دين و همزيستي مسالمتآميز
همايش «دين و همزيستي مسالمتآميز» از سوي مرکز مطالعات بينالمللي ديني دانشگاه تهران و کميسيون ملي يونسکو، 21 و 22 آذر برگزار ميشود. تربيت ديني در عصر مدرن، آموزههاي ديني و حقوق بينالملل، حقوق اقليتها و همزيستي مسالمتآميز از جمله محورهاي اين همايش عنوان شدهاند. يوخن هيپلر، رئيس موسسه توسعه و صلح دانشگاه دويسبورگ آلمان، فتحالله مجتبايي مدير گروه اديان و عرفان مرکز تحقيقات، محمدرضا سعيدآبادي دبير کل کميسيون ملي يونسکو، علي اصغر يزداني معاون پرورشي و تربيت بدني آموزش و پرورش، ابراهيم کلانتري رئيس دانشگاه معارف اسلامي به عنوان برخي از شرکت کنندگان اين همايش معرفي شده اند. اين همايش طي شش جلسه در مرکز مطالعات بينالمللي ديني دانشگاه تهران برگزار خواهد شد.
موسیقی به مثابه اعتراض
موسيقي اعتراضي در معناي هنري انتقادي و تاثيرگذار، تنها زماني معناي خاص خود را بهدست ميآورد که از پس گشايشي در امر سياسي سر بر آورده باشد
ایمان گنجی
تهران امروز
«پنج هزار نفر اينجاييم/ در اين بخش کوچک شهر/ چه دشوار است سرودي سرکردن/ آنگاه که وحشت را آواز ميخوانيم/ وحشت آنکه من زندهام/ وحشت آنکه ميميرم من/ خود را در انبوه اين همه ديدن/ و در ميان اين لحظههاي بيشمار ابديت/ که در آن سکوت و فرياد هست/ لحظه پايان آوازم رقم ميخورد.»
ويکتور خارا در استاديوم شيلي؛ همراه با بسياري از معترضان به کودتا و طرفداران رئيسجمهور حقيقي و سوسياليست، (آلنده )که توسط ماموران پليس(حافظان فاشيسم) بازداشت شده بودند.
رئيس پليس، تمسخرکنان از خاراي شکنجه شده پرسيد که هنوز هم ميخواهي بخواني و خارا آري گفت و ترانه معروفش را خواند:« ما پيروز خواهيم شد.» همه بازداشتشدگان داخل ورزشگاه با او همراه شدند. پليس، انگشتان و دستان خارا را خود کرد. موسيقي اعتراضي، موسيقي سياسي است. بهطور کلي اين تم، در معنايي که به خود گرفته و منجمد کرده، انگار متعلق به دوره ما نيست و دهه 60 و 70 و برخي فيگورهاي موسيقي محلي آمريکايجنوبي و آفريقا را بهخاطر ميآورد. دهههايي که موسيقي ضدجنگ ويتنام (هيپيها، پانکها) و موسيقي سياهان، فرهنگ عمومي آمريکا را در چنگ گرفته بود و همراه با جنبش بزرگ چپ و آنارشيستي هيپيزم توانست «بهطور جدي» در الغاي قوانين تبعيض نژادي، عقبنشيني ويتنام از آمريکا و افزايش آزاديهاي فردي تاثيرگذار باشد. موسيقي اعتراضي در معناي هنري، انتقادي و تاثيرگذار، تنها زماني معناي خاص خود را بهدست ميآورد که از پس گشايشي در امر سياسي سر بر آورده باشد. بهعبارت ديگر، موسيقي اعتراضي، همچون هر هنر ديگر، به پراکسيس سياسي پيشرويي پيوند ميخورد که مفهوم(کارآيي) انتقادياش را به آن ميبخشد. براي مثال، موسيقي اعتراضي ويکتور خارا به پيروزي سوسياليستها – آلنده – و حضور تودهها بر سطح خيابان گره خورده بود؛ «سرود انترناسيونال »که توسط اوژن پوتيه فرانسوي نوشته شد، از دل کمون پاريس درآمد؛ « اپراي عروسي فيگاروي» موتسارت که نخستين اجرايش پاريس را به آشوب کشيد و سه نفر از مردم تا حد مرگ کتک خوردند، به تحرکات واقعي انقلاب فرانسه پيوند ميخورد؛ باب ديلن، نيل يانگ، ژوان بائز، بيتلز و همه نسل معترضان دهه 60 و 70 با رخداد مي68 در ارتباط بودند. به بيان ديگر، موسيقي اعتراضي – که همواره موسيقي مردمي بوده است- تنها زماني توانسته – براي مدتي کوتاه- خود را از بار ايدئولوژي فرهنگ پاپ خلاص و زير بار انتقادهاي آدورنو کمر راست کند که «مردم»، مخاطبان اصلياش، به خيابان آمده و توليدکنندگان اصلياش بودهاند؛ دورههايي که به واسطه کنش سياسي مردم، تفکيک کاري طاقتفرسا و کار هنري معلق و سياست هنر با هنر سياسي همگام شده است. البته موسيقي اعتراضي ميتواند در دوره انفعال کامل نيز به حياتش ادامه دهد. اما در اين باره بايد دو نکته را مدنظر داشت: 1. از آنجا که بنا به اصل پارمنديسي، امر گشوده سياسي امر بينهايت نيست، پس با ختم آن، ماشين معرفتشناسي دوباره به کار ميافتد و بر حوزههاي پيشتر متلاطم گزارهپذيري و رويتپذيري چنگ مياندازد و از دل شناخت آن، مدها بيرون ميجهند. با «مد شدن» فرم موسيقي اعتراضي دهه 60 و 70، سرانجام اين ژانر موسيقي به متاليکا(Metallica)، ناين اينچ نيلز
(Nine inch nails) و بيشمار گروه متال و راک ديگر خاتمه مييابد که بر خلاف فرم خشونتبارشان، حافظ نظم موجودند. فرم خشن آنها، توزيع کننده بخشبنديهاي قدرت و سلطه است و اين امر را ميتوان اخيرا هم در مطايبه تاريخي پيشآمده براي اين «موزيسينهاي معترض» مشاهده کرد. چند وقت پيش خبرگزاريها گزارش دادند که عدهاي از موزيسينهاي ژانر راک و متال، به کمپين تلاش براي بستن گوانتانامو پيوستهاند. آنها خشمگين بودهاند که چرا طبق گزارشها، از موسيقي آنها به طور سيستماتيک بهعنوان ابزار شکنجه استفاده شده است؛ موسيقي گروههاي راک و متالي که حتي اعضايشان در کنفرانسهاي ضدجنگ شرکت ميکنند و معتقدند براي صلح ميخوانند. ژنرال بازنشسته روبرت گارد، يکي از اعضاي کمپين گفته ، با موزيسينها ابراز همدردي ميکند چرا که موسيقي آنها بهعنوان بخشي از سياستهاي نادرست دستگاه مديريتي بوش، مورد استفاده قرار گرفته است. اين جمله نکته مهمي دربردارد. موسيقي اعتراضي فرهنگ پاپ، پس از افتادن در چرخ گوشت معرفتشناسي مدمحور، به بخشي از بدنه گسترشدهنده حوزههاي مرئي و گفتارپذير شبکه قدرت بدل شده و اين، محصول همان پروسهاي است که آدورنو و هورکهايمر، صنعت فرهنگسازي ناميده بودند و ميتوان آن را در اعتراض توماس بلانتون، دبير آرشيو امنيت ملي به راحتي ردگيري کرد:موزيسينها و عامه مردم حق دارند بدانند که چگونه، نمود و بيان فرهنگ عامه، به تکنيک خشن ديگرآزاري تغييرشکل داده است.
(البته اين موسيقي تنها در گوانتانامو مورد استفاده قرار نگرفته است. گزارشي در سال 2004 از پايگاهي نظامي در کوبا، پيشتر در سطحي وسيع موسيقي شبه اعتراضي راک و متال را به چالش کشيده بود. پيش از آن نيز، به گفته جين هاکربي از فعالان حقوق بشر، اين نوع موسيقي از گونتانامو گرفته تا عراق تا همه اتاقهاي سياه CIA در سراسر جهان ابزار شکنجه بوده است.)
درباره اين چرخش ريشهاي موضع موسيقي راک و متال آمريکا، از موسيقي اعتراضي(سياسي )عليه نظم موجود، به سگ نگهبان فرهنگ آمريکايي، ميتوان مثالي نوميدکنندهتر نيز آورد. پس از کشته شدن چهاردانشجوي آمريکايي معترض به جنگ در دانشگاه کنت استيت توسط گارد ملي، نيل يانگ، ترانه درخشاني با نام اوهايو خواند؛ ترانهاي عليه اين کشتار که در آن، نام پرزيدنت نيکسون، بهعنوان هدف اصلي اعتراضات آورده شد. اما پس از
11 سپتامبر، يانگ ترانه به اصطلاح اعتراضي ديگري خواند که ميشد آن را مقفي شده اظهارات بوش، درباره محور شرارت، شيطان و توجيه حمله به خاورميانه محسوب کرد:«بيا به سمت آزادي غلت بزنيم/بيا به سمت عشق غلت بزنيم/و روي بالهاي فاخته/شيطان را تعقيب کنيم.» شايد درک بخشي از پروسه جذب موسيقي اعتراضي راک و متال و چرايي تغيير ريشهاي موضع آنها، با توجه به تصويب قانون فدرال 1996 ميسر باشد که با استناد به آن، ايستگاههاي راديويي مستقل –که موسيقي دهههاي 60 و 70 مديون آنها بود- توسط شرکتهاي بزرگ زير يک پرچم آورده شدند.
نکته دوم، مربوط به اعتراض کساني ميشوند که ميگويند موسيقي اعتراضي حقيقي و درخشان ميتواند بهعنوان اثري استثنايي در دوران سياستزدگي بهوجود آيد. بررسي اين اعتراض در هر حال اهميتي ندارد، چرا که فارغ از زمان خلق، تنها در شرايط سياسي، موسيقي پيشتر خلق شده به زمينه جديد کشانده ميشود و معنا(کارکرد) خود را مييابد.
2. موسيقي اعتراضي، همواره از دل فرمهايي جوشيده که مخاطب فراوان داشته، ماهيت حافظ نظم موجودش را قلب کرده و آن را از ابزار صنعت فرهنگسازي، به ابزاري عليه آن بدل ساختهاند. « عروسي فيگارو» ي موتسارت، اپرايي است که اين فرم مخصوص اليت را، با قرار دادن مستخدمي بهعنوان کاراکتر اصلي - که ميگويد من هماناندازه خوبم که رئيس ام- به فرمي انقلابي قلب ميکند (ناپلئون بعدها عروسي فيگارو را انقلاب در کنش خطاب کرده بود). موسيقي راکاند رول دهه 60 و 70، در سطحي وسيع و به واسطه کافهها و کابارهها و کلوبها، مخاطب جذب کرده بود و امروز اگر فرم آلترناتيوي بخواهد جايگزين آن شود، فرم هيپهاپ است که البته در وضع کنوني، نقشي بهجز تبليغ مصرف براي کاپيتاليسم ندارد. موسيقي هيپهاپ، موسيقي عصر ماست و همه کشورهاي جهان را در نورديده و مخاطبان و هوادارنش، به واسطه ارتباطات تکنولوژيک، بسيار بيشتر از حد تصورند. قرار دادن اين فرم در موضع آلترناتيو، از نگرشي برميخيزد که معتقد است بايد همه سلاحها را به نفع خود مصادره کرد.
3. موسيقي اعتراضي در برخي کشورهاي جهان سومي و به واسطه کودتاها و ديکتاتورها، برخاسته است. فرم اين نوع موسيقي علاوه بر هيپهاپ، فرمهايي محلي و تلفيقي را در برميگيرد که بهواسطه سنت، مخاطبان زيادي داشتهاند. مورد بهخصوص پاکستان، در اين زمينه جذاب به نظر ميرسد. براي مثال ازهر، خوانندهاي که زندان افتاده، صرفا ترانههاي سياسي ميخواند و عوايد فروشش را براي بازسازي مدارس دخترانهاي صرف ميکند که طالبان خراب کردهاند، فردي از اين نسل است. نمونه پاکستان و کشورهاي ديگر، در اين سوي جهان، اميدواري به خلق موسيقي اعتراضي را از دل وضعيت سياسي زنده نگاه ميدارد. نمونهاي از يک متن موسيقي اعتراضي در پايان اين يادداشت، ميتواند به حد کافي در مورد پاکستان روشنگر باشد (اين ترانه خطاب به ژنرال پرويز مشرف خوانده شده بود):« عمو، بيخيال يونيفرمت شو، چرا نميکني اين کارو؟/ سهمتو بردار و ترکمون کن، چرا نميکني اين کارو؟/واسه يه بارم که شده مرد باش، چرا نميکني اين کارو؟/ ديگه دوران تو سر اومده/ راهي جز خداحافظي برات نمونده/ هنوز به حد کافي واسه خودت جمع نکردي؟/اين وضعو با دو دستاي خودت خراب کن/با يک کم شرافت برو خونه، چرا نميکني اين کارو؟/برو به جهنم، چرا نميکني اين کارو؟»
كنفرانس فلسفه معاصر
ژان فرانسوا ليوتار نوشته بود: «امر پست مدرن براي فلسفه معاصر چيست؟... بدون شك بخشي از همان امر مدرن است.» ليوتار معتقد بود كه فلسفه معاصر ماورا يا فراتر از آن سنتي نرفته كه دكارت آغاز كرده بود. ما در آغاز عصري جديد ايستادهايم و صرفا در جستوجوي راههاي جديد براي مواجهه با مشكلات مدرن معاصر هستيم. هدف كنفرانس فلسفه معاصر نيز كنكاش در راههاي چنين مواجهههايي از طريق فلسفه معاصر و فيلسوفان آن است. اين كنفرانس در همين راستا محورهاي اصلي زير را اساس كار خود قرار داده است: بازانديشي فلسفه استعلايي، جدايي انسان/ حيوان، پرسش از جهان، نقش بازنمايي و جايگاه سوژه، امكان متافيزيك يا هستي شناسي و اهميت بدن. گفتني است اين كنفرانس اسفندماه سال جاري در دانشگاه ممفيس برگزار خواهد شد.
ژان فرانسوا ليوتار نظريهپرداز ادبي و فيلسوف پستمدرن فرانسوي در 10 آگوست سال 1924 ميلادي در شهر ورساي فرانسه به دنيا آمد. بهرغم اينکه ليوتار يک فعال سياسي نيز بود، ولي مفصلبندي نظريه پست مدرن و تحليل تاثير پست مدرنيته بر وضعيت بشري مهمترين عامل شهرت وي محسوب ميشود. اما با انتشار کتاب وضعيت پستمدرن در سال 1979 بود که ليوتار به شهرت جهاني دست يافت و در خلال دهههاي 1980 و 1990 سخنرانيهايي را در خارج از فرانسه ايراد كرد. ليوتار در رسالاتي که با عناويني همچون تشريح پستمدرن براي کودکان، به سوي پستمدرن و افسانههاي پست مدرن، به زبان انگليسي جمعآوري شده بود، بارها به مفهوم پستمدرن اشاره ميکرد.
ژيژك درباره خشونت ميگويد
ژيژك دوباره درباره خشونت سخنراني كرد. اسلاوي ژيژك فيلسوف معاصر اسلوونيايي طي چند سال اخير بهطور مكرر موضوع خشونت را محور اصلي كار خود قرار داده است. ژيژك طي همين چند سال خشونت را در سري كتابهاي كوچك (سري مربوط به ايدههاي فلسفي از فيلسوفان بزرگ معاصر در حجمهاي كوچك) كار كرد و چندين و چند سخنراني در اين باره
انجام داد.
حالا دوباره و چند روز پيش وي سخنراني ديگري را با عنوان «استفادهها و سوء استفادهها از خشونت» در دانشگاه لويولا در نيواورلئان انجام داده است. ژيژك تفاوتي را ميان دو نوع خشونت قائل ميشود: خشونت ساختاري (كه ذاتي سيستم كاپيتاليسم است)و خشونت سوبژكتيو (كه در تروريسم تجلي مييابد). ژيژك عامل اصلي ظهور خشونت سوبژكتيو يا تروريسم را همان نوع اول خشونت يا خشونت ابژكتيو يا ساختاري ميداند؛ بهعبارت ديگر، بيعدالتيهاي سيستم جهاني اقتصاد سرمايه داري.
در مورد فرآيند انقلابي و خشونت دولتي و فاشيستي نيز وي بهشدت تحت تاثير بنيامين است و خشونت الهي را در مقابل خشونت حافظ / واضع قانون قرار ميدهد و خشونت فاشيستي را نوعي ترس از تصديق اختگي ميداند. وي در اين سخنراني دوباره به سراغ همين ايدهها رفته بود و بهخصوص نقش خشونت را در انقلاب و دولت مورد تحليل قرار داده بود. ژيژك طي سالهاي اخير در ايران بسيار مورد توجه اهالي مطبوعات قرار گرفته بهطوريكه مقالات و گفتوگوهاي وي سريع ترجمه و در اختيار مخاطب قرار ميگيرد.
دلوز: اخلاق و سياست
مايكل سرس فيلسوف، جايي دلوز را اينطور توصيف كرده بود: «نمونهاي عالي از حركت پوياي انديشه خلاق و آزاد». بدون شك دلوز يكي از شاخصترين و متفاوتترين فيلسوفان قرن بيستم است. بههمين خاطر شگفتانگيز نيست كه هنوز تاثير فراوان دلوز بر حوزههاي مختلفي همچون فلسفه، ادبيات، هنر، نظريه سياسي، نظريه حقوق، مطالعات سينمايي و... ادامه دارد. اين كنفرانس نيز با هدف شناخت و ردگيري تاثير دلوز بر اين حوزهها كار خود را آغاز كرده است. در همين راستا،كنفرانس دلوز: اخلاق و سياست، موضوعات اصلي ذيل را محور قرار داده است: معيار درونماندگاري عليه معيار تعالي در اخلاق؛ نظريه سياسي، قانون و فلسفه حق؛ نقش دولت در رابطه با كاپيتاليسم؛ امكان اشكال اجتماعي سازمانهاي خارج از اشكال دولتي؛ كاركرد مثبت يا مولد ميل بهعنوان نيرويي خلاقي در ميدان اجتماعي. گفتني است چهارمين بيينال فلسفه و ادبيات دانشگاه پوردو در آمريكا با موضوع دلوز، فروردين ماه سال آينده برگزار خواهد شد. دلوز در ۱۸ ژانويه ۱۹۲۵ و در پاريس به دنيا آمد و در سال 1955 در همين شهر درگذشت.دلوز در ۱۹۵۷ تاريخ فلسفه در سوربن را آغاز نمود، و از۱۹۶۰ تا ۱۹۶۴ به عنوان پژوهشگر با مرکز ملي پژوهش اجتماعي همکاري کرد. دولوز به مدت ۱۰ سال به عنوان استاديار در دانشگاه تدريس ميکرد.
در اين دوره بود که دوستي پايداري ميان او و ميشل فوکو شکل گرفت. او از ۱۹۶۴ تا ۱۹۶۹ در دانشگاه ليون درس ميداد، سپس به واسطه فوکو به سمت استادي دانشگاه ونسن منصوب شد.
تاثير رسانهها بر زبانها
كنفرانس تاثير رسانهها و تكنولوژيهاي نو بر زبانها در ادامه سري كنفرانسهاي بينالمللي دانشگاه مينيا برگزار ميشود و پنجمين آنها خواهد بود. پيشرفتهاي تكنولوژيك و گسترش غيرقابل تصور رسانهها باعث شده تا اين تغييرات مادي در سطح واقعيت به زبان نيز راه يابند. از اين خلال ژانرهاي جديدي در ادبيات نيز ظهور يافته كه ميتوان آنها را محصول مستقيم يا با واسطه چنين پيشرفتهايي دانست (ژانر ادبيات ديجيتال يا مينيماليسم از اين دستهاند). از طرف ديگر تحقيقات زبانشناسانه و نظريه ادبي نيز در اينباره به پژوهش پرداختهاند و براي مثال ژيل دلوز معتقد است كه روزنامهها، سبكي از نوشتن رخدادها را ابداع كردهاند كه روايت نميكند. اين كنفرانس نيز قصد دارد تا پژوهشهاي جديد در حوزههاي زبان، زبانشناسي و ادبيات را درباره نحوه استفاده آنها در اينترنت، بازيهاي ويدئويي، ايميلها، متون هايپر، اجتماعات شبكههاي و... گرد آورده و مورد كنكاش قرار دهد. گفتني است كنفرانس مزبور دي ماه سال جاري برگزار خواهد شد. همچنين سي و هشتمين شماره از مجله فلسفي دياكريتيكز منتشر شد. دياكريتيكز در آمريكا منتشر ميشود و مقالاتي از نظريهپردازان بزرگ معاصر را گرد ميآورد. اين شماره عنوان جذاب «دريدا و دموكراسي» را بر خود دارد و در آن مقالاتي با عناوين «دريدا و دموكراسي»، «تبارشناسي خشونت»، «ماترياليسم غيرديالكتيكي»، «دانش آينده»، «زمان، ميل، سياست» و «آيا آتئيسم راديكال نام مناسبي براي واسازي است؟» اثر ارنستو لاكلائو نظريهپرداز مشهور سياست مطالبه محور منتشر شدهاند. گفتني ست سردبيران دياكريتيكز جاناتان كالر و فيليپ لوييس هستند.
راه هايدگر
مارتين هايدگر، بيترديد يکي از ژرفانديشترين متفکران دوران ماست، بهطوري که ردپاي انديشه او را ميتوان در بسياري از نحلهها و رويکردهاي
فکري - فلسفي دوران اخير، جستوجو و شناسايي کرد. براي مثال، اگزيستانسياليسم سارتر، نظريه هرمنوتيک گادامر و ساختارگرايي دريدا، همگي از زهدان تفکر هايدگر باليده و رشتههايي همچون نقادي ادبي، الهيات و روانکاوي نيز برکنار از نفوذ تفکر او نبودهاند. گفته ميشود که در ميان فيلسوفان معاصر، آرا و آثار او و ويتگنشتاين، بيش از همه محل بحث و نظر بودهاند. در حالي که برخي، تلاشهاي فکري و طريقي که او در آن ميانديشيد و مينوشت را رازآلود و گاه پرمدعا مييابند و بر آن هستند که استمرار فرهنگ و حيات اصيل غربي در تفکر وي دچار وقفه شده و جهت کلي تاريخ فلسفه غرب در مخاطره افتاده است، عدهاي ديگر، بر خلاف آنها، تفکر او را احياگر فلسفه و زمينهساز شکوفايي دوباره آن ميدانند.
اما بهطور كلي در مواجهه با تفكر مارتين هايدگر، ميتوان سه رويكرد را در پيش گرفت. يك رويكرد اين است كه با نگاهي از بيرون به تحليل و نقد آراي وي بپردازيم. هنگاميكه ميگوييم «نگاهي از بيرون»،اين وصف در مورد هايدگر معناي خاص و پيچيدهاي مييابد كه در قياس با بسياري از فلاسفه ديگر او را در وضع ممتازي قرار ميدهد. آنچنان كه هر خواننده آثار هايدگر بلادرنگ درمييابد، زبان هايدگر درآثارش بهگونهاي خاص و مغاير با زبان متعارف فلسفي، يعني آنچه كه زبان متافيزيكي ميخوانند، آشكار ميشود.اين نامتعارفي كه نوعي نامأنوسي را به دنبال ميآورد، برخلاف آنچه برخي گفتهاند ناشي از بازي با كلمات و دخل و تصرف صوري در ساختار گرامر زبان نيست، هرچند هايدگر از اين ترفند نيز بهره گرفته است تا آنجا كه خواننده در مواجهه بااين سبك و سياق نوشتاري از زمينه بداهت فلسفي و غفلتي كهاين بداهت به بار ميآورد در آناتي رها ميشود. بااين مقدمه بايد گفت هنگاميكه ما درصدد تفسير آراي هايدگر با «نگاهي بيروني» برآييم، به ناچار بايد از زبان متافيزيكي - بيآنكه چنين زباني را درست يا غلط بدانيم- بهره بگيريم؛ زباني كه بهتدريج و در سير تاريخي خود از آغاز تلاش فلسفي در يونان باستان تاكنون با همه فرازونشيبهاي خود به بسط كنوني رسيده و از اين طريق مفاهيمي را شكل داده است كه در مقام تفكر فلسفي، گريز از آنها ناممكن بهنظر ميرسد. حال اگر با چنين زباني كه در آن، تاريخي از مفاهيم و معاني متافيزيكي اعصار گوناگون ممزوج است، به رويارويي تفكرهايدگري كه به زباني ديگر يا حداقل در آستانه ساحتي ديگر از زبان به بيان رسيده برويم، نتيجهاي جز عدم فهم به بار نميآورد و حتي شايد به اين نتيجه برسيم كه موضع هايدگر نامعقول و غيرقابل دفاع است چراكه براساس سنت متافيزيكي، تفكرهايدگر در چارچوبهاي مفهومي متداول قرار نميگيرد. بنابراين،اين نكته را همواره بايد در نظر داشته باشيم كه وقتي متفكري همچون هايدگر درصدد بر ميآيد تا از طريق تفكر در باب تمامي يك سنت، ظهور و حدوث آن را آشكار و در عينحال محدوديتهاي آن را برملا سازد، بهتدريج ناگزير خواهد شد كه زباناين سنت را رها كند و به زبان ديگري روي آورد و اين دقيقا همان چيزي است كه به وضوح در هايدگر ديده ميشود. اين نكته در واقع يكي از علل بدفهمي و موضعگيريهاي عجولانه و نادرست در باب آراي هايدگر شده است اما رويكرد ديگر در مواجهه با هايدگر اين است كه ما از درون و از بطن انديشه وي به او بپردازيم. در اين مواجهه فرض براين است كه ميتوان با عبوري بلادرنگ و جهشگونه با تفكرات وي آشنا شد و راهي را كه او با سختي و بهتدريج طي كرده به طرفهالعيني بر خود هموار ساخت و چنان از جانب او سخن گفت كه انگار دسترسي به افكار او و بيان آنها كاري سهل است. همين ديدگاه بوده كه كساني را در تاريخ انديشه معاصر ايراني جرات بخشيد و اين وهم را ايجاد كرد كه ميتوان با او همسخن شد و دراين همسخني حتي از وي فراتر هم رفت.اين توهم ويرانگر نهتنها راه ورود شخص متوهم را به ساحت انديشگيهايدگر ميبندد، بلكه حتي فراتر ازاين، به واسطه تعابير و تفاسير غلطي كه اين شخص ارائه ميدهد، راه همراه شدن ديگران با هايدگر را نيز مسدود ميسازد. در اين رويكرد، غفلتي نهفته است كه همانا چشم بستن بر مسيري است كه هايدگر از عمق سنت متافيزيك غرب تا ساحت «رهايي از آن» پيموده است. بايد توجه داشت كه اين رهايي يكشبه صورت نگرفته است. وي در كتاب ( وجود و زمان) هرچند هنوز با برخي مضامين سنت متافيزيكي در طرح مفاهيمي همچون وجودشناسي و استعلا، سر و كاري دارد اما بهتدريج اين نشانهها در آثار متاخر وي كمرنگ شده و از بين ميروند و بهعبارت ديگر زبان تفكرهايدگر پابهپاي پيش رفتن خود تفكر، تغيير ميكند. در حالي كه بسياري از فلاسفه آلمانيزبان، از درك و فهم آثارهايدگر اظهار عجز ميكنند، چگونه ممكن است ما كه با مرزها و امكانات زبان فارسي ميانديشيم، به سرعت دعوي فهم تفكر وي را داشته باشيم؟
حال كه چنين است آيا هيچ راه ديگري باقي ميماند؟ دراينجا ميتوان به رويكرد سومي قائل شد: ما بايد از همان آغاز مواجهه باهايدگر بپذيريم كه ما نه مفسريم و نه درصدد تفسير. هر تفسيري بايد چشماندازها و دورنماهايي را بگشايد و چيزي را آشكار كند؛ يعني بايد قادر باشد آنچه را كه در پس تفكري پنهان مانده است، پيش چشم آورد و نشان دهد كه اين تفكر برچه بنيادهايي استوار است و چه ساحتهايي با آن گشوده ميشود. چنين امكاني حداقل در فضاي كنوني تفكرايراني چندان مهيا به نظر نميرسد. به عبارت ديگر بايد گفت كه ما از انجام دادن چنين تفسيري ناتوانيم. تاكنون تلاشهاي زيادي براي طرح آراي هايدگر از طريق ترجمه و تفسير صورت گرفته است. دراين ميان عدهاي درصدد برآمدهاند تا بهزعم خود لايههاي پنهان و درعينحال خشن تفكر هايدگر را برملا سازند و حتي آن را ريشه برخي از جريانهاي سياسي قرار دهند؛ برخي نيز با نگاهي همدلانه و همانطور كه گفته شد، جهشوار براين انديشهاند كه ازهايدگر چيزهاي بسياري آموختهاند و ميتوانند به ديگران بياموزانند و حتي آن را دستمايه نظريهپردازي براي برونشد از وضعيت نابسامان تفكر قرار دهند اما آنچه تاكنون اتفاق نيفتاده است اين است كه هيچگاه تلاش نكردهايم با هايدگر ديالوگ برقرار كنيم و تفكر او همچنان برايمان غريب، بيگانه و مبهوتكننده بهنظر ميرسد.
کتاب حاضر را ميتوان از جمله آثاري دانست که با رويکردي امانتدارانه برخي از مهمترين مضامين تفکر هايدگر را طرح کرده و با رجوع به آثار او شرحي روشنگر از آنها بهدست ميدهد. به همين منظور، نويسنده به موضوعاتي همچون وجود، دازاين، زمانمندي، حقيقت، هنر، اومانيسم، زبان، علم و تکنولوژي و تفکر آنچنان که در سير انديشه هايدگر طرح و بسط يافتهاند، ميپردازد. اين كتاب بهتازگي با ترجمه مجيد كمالي از سوي انتشارات مهرنيوشا در شمارگان 2000 نسخه منتشر شده است.