ميپوشند و هم كساني كه بار آخرت ميبندند به يك جا التجا ميبرند و بر اين سياهي و سپيدي حرجي نيست.
در مشهد زندگي ديگرگونه است. طبيعت و ماورا به هم آميخته است و نميداني كه زمين به آسمان يا آسمان به زمين حلول كرده است. گويي با ماسوا در آميختهاي و هم هنگام برخود آويختهاي. جاذبه غريبي است. رويا نيست واقعيت است.
چيزي شبيه آدمهاي بيريا، بيپرده، بينقش و نقاشي و بازي، ساده، باصفا، صميمي و عميق. هنگامهاي برپا ميشود كه اينجا «نه تنها نيستان من و ماست كه نيستان ملت ماست و روح و انديشه و مذهب و عرفان و ادب و بينش و زندگي و سرشت و سرگذشت و سرنوشت ما همه است.»
در مشهد همه كوچهها، خيابانها، همه مسيرها و همه راهها، فرعي است و اصل در جاذبه مركزي نوراني است.
مشهد نام يك شهر نيست در ادات ديگر نامها، مشهد يك شهر نيست همانند ديگر شهرها، مشهد يك نهضت، يك جريان و يك مكتب است، مكتبي فراتر از تبريز و اصفهان و شيراز، وراي مكاتب صرفا سياسي، يك مكتب عميقا فرهنگي است.
و اين همه به واسطه حرم و معبدي است اعجازآميز كه دوست داري دور از غوغاي ملالآور و دروغآميز زندگي، از سردر لاجوردي اين معبد به درون پناه بري. و اين عظمت بزرگ تو را هدايت ميكند تا به خود بپردازي و به خود برسي تا از خود فرا روي.
محلي براي معركهاي با خود، درافتادن با جان خويشتن تا بعد از جهاد برون به جهاد درون برسي و به حق نائل آيي و اگر نبود اين بارگاه چه تهي بود اين شهر و چه سرد و سوزان حتي در چله تابستان. بارگاهي پرشكوه براي صاحبي غريب و غربتي از تنهايي برآمده و در جمع فرو شده. و تنهايي راز ماست، راز آدمي در اين حيات پرهياهو و پرغوغا. آدم اينجا تنهاست و در اين تنهايي، شاخه ناروني تا ابديت پيداست.
و او پيام آور تنهايي ماست اما نه از جنس و عيار هايدگر، سارتر و نهيليسم و اگزيستانسياليسم اروپايي و غربي كه از نوع شرقي و متعالي كه از ناله جدايي و بياويي به تنهايي نائل شده است. «رنج و تلاش و اضطراب و احساس و عشق دروني و فكري كه مذهب و عرفان و هنر از آن متجلي شده است.»
اينچنين است كه غربت او تقرب ماست به خداي او كه در اين جاذبه كون و مكان مملو از حقيقتي شويم كه جز ادراك خوب او نيست.
چه سادهدل مردماني هستيم ما كه غربت او را غربت خويش نميدانيم و غم او را فقط غم او ميدانيم و براي غم نداشته او غم ميخوريم و غمگسار دل غريب خويش نميشويم. او تجلي غربت ما در اين خاك است. بريده شده از خويش، دور مانده از اصل، كه خدايي در درون ماست كه «نفخت فيه من روحي» صورت گرفته است و ما صورت يافتهايم و بايد از اين صورت گذشته و به سيرت رسيد، غربت خود خدايي در درونمان، آنگاه كه «قال الست ربكي» را بلي زديم. او يادآور ماست، يادآور خداي ماست، خدايي كه در درون ماست. ما غريب دل ديوانه خويشيم اگر او را نبينيم و به سمتش نرويم و «ارجعي الي ربك» را نفهميم و تنها به درگذشتگان خويش اتلاق كنيم و ندانيم «موتو قبل ان تموتو» يعني از غربت خويش گذشتن و در هنگامه حيات به سوي او رفتن.
چه فرهمند مردماني بودند از جنس آن پيرمرد فومني كه «موت اختياري» داشت و به حساب خويش ميرسيد و ارجعي الي ربك را ميزيست، هم او كه ميگفت دست خويش را به خاك صحني بيا كن و شفاي خويش بستان و برو. و ما بهتزده كه چه ميگويد اين پيرمرد يك لا قباي فومني، طرفه خاكي و علاج لاعلاجي؟! كيمياست مگر اين خاك و اين حريم؟و ندانستيم دنيايي كه در روي كسري از ثانيه پيش ميرود و دقت علمي را با تبختر فرعوني درآميخته حيران اين بازي مانده هنوز، كه عقل معاشانديش را با معاد چه كار؟!
اما دانستيم كه پيشرفت علمي به پيشرفت دلها نينجاميده و در عصر پساماشيني ما بسي از خود عقبتر ماندهايم و اگرچه به فتح قلههاي علمي رسيدهايم به فتح قله غريب دل خويش نائل نشدهايم و از پس اين غربت عظماست كه دوباره به شهر بازميگرديم. شهري كه هويت ماست، شهري كه بودن ماست، شهري كه اصالت ماست. و اين بازگشت محبت را خراب نميكند، آباد ميسازد و ما به شهر شهادت بازميگرديم تا شاهد باشيم كه «شهادت جنگ نيست» رسالت است. سلاح نيست، پيام است. و اين شهر، شهر پيامهاي بزرگ است، پيامهايي كه جاودانگي و خلود را در خود نهان دارند. پيامي براي همه و در امتداد رسالت رسولالله «و كذالك جعلناكم امته وسطا لتكونو شهداء عليالناس و يكون الرسول عليكم شهيدا» (ما همچنان شما مسلمين را به آيين اسلام هدايت كرديم و به اخلاق معتدل بياراستيم تا گواه مردم باشيد تا نيكي و درستي را ساير ملل از شما بياموزند چنانچه پيغمبر را گواه شما كرديم – بقره 143)
و «ميبينيم كه شهيد به معناي نمونه، سرمشق و الگويي است كه همه خود را بر اساس او بازسازي ميكنند. يعني پيغمبر را در وسط صحنه فرهنگ، ايمان، علم، فكر و جامعه بگذاريد و جامعه، فكر، فرهنگ، شخصيت و تيپتان را از او بسازيد.» چنين است كه شهري چنان در امتداد، سلسلهالذهب فراتر از مكتب جغرافيا، دل آدمي را وسعت ميدهد و به بيكرانه پهلو ميزند.
گوشههايي از كرامات ثامنالحجج (ع)
آه، اي رحمت بيدريغ!
طارق خراساني
تهران امروز
واژه ژرف امامت بياختيار ذهن عاشقان را بهسوي دنيايي از نور و معرفت و زيبايي سوق ميدهد و مرغ جان آدمي را بر فراز باورهاي شگرف معنوي به پرواز درميآورد.
درك عظمت و نورانيت و خلاقيت امام نهتنها براي اين حقير بل براي انديشمندان جهان و خردمندان عشق ناممكن و حقيقت اين واژه ژرف چنان وسيع و گسترده است كه فهم آن به سهولت ميسر نميشود. در فرهنگ عرب واژه امام به معناي پيشواست و در آسمان هدايت و امامت و ولايت 14 ابرستاره درخشان هنوز نورافشاني ميكنند و افولي بر آنان متصور نيست و هرچه زمان ميگذرد و علم و دانش به مقامات عاليه خود ره مييابد دانشمندان در آن منازل متحيرانه ردپاي ائمه هدي(ع) را بهعنوان كاشفان اوليه آن علوم ملاحظه ميكنند و درمييابند كه دانش و وسعت ديد علمي آن بزرگواران تا چه حد وسيع بوده است. حضرت امام رضا(ع) ميفرمايند:
فان الناس لو علموا محاسن كلاما لا تبعونا (اگر مردم زيباييهاي كلام ما را بدانند از ما پيروي ميكنند.)
دانش روانپزشكي پس از قرنها تحقيق و تلاش به اين حقيقت بزرگ رسيده است كه ريشه اكثر بزهكاريها و خطاها را در مقوله بيماري و ناداني بايد جست و بيمار را بايد مداوا و نادان را بايد دانا كرد.
دارمي تفسير نابي از گناه
فقر فكري زاده فعلي اشتباه
گر كه نادانيست دانايش كنيد
ور مريض است هان مداوايش كنيد
و حال به سراغ كلام امام همام عاشقان حضرت امام رضا(ع) ميرويم. آن بزرگوار ميفرمايد:
راس العقل بعد الايمان بالله التودد الي الناس و اصطناع الخير الي كل بر و فاجر (كمال عقل بعد از ايمان به خداوند متعال، دوستي با مردم، نيكرفتاري با خوبان و بدان است.)
حال اگر خواسته باشيم اين كلام همام را تفسير كنيم بايد بر آن كتابها نوشت. نيكرفتاري بدين معنا نيست كه افراد بيمار و نادان را پس از فعل خطا در آغوش گرفته و آنان را بنوازيم بلكه بايد با درمان بهموقع و آموزشهاي لازم و مستمر از آن پديده بد يك نيروي سالم و بهدور از هر پليدي خلق كرد. دشمن از آغاز پيدايش اسلام تا به امروز با تحقير ارزشهاي والاي الهي اسلام و جنگ و نفاق درصدد بوده كه اين شجره طيبه را از ريشه بخشكاند ولي امروز به آنان نيز ثابت شده است كه هيچ نيرويي حتي قادر به ايراد زخمهاي بر آن نيز نيست تا چه رسد كه آن را نابود سازد.
درد بيدوا آنجاست درمان
حقيقت شفاي بيماران در حرم مطهر حضرت امام رضا(ع) موضوعي جديد نيست. اين موضوع ريشه در تاريخ داشته و امري قديمي است.
برخي از افراد ناآگاه به مقوله جان و غيب عالم و بيخبر از ارتباط نيروهاي قدرتمند و خدمتگزار الهي در مكانهاي متبركه مطالبي را عنوان ميسازند اما آيا آنان هرگز از مكانيسم شفا باخبرند؟ شفا و هر معجزه ديگري جز به اذن و امر الهي هرگز صورت نميپذيرد و در هر مكان شريف و مطهر كه ياد و ذكر خداوند وجود داشته باشد از سوي حضرت حقتعالي جانهاي قدرتمندي حضور داشته و آنان بياذن پروردگار عالميان كاري را به انجام نميرسانند، حضور اين جانهاي پاك و قدرتمند در اين مكانها بهواسطه حرمت معنوي و الهي آن مكان مطهر است.
بودهاند از شفايافتگان در حرم مطهر رضوي كه غيرايراني بودهاند و نگارنده شاهد وقوع دو معجزه شفا در حرم آن امام عاشقان بوده است.
فردي كه چشم چپ او بهعلت بيماري لوپوس كاملا نابينا شده بود و هيچ اميدي به مداوايش نبود، پس از زيارت آن حضرت در مدت سه روز بينايياش را بهدست آورد و مورد ديگر حضور تاريخي شتري كه سراسيمه از بست پايين (در شرقي حرم مطهر) خود را به نزديكي پنجره فولاد رساند و همانجا زانو زد و ميگريست. پس از آن رخداد گروهي از سوي مسئولان آستان قدس رضوي مسئول بررسي امر شدند و بعدا از طريق روزنامه خراسان متوجه شديم كه در بررسيهاي گروه تحقيق مشخص شده است كه شتر داراي نوزادي بوده است كه هر دو از صاحبش خريداري و به مزرعه آستان قدس رضوي منتقل شد.
خراسان گوهر من گوهرستان
سرايت جلوهگاه علم و ايمان
ز هجرت اي بلندآوازه دهر
دريدم سالها از غم گريبان
سپيد است گر كه مژگانم، شد از غم
مرا خون جگر ديدهست مژگان
ز خاكت رسته بادا سرو و سوسن
كويرت جمله بادا باغ و بستان
سرآورده اگر البرز از ري
به سر دارد تماشاي خراسان
پريشاني به دور از آب و خاكت
اگر چه من زتو دور و پريشان
اگر ني ناله ميدارد عجب نيست
جدايش كرده دستي از نيستان
تو والايي و در بالاتريني
تو را والا و بالا كرد قرآن
به انگشتر نشاندي گوهر نور
چه نوري رشك خورشيد درخشان