درباره اشميت
اريك امانوئل اشميت متولد 1960 داراي دكتراي فلسفه و از نويسندگان مطرح جهان به شمار ميرود آثار او هر يك به نوعي منحصر به فرد هستند رمان «زماني كه يك اثر هنري بودم» رماني غيرمتعارف هم از لحاظ روايت هم شكل و محتواست كه هر دو دچار پوياييهاي خلاقانه به زبان رمان شده است ديدگاه وجودگرايانه اشميت به انسان و هستي نگاه ويژهاي است. وي طي طريق وارونه انسان در عصر پوشالي نمادسازي و تضادهاي جسم و فكر، تجزيه انسان بيهويت و عدم انسجام شخصيت انساني در جهان آشفته امروزي را در تقابل با پيشرفت تكنولوژي، قدرتهاي كاذب، ظاهرفريبي، نگاه سطحي و گذرا به انسان را گشوده و لايههاي عميق شخصيت را لايهبرداري ميكند و تراژدي مرگ انسانيت و گريزناپذيري بينش و قضاوت واقعبينانه را براي درك خويشتن، زندگي متعادل و ترازمندي به تصوير ميكشد.
اريك امانوئل اشميت به روايت شهلا حائري
او عميقتر از يك داستان ساده مينويسد
حميد نورشمسي
تهران امروز
نام اريك امانوئل اشميت نخستينبار توسط شهلا حائري به مخاطبان ايراني معرفي شد. حائري با ترجمه «خرده جنايتهاي زن و شوهري» اشميت توانست براي نخستينبار يك نمايشنامه را بهعنوان پرفروشترين كتاب در كشور معرفي كند و مخاطبان بيشماري را با ذهن و زبان دنياي فيلسوفي فرانسوي كه از قضا به نويسندگي هم روي آورده است آشنا كرد. گفتوگو با وي نيز به بهانه چرايي انتخاب اشميت توسط او صورت گرفت.
با وجود اينكه اريك امانوئل اشميت از فضايي غير از بدنه ادبيات داستاني به جريان داستاننويسي وارد شده است اما در مدت كوتاهي توانسته نام خود را بهعنوان يك نويسنده جهاني ثبت كند شما علت اين موضوع را در چه چيزي ميدانيد؟
همانطور كه ميدانيم اشميت استاد فلسفه بود و بعد از آن به نوشتن روي آورد. به نظر من يكي از علل اصلي محبوبيت او را بايد در تفكر فلسفي و عميق او نسبت به دنيا دانست كه در قالبي ساده و با زباني قابل دسترس براي همه مخاطبان ارائه شده است. او بهويژه توانسته هنر نمايشنامهنويسي و رماننويسي را درهم بياميزد و از اين مجرا و به مدد تفكر عميق و گيرايش مخاطبان زيادي را به خود جذب كند. اشميت بسيار روان مينويسد، بهويژه در نگارش نمايشنامههايش از عنصر تعليق بسيار بهره ميبرد و بهنوعي خواننده را غافلگير ميكند و در نتيجه خوانندگان او با مكالمات و فضايي آشنا ميشوند كه هم براي آنها جالب است و موضوع انديشه و تفكر معمول آنها نيز هست به همين خاطر است كه به عقيده من او بهخاطر اينكه بسيار فراتر از موضوعات شهري و فلسفي عادي به مقولاتي مثل عشق و اعتماد و خيلي موضوعات ديگر نظر دارد و بسيار هم شيرين به ارائه مطلب ميپردازد و در ميان خوانندگانش حتي در ايران با استقبال زيادي روبهرو شده است.
بهنظر شما اين فضا در نگارش، پيش از اين در ادبيات ايران تجربه نشده بود؟
به اين شكل نه، البته كارهاي اشميت را هم بايد جداي از هم مورد بررسي قرار داد و ميان رمانها، نمايشنامهها و داستانهاي كوتاه او تفاوت قائل شد. در گونه نمايشنامهنويسي پس از مدتها متنهاي او فضاي ابسورد
و معنا باخته را پشتسر ميگذارند و نمايشنامههايي پرتعليق و در عين حال سرشار از مكالمات مردمي و با ديالوگهايي كه به سادگي ميان مردم رد و بدل ميشود را ارائه ميكند. اين موضوع بسيار جذاب است. از سوي ديگر، داستانهاي او معمولا ساده و قابلدرك و با حجم كوچكي تاليف ميشوند و همزمان نماينده تفكر فلسفي، اجتماعي و سبك نوشتار پرتعليقي است كه در قالب مكالمات جذاب ارائه ميشود. اين جنس كار به نظرم كمتر در فضاي ادبيات ايران تاكنون وجود داشته است بنابراين استقبال از آن نيز بالاست.
خود شما چرا به ترجمه آثار او رغبت پيدا كرديد؟
حقيقت اين است من خودم را مترجم به شكل حرفهاي نميدانم. در ترجمه بهويژه در ترجمه آثار اشميت آنچه برايم اهميت داشت تقسيم نوعي خوشي بود كه با خواندن آثارش به من دست داده بود. راستش احساس كردم كه حيف است اين متنها به فارسي بازگردانده نشود بنابراين تنها براساس يك علاقه شخصي بود كه كارهاي اشميت را ترجمه كردم. هدف من در اول اين نبود كه صرفا يك اثر پرفروش جهاني را ترجمه كنم بلكه فقط ميخواستم كاري را كه احساس ميكنم لازم است انجام دهم تا هم مخاطبان ناآشنا با زبان فرانسه با آن آشنا شوند و هم از خواندنشان خوشحال شوند.
يعني تصادفي اشميت را انتخاب كرديد؟
نه كاملا. اولين نمايش اشميت كه ترجمه كردم «خرده جنايتهاي زن و شوهري» بود. آن زمان نه راجعبه اشميت صحبت شده بود و نه كسي نمايشنامه هاي او را ميشناخت. براي من تجربه معرفي او جالب ميآمد و بهنظرم اين كار با وجود اينكه هيچ نوع تبليغ و معرفي خاصي براي حضور خود نداشت بلافاصله با استقبال مردمي روبهرو شد و اين به نظرم ارزش متن اشميت را نشان ميدهد. من بهعنوان مترجم ادعايي نسبت به كارم ندارم اما ترجمه اين اثر نشان داد كه متنهاي اشميت درون خود چيزي را دارا هستند كه طبيعتا خواننده را به خود جذب ميكنند. شايد به اين خاطر كه مخاطبان در اين صحبتها چيزي را يافتهاند كه پاسخگوي گرههاي احساسي آنها بوده و اگر اين استقبال هنوز هم وجود دارد به خاطر همين حس همذاتپنداري است كه مخاطب با آن اثر احساس ميكند. از ديگر دلايل مهم اين استقبال نوعي شيريني روايتي است كه خواننده را از متن دلزده نميكند و مخاطب را آگاهانه به سمت خود جذب ميكند.
نوع استقبال از اشميت در همه جاي دنيا به همين شكل بوده است؟ يعني مخاطبان او بهنوعي داراي سليقههاي مشترك هستند؟
بله تقريبا. اما معمولا نمايشنامههاي او هستند كه خود را آثار بسيار موفقي نشان دادهاند. سادهتر كه بگوييم نوع روايت فلسفي اجتماعي او چيزي است كه خيلي از مردم طالب آن هستند البته اين روايت نقطه فراز و فرود هم دارد. خود من بهعنوان مترجم بسياري از آثارش، برخي از آنها را نميپسندم و در نتيجه به ترجمه آنها هم نپرداختهام و فكر هم نميكنم بپردازم. مترجم سند اعتبار و سليقه خودش است و بنابراين اگر متني را نميپسندد نبايد ترجمهاش كند.
نوع نگاه اشميت به معنويت و عرفان هم در استقبال كارهاي او نقش داشته است؟
بهنوعي بله، اشميت مجموعهاي دارد بهنام «نامرئيها» كه بهمعني «آنچه در نگاه اول به چشم نميآيد » است . اين مجموعه شامل آثار معنوي اوست. البته عرفان معاني مختلفي را دارد. در برخورد با اشميت بهتر است به جاي كلمه عرفان بگوييم او بهنوعي معنويت در نوشتن قائل است و اين معنويت را نيز بهنوعي ارائه ميدهد كه براي خوانندگانش جذاب است. نمونه اين موضوع را ميتوان در آثاري مثل «آقا ابراهيم» يا «مهمانسراي دو دنيا» هم ديد. در آثار او مضامين فلسفه، اخلاق و ارتباطات شخصي درهم ميآميزد و در بستري از معنويت ارائه ميشود. البته گاهي نوع روايت او از اعتماد انسانها به يكديگر نيز در خلق نگاه معناگرا و معنوي در متون او موثر بودهاند.
و همين موضوع است كه در متمايز كردن او نقش كليدي ايفا كرده است؟
بهنظر من اين يكي از عوامل است اما اگر فقط اين موضوع بود و كششي از نظر روايت نداشت فكر ميكنم نميتوانست تا اين اندازه در جذب مخاطب نقش داشته باشد.
آثار اشميت همگي در دو مضمون مشترك هستند يكي پايانبندي خوش و ديگر تكرار برخي مضامين بديهي معنوي. آيا اين نوع تاكيد در نوشتن اشميت هم ناشي از دغدغهاي دارد كه او براي بازنمايي نوعي معنويت از دست رفته در جوامع امروز بشري دارد؟
به يك معني همينطور است. او دو مضمون اميد و اعتماد را بسيار مورد توجه قرار داده است. او در يكي از داستانهاي كوتاهش بهنام «ادت معمولي» از نويسندهاي مينويسد كه نثرش بسيار معمولي است اما وقتي آدمهاي معمولي كتابهاي او را ميخوانند خشنود و اميدوار ميشوند و همين موضوع باعث ميشود او خود را موفق بداند. اين در واقع حديث زندگي خود اوست و بهنوعي از زبان اشميت به مخاطبان ميگويد كه اين نوع اعتماد و اعتقاد دروني دوجانبه است كه ميتواند منشأ روحيهبخشي به مخاطب باشد.
بهنظر شما حضور آثار اشميت در برند ادبيات وارداتي به كشور ما ميتواند منشأ يك ارتباط فكري مناسب ميان مخاطبان داستانهاي او در سراسر جهان و ايجاد نوعي حافظه و احساس مشترك انساني باشد؟
انتخاب آثار او در هر جاي دنيا بيش از هر چيز نشان از ذكاوت فرهنگي مردم دارد. مخاطبان آثار اشميت در ايران قبل از هر چيز دست به يك انتخاب آگاهانه زدهاند البته بايد گفت كه صرف پرفروشي يك اثر نميتواند بهمعني با ارزش بودن اثر تعبير شود اما درباره اشميت در كنار فروش بالايي كه در ايران پيدا كرده بايد گفت كه او توانسته عميقتر از يك داستان ساده مخاطبان خود را به تعمق وا دارد، موضوعات را پيش چشم آنها بشكافد و به تجزيه و تحليل دست بزند و خب اين براي موفقيت كافي است.
درباره اشميت و آثارش
نويسندهاي با مخاطب فراملي
عباس كريمي
تهران امروز
دوستي دارم كه زبان فرانسه خواند تا بتواند فيلمهاي ژان لوك گدار را بهتر درك كند. بگذريم از اينكه پس از فراگيري اين زبان ديگر فرصت نكرد تا فيلمها را تماشا كند اما به درك بهتري از آثار هنري فرانسه رسيد. فرانسويها در امور فرهنگي سرآمد دنيا معرفي شدهاند. پاريس را پايتخت فرهنگي جهان ميدانند چراكه مشاهير زيادي دارد كه ذكر نام آنها در اين مجال نميگنجد. اريك امانوئل اشميت، يكي از نويسندگان مشهور و معاصر اين ديار است كه بهواسطه انتشار كتابها و نمايشنامههايش در ايران شهرت زيادي پيدا كرده است. اين شهرت بهويژه با اجراي برخي از نمايشنامههاي وي در سالنهاي تئاتر يا تلويزيون، نظير «خردهجنايات زن و شوهري»، «مهمانسراي دو دنيا» و «عشقلرزه» كه تا همين چند هفته پيش روي صحنه بود، بيشتر شد و اكنون عمده كتابخوانان و هنرمندان، اشميت و آثار وي را ميشناسند. آثار اشميت در گونه ادبي خود متفاوتند. كافي است دو صفحه از متن يك كتاب وي را بخوانيم و متوجه شويم امضاي اشميت را دارد حتي اگر نام وي بر آن كتاب نباشد. اشميت مولفههاي خاص خود را دارد. مهمترين آنها شخصيتپردازي ويژه اوست با آدمهايي كه سپيدند، سياه و خاكستري و گاه همه اينها هستند و زماني هيچكدام! كاراكترهاي اشميت روحيه ثابتي ندارد. مدام در حال تغيير و استحاله هستند. اين تغيير گاه مثبت است و زماني منفي. حتي گاهي تغييرات منفي مشهودي است كه در مجموع به تطوري مثبت ميرسد. براي مثال موسي، پسري كه در كتاب «موسيو ابراهيم و گلهاي قرآن» از مغازه ابراهيم دزدي ميكند و در تعاقب آن به امور منفي ديگر ميپردازد در پايان، روح مردد و سرگشته خود را به آرامش ميرساند و بدون آنكه قصه دچار شعارزدگي شود، اين تغيير مثبت شخصيتي كه بهواسطه زندگي با ابراهيم است بر او حادث و به خواننده منتقل ميشود. هنر اشميت و البته تفاوت او با ديگر نويسندگان، به همين موضوع بازميگردد. اشميت هرگز موضوعي را نفي نميكند. وي بدون آنكه وجوه شر انساني را مذمت كند رويه خير او را نيز به نمايش ميگذارد. در پايان اين خواننده است كه تصميم ميگيرد بين خير و شر كدام را انتخاب كند. از آنجا كه گرايش تمام انسانها فينفسه بهسوي نيكي و خير است، عمده خوانندگان و شايد تمام آنها با شخصيتهاي واقعي خوبي كه البته نقصانهايي برخاسته از طبيعت بشري خود دارند، همراه ميشوند و همذاتپنداري ميكنند. آثار اشميت خواندني و تاثيرگذارند و از اين دو مهمتر مانايي كاراكترها و موقعيتهاي دراماتيك وي در ذهن خوانندگان است كه تا مدت زمان زيادي باقي ميماند. از سويي توجه ويژه اين نويسنده به موقعيتهاي ويژهاي كه در آن كاراكترها در تعارض موقعيتي با شخصيتي قرار ميگيرند، باعث ميشود كه داستانها و نمايشنامهها براي اقتباسهاي نمايشي از تئاتر و تلهتئاتر گرفته تا سينما مناسب باشند. «مهمانسراي دو دنيا» كه سال گذشته در سالن اصلي تئاتر شهر و بهكارگرداني سهراب سليمي روي صحنه رفت، نمونه خوبي است. در اين نمايش كه نزديك به دو ساعت طول ميكشد، تماشاگر احساس خستگي نميكند و گذر زمان را متوجه نميشود چراكه موقعيتها آنقدر تغيير ميكنند و تنوع كاراكتر وجود دارد كه جذابيت حفظ ميشود. همين موضوع در داستانهاي اشميت نيز مشهود است. در يك جمعبندي، ميتوان گفت كه اريك امانوئل اشميت نويسندهاي توانا و امروزي با زباني جهاني است كه درك آثارش حتي نيازي به شناخت فرهنگ فرانسه ندارد چراكه مخاطبش را در تمام كرهزمين انتخاب ميكند.
نگاهي به كتاب « من يك اثر هنري هستم»
بيخاكستر شدن كي نو تواني شد
فيونا كه نگران آينده فرزند خود است به دادگاه شكايت ميكند و پرونده عجيب وي مورد بررسي قرار ميگيرد، او اعتصاب ميكند، سلب ميشود (اشيا حق اعتصاب ندارند) پروتزهاي جسد او شل ميشوند، هيولاي بيرون شروع به تكه تكه شدن ميكند، انسانيت واگذار شده شروع به سرك كشيدن از وجود قرباني عصر خود ميكند، عصري كه ظواهر را مهم فرض ميكند او حتي در دادگاه با الهه گاو، رولاندا ملاقات ميكند
اعظم عسگري
تهران امروز
در رمان « من يك اثر هنري هستم» نوشته اشميت،اسطورهها در قالب شخصيتهاي داستان جان ميگيرند و ردپاي ناخودآگاه جمعي بشر نيكي و بدي را به مبارزه فرا ميخوانند و بدين ترتيب دست به خلاقيتهاي متهورانهاي ميزنند و نبوغ و استعداد ديرينه خود در حفظ گنجينه تمدن بشري عرضه ميكنند، جان ميدهند، جان ميگيرند و انسان مسخ شده را در دالانهاي وجودي خود به جولان و تكاپو گاه به بيراهه ميكشانند و حقيقت وجودي انسان را صيقل و جلا ميدهند.
شخصيت اصلي داستان آدام (...) بهرغم نگاه شفاف و تيزبينانه به دور و بر خود در مقايسهاي بيامان و خيالي گوي سبقت را به برادران خود كه به نظر وي بسيار زيبا و خارقالعاده هستند واگذار ميكند و تفاوت ظاهري خود و برادران را دستمايه رنج و اندوه بيپايان خود قرار ميدهد و ناتوان از رضايت در آشوب و رنج غوطهور ميشود و تصوير شكسته، تكهتكه و تجزيه شده خود را همچون سايهاي سياه در زندگي با خود همراه ميكند و دروادي سرگرداني، پوچي، خستگي و دلزدگي گرفتار ميشود و چنان ذهن و روح خود را ويران ميكند كه خود را در ورطه نيستي و نابودي قطعي ميبيند و دست از جان شسته در لبه پرتگاه حقيقت، مرز بود و نبود را گم ميكند و در واقع نگاه سادهلوحانه و سطحي به خويشتن عدم درك جذابيت باطني نداشتن محك و معياري براي قضاوت وي در سراشيبي رو به زوال نرمي كه ميبردش به زنجير ميكشد.
وي در دام شيادي ميافتدبه زئوس قلاب و در لحظهاي نامبارك او را ملاقات و تقابل آغاز ميشود؛ زئوس كه نقطه مقابل آدام است به عقده خود بزرگبيني و خودشيفتگي مرضي مبتلاست. ظاهر فريب بزرگي است كه فقط به منفعت خويش ميانديشد، نقاش و مجسمهسازي است كه در جار و جنجال و هياهو و به دست آوردن جاهطلبيهاي خود تا جايي پيشرفت كرده كه ادعاي خدايي ميكند و زر و زور را در خدمت نبوغ پوشالي خود به كار ميگيرد و آدام كه مدت 9 سال افسردگي، منفيگرايي، رنج و الم بيهويتي و حسادت را با خود به دوش ميكشد طعمه زئوس ميشود و توجه حساب شده و زيركانه وي را باور و تلافي سالها تخيل، بيتوجهي، كمتوجهي و زخمخوردگي روحي ميپذيرد؛ واژگوني حقيقت در ظرف كوچك واقعيت به زنجير كشيده، به كرات در مراحل متعدد شكلگيري رمان خواننده را غافلگير ميكند مثل زماني كه زئوس با قراردادي فريبكارانه تمامي موجوديت و انسانيت آدام را به تاراج ميبرد و فلسفه نهيليسم عصر حاضر و موعظههاي شيادي خود را در گوش آدام نجوا ميكند و وي را فريفته و با امضايي كذايي تملك آدام را به عهده ميگيرد.
ايدهآليسم مرزهاي رئاليسم و دگماتيسم را در هم ميريزد سطحي نگري انسان امروزي به جدايي از خويشتن واقعي و خودشكست دهي وي به دست خويشتن را آغاز ميكند؛ آدام كه با تصورات واهي وارد زندگي شده پيشاني آرماني خود را به ديوارههاي سرسخت حقيقت ميكوبد و در سراشيبي سقوط و ورطه دردناكي از توهم بشري غوطهور ميشود. زئوس با وعده و وعيد و اعجاز خلاقيت وي را سرشار از اميد در بيباكي پرواز خويشتن به وعده زيبايي و جاودانگي مبتلا ميكند و مدل حقارت كامل خود را در آدام مييابد و دست به نمايشي حيرتآور از جنون بشري ميزند، نابخردانهتر از هر نابهخردي دست به مسخ وجود ساده انديش و نيكي به نام آدام ميزند؛ با اين ترتيب سناريويي از پيش تعيين شده وي را به شركت در مراسم سوگواري خود وادار ميكند؛ اتفاق عجيبي ميافتد و آدام در مراسم سوگ خود به جنبهاي از حقيقت وجودي خود پي ميبرد و در صحنههايي در تشييع جنازه خود از صحبتهاي دوستان در مورد ظاهر و شخصيت خود مطلع ميشود و متعجب و ناباور گذر ميكند چون ظرف وجودي او پر از اوهام و تخيل است و در واقع اولين جرقه در شك و سلامتي روحي و فكري براي وي روشن ميشود كه فقط براي لحظهاي در تاريكي هوا را ميشكافد و محو ميشود و به سبيل نيروي عادات دوباره به گرداب افكار منفي و پوچ خود بازگشت ميكند.
زئوس كه خلاقيت و آفرينندگي روياي افسانه شدن را در سر ميپروراند و روياي معناي وجود ديگري در روح خود را جستوجو ميكند با همكاري دكتر فيشه انساني عاري از احساس و ماشيني كه فقط پول را ميشناسد با جراحيهاي متعدد و تخيل و ابداعات زئوس آدام را از شكل انساني خود خارج و او را به اثري (ظاهرا) هنري تبديل ميكند. زئوس روياي شكست طبيعت را در سر ميپروراند و جنون متهورانهاي براي خلق ديگرگوني در خود سراغ دارد و در توهم خود تا بدانجا پيش ميرود كه ميگويد آدام را براي زينت جهان وارونه خود تغيير شكل ميدهم و روياي منحصر به فرد بودن، عجيب بودن و يكتايي را در آدام به اوج ميرساند و از هيات انساني خود به شبحي ناشناخته از انسان مبدل ميكند، شبحي كه به موج خيال خود ميبازد و توهم زيبايي و زيبادوستي او را به قبول جعل انسانيت خود وادار ميكند و دكتر فيشه بهرغم فاقد حس هنرمندانه، با ريسك بالا با تخصص خود به زئوس جام خدايي ميدهد تا جايي كه او حتي ادعا ميكند بدون من بشريت نميتوانست آنچه اكنون هست باشد و وي تصوير تماميتخواهي خود را در جام ميبيند و آن را يكجا سر ميكشد.
سرماي بيتفاوتي سالهاي دود اندود تخيلات پوچ تا مغز استخوان سوخته با پرتو شعلههاي توجه خودكامانه زئوس گرم ميشود. تغيير عجيبي كه به ظاهر روح آدام را موقتا تسكين ميدهد.
اصرار در عقايد و احساسات شخصي وي را به رنج و عذاب سختي مبتلا ميكند. بريدن از واقعيت و ايدهآليسم او را به شيئي مسخ شده تبديل و تا آنجا در اين سراب كوير ره ميسپارد كه فكر و انديشه زئوس را جانشين خود ميكند و بردهداري عصر جديد با وعدههاي زيبايي، يگانگي، شهرت، قدرت و خوشبختي منجر به تهيسازي و شادي موقت وي ميشود و وجود روحي و آگاهي وي به خواب طولاني فرو ميرود. عدم تاييد ديگران و فيدبك منفي تماميت وجودي وي را تاراج و آگاهي كوك شده و گول زننده كه فقط قسمتي بسيار كوچك از واقعيت را ميبيند سرنوشت محتومي را براي آدام به ارمغان ميآورد و در صحنه تئاتر زندگي با دريافتها و ادراكات بيمارگونه دست به انكار اراده و آزادي ميزند و زخمهاي فروخورده را به بهاي گزاف پاسخ ميدهد و پديده شدن در دنياي عجيب امروز را قبول و زخمهاي روحي خود را مرهم ميبخشد. غافل از آنكه زخمهاي عميق چون خوره روح انسان را ميخورند و در عميقترين لايههاي ذهني به آزار و اذيت انسان ميپردازند و تا هنگام مرگ ادامه دارند و بالاخره زيبايي چهره و اعتماد كاذب موقت را چون ردايي عاريه بر تن ميكند و از درون زخمي و نالان مينالد.
در فرازي از داستان بعد از جنجالها و معركهگيريهاي زئوس بيداري آدام و آدام آينبال نقاش برجسته و متعهد دوران را ملاقات ميكند؛ وي نقطه مقابل زئوس در نظام ارزشي و فكري است. آدام سنخيت فكري و نزديكي روحي زيادي با شخصيت آينبال برقرار ميكند. نقاشي كه ناديدنيها را به تصوير ميكشد.
وي قادر است تنها با احساس يك پرتو آفتاب به رنگآميزي ابرها بپردازد و همين رمز موفقيت وي در چيرگي بر مشكلات است، آدام نگاه كردن وراي حقيقت را از آينبال تاثير ميگيرد. در لحظهاي ناب كه آينبال هستي را نقاشي ميكند آدام واقعيت را تجربه ميكند، نگاه واقعي شنيدن سكوت در هياهو، ديدن روشنايي در دل تاريكي و شيفته و مجذوب شخصيت آينبال ميشود.
وي و دخترش فيونا با توهمات انساني و خالص و توجه به متعلقات خود وي مانند صدا، اشتياق، كنجكاوي و ديد هنري به مثابه اولين كساني كه ظاهر عجيب و زيباي تصنعي او را ناديده و به روح او توجه ميكنند، زندگي، بودن در دل شرايط هر چند ناخوشايند و كنوني امروزي را به موقعيت شيء بودن بهتر و برتر ترغيب ميكنند. بدين شيوه آدام به كنكاش و چالش باورها و تصورات خود دست پيدا ميكند. بيداري از رويا در حال اتفاق ميافتد و طي ماجراهايي آدام به خود بيشتر و بيشتر نزديك ميشود.
فيونا با دلگرمي و محبت و حمايت به اتفاق پدر وي را تشويق ميكند تا به هيبت انساني خود بازگشت كند .در اين هنگام زئوس كه خطر انسان شدن آدام را احساس ميكند دست به كار ميشود اثر ظاهرا هنري خود را به قيمت گزاف به ثروتمندي ميفروشد ولي بعد از اندك زماني وي ورشكسته و اثر هنري جزو اموال دولتي تلقي و به موزه تحويل داده ميشود، زندان جديد آدام را كلافه و سردرگمتر ميكند و با تلاش بسيار با نگهبان موزه پير پسري كه زندگي عجيب و غيرواقعي دارد مصاحبت گربه را به انسان ترجيح ميدهد و در مصاف با گربه كه وي را رقيب خود فرض كرده فرصت را غنيمت شمرده و با تخريب اموال و كتابهاي پيرمرد وي را عاصي و فرارهاي كوتاهمدتي را به نزد فيونا آغاز ميكند.
فيونا كه نگران آينده فرزند خود است به دادگاه شكايت ميكند و پرونده عجيب وي مورد بررسي قرار ميگيرد، او اعتصاب ميكند، سلب ميشود (اشيا حق اعتصاب ندارند) پروتزهاي جسد او شل ميشوند، هيولاي بيرون شروع به تكه تكه شدن ميكند، انسانيت واگذار شده شروع به سرك كشيدن از وجود قرباني عصر خود ميكند، عصري كه ظواهر را مهم فرض ميكند او حتي در دادگاه با الهه گاو، رولاندا ملاقات ميكند؛ الهه كه دست به خودكشي زده دستپرورده عجيبالخلقه ديگري از زئوس طي فراز و نشيبهاي بسيار با كمك فيونا و بينش پدر در دادگاه ناموفق از اثبات وجود انساني خود با ترفند فيونا، زئوس مجبور به اعتراف به بدل بودن شيء هنري خود ميكند و چون شيء بيارزش تلقي ميشود دادگاه او را رها ميكند. در پايان دژ زئوس كه زيبارويان و خودباختگان در آن روزگاري به سرخوشي طي مسير داشته به آسايشگاه رواني مبدل ميشود و تغيير شكل يافتهها محكوم به زندگي در آنجا ميشوند و قهرمان داستان كه به ياري تصادف ديدار با شخصيت محكم آينبال وجودش تابناكي را به ارمغان آورده موفق ميشود بهرغم تمام زخمها دوباره سربلند كرده و با غرور و افتخار ادامه زندگي دهد. (بميريم تا از نو زاده شويم) خواندن اين رمان بديع و شگفت را به دوستداران ادب و هنر توصيه ميكنيم.
ترجيح استعارهنويسي بر واقعيتنويسي
ترجمه آزاده غلامي
تهران امروز
«در روزگار آشفته پس از حملات 11 سپتامبر و جنگ سرد، استعارهنويسي بسيار کاربرديتر و تاثيرگذارتر از نوشتن واقعيتهاست.» اين حرفي است که هاروکي موراکامي، نويسنده ژاپني به خبرگزاري رويترز گفته است. او دليل اصلي پرخواننده بودن کتابهايش را استفاده از اين آرايه ادبي در نوشتههايش ميداند. موراکامي که يکي از سرشناسترين و پرفروشترين رماننويسان ژاپن در سطح جهان است، گفت: فکر ميکنم مردم به مرور زمان بيش از پيش پي به حقايق مسائل غيرواقعي ببرند. او افزود: نوشتن درباره جنگ سرد امري ضروري است اما با نوشتن واقعيتها درباره اين رويداد نميتوان مفهوم آن را چنان که بايد و شايد به خواننده رساند. تنها راه مفهوم رساني در اين زمينه، استعارهنويسي است. اين رماننويس 60 ساله که همواره نامش بهعنوان نامزد دريافت جايزه نوبل ادبي در فهرست گمانهزنيها و پيشبينيها ذکر ميشود، نزديک به سه دهه به نويسندگي به زبان ژاپني مشغول بوده است. تاکنون رمانها، داستانهاي کوتاه و مقالههاي او به بيش از 40 زبان مختلف ترجمه شدهاند. موراکامي دو جلد اول از رمان «1Q84» را که 1055 صفحه دارد، ماه مي سال جاري ميلادي منتشر کرد؛ عنواني که يادآور رمان «1984» نوشته جورج اورول است. عدد 9 در زبان ژاپني مشابه حرف Q در زبان انگليسي تلفظ ميشود. او گفت: من قصد داشتم رماني خلاف رمان «1984» جورج اورول که درباره آينده نزديک است، بنويسم. رمان، ماجراي آشنايي تنگو با يک دختر نوجوان را روايت ميکند؛ دختري که از يک فرقه مذهبي که پدرش پايهگذار آن بوده، فرار کرده است. موراکامي از زمان نوشتن رمان
«زير زمين» همواره به اين موضوع که چرا مردم از يک فرقه يا يک مذهب خاص پيروي ميکنند، پرداخته است. رمان «زيرزمين» متشکل از 60 مصاحبه با قربانيان واقعه انفجار در متروي توکيو است که سال 1995 اتفاق افتاد؛ حادثهاي که 12 کشته و هزاران زخمي بر جاي گذاشت. موارکامي گفت: «اين سوال هميشه مطرح است که چگونه بايد زندگي کرد و چه ارزشهايي را بايد بهعنوان اصل در نظر داشت اما اين ارزشها در حال کمرنگ شدن هستند و من معتقدم که مناسک مذهبي همچنان باعث جذب مردم خواهد شد. کاري که بايد انجام داد اين است که يکسري ارزشهاي خاص متفاوت را از بين اين مناسک گلچين کرد.» با وجود اينکه موضوعات انتخابي موارکامي براي داستاننويسي متفاوت بودهاند، شيوه خاص او در نوشتن که شامل استفاده از لغات و جملات ساده است، طي سالهاي گذشته تغيير چنداني نکرده است. جملات او به لحاظ سادگي بيان همواره مشابه متنهاي ترجمهاي بوده است. موراکامي که علاوه برنويسندگي، مترجم رمانهاي آمريکايي متعددي چون «گتسبي بزرگ» به ژاپني است، گفت ترجمه کمک زيادي به او کرده تا روش صحيح نويسندگي را بياموزد. او ابتداي اولين رمانش را که «آواز باد را بشنو» نام دارد، به زبان انگليسي نوشت و سپس آن را به زبان ژاپني ترجمه کرد. روندي که به گفته او باعث شکلگيري روش خاص نويسندگياش شد. موراکامي گفت: «من بهصورت کامل با عناصر و ويژگيهاي ژاپني در زبان مادريام آشنا نيستم. مردم اغلب ميگويند زبان ژاپني بسيار زيباست اما من ترجيح ميدهم اين زبان ابزاري برايم باشد در نوشتن داستان. هدف اصلي من بيان داستانهاي پيچيده در لغات ساده و گوياست.»