تازههاي سام مندس
در خبرها آمده كه سام مندس پس از ساخت «جاده رولوشنري» و «به دوردست ميرويم» (Away We Go) قصد بازگشت به دنياي نمايش را دارد و براي اين كار اقتباس موزيكالي از كتاب كودكان «چارلي و كارخانه شكلاتسازي» اثر روالد دال را انتخاب كرده. متن كار را ديويد كريگ، نمايشنامهنويس مشهور انگليسي، مينويسد و موسيقي آن هم كار مارك شيمن و اسكات ويتمن است. كتاب موردنظر مندس، پيش از اين دو بار براي ساخت فيلم اقتباس شده؛ يكي در سال 1971 و با عنوان «ويلي ونكا و كارخانه شكلاتسازي» و بار دوم در سال 2005 توسط تيم برتون با نام «چارلي و كارخانه شكلاتسازي». به همين بهانه، از زواياي مختلف نگاهي به دو فيلم آخر سام مندس مياندازيم؛ اول درباره ريچارد ييتز ميخوانيم كه منبع الهام ساخت «جاده رولوشنري» بود و بعد درباره فيلم تازه مندس، كه انگار پل ارتباطي «جاده رولوشنري» و تئاتر موزيكال «چارلي و كارخانه شكلاتسازي» است.
معرفي فيلم تازه سام مندس«به دوردست ميرويم»
دو قلب جوان و سرشار از اميد
جواد رهبر
تهران امروز
چند سال پيش «ريچارد گر» در پاسخ به سوالي درباره انگيزهاش از بازي در فيلم موزيكال «شيكاگو» (رابرت مارشال، 2002) گفته بود كه براي رهايي از فشارهاي عصبي حاصل از نقش دشوارش در «بيوفا» (آدريان لين، 2002) به اين پروژه پناه آورده است. حالا اين تعريف دقيقا وصف حال سام مندس است؛ همان كارگردان انگليسيتباري كه سال پيش فيلم تلخ و تكاندهنده «جاده رولوشنري» (2008) را راهي سالنهاي سينما كرد: قصه زوج جواني در آمريكا كه در مسير تحقق روياهايشان، سرشان بدجوري به سنگ ميخورد. «جاده رولوشنري» به نظرم فيلمي است كه گذر زمان نشان خواهد داد تماشاي چندباره آن چقدر دل و جرات ميخواهد، بس كه ذهن را درگير خودش ميكند و بر دل زخم ميزند. بدون شك فشار رواني حاصل از داستان گس و ناگواري مثل ماجراي زندگي فرانك و اِيپريل ويلر (لئوناردو ديكاپريو و كيت وينسلت) بود كه مندس را برآن داشت كه فيلمي مثل «به دوردست ميرويم» را بسازد.
تازهترين كار مندس، فيلم جمعوجوري است كه از روز
5 ژوئن در سينماهاي كمتعدادي در آمريكا به نمايش درآمد و روز 29 سپتامبر هم در فرمتهاي DVD و Blue-ray وارد بازار شد. داستان «به دوردست ميرويم»، فيلم رهاييبخش مندس از دنياي تيره و خوفناك «جاده رولوشنري»، شباهتهايي به ماجراهاي فرانك و اِيپريل ويلر دارد؛ در اين فيلم هم با زوجي همسن و سال فرانك و اِيپريل روبهرو ميشويم كه در موقعيتي مشابه قرار ميگيرند. برت (جان كراسينسكي) و ورونا (مايا رودولف) ناگهان متوجه ميشوند كه به زودي صاحب فرزندي خواهند شد. بارداري نامنتظره و تولد قريبالوقوع بچهشان شرايط تازهاي را براي زوج بيغم و سرخوش پديد ميآورد. اما فرق قضيه در اين است كه زوج «به دوردست ميرويم» از نظر جهانبيني زمين تا آسمان با فرانك و اِيپريل فرق دارند. برت و ورونا با هيجاني مضاعف و شوري سرشار تصميم ميگيرند به زندگيشان سروساماني بدهند و مهياي استقبال از فرزندشان شوند.
داستان فيلم زماني جان ميگيرد كه آنها به ملاقات پدر و مادر برت (جف دنيلز و كاترين اوهارا) ميروند. زوج جوان براي بزرگكردن فرزندشان روي كمك آنها حساب باز كردهاند اما اين زوج پابهسن گذاشته حالا به دوران بازنشستگيشان در بلژيك فكر ميكنند و عازم سفري هستند كه شايد به اين زوديها بازگشتي نداشته باشد. اينطوري ميشود كه برت و ورونا كولهبار سفر ميبندند تا سري به دوستان و آشناهايشان در گوشه و كنار آمريكا و كانادا بزنند تا جاي خوبي براي زندگي پيدا كنند. از اين به بعد، «به دوردست ميرويم» به فيلمي جادهاي تبديل ميشود كه سرشار از لحظههاي شاد، تماشايي و گاهي هم دلگير است.
زوج فيلم مندس البته دنبال يك چيز ديگر هم هستند؛ اينكه ويژگيهاي يك زوج ايدهآل چيست و چه چيزي باعث ميشود زن و مردي با شور و هيجان بيپايان كنار هم بمانند. هرچه باشد برت و ورونا با تمام تعهدي كه نسبت به هم دارند، هنوز ازدواج نكردهاند صرف خاطر اين موضوع كه ورونا دوست ندارد مراسم ازدواجي داشته باشد كه پدر و مادر مرحومش نميتوانند در آن شركت بكنند. اين است كه به سراغ سه زوج ميروند؛ ليلي و شوهر و دو فرزندش كه رئيس سابق ورونا بوده، اِلن (مگي جيلنهال) و شوهر و تنها پسرش كه دوست دوران كودكي بارت بوده و دستآخر، همدانشگاهيهايشان، تام و مونش در مونترال. هر كدام از اين زوجها به چشم برت و ورونا ايرادي اساسي در زندگيشان دارند و بدترين حالت زماني رخ ميدهد كه برادر برت از فلوريدا به آنها زنگ ميزند و ميگويد كه همسرش او و دخترشان را ول كرده و رفته است... حالا برت و ورونا بيش از هر چيز ديگري به اهميت در كنار هم بودنشان پي ميبرند و به هم قول ميدهند كه در كنار هم بمانند و فرزندشان را بزرگ كنند. اين درست كه والدين برت نميتوانند در بزرگ كردن نوهشان در كنار برت و ورونا باشند اما آنها هنوز خانه قديمي دوران كودكي ورونا را دارند. براي بزرگ كردن فرزند چه جايي بهتر از خانه كودكي مادر پيدا ميشود؟
مندس فيلمنامه دست اولي در اختيار داشته كه شبيه هيچ فيلمنامه ديگري نيست؛ دليلش هم مثل روز روشن است. فيلمنامه كار زوج نويسندهاي متشكل از ديو اِگرز و وندلا ويداست كه در دنياي واقعي هم زن و شوهر هستند و شنيدهها حاكي از اين است كه تفاوت چنداني با زوج برت و ورونا ندارند؛ همانقدر شادخو و دوستدار زندگي! «به دوردست ميرويم» را با همراهي ترانههاي «كت استيونس»وار نوازنده و خواننده كانتري، الكسي مردوك و نقشآفرينيهاي طلايي تيم بازيگران مكمل و دو بازيگر نقش اولش با چهرهاي گشاده تماشا ميكنيم، لذت ميبريم و به فصل آخر داستان زوج جوان و اميدوار ميرسيم. در سكانس پاياني وقتي برت و ورونا در كنار هم نشستهاند و به روزهاي خوش آتي فكر ميكنند، ما به اين فكر فرو ميرويم كه ايكاش ميشد فرانك و اِيپريل هم براي چند روز هم كه شده پايشان را از آمريكا ميگذاشتند بيرون و سري به پاريس ميزدند؛ شايد آن وقت اِيپريل آن كار را نميكرد و فرانك را تك و تنها رها نميكرد.اي كاش فرانك و اِيپريل هم با هم «به دوردست» ميرفتند.
مشخصات فيلم
به دوردست ميرويم / Away We Go
كارگردان: سام مندس. بازيگران: جان كراسينسكي، مايا رودولف، كارترين اوهارا، جف دنيلز، مگي جيلنهال. محصول 2009، آمريكا و انگلستان. 98 دقيقه.
ريچارد ييتز؛ راوي بزرگ عصر اضطراب
درباره «جاده رولوشنري»؛ سومين اقتباس سينمايي سام مندس
سام مندس سواي اقتباسهاي نمايشياش، سهبار هم در سينما به سراغ آثار مكتوب رفته. فيلم اول او، «زيبايي آمريكايي» (1999) فيلمنامهاي ارجينال از آلن بال داشت كه اسكار هم برد اما مندس براي ساخت «جاده تباهي» (2002) به سراغ رمان مصوري به همين نام اثر مكس آلن كالينز و فيلمنامهاي كه ديويد سلف براساس آن نوشته بود رفت. فيلم بعدي او «جارهد» (2005) هم اثري اقتباسي بود؛ فيلم، كه نام خود را از اصطلاح عاميانه «كله كوزهاي» كه براي تفنگداران دريايي آمريكا
ترجمه: ج . ر
javadrahbar@gmail.com
زندگي و آثار ريچارد ييتز
ريچارد ييتز (Richard Yates) روز سوم فوريه سال 1926 در شهر يانكرز در ايالت نيويورك آمريكا متولد شد. پدر و مادرش وقتي او تنها سه سال داشت، از هم جدا شدند. بيشتر روزهاي دوران كودكي و نوجواني او در سفر به شهرها و محلههاي مختلف سپري شد. وسوسه نوشتن زماني به سراغ ييتز جوان آمد كه در دانشكده «ايوان اُلد فارمز» (Avon Old Farms School) در ايالت كانكتيكات مشغول تحصيل شد. ريچارد پس از اتمام تحصيلاتش در آن دانشكده، به ارتش پيوست و در سالهاي پاياني جنگ جهاني دوم در كشورهاي فرانسه و آلمان خدمت كرد. كار نويسندگي را پس از بازگشت بهطور جدي شروع كرد. ابتدا در روزنامهها بهصورت نويسنده مستقل مينوشت (حتي مدت كوتاهي هم متن سخنرانيهاي سناتور رابرت كندي را مينوشت) و در سال 1961 حرفه نويسندگي خود را با انتشار رمان «جاده رولوشنري» (Revolutionary Road) ارتقا بخشيد. مدتي هم در دانشگاههاي مختلف كشور آمريكا نويسندگي تدريس كرد. او دو بار ازدواج كرد كه پاپان هر دو ازدواج، طلاق بود و ثمره آنها تولد سه فرزندِ دختر. ييتز در روز هفت نوامبر سال 1992 در سن 66 سالگي بر اثر امفيزم و عوارض ناشي از عمل جراحي در شهر بيرمنگام ايالت آلاباما درگذشت.
آثار او به شرح زير است: «جاده رولوشنري» (1961)، «11 نوع تنهايي» (مجموعه داستان كوتاه، 1962)، «مشيت ويژه» (1969)، «برهمزدن آرامش» (1975)، «رژه عيد پاك» (1976)، «مدرسه خوب» (1978)، «دروغگويان عاشق» (مجموعه داستان كوتاه، 1981)، «قلبهاي جوان ميگريند» (1984)، «بهار سرد بندر» (1986)، «مجموعه داستانهاي كوتاه ريچارد ييتز» (2001).
گفتوگويي با ريچارد ييتز درباره رمان «جاده رولوشنري»
«جاده رولوشنري»، اولين رمان ريچارد ييتز، در سال 1961 منتشر شد. در سال 2005 مجله تايم اين كتاب را به عنوان يكي از 100 رمان برتر انگليسي زبان (از سال 1923 تا 2005) انتخاب كرد؛ رماني كه كرت ونهگات، رماننويس شهير آمريكايي، آن را «گتسبي بزرگ» عصر خود مينامد و تنسي ويليامز، نمايشنامهنويس بزرگ آمريكايي، آن را يك شاهكار بيهمتا در ادبيات مدرن آمريكا قلمداد ميكند. با نيمنگاهي به همين رمان ميتوان ويژگيهاي اصلي دنياي آثار ييتز را كشف كرد؛ ييتز بيش از هر چيز با ديد نشأت گرفته خود از مكتب رئاليسم به روابط بين انسانها - بهخصوص زنها و شوهرها - ميپردازد و در اكثر مواقع روايتگر داستان زندگي افرادي است كه در مقابل رويدادهاي زندگي سرشان بدجوري به سنگ ميخورد. او را «رواي قصه زندگيهاي به آخر خط رسيده» ميخوانند و استوارت اُنَن در مقاله معروف خود درباره دنياي ييتز (1999) او را «نويسنده بزرگ عصر اضطراب» (Age of Anxiety) لقب داده است. تمامي خصيصههاي مذكور خود را در «جاده رولوشنري» به طرز آشكاري به نمايش ميگذارد. منتقدان ارزش آثار هنري ييتز را جايي بين جي.دي. سلينجر و جان چيور تلقي ميكنند. با وجود اينكه آثار ييتز در زمان انتشارشان منتقدان را به وجد ميآورد اما هيچگاه فروش چندان خوبي نداشتند. آنچه در ادامه ميخوانيد بخشي از گفتوگوي مفصلي است كه مجله پِلوشيرز (Ploughshares) در سال 1972 با ريچارد ييتز درباره رمان «جاده رولوشنري» انجام داده است.
آيا پيش از شروع كار نگارش «جاده رولوشنري» به پايان آن هم فكر كرده بوديد؟
بله. به نوعي به مرگ آن دختر فكر كرده بودم و بعد هم تمام ماجراهاي رمان را طوري پايهريزي كردم تا اين پايان را براي خواننده قابل قبول بكند و اين اصلا كار آساني نبود.
در اين كتاب شما شديدا زندگي در حومه شهر را به باد انتقاد گرفتهايد.
هدف من اين نبود. بيشتر خوانندگان هم اين رمان را اثري بر ضد زندگي در حومه شهر تلقي كردهاند و همين موضوع حسابي مرا نااميد كرده است. شايد خانواده ويلر فكر بكنند كه ريشه تمامي مشكلاتشان در زندگي در حومه شهر خلاصه ميشود ولي من تمام سعيام را كردهام كه اين نكته را به صورت تلويحي در متن بگنجانم كه اين طرز تلقي آنها توهمي بيش نيست و مشكل از خود آنهاست.
آيا با انتخاب عنواني مثل «جاده رولوشنري» (Revolutionary Road، كه ميتوان آن را به «جاده/مسير انقلابي» هم ترجمه كرد) قصد نداشتيد به سيستم حاكم بر جامعه حمله كنيد؟
بهنظر خودم اين عنوان بيشتر اعلام جرمي عليه زندگي آمريكايي در دهه 50 است چون در طول دهه 50 در سراسر كشور، تمايل شديدي به حس همرنگ جماعت شدن پديد آمده بود؛ اين امر فقط مختص حومه شهرها نبود بلكه نوعي تلاش كوركورانه و بيحاصل براي چنگ زدن به امنيت - حالا به هر قيمتي كه شده - در بين مردم به چشم ميخورد. نمونه سياسي اين امر را هم ميتوان در دولت (دوايت) آيزنهاور و ماجراي مككارتيسم مشاهده كرد. به هر حال، جمع گستردهاي از آمريكاييها هم از اين روند بسيار ناخرسند بودند و احساس ميكردند كه چنين نگرشي خيانت مستقيم به روحيه پاك و والاي انقلابي است و اين درست همان روحيهاي است كه من سعي كردم در وجود شخصيت اِيپريل ويلر قرار بدهم. هدفم از انتخاب چنين عنواني اين بود كه نشان بدهم «مسير انقلابي» سال 1776 در دهه 50 به بنبست رسيده است.
آيا شما زندگي زناشويي و ازدواج را نكوهش نميكرديد؟
آه، البته كه نه! اين هم يكي ديگر از تفسيرهاي اشتباهي است كه افراد بسياري از اين كتاب داشتهاند. آلفرد كازين تا حدي ناخواسته در اين مورد مقصر است. ماجرا هم از اين قرار است كه ناشر كتاب، نسخه اوليه را براي او فرستاده بود و او هم در پاسخ، نامه بسيار زيبايي براي ناشر نوشته بود كه در بخش كوتاهي از آن - و تكرار ميكنم فقط در بخش كوتاهي از آن - كازين نوشته بود كه «اين رمان تراژدي آمريكا را دقيقا بر گردن زندگي زناشويي مياندازد.» همين شد كه ناشر اين نكته را از دل متن مفصلي برداشت و با فونت درشت قرمز به همراه تصويري زننده و ساده روي جلد كتاب چاپ كرد. آنها فكر ميكردند اين كار باعث فروش كتاب خواهد شد. من هم مثل يك آدم بيعقل اجازه دادم كه اين كار را انجام بدهند چون فكر ميكردم بحث فروش كتاب به حرفه آنها مربوط ميشود. اما از آن زمان به بعد حسابي پشيمان شدم. البته شايد هم اين كار باعث شد كه آن دسته از خوانندگاني كه به دنبال كتابهايي عليه ازدواج و اين جور مباحث بودند، در همان نگاه اول آن را در كتابفروشيها بخرند اما احساس ميكنم چنين نوشتهاي باعث شد كه خوانندگان باهوشتر و دقيقتر، ديگر به خريد كتاب علاقهاي نشان ندهند. گذشته از همه اينها، كدام ديوانه يا آدم احمقي پيدا ميشود كه بنشيند و رماني ضد ازدواج بنويسد؟ تازه گيرم كسي هم چنين رماني نوشت، چه كسي حاضر ميشود آن را بخواند؟ البته سوءتفاهم نشود، من در اين قضيه كازين را مقصر اصلي نميدانم. من هميشه براي او به عنوان يك منتقد احترام قائل بودهام و هنوز هم هستم. اين اشتباه ابلهانه خود من بود كه اجازه دادم جلد كتاب را به اين ترتيب طراحي بكنند. از هر طرف كه به اين عبارت نگاه ميكنم، ميبينم كه عبارت ناخوشايند و گمراه كنندهاي براي معرفي كتاب است.
با وجود اين، تصويري كه شما از زندگي زناشويي در اين كتاب ارائه دادهايد، بسيار بدبينانه است. تمامي خانوادههايي كه در اين كتاب ميبينيم، بهجز خانواده كمپبل، از هم ميپاشند يا اينكه به طريقي كارشان به سقط جنين ميكشد.
سقط جنين را قبول ميكنم؛ سر همه چيز در اين كتاب به سنگ ميخورد. مضمون اصلي كتاب قرار است همين باشد. يادم ميآيد زماني كه مشغول نوشتن اين كتاب بودم و داشتم خودم را وارد دنياي آن ميكردم، شخصي در يك مهماني از من پرسيد كه موضوع اصلي رماني كه دارم مينويسم، چيست؟ من هم در جواب او گفتم كه دارم رماني درباره سقط جنين مينويسم و طرف هم از من خواست كه پاسخم را دقيقا برايش تشريح بكنم. اين شد كه گفتم كه رمان برپايه يكسري نابودي نمادين از هر نوعي كه فكرش را بكني، قرار گرفته است - نمايشنامهاي نابود شده، كار چندين نفر نابود شده، آرزوها، روياها و برنامههاي بسياري برباد شدهاند - و تمامي اين موارد گرد هم ميآيد و نتيجهاش ميشود يك سقط جنين واقعي و يك مرگ در پايان رمان. شايد همين چيزهايي كه الان گفتم نزديكترين و مناسبترين شرح مختصري باشد كه بشود از ماجراهاي رمان «جاده رولوشنري» براي كسي تعريف كرد.
شخصيت جان گيوينگز را كي وارد داستان كرديد. آيا از ابتداي كار نگارش رمان چنين شخصيتي را مدنظر داشتيد؟
نه، چنين شخصيتي در ذهنم نبود. اواسط كار نوشتن رمان بودم كه به نظرم آمد وجود چنين شخصيتي براي اين رمان لازم است. احساس كردم كه به شخصي نياز دارم كه لحظههاي حياتي رمان وارد بشود و حقايق تلخ را بر سر و روي خوانندگان كتاب بكوبد. در زماني هم كه داشتم روي اين رمان كار ميكردم، مرد جواني را با ويژگيهايي از اين دست سراغ داشتم كه مدتها در آسايشگاه رواني بستري بود و رك و پوست كنده ضعفهاي افراد مختلف را به آنها ميگفت و ملاحظه هيچ چيزي را هم نميكرد. اينطوري شد كه او را هم در قالب جان گيوينگز واردرمان كردم.
بهترين صحنهاي كه در طول حرفه نويسندگي خودتان نوشتهايد، كدام است؟
بهنظرم صحنه صبحانهخوردن فرانك و اِيپريل درست در روز مرگ اِيپريل، بهترين باشد. هميشه احساس ميكنم كه آن صحنه را خيلي خوب از كار درآوردهام. فرانك، كه پس از صرف صبحانه ميخواهد سر كارش برود، روي دستمالي طرح يك كامپيوتر را ميكشد و اِيپريل ميگويد: «واقعا خيلي جالبه، اينطور نيست؟»
از مراحل كار نوشتن خودتان بگوييد.
راستش نسخههاي اوليه آثارم چيزي در حد متن سريالهاي آبكي تلويزيون است. به همين خاطر بازنويسي مكرر يكي از بخشهاي اصلي كار من است. مثلا نسخه اوليه «جاده رولوشنري» بسيار كم حجم و احساس گرايانه بود. در ابتدا فرانك و اِيپريل ويلر را يك زوج جوان و دوستداشتني ترسيم كرده بودم تا خوانندگان عادي با آنها ارتباط برقرار بكنند. كارهايي كه آنها ميكردند و لحن حرفزدنشان كاملا عادي و قابل پيشبيني بود. خيلي طول كشيد تا متوجه بشوم كه روشي كه پيش گرفتهام اشتباه است و بهترين كاري كه ميتوانم بكنم اين است كه طوري اين دو نفر را رو به روي هم قرار بدهم كه با يكديگر حرف بزنند ولي حرف همديگر را نفهمند. اينطوري شد كه در نسخه نهايي كتاب، فرانك و اِيپريل خيلي با هم حرف ميزنند، چه با مهرباني و چه در حين مشاجرههايشان، ولي تقريبا هيچ ارتباط كلامي درست و حسابي بين آنها صورت نميگيرد و حرف يكديگر را نميفهمند.
گزيدههاي امروز
رمان «جاده رولوشنري» را كيت دستم داد تا بخوانم
سام مندس: رمان «جاده رولوشنري» نوشته ريچارد ييتز اثر كلاسيك كالتي است كه بينهايت خواندني است. زماني كه تصميم خودم براي اقتباس از اين رمان را اعلام كردم، بيشتر دوستانم از ته دل به من ميگفتند: «خرابش نكني!» اين جديترين توصيه آن دوره به من بود. بعد هم كه فيلم را ساختم، ديدم بهترين تعريفي كه از كارم ميشود اين است كه «خدا رو شكر كه رمان را خراب نكردي!»
كتاب ييتز را نخوانده بودم. كيت همسرم اين كتاب را داد دستم و گفت: «من خيلي دلم ميخواهد اين نقش را بازي كنم.» من هم فيلمنامهاي كه از روي آن نوشته شده بود را به سرعت خواندم و از فيلمنامه خوشم آمد. اما زماني شخصيتهاي چندلايه داستان را به طور كامل درك كردم كه رمان را هم خواندم. اين طور شد كه عاشق كتاب شدم. من اولين كسي نيستم كه ميگويم اين كتاب يك اثر كلاسيك و ماندگار است و طبيعتا نفر آخر هم نخواهم بود. نكتهاي كه من را شيفته كتاب كرد، نوع رابطهاي بود كه بين فرانك و اِيپريل در آن وجود داشت. با اين كه ماجراهاي رمان در دهه 05 رخ ميدهد اما به نظرم داستاني درباره رابطه يك زوج را تعريف ميكند كه براي تمامي دوران صدق ميكند. خودم درباره فيلم اين طور احساس ميكنم كه «جاده رولوشنري» صادقانهترين و تلخترين فيلمي است كه تا به امروز ساختهام.
ريچارد ييتز، پدرخوانده ادبيات حومهشهري آمريكاست
سام مندس: بهنظرم كتاب «جاده رولوشنري» نوشته ريچارد ييتز اين روزها بيشتر وصف حال است. اين كتابي است كه از آزمون زمان سربلند بيرون آمده و هنوز هم خوانده ميشود. به نظرم اين كتاب سردمدار ژانر ادبيات حومهشهري است كه بعدها جان آپدايك، توبياس وولف، ريك مودي با كتاب «توفان يخ» و تام پروتا با «بچههاي كوچك» آن را ادامه دادند و به آن غنا بخشيدند. ريچارد ييتز پدرخوانده تمامي اين آثار است چون او اين جنبش را به راه انداخت.
نكته عجيب درباره دختران ييتز اين بود كه آنها حقوق قانوني كتاب را در اختيار نداشتند چون ريچارد ييتز امتياز كتاب را واگذار كرده بود. اين بود كه دختران او هيچ كنترلي روي اقتباس ما از رمان هم نداشتند. آنها فقط تماشاگران اميدواري بودند كه يك بار هم سرصحنه فيلمبرداري آمدند. هرچند آنها به من نگفتند كه مبادا رمان را خراب كنم اما بدون شك اين فكر از ذهنشان گذشته است. آنها خيلي به ما دلگرمي دادند. بعد از اتمام كار هم بسيار از فيلم، خوششان آمد و بسيار خوشحال بودند كه پدرشان بالاخره بخشي از احترام و توجهاي كه در زمان حياتش بايد به آن ميرسيده را حالا بهدست آورده است. حس و بازخورد آنها مثل اين بود كه از شخص ريچارد ييتز كلام تاييدكنندهاي بشنوي و اين براي ما خيلي مهم بود.
طنز فيلمنامه «به دوردست ميرويم» مرا جذب خودش كرد
سام مندس: فيلم تازهام درباره زوج جواني است كه به زودي صاحب فرزندي خواهند شد. آنها از محل اقامت فعليشان رضايت ندارند به همين خاطر سفري دور و دراز را آغاز ميكنند تا جاي مناسبي براي زندگي و نگهداري از فرزندشان پيدا كنند. راستش را بخواهيد، فيلم اثري كمدي يا درام يا چيزي در اين مايههاست. البته بايد اين را بگويم كه فيلم از آن دست كمديهايي نيست كه قهقهه زدن تماشاگران حين ديدن آن قطع نشود اما فيلم بامزهاي است. خودم من هم زماني كه فيلمنامه را خواندم، اسير همين حس طنزش شدم. جز آن دلم ميخواست فيلمي سبك و شاد بسازم. چون با وجود اينكه ريچارد ييتز را دوست دارم و رمان او را تحسين ميكنم اما بايد بگويم اين روزها نگرش من نسبت به دنيا، شباهت چنداني به نگرش ييتز ندارد. من به بينش او اعتقاد دارم اما حال و هواي روحيام بيشتر به فيلمي مثل «به دوردست ميرويم» نزديك است. در فيلم تازهام شور زندگي وجود دارد؛ يك جور انرژي محرك. منظورم اين است كه من نه بدبين هستم و نه خوشبين اما افسرده هم نيستم. ولي به هر حال نسبت به آثار تيره و تار هم كششي دارم. زمان ساخت «به دوردست ميرويم» يكي از آن اوقاتي بود كه حس كردم دلم ميخواهد فيلمي نهچندان تيره و تار بسازم.