سارا پیلین: خاطراتی از آلاسکا
سارا پیلین، نامزد معاونت ریاستجمهوری حزب جمهوریخواه آمریکا در انتخابات، برای نوشتن کتاب خاطرات خود یک میلیون و 250 هزار میلیون دلار دریافت کرده است. این کتاب «چموش شدن: یک زندگی آمریکایی» نام دارد و به خاطرات پیلین از دوران فرمانداریاش در آلاسکا میپردازد. انتشارات هارپر کالینز این کتاب را در شمارگان يكمیلیون و 500 هزار نسخه منتشر خواهد کرد و تاریخ رونمایی آن را از بهار 2010 به 17 نوامبر سال جاری میلادی تغییر داده تا بتواند از بازار فروش کریسمس منفعتی کسب کند. پیش از این گفته شده بود که خانم پیلین برای این کتاب 11 میلیون دلار دریافت کرده اما مقامات رسمی این انتشارات مبلغ واقعی آن را چندی پیش اعلام کردند. سارا پیلین میگوید که چهار ماه بهصورت تمام وقت روي این کتاب کار کرده است. گفتنی است آدام بلو، پسر سالی بلو این کتاب را ویرایش کرده است.
مستندی بر اساس فیلم «جهنم» آخرین اثر کلوزو
عبور از جهنم
آنری ژرژ کلوزو، کارگردان اسطورهای سینمای فرانسه و خالق تریلرهای ماندگاری چون «مزد ترس» و «شیطانصفتان»، در سال 1964 دست به ساخت فیلمی زد که قرار بود ماجراجویانهترین اثر در کل کارنامه کاریش باشد. «جهنم» (Inferno) مطالعهای روانشناسانه بود بر ذهنیات بیمار صاحب یک هتل، مارسل (سرژ رجیانی) که حسادت و حساسیتهایش درباره همسرش، او را دیوانه کرده بود. نقش همسر را هم رومی اشنایدر افسانهای بازی میکرد، بازیگری که در آن زمان یکی از برترین ستارههای سینمای فرانسه در گیشه بود.
اما متاسفانه فیلم هرگز تمام نشد. تاخیرات فاجعهبار در برنامهریزی تولید، مشکل تامین بودجه و انصراف رجیانی بعد از سه هفته که از کمالگرایی بیپایان کارگردان ذله شده بود و در نهایت سکته قلبی کلوزو سر صحنه فیلم به این پروژه بلندپروازانه خاتمه داد. پروژهای که به زعم بسیاری از منتقدان قرار بود پاسخی به منفیبافیهای «موج نو» و «1/2 8» فلینی باشد.
اما «سرژ برومبرگ» نسخهای از شاتهای کلوزو را احیا کردهاند و با کنار هم گذاشتن تکهتکههای فیلم گمشده کلوزو حقیقتا اثری فوقالعاده آفریدهاند. آنها از کنار هم قرار دادن این قطعات فیلمی مستند ساختهاند که در ماه جاری میلادی در جشنواره فیلم نیویورک و همچنین در جشنواره فیلم لندن به نمایش درآمد. مسلما ساختن فیلمی مستند تنها با اتکا به راشهای باقی مانده از کلوزو میسر نبوده و به همین خاطر برومبرگ به سراغ گفتوگو هم رفته، او در این فیلم با دستاندرکاران زنده فیلم گفتوگو کرده و دلایل ناتمام ماندن فیلم را به دقت بررسی کرده و از این طریق نیز نقبی زده است بر کمالگرایی مطلق کلوزوی افسانهای. کلوزو در نخستین گام برای نمایش وضعیت روحی مارسل تصمیم گرفته از فیلم سیاه و سفید به فیلم رنگی تغییر رویه دهد و از تکنیکهای هنر اپتیک و دوربینهای مخصوص نیز غافل نبوده، دوربین روی دست و استفاده مکرر از آینه و تغییر رنگ سکانسها (مثلا نمایش آب به رنگ قرمز و پوست به رنگ سبز) از جمله تکنیکهای او هستند. ساعتها فیلمهای آزمایشی گرفته، از صحنههای سوررئال تا کابوس مارسل را بیشتر ملموس کند و آنقدر برای رسیدن به ایدههای جدید دستدست کرده که بودجه فیلم به پایان رسیده، موعد بیمه فیلم سر رسیده و دست آخر همه خسته و کلافه شدهاند. اما این رفتارهای کلوزو، کارگردانی خبره که خیلی خوب به کار خود وارد است، در همان زمان نیز رفتارهای عجیبی است. رادیکالهای موجنویی آن زمان مدام او را مسخره میکردند که درامهای بیعیب و نقص و قراردادی میسازد، آیا به خاطر این تمسخرهاست که ناگهان در 57 سالگی، رشته بیپایان خلاقیتهایش به پایان میرسد؟ آیا میخواسته به یکسری فیلمساز جوان یاغی نشان بدهد که چقدر توانایی دارد؟ اینها سوالاتی است که برومبرگ در مستندش تا حدی به بسیاری از آنها جواب میدهد و مهمتر از همه این سوال که اگر «جهنم» ساخته میشد، بدل به شاهکار کلوزو میشد یا نه و پاسخ برومبرگ، مورخ مطرح سینما، این است که «نه.» در سال 1994 نیز کلود شابرول از فیلمنامه کلوزو فیلمی با همین نام ساخت که چندان مورد توجه قرار نگرفت.
نگاهی به جدیدترین زندگینامه منتشر شده درباره لئون تروتسکی
تروتسکی ؛ چپی که عاشق بورژوازی بود
سایمون هفر/ سميرا قرايي
تهران امروز
اگر اغلب ما چیزی هم درباره لئون تروتسکی بدانیم، در همین حد است که در سال 1940، یکی از ماموران استالین در شهرکی در مکزیک با یک یخشکن به جمجمه او حمله کرده و او را کشته است. او در مرگاش نیز همان کسی باقی ماند که در زندگیاش بعد از تبعید در سال 1929 بود: هیچکس. مخفف نام او بارها برای توصیف سینهچاکان برخی سازمانهای مبارز با اعضای جوان و چپهای رادیکال به کار رفته است، حالا اگر خود تروتسکی بفهمد خیلی از «تروت»های امروزی چه ربطی به او دارند، این خود ماجرای دیگری است.
رابرت سرویس به تازگی کتابی اتوبیوگرافیک درباره زندگی تروتسکی منتشر کرده که حاوی نکات جالب بسیاری درباره زندگی اوست. کتاب که «تروتسکی: یک بیوگرافی» نام دارد به شدت منسجم است و سرویس تقریبا هر آرشیوی که روی کره زمین موجود بوده را زیر و رو کرده است. این کتاب ترسیم کننده تصویری بسیار روشن از پرورش سیاسی تروتسکی است، نقشاش در انقلاب 1917، تمایزاتاش با لنین، مشاجراتاش با استالین و در نهایت سالهای پایانی حیاتاش در تبعید و فعالیتهایش و یافتن تعدادی دنبالهرو عجیب و غریب و خطایش در این طرز فکر که کمونیسم دیگری وجود دارد جدای کمونیسم استالینی.
تروتسکی با نام لو برونستاین در منطقه یهودینشین اوکراین در سال 1879 متولد شد، همان سالی که استالین به دنیا آمد. خانوادهاش فقیر نبود و در واقع در آن زمان تعدادی زمین نیز داشتند و همین مساله باعث شد استالین و تعدادی از همقطاراناش در دهه 20، زمانی که تروتسکی به کشاورزی غیرجمعی تمایل نشان داده بود، به او مشکوک شوند. در اواسط نوجوانی، لئون به مارکسیسم علاقهمند میشود و البته در کنار آن عاشق سینهچاک شوپنهاور نیز میماند. این دو علاقه نه به خاطر یادگرفتن دیالکتیک بلکه به این خاطر است که به او یاد میدهند چگونه خواسته و استدلالات گیرایش را همسو کند. بعد در چندین تبانی غلط طرحریزیشده برای سرنگونی نظام موجود شرکت میکند و در نهایت دستگیر شده و به تبعید فرستاده میشود. اما تبعید به شکل شگفتانگیزی برای او آموزنده است. تروتسکی مشهور میشود اما نه به خاطر اعمالاش یا تفاسیرش از مارکسیسم، بلکه به خاطر قدرت قلماش. او نیز مانند گوبلز [وزیر تبلیغات آلمان هیتلری] استعدادی در کلمات داشت و به این طریق خود را پیش برد. تروتسکی راهی پیدا میکند و از تبعید میگریزد و البته همسر وفادار و فرزنداناش را نیز پشت سر جا میگذارد و راهی سفري طول و دراز به اروپا و بعد آمریکا میشود. تروتسکی تمامی نشانههای انسانی که استالین قرار بود از آن متنفر باشد را داشت. در لباس پوشیدن شیک بود، از مصاحبت با بانوان ثروتمند و پولدار لذت میبرد و از زندگی خرده بورژوایی خوشش میآمد. از پیرواناش میخواست که دربرابرش تسلیم باشند و خیلی خوب نسبت به موقعیتاش آگاه بود. بعد از آغاز انقلاب به روسیه بازگشت و با آنکه بعد از ورودش با کشتی به نووسکوشیا دستگیر شد و اندکی هم کمرو بود اما لنین او را نماینده حزب کمونیسم در یگانهای ارتشی کرد. از همین جا بود که قساوت و ریا در زندگی خصوصیاش نمود پیدا کرد. او نشان داد که در مقام مامور قدرت تازه برخاسته شوروی چقدر میتواند سنگدل باشد. چندین و چند یاغی را اعدام کرد و اینگونه خشم مردم را برانگیخت و از طرف دیگر هم با راه دادن تعداد زیادی از افسران روسیه تزاری به ارتشاش خشم همقطاران چپاش را برانگیخت.
خود تروتسکی و بسیاری از دوستدارانش معتقد بودند که بعد از لنین او پیشوا خواهد شد، اما با مرگ لنین در سال 1924، استالین تمام تلاشاش را کرد تا او و تمام دوروبریهایش را از صحنه محو کند. این که آنها چقدر در نگاه سیاسی با هم تفاوت داشتند و چقدر شخصیتهایشان از هم دور بود، خیلی روشن نیست. مشخصا استالین قادر بود با چنان سرکوبگریای رفتار کند که تروتسکی به گرد پایش هم نمیرسید. با این همه اما نویسنده کتاب که ستایشگر ویژگیهای شخصی تروتسکی نیست، ما را به این سمت هدایت میکند تا باور کنیم که اگر تروتسکی هم به قدرت میرسید، به اندازه استالین پست و خبیث میشد.
تروتسکی همراه زن دوم و خانواده او دوباره به تبعید فرستاده شد و این بار سعی کرد بگوید که او کمونیسمی را میشناسد که نیازی به توتالیتاریسم خبيثانه استالین ندارد و از آنجا که اساس کمونیسم بر گرفتن حق آزادی از فرد به نفع جمع بنا شده، او یا باز اشتباه میکرد یا عمیقا دروغگو بود.
کتاب رابرت سرویس، یک کتاب پژوهشی فوقالعاده است و مهمترین خصوصیتاش هم این است که برای خواننده شکی نمیگذارد که یک تروتسکی شیطان هم در کار بوده، نه تنها در سیاست که در زندگی شخصی. سرویس هم راجع به لنین کتاب دارد و هم راجع به استالین و پیش از این بارها توسط منتقدان ملامت شده که چرا به این شخصیتها رویکردی کارتونی دارد. این ناعادلانه است، البته اندکی. سرویس فاقد مهارت برخی نویسندگان در بسط اطلاعات و پرورش شخصیتی موضوعش است. به هر حال اگر میخواهید راجع به این شخصیت سرنوشتساز در تاریخ مارکسیسم- لنینیسم بیشتر بدانید، این کتاب همه چیز را به شما خواهد گفت. «تروتسکی: یک بیوگرافی» در 642 صفحه توسط انتشارات مکمیلان منتشر شده و 25 پوند قیمت دارد.
فروش عمارت برگمان در جزیره فارو
«ناهارخوری برگمان» یا هتل هنرمندان؟
املاک روستایی واقع در جزیره بالتیک فارو، جایی که اینگمار برگمان در آن زندگی و کار میکرد، بدل به ملجایی برای هنرمندان و نویسندگان خواهد شد. برگمان چند فیلم از فیلمهایش را در این خانه تولید کرد و سرانجام نیز در همان جا چشم از جهان فرو بست. شرایط فروش این خانه، به همراه کتابخانه، کلکسیون فیلمها و اسباب منزل توسط لین اولمان، دختر برگمان و همسرش لیو اولمان، مهیا شده است. دختر برگمان معتقد است «این گونه از میراث پدرم بهتر نگهداری میشود، هیچ کس این خانه را نخریده تا آن را تبدیل به «غذاخوری برگمان» یا «سرزمین برگمان» کند.»
زمانی که برگمان در سال 2007 درگذشت، وصیت کرده بود که املاکش بهطور مساوی بین 9 فرزندش تقسیم شود و از هر جار و جنجال عاطفی نیز پرهیز شود. لیو اولمان میگوید که برگمان پیش از مرگش چندین بار گفته بود که دوست دارد سینمایی که در انباری عمارتش به زحمت بنا کرده، بلااستفاده نماند و هنرمندان و فیلمسازان دیگر به آن سری بزنند و فیلمی نمایش دهند که به این ترتیب ظاهرا این خواسته برگمان برآورده میشود. اینگمار برگمان نخستین بار در سال 1960 زمانی که دنبال لوکیشنی برای یکی از فیلمهایش میگشت به «فارو» آمد. اما چندین فیلم بعدیاش از جمله «پرسونا»، «شرم»، «شور آنا» و «صحنههایی از یک زناشویی» را نیز در این منطقه فیلمبرداری کرد. برگمان در همین عمارت از دنیا رفت و در کلیسای فارو در کنار همسرش، اینگرید به خاک سپرده شد. مردی که تابوت برگمان را ساخت نیز اهل فارو و در حال حاضر نگهبان عمارت برگمان است. خانم لین اولمان از حدود یک سال پیش در پی یافتن یک خریدار مناسب بوده است. هانس گود مخترع و باستانشناس اهل نروژ، «در عرض 12 ساعت» این خانه را از وراث برگمان خریده و قرار است درآمدهای حاصل از این عمارت را صرف تحقیقات و کمکهای هنری کند. خانم اولمان درباره مبلغ حاصل از فروش خانه چیزی نگفته است. قرار است عمارت برگمان از تابستان سال 2010 و با حضور افتخاری یک کارگردان کار خود را آغاز کند: «هم پیرمردی که تابوت پدرم را درست کرد و هم آقای وودی آلن، هر دو برای این افتتاحیه دعوت شدهاند.» وودی آلن از بزرگترین ستایشگران و البته تقلیدگران سینمای برگمان است و اما سوال همیشگی برای دوستداران سینمای این دو کارگردان این بوده که چطور این دو نفر هرگز یکدیگر را ملاقات نکردهاند. اولمان میگوید: «فکر میکنم وودی آلن چند بار تصمیم گرفته بود بیاید. چندین بار برنامه ریخته بودند که هم را ببینند. اما پدرم از آمدن به نیویورک میترسید و وودی آلن هم از آمدن به روستاهای سوئد. با آنکه هر جفتشان هم را ستایش میکردند، اما ترسی دو طرفه هم وجود داشت.»
جهان فرهنگ
عنوان آخرین فیلم وودی آلن و لندن بیباران
آخرین فیلم وودی آلن که پیش از این با عنوان «پروژه بینام وودی آلن در لندن» شناخته میشد، «شما با یک غریبه قدبلند سبزه ملاقات خواهید کرد» نام گرفت. آلن سرتاسر تابستان مشغول فیلمبرداری این فیلم بود و آنتونیو باندراس، جاش برولین، آنتونی هاپکینز، نوآمی واتس، فریدا پینتو و لوسی پانچ در آن بازی کردند. موضوع فیلم مسائل اعضای یک خانواده، آشفتگیهای عاطفیشان و تلاششان برای حل این بحرانهاست. اما اصرار آلن برای فیلمبرداری این فیلم، حالوهوای بارانی لندن و تاثیر آن در روایتش بوده اما جالب است که تابستان امسال هوای لندن بسیار آفتابی بوده و آلن بیچاره مجبور شده در لندن به دستگاه تولید باران پناه ببرد و باران خودش را بباراند. این فیلم با تهیهکنندگی مشترک شرکت اسپانیایی «مدیاپرو» تولید شده و پاییز آینده به نمایش در خواهد آمد.
جکسون و وارهول
حراجی کریستی بهتازگی اعلام کرده که خیال دارد در دهم نوامبر پرترهای از مایکل جکسون که توسط اندی وارهول کشیده شده را در نیویورک به حراج بگذارد. این اثر که 66 در 76 سانتیمتر است، در سال 1984 کشیده شده و تصویری است از مایکل جکسون خندان در دورهای که آلبوم «تریلر»ش بسیار گل کرده بود. قیمت تخمینی این اثر بین 500 تا 700 هزار دلار آمریکا تعیین شده و این دومین پرتره جکسون است که بعد از مرگ وی بهفروش میرود. وارهول در همان سال چندین پرتره از جکسون خلق کرد که در آگوست امسال، دو ماه بعد از مرگ جکسون، یکی از آنها در گالریای در لانگآیلند به قیمت يك میلیون دلار فروش رفت. این پرتره پیش از این متعلق به مجموعهداری گمنام بود که آن را در دهه 90 از خانواده وارهول خریداری کرده بود.
اسکارلت جوهانسون در «چشماندازی از پل»
«چشماندازی از پل» درام عجیب و غریبی است که آرتور میلر آن را در سال 1955 نوشته و حالا قرار است جوهانسون در اولین حضور خود در برادوی در آن بازی کند. جوهانسون نقش کاترین، دختری 17 سالهای را اجرا خواهد کرد که قهرمان درام، ادی کاربون (با بازی لیو شرایبر) به او علاقه مند میشود، اما نمایش ختم به خیر نمیشود و با یک تراژدی به پایان میرسد. این نمایشنامه نخستینبار در سال 1955 اجرا شد و پس از آن نیز یکبار دیگر در سال 1977 با بازی بریتانی مورفی و آنتونی لاپاگلیا بر صحنه رفت. «چشماندازی از پل» از 14 ژانویه و بهمدت 14 هفته اجرا خواهد شد. لازم به ذکر است که این نمایشنامه (که پس از مرگ دستفروش مهمترین اثر میلر است) توسط منیژه محامدی به فارسی ترجمه و در سال 1383 نیز توسط خود ایشان اجرا شده، البته نخستینبار حمید سمندریان در سال 1348، آن را بر صحنه برده است.
بهار آینده و نخستین کتاب کمیک استیون کینگ
اولین خونآشام آمريكایی
استیون کینگ، آخرین نویسنده ادبیات بدنه آمريكاست که به سمت کتابهای کمیک میرود. سری جدید کتابهای او به تنها خونآشام مشخصا آمريكایی خواهد پرداخت و قرار است در بهار سال آینده به فروش برسد.
حتی جنایینویس اسکاتلندی، یان رانکین و جودی پیکولت، رماننویس آسمان ریسمان باف هم چندی پیش به سمت کتابهای کمیک رفتند اما کینگ همچنان مقاومت میکرد. هر چند از کتابهای پرفروشاش نظیر «برج تاریک» و «طلسم» پیش از این در قالب کتابهای کمیک اقتباسهایی شده بود اما مجموعه «خونآشام آمريكایی» نخستین سری کمیک استریپی خواهد بود که خود کینگ به نوشتن آن دست زده است.
این سری شامل پنج کتاب خواهد بود و داستان آن درباره نخستین خون آشام آمريكایی است، یک کابوی بانکزن که در دهه 1880 زندگی میکند و اسکینر سوییت نام دارد. ریشههای خانوادگی این کابو به غرب وحشی بازمیگردد و به او دندانهایی نظیر دندانهای مار زنگی میدهد و برخلاف خونآشامهای اروپایی نور آفتاب او را سالم و سرحال میکند. طرح کلی داستانها متعلق به اسکات اشنایدر و داستان کوتاهی از اوست، نویسندهای که از کینگ درخواست کرد تا جملهای مثبت برای چاپ روی جلد کتاب او بنویسد و این گونه این نویسنده کتابهای پرفروش خودش هم درگیر ماجرا شد.
کینگ میگوید: «من عاشق داستان خونآشامها هستم و ایده دنبال کردن ظهور تیره و تار تنها خونآشام آمريكایی واقعا تخیلات من را به جریان انداخت. شانس خلق این داستان و بودن در جریان آفرینش آن هیجانانگیز بود. من بسیار به اسکات اشنایدر مدیونم که اجازه داد من در تخیلاتاش شریک شوم و از سطل خوناش جرعهای بنوشم.»
در هر کدام از پنج کتاب چاپ شده هم داستانهایی از اشنایدر و هم کینگ منتشر خواهد شد و البته داستانهای اشنایدر و همکارش رافائل آلبوکرک از ماجراهای اسکینر و حضورش در دورههای مختلف تاریخ آمريكا، در ادامه کارهای قبلی در این مجموعه دنبال خواهد شد. سری کتابهای «خونآشام آمريكایی» به صورت ماهانه، از مارس 2010 و توسط انتشارات ورتیگو منتشر خواهند شد.
سرقت دست نوشته های گوته در فرانکفورت
یک کتاب بسیار گرانقیمت حاوی دستنوشتههایی از «یوهان وولفگانگ فون گوته» از نمایشگاه بینالمللی کتاب فرانکفورت بهسرقت رفت.
به گفته سخنگوی پلیس، ارزش این اثر در حدود 68 هزار یوروست. اين اثر یک آلبوم يادبود دوستانه متعلق به «گرگورفون برزویسکی» اقتصاددان مجارستانی بود که از سال 1763 تا 1822 میزیست و مشتمل برچندین تقدیمنامه است.
علاوه بر «گوته»، «یوهان گوتفرید هردر» و «کریستوف مارتین ویلاند» نیز اسم خود را در این کتاب وارد کرده و يادداشتهايي براي وي نوشته بودند.
این اثر که در روزهای 17 و 18 اکتبر در بخش کتابهای عتیقه به نمایش درآمده بود، از ویترین یک تاجر اهل وین دزدیده شده است.
گفتني است از سارق این اثر هیچ ردی پیدا نشده است.
فیلیپ راث و بیاهمیتی رمان تا 25 سال دیگر
رمان میمیرد، اما من مینویسم
مدتهای مدیدی است که میزان تولید فیلیپ راث، نویسنده مطرح آمریکایی، موجبات حیرت جهان ادبیات شده است. هفته گذشته آخرین رماناش چاپ شد، در حالی که رمان قبلی کمتر از یک سال پیش چاپ شده بود و حالا رمان دیگرش را هم تمام کرده است. اما همانطور که خودش میگوید این انرژی هیچ ربطی به جهان داستانی زنده ندارد. او مدتهاست که به بقای رمان بدبین است، رمان برای او فرهنگی است که تنها برای مدت کوتاهی مورد توجه قرار میگیرد، اما اظهارنظری که در رمان آخرش کرده، سیاهترین و بدبینانهترین سخناش درباره رمان است. او پیشبینی کرده که تا 25 سال آینده، این فرم ادبی مایع دلخوشی عده بسیاری اندکی خواهد بود. این نویسنده معتقد است که تمرکز و فوکوس لازم برای خواندن رمان هر روز کمتر از قبل میشود و خوانندگان بالقوه رمان خیلی زودتر از موعد جذب کامپیوتر و تلویزیون میشوند. «25 سال پیش من واقعا خوشبین بودم. اما فکر میکنم که رمان فقط بین عده بسیار کمی محبوب بماند. مردم رمان خواهند خواند، اما عده بسیار اندکی. شاید در آن زمان بیشتر اشعار لاتین بخوانند، اما چیزی در همین ردیف خواهند خواند، نه رمان.» میگوید «چاپی بودن کتاب مساله است، خود شیء کتاب مساله است. برای خواندن رمان شما به میزانی تمرکز، فوکوس و فداکاری نیاز دارید. اگر دو هفته طول بکشد تا یک رمان بخواند، شما حقیقتا آن را نمیخوانید. فکر میکنم به دست آوردن آن تمرکز و توجه کار آسانی نیست، شما عده زیادی را پیدا نمیکنید که این خصوصیات را داشته باشند.» رمان جدید راث با نام «فروتنی» هفته گذشته منتشر شده. آن گونه که خود راث در مصاحبهاش گفته، هراساش مشابه هراسی است که سایمون آکسلر، قهرمان رمان جدیدش، دارد. آکسلر هنرمند پا به سن گذاشتهای است که «افسوناش را از دست داده» او نیز از این میترسد که روزی ایدههایش را از دست بدهد. «مرتب زمانی که رمانی را تمام میکنم، به این فکر میکنم که خب حالا چه کنم؟ آیا باز هم ایدهای به سرم خواهد زد؟ و این گونه دچار حمله عصبی خفیفی میشوم. فکر میکنم تا آن جایی که بتوانم میخواهم کتاب بنویسم و چاپ کنم چرا که نمیتوانم تحمل کنم کتابی در دست نداشته باشم... به این فکر نمیکنم که میخواهم این حرف یا آن حرف را بزنم یا داستانی برای حکایت کردن دارم، اما میدانم که میخواهم تا زمانی که زنده هستم درگیر پروسه نوشتن باشم.»
شايعه حضور ديكاپريو در نقش هريلايم در بازسازي «مرد سوم»
لئوي عزيز پاتو بكش بيرون
ديويد تامسون: نه اورسن ولز، نه صداي زيتار (سنتور) آنتون كاراس و نه اكسپرسيونيسم استادانه، هيچكدام در كار نيست. توبي مگواير به جاي جوزف كاتن.
«ابر بازيگراني» بيسن و سال به جاي مردهاي عظيمالجثهاي كه نگران ديالوگهايشان هستند. لئوي عزيز شايد نبايد خودتو قاطي «مرد كثافت» [بازي تامسون با «Third man» و «Turd man»] بكني.
لطفا به يك چيز محكم و قابل استناد بچسب، چرا كه اين مطلب خيال ندارد جنجال بر پا كند. اما بعضي ماجراها دل آدم را به درد ميآورد. يكي از اين ماجراها شايعه بازي لئوناردو ديكاپريو در نقش هري لايم در اقتباسي از «مرد سوم» است. به همراه توبي مگواير در نقش هالي مارتينز، به جاي جوزف كاتن.
براي مدتي فكر ميكردم فقط روي ايده سن و سال تمركز كن تا عمق اين كابوس را نشان بدهي. بله درست است كه چون پاي ولز وسط بود، چهره هري لايم هم چهرهاي بچهگانه شد، اما من با خودم فكر ميكنم كه هري لايم حتي با آن چهره بچهگانه يك آدم بدجنس بدذات بود. اين مرد زندگي كرده. در حالي كه ديكاپريو هنوز پسربچه است.
سال پيش در «Revolutionary Road»، فيلمي كه بعد از سالها و بعد از فيلم پرفروش تايتانيك كيت وينسلت را كنار ديكاپريو نشان ميداد، به وضوح ديديم و حس كرديم كه چقدر كيت پيرتر و غمگينتر شده، در حالي كه ديكاپريو همان بود، نه پيرتر شده بود و نه عاقلتر، درست همانقدر بزرگ شده بود كه تام كروز مثلا بين دو فيلم «تجارت خطرناك» و «ماموريت ناممكن».
اين روزها بازيگران ما خيلي سنشان بالاتر نميرود ـ و مشخصا بالغ نميشوند- خب حالا چطور ديكاپريو (كسي كه به دوستداشتني بودن عادت كرده) ميخواهد جسارت پيدا كند و بدون احساس حماقتي بيپايان در وجودش نقش لايم را بازي كند؟
اول به اين فكر كردم. اما بعد به گذشته نگاه كردم. در سال 1948، زماني كه اورسن در «مرد سوم» بازي ميكرد، 33 ساله بود. ديكاپريو همين حالا 35 ساله است! چه دليلي بهتر از اين براي همان قاعدهاي كه من تنها به آن اشاره كردم، كه ما الان در زمانه «ابر بازيگران» هستيم، بازيگراني كه دستخوش فعل و انفعالات طبيعي بشري مثل سالخوردگي، نگراني و فكر كردن نميشوند.
خب پس معلوم است كه ديكاپريو ميتواند بگويد «يالا ديگه، من آمادهام» و توبي مگواير 34 ساله است خب مثل اين كه قاعده دارد جواب ميدهد! جز اين كه يكي از پيرنگهاي فيلم اصلي دارد از دست ميرود: جو كاتن 10 سال از ولز بزرگتر بود و به همين خاطر هالي مارتينز پختهتر و تلختر بود مرد مسنتري كه ظاهرا جذابيت مسموم لايم شيفتهاش كرده بود و همين اختلاف سني رابطه آنها را آن چنان عجيب كرد كه مارتينز بايد ياد ميگرفت تا لايم را در نور درخشان و بيرحم روز ببيند.
پس بازيگران ممكن است فكر كنند كه عجب انتخاب بازيگري! خود شما هم ممكن است همينطور فكر كنيد! پس يعني من تنها كسي هستم كه عقلم را از دست داده و نااميد شدهام؟
بگذاريد فراتر بروم: «مرد سوم» متكي به تصاوير سياه و سفيد استادي به نام «رابرت كراسكر» است و از تخيلات و تصاوير فراتر رفته و به خيابانهاي شبانه و تونلهاي زيرزميني وين پاره پاره از جنگ ميزند. اثر در ذهن خالقانش ـ الكساندر كورداي تهيهكننده، كارول ريد كارگردان و گراهام گرين نويسنده ـ مطالعهاي است بر ويرانههاي عيني و ذهني بر جاي مانده از جنگ دوم جهاني.
فيلم به چهره بازيگران نقش مكملي نياز دارد كه به گرسنگي افتادهاند، به نگاه آوره شخصيت اصلياش، با بازي والي، زني كه تنها از جنگ جان سالم به در برده است.
فيلم به تروور هاروارد خشن و بيحوصله در نقش پليس نياز دارد و به آدمهايي نظير برنارد لي، ويلفريد هايد وايت و جفري كين. فيلم اين موزيك را ميخواهد، صداي زيتار (سنتور) آنتون كاراس را، تيزهوشي چندين آفرينندهاش را و توانايي آنها در نظاره كردن جهانهايشان و يافتن داستاني كه لحظات ويران 1948 را ثبت كند.
حالا شايد چندتايي از اين استعدادهاي امروز (در حد و اندازههاي كوردا، ريد، گرين؛ ولز، كاتن و هاوارد) بخواهند اين «مرد كثافت» جديد را در معادلهاي امروزي وين ـ مثلا بغداد يا نيواورلئانز (شهرهاي بزرگي كه تسليم شدهاند)ـ بسازند.
يا شايد ما بايد به يك سيستم سازمانيافته اخطار مجهز شويم و هزاران نفر جمع شويم و براي لئوناردو ايميل بزنيم و بگوييم: هي، هر كاري ميكني بكن اما طرف «مرد سوم» نرو، چرا كه ما همگي آمادهايم تا نفرينات كنيم و نديدن «مرد كثافت»ات تازه اولين قدمه، بعدش هم حسابي شرور و بدقلق ميشيمها.