« استفانو بني» كيست؟
« استفانو بني» در 12 آگوست 1947 در بلونيا متولد شد و بعدها به عنوان يك طنزنويس طرفدار جناح چپ ايتاليا همكاري تنگاتنگي را با روزنامه «ايل منيفستو» آغاز كرد. در دهه 80 استفانو «بني» شروع به انتشار چند اثري كرد كه خيلي زود در ميان بهترين داستانهاي روايي معاصر ايتاليا شناخته شدند. امروزه، «بني» به عنوان يكي از بهترين نويسندگان زنده معاصر ايتاليا شناخته ميشود. «بني» در تمام داستانهاي خود به معرفي ايتاليا در 20 سال اخير پرداخته و به خوبي توانسته است از جامعه ايتاليايي، اميدهاي از دست رفته و نااميديهاي نسلي كه ميخواست دنيا را تغيير دهد، سخن بگويد. اما در فراسوي تمام اين نااميدهاي حاضر در تمام رمانهايش، پرتويي كمنور از اميد ديده ميشود. بهخصوص اين كورسوي اميد در قصههايي كه خطاب به كودكان و نوجوانان مينويسد، بيشتر متجلي ميشود چراكه كودكان داراي تخيلي هستند كه قادر است عناصر دنيا را از هر نوع در هم بياميزد و به يك دنياي جديد زندگي بخشد.
از قهوهخانههاي تهران تا كافهاي زير دريا!
رسول آباديان: «استفانو بني»، مجموعه داستانهاي «كافه زير دريا» را در سال 1987 در انتشارات «فلتيرنلي» كه يكي از شناختهشدهترين انتشاراتهاي ايتالياست، منتشر كرد. «كافه زير دريا» در سال 1383 به عنوان اولين اثر از «بني» به فارسي ترجمه شده است اين كتاب بهدست «رضا قيصريه» به فارسي برگردانده شد.
«كافه زير دريا» شامل 22 داستان كوتاه و يك مقدمه است. در مقدمه كتاب، مهمان از ماجرايي ميگويد كه پاي وي را به يك كافه زير دريا باز ميكند. هر كدام از مشتريان كافه زير دريا داستاني را نقل ميكنند و داستان آخر را خود مهمان روايت ميكند.
هر يك از اين داستانها تقليدي طنزآميز از سبك روايي نويسندگان بزرگ دنياست. براي مثال داستان «پرشيلا ماپله و جنايت كلاس دوم» برگرفته از مجموعه داستانهاي پليسي «خانم مارپل» اثر «آگاتا كريستي» و داستان «اوله رون» به سبك داستانهاي «ادگار آلن پو» است.
زبان «استفانو بني» زباني طنز همراه با استعارات و كلماتي است كه بسياري از اين اسامي و واژگان ساخته ذهن نويسنده هستند و «قيصريه» توانسته با مهارت ويژهاي داستانها را به گونهاي ترجمه كند كه خواننده فارسي زبان نيز به همان اندازه كه خواننده ايتاليايي زبان اين واژگان و اسامي را براي خود هضم ميكند، آنها را در ذهن خود تحليل كرده و آن را بهراحتي بپذيرد.
براي مثال در داستاني كه پري دريايي تعريف ميكند، آمده است: «بك اوشامي شامي بود كه در يك وزه شه شامي در نوك ووبا زندگي ميكرد. شبي يك اووگورو آمد و به اوشامي شامي گفت....»
شايد بتوان يكي از دلايل موفقيت ترجمه اين كتاب را، علاوه برسابقه مترجم در ترجمه آثار ايتاليايي و تدريس در رشته زبان و ادبيات ايتاليايي، در آشنايي با محيط و سالهايي دانست كه «بني» از آنها سخن ميگويد.
در حقيقت «قيصريه» كه سالها در ايتاليا زندگي كرده است نه تنها با ادبيات و طنز ايتاليايي شناخت كامل دارد بلكه به خوبي با «كافهنشيني» كه در كشورهايي چون ايتاليا و فرانسه به صورت يك فرهنگ در آمده آشنا است و همانطور كه نقالي در قهوهخانهها در دوران قاجاريه رواج داشت و دور هم نشستن در حجرههاي كاروانسراها در زمان سفر حج منجر به خلق بزرگترين مجموعه داستانهاي فولكلور شرقي تمام دورانها (داستانهاي هزار و يك شب) شد، كافهنشينيهاي غربي نيز منشا خلق آثاري چون «كافه زير دريا»، «كافه ورزش» و «كافه ورزش دوهزار» در دوران معاصر و به قلم طنز «استفانو بني» است.
جامعه ايتاليايي صبحانه را در كافه ميخورد، پس از ناهار براي خوردن قهوه به كافه ميرود و شبها پيش از برگشتن به خانه نيز سري به كافه ميزند. بنابراين كافه جزئي از زندگي ايتاليايي است و راهي براي انتقال تازهترين اخبار و اطلاعات و البته پخش شايعات ريز و درشت است و از آنجا كه هر شايعهاي ميتواند چيزي فراتر از واقعيت و بهطرز اغراقآميزي آميخته با تخيل باشد، پس هر داستاني كه در هر كافهاي نقل ميشود بهطور بالقوه طنزي است كه ميتواند با قلم كسي چون «بني» نوشته شود. يكي از نمونههاي اين اغراق در تخيل از نوع كافهاي را ميتوان در داستان «سالي كه هوا جنون گرفت» به وضوح مشاهده كرد.
در ابتداي اين داستان كه «بني» از زبان «مرد كلاه بهسر» نقل ميكند، آمده است: «داستاني كه برايتان نقل ميكنم داستان دهكده من است كه اسمش سومپاتدوز است و بهخاطر دو كيفيت ممتازي كه دارد مشهور است: «چغندر قند و مردمان دورغگو.» به اين ترتيب «بني» خود بر شايعهگويي و دروغپراكني در كافهها صحه ميگذارد و با داستاني طنز كه وقايعش غيرممكن است، جامعه دهه 70 ايتاليا را به نقد ميكشد. كافه از ديدگاه «بني» براي نقد جامعه ايتاليايي تاحدي اهميت دارد كه در كتاب ديگر خود يعني «كافه ورزش» براي كافه يك تاريخ غيرواقعي ميسازد. «بني» «كافه ورزش» را نخستين بار در سال 1976 در انتشارات موندادوري منتشر كرد اما اين كتاب در سال 1997 در انتشارات فلترينلي به چاپ دوم رسيد و از سال 1997 تا 2008، 26 بار تجديد چاپ شد.
«بني»، در مقدمه كافه ورزش، اختراع كافهها را متعلق به دوران انسانهاي اوليه ميداند و مينويسد: «انسان اوليه كافه را نميشناخت. وقتي صبح بيدار ميشد در غار خود به شدت هوس قهوه ميكرد اما در آنزمان قهوه هنوز اختراع نشده بود حتي كافه هم نبود.»
در ادامه اين تاريخ غيرواقعي (و نه جعلي) «بني» خاطرنشان ميكند: «انسانهاي اوليه در يك غار دور هم جمع شدند و به اين ترتيب كافه اوليه را راه اندازي كردند اما رميهاي باستان با مشاهده پرواز يك پرنده كافه را اختراع كردند و حتي ژوليوس سزار هم كار خود را با گارسوني آغاز كرد. بيشتر گارسونها بردههاي اسپانيايي بودند اما بسياري از فلاسفه يوناني نيز بودند كه براي مطالعات خود سر ميز خدمت ميكردند.
براي مثال ارسطو به مدت دو سال در يك كافه كار كرد و با مشاهده يك مشتري كه سعي ميكرد با يك چنگال كوچك يك پياز بزرگ را بردارد، مفهوم منطق خود را ارائه كرد. افلاطون نيز در يك كافه- رستوران گرانقيمت در رم كار ميكرد. قرون وسطي دوران طلايي كافههاست. در آن دوره در كافهها ايستگاههايي براي توقف و استراحت اسبها در نظر گرفته شده بود. به اين ترتيب شواليهها ميتوانستند با خيال راحت در كافه استراحت كنند. در حقيقت جريان اينگونه بود كه شواليه از اسب خود ميپرسيد: «خستهاي، آره؟» پس از حركت باز ميايستاد و چيزي مينوشيد. اين اتفاق ميتوانست 30 تا 40 بار در هر كيلومتر تكرار شود.
اين تاريخ غيرواقعي نشان ميدهد كه يك كافه در كشوري مثل ايتاليا تنها محلي براي گرد هم آمدن و قهوه خوردن نيست بلكه يك فرهنگ است كه ميتواند حتي يك تاريخ نيز داشته باشد حتي اگر مورخان هرگز نيازي نديدند كه آن را بنويسند. چهبسا مورخاني بودهاند كه براي نوشتن تاريخ و نوشيدن يك فنجان قهوه ساعتها در كافهها نشستهاند. بنابراين از ديد «استفانو بني»، كافه مردميترين محلي است كه ميتوان در آن نقدهاي اجتماعي كرد همانطور كه زماني در قهوهخانههاي تهران نيز اينگونه بود.
گفت و گو با رضا قيصريه درباره جهان داستاني استفانوبني
مترجم خائن نيست؛ هنرمند است
هدي عربشاهي: گاهي اوقات آدم دلش ميخواهد بنويسد از كسان و چيزهايي بيهيچ مناسبتي. چيزي ميبيند، جرقهاي زده ميشود و قلم برداشته ميشود و ميگويد: بنويس! حتي اگر اين قلم امروز ديگر صفحه كليد رايانه باشد مهم نيست؛ مهم كلمه است كه حك ميشود و ميگويد از آنچه در دل است. اين اتفاق براي منهم افتاد همين چند روز پيش، زماني كه در قفسههاي كتابخانهام به دنبال چيزي ميگشتم ناگهان خيره ماندم به نسخه ايتاليايي كتاب «كافه زير دريا» و بعد نگاهم چرخيد تا رسيد به نسخه ترجمهاش و ذهنم به عقب رفت تا رسيد به سا
چطور با كتاب «كافه زير دريا» و «استفانو بني» آشنا شديد و اين كتاب چگونه به دستتان رسيد؟
فكر ميكنم اسم «استفانو بني» را زماني كه در رم بودم شنيدم و اگر اشتباه نكنم در مجله پانوراما مقالهاي نيز از وي خوانده بودم. بههرحال اسمش برايم آشنا بود. بنابراين وقتي اين كتابش را دست يكي از همكارانم در دانشكده ديدم برايم بسيار جالب بود بهخصوص كه تا آن زمان از وي هيچ كتابي نخوانده بودم. وقتي شروع كردم به خواندن كتاب، دو- سه داستان اول طنزي داشت كه من خيلي از آن خوشم ميآمد. دليلش اين بود كه طنز آن، اگر اسمش را طنز سوررئاليستي نگذاريم نوعي طنز absurd (مضحك) است. البته absurd در معني مثبت، چون بعضي كلمات وقتي به فارسي ترجمه ميشوند معني منفي ميگيرند. بنابراين طنز خاصي بود كه من آن را خيلي دوست داشتم و در ايتاليا نيز سابقه داشت كه يك مقداري از آن بر ميگشت به «كمدي هنري» (commedia dell’arte) ايتاليا و بخش ديگر آن مربوط به طنز ژورناليستياي بود كه از سالهاي 1968 به بعد در محافل و حتي تئاترها، مد شده بود و مبناي آن دست انداختن و شوخي با فيگورها و شخصيتها بود. طنزي كه در «كافه زير دريا» وجود دارد من را به ياد آن طنز خاص انداخت. البته طنز «بني» بازهم متفاوت با آن طنز است. داستان اولش را كه شروع كردم خوشم آمد و به اين ترتيب ادامه دادم و رفتم جلو و ديدم كه چيز جديدي است و حتي در ايتاليا نيز مدرن است. البته در ايتاليا طنزنويسان خيلي خوبي هستند مثل «آكيله كامپانيله» يا حتي فيلمهاي «فدريكو فليني»، چون بههرحال در فيلمهاي فليني نيز طنز وجود دارد يا بعضي از داستانهاي «آلبرتو موراويا» مثل «داستانهاي رمي» يا «داستانهاي سوررئاليستي» كه من بعدها اين كتاب را ترجمه كردم. در «داستانهاي سوررئاليستي» طنز ظاهر نميشود و خودش را تنها در بطن داستان نشان ميدهد اما طنز «بني» متفاوت بود و توانسته بود با وارونه كردن قضايا و بهنوعي سوررئاليست كردن آنها به طنز برسد. براي مثال در شروع داستان ميگويد: «من در كنار درياي بريگانتس قدم ميزدم كه مردي با لباس شب پريد داخل آب دريا و منهم دنبالش رفتم تا به كافهاي در زير آب رسيدم و در را بستم. در آنجا به من گفتند كه هركسي وارد اين كافه ميشود بايد داستاني تعريف كند و تو از اينجا بيرون نميروي تا وقتي كه يك داستان نقل كني.» اينكه «بني» از ابتدا شرح ميدهد كه كافه زير درياست و باقي ماجراها، خود به خود داستان را از حالت طبيعي خارج ميكند. با وجود اين، طنز اين كتاب با داستانهاي سوررئاليستي «موراويا» فرق دارد. بهخصوص داستان اول كتاب يعني «سالي كه هوا جنون گرفت» يا داستان «بزرگترين آشپز فرانسه» كه به نظرم داستان فوقالعادهاي است و فكر ميكنم كه در خود ايتاليا هم جديد است. اين باعث شد كه من علاقهمند شوم و ديدم كه هركدام از داستانها با ديگري فرق دارد. يعني هيچكدام از اين داستانها از نظر طنز شباهتي به هم ندارند و حتي متوجه شدم «بني» در نوشتن اين داستانها از نظر شيوه نگارش از رمانهاي معروف نويسندگان بزرگ دنيا استفاده كرده است. مثل داستان «كرال كاليفرنيايي» كه به سبك داستانهاي مدرن آمريكايي است كه حتي در برخي از فيلمهاي هاليوودي نيز اين سبك به چشم ميخورد اما باوجود اين، آن را دست انداخته است، يا در داستان «ناستاسيا» از ادبيات روس بهره گرفته، يا در داستان «پرشيلا ماپله و جنايت كلاس دوم» از سبك داستانهاي «آگاتا كريستي» استفاده كرده است. داستان «موبيديك» را در داستان نهنگي كه عاشق ناخداي كشتي شد بهصورت طنز درآورده است و بهخصوص داستان ديگري به نام «اتوره و آكيله» دارد. از آنجا كه خود «بني» هم از مردم شمال ايتاليا و اهل بلونياست بهخوبي با بافت فرهنگي و جغرافيايي آن مناطق آشناست، بنابراين وقتي اين دو دوست شروع ميكنند به دشنامگويي به هم، به زيبايي توانسته است اين دشنامها را ساخته و پرداخته كند و فكر ميكنم يكي از بخشهاي سخت ترجمه اين كتاب، برگردان اين دشنامها به فارسي بود كه براي من بسيار جذابيت داشت و با علاقه روي آن كار و سعي كردم اين جملات را به فارسي ترجمه كنم. بههرحال وقتي كار جذاب باشد خود فرد هم تشويق ميشود آن را ادامه دهد.
من وقتي با بچههاي ايتاليايي حرف ميزدم، آنها ميگفتند كه داستان «امداد فوري و كيف آرايش» را خيلي دوست دارند.
بله. اين داستان جذابي است. در اينجا فكر ميكنم لازم باشد از مهدي فتوحي هم يادي بكنم كه به من در ترجمه اصطلاحات مربوط به موتور در اين داستان خيلي كمك كرد يا مثلا اسم انگليسي «beauty case» است كه من نميدانستم منظور «كيف آرايش» است. بهخصوص كه استفاده از كلمات انگليسي در ايتاليا مد شده است. در مجموع ترجمه اين كتاب كار بدي از آب درنيامد و خودم خيلي راضي بودم. البته ديگران هم لطف كردند و گفتند كه ترجمه خوب بوده است. بههرحال فكر ميكنم چيز جديدي بود كه جايش در ايران خالي بهنظر ميرسيد، اما اينكه طنزش مورد پسند خيليها قرار گرفته يا نه، آن را نميدانم. بعضي از نقدهايي را كه درباره اين كتاب ميخواندم، نشان ميداد كساني كه آن را نقد كردند نميدانستند بايد با آن چه كار كنند، چون تا آنزمان با اين نوع طنز آشنا نشده بودند. ضمن اينكه از اين كتاب خوششان آمده بود و دربارهاش مينوشتند اما پيدا بود كه برايشان خيلي جديد است. در كل شيوه برخورد و نوع نگاه كتاب بسيار جذاب است، منتقدان ايراني هم متوجه ميشدند كه يك چيزي در اين كتاب متفاوت است اما نميدانستند كه تفاوت در كجاست. بهخصوص كه منتقدان ما به يك نگرش خطي عادت دارند يا اينكه دوست دارند روي يك نويسنده خاصي تاكيد كنند. براي مثال درحال حاضر، «ايتالو كالوينو» معيار منتقدان در بررسي نويسندگان ايتاليايي است، اما من فكر ميكنم كه نويسندگاني چون «موراويا» و «بني» توانستند ذهنيتهايي را در عرصه نقد بشكنند.
آيا با «استفانو بني» هم در مورد ترجمه اين كتاب صحبت كرديد؟
بله. بهواسطه يكي از دوستانم كه در رم زندگي ميكند، يك نسخه از كتاب ترجمه را برايش فرستادم و گفتم كه متاسفانه در ايران «حق مولف» پرداخت نميشود ولي ميخواهم كه بداند كتابش را ترجمه كردهام. «بني» هم برايم يك ايميل زد و از اينكه كتابش را ترجمه كردهام، تشكر كرد و طرح و مشخصات آن را در سايت خود گذاشت.
غير از اين كتاب آثار ديگري هم از اين نويسنده به فارسي ترجمه شده است؟
زماني «مهدي فتوحي» برخي از مقالاتي را كه «بني» درباره سياستهاي جورج بوش در مطبوعات ايتاليا مينوشت به فارسي ترجمه و در چند روزنامه چاپ ميكرد. درحالحاضر كتاب «مارگريتا دولچه ويتا» را هم «هانيه اينانلو» به فارسي ترجمه و چاپ كرده است كه بهنظر من ترجمه بسيار خوبي از كار درآمده است، بهخصوص كه متن كتاب قلم دشواري دارد. يكي ديگر از دانشجويانم هم مشغول ترجمه كتاب «كافه ورزش» بود كه فكر ميكنم ديگر ادامه نميدهد. درحالحاضر انتشارات نيلا هم يكي از آثار «بني» را كه نمايشنامهاي به نام «پينوكيا» است در دست چاپ دارد. اين نمايشنامه بهنوعي همان «پينوكيو» است با اين تفاوت كه اينبار، شخصيت اصلي داستان به جاي پسر، دختر است. تئاتر اين نمايشنامه نيز در ايتاليا به روي صحنه رفته است و خود «بني» هم در آن بازي ميكند.
من پس از چند نقد ايتاليايي كه درباره كتاب «مارگريتا دولچه ويتا» خواندم فهميدم كه ظاهرا اين كتاب يكي از بدترين آثاراست و بهعنوان يك سقوط شناخته ميشود...
فكر ميكنم نبايد در مورد يك اثر اينطور قضاوت كرد. بههرحال اين اثر هم كار نويسنده است. حتي «موراويا» هم برخي از كارهاي خود را رد ميكند. به هرحال «كافه زير دريا» و «كافه ورزش» از بهترين آثار «بني» هستند. به اعتقاد من، يكي از مشكلات اصلي كار «بني»، نثر آن است. به طوري كه نثر «بني» بسيار دشوار است و بنابراين حتي يك ايتاليايي معمولي نيز شايد نتواند آن را درك كند. براي مثال در كافه زير دريا داستاني به نام «مريخي دلداده» است كه زبان بسيار دشواري دارد و از نظر ترجمه يكي از كارهاي سخت بود. در اين كتاب، خود «بني» كلماتي را ميسازد كه در فرهنگ لغات وجود ندارد. اين زبان بازي كه «بني» از آن استفاده ميكند درواقع از «اومبرتو اكو» شروع و امروزه به يك مد تبديل شده است. در حقيقت اومبرتو اكو در رمان «نام گل سرخ» شخصيتي دارد كه به زباني غيرواقعي حرف ميزند كه تركيبي از پنج زبان مختلف است. كما اينكه به تازگي اكو مقالهاي درباره «پينوكيو» نوشته است كه تمام واژگان آن با حرف «پ» شروع ميشوند. يعني اگر كسي بخواهد اين مقاله را به فارسي ترجمه كند بايد به دنبال كلماتي بگردد كه همگي با حرف «پ» شروع ميشوند و بديهي است كه برگردان چنين متني بسيار سخت است. مشابه اين بازي با زبان را «جيمز جويس» در «اوليس» انجام داده است.
يكي از نكات قابل تامل در مورد ترجمه «كافه زير دريا»، ترجمه دقيق آن است. اين نكته را زماني متوجه شدم كه اين ترجمه را با متن اصلي مقابله كردم. در اين مورد چه نظري داريد؟
همانطور كه گفتم شخصا از ترجمه كتاب راضي هستم اما در مورد اينكه ترجمه تا چه حد دقيق است فكر ميكنم كساني كه هم متن اصلي و ترجمه را خواندهاند بايد در اين مورد نظر بدهند، اما اگر ترجمه واقعا تا اين حد خوب شده است اين بر ميگردد به اعتقاد من در مورد ترجمه، اينكه من ضربالمثل ايتاليايي «مترجم خائن است» (il traduttore è traditore) را قبول ندارم. اينكار را در مورد ترجمه داستانهاي سوررئاليستي «موراويا» هم انجام دادم. اين در مورد نثر است. من حتي معتقدم كه در مورد شعر هم ميتوان به يك ترجمه صحيح و تا حدود زيادي دقيق رسيد. بسياري از مترجمان ايراني ميگويند كه اين كار غيرممكن است اما زبان فارسي اين امكان را به مترجم ميدهد كه به يك ترجمه بسيار خوب برسد نمونهاش همان ترجمه داستان «اتوره و آكيله» است. براي من خيلي سخت بود كه بتوانم اين دشنامها را به فارسي برگردانم، اما با كمي تلاش و وقت گذاشتن امكان انجام اين كار به وجود ميآيد و ميتوان با واژه سازي، كلمه مورد نظر را پيدا كرد. اين درست نيست كه تا يك كلمه را در فرهنگ لغت پيدا نكني، بگويي ترجمه نميشود. نمونه ديگر آن، داستان «امداد فوري و كيف آرايش» است، در اين داستان درباره يك تابلوي تبليغات توضيح داده ميشود كه من را به ياد يك فيلم از «فليني» انداخت. هرچند محتواي آن با فيلم «فليني» متفاوت است اما آن محله و تابلويي را شرح ميدهد كه كاملا از آن فيلم گرفته شده است. فكر ميكنم «بني» از طنز «فليني» هم تاثير گرفته است، يا در داستان «شيطان و آشپز فرانسوي» ديالوگها فوقالعاده است يا آن غذايي كه درست ميكند، اصلا چنين غذايي در فرانسه وجود ندارد و خود «بني» آن را ساخته است. اين نشان ميدهد كه «بني» در محيطي زندگي ميكند كه به اخبار و وقايع روز تسلط و آگاهي كامل دارد و بنابراين توانسته است تركيبي از همه آنها را دركنار هم بياورد.
اين حرف شما تاييد ميكند كه براي رسيدن به يك ترجمه خوب، تنها آگاهي از زبان كافي نيست بلكه فرهنگشناسي نيز نقش مهمي ايفا ميكند. با اين عقيده موافقيد؟
بله. به هرحال آشنايي با قوم و ملت زبان مبدأ بسيار مهم است. براي مثال در مورد داستانهاي موراويا اگر من در رم زندگي نميكردم نميتوانستم ترجمه درستي ارائه كنم. در واقع احساس ميكردم كه تمام شخصيتها را ميشناسم. «راننده تاكسي» در داستان موراويا همان راننده تاكسياي است كه در رم كار ميكند كه من ديده بودمش يا «كافهچي» كه هركسي در ايتاليا زندگي كند كافهچيها را به خوبي ميشناسد. به طوري كه در داستانهايي از موراويا كه از فرانسه به فارسي برگردانده شدهاند اين حس القا نميشود و كسي كه ايتاليايي بداند به راحتي ميفهمد كه ترجمه از زباني غير از ايتاليايي بوده است.
بنابراين در ترجمه خوب يكي فرهنگشناسي و ديگري برگردان از زبان اصلي نقش دارند؟
كاملا درست است. ترجمه از زبان اصلي اهميت زيادي دارد و حتي ترجمه اشتباه از زبان اصلي خيلي بهتر از ترجمه از يك زبان ديگر است. به طوري كه به وضوح احساس ميشود آثاري كه از زبانهاي غيراصلي ترجمه ميشوند يك چيزي كم دارند. يكي از نمونههاي اين ترجمهها، آثار «ماركز» است كه به فارسي ترجمه شدهاند. زبان اصلي «ماركز» اسپانيايي است اما اكثر آثاري كه از اين نويسنده به فارسي ترجمه شدهاند از زباني غير از اسپانيايي هستند، در نتيجه، آن خلاقيتها و زيروبمهايي كه زبان اسپانيايي دارد و حتما «ماركز» از آنها استفاده كرده است در آثار ترجمه شده به فارسي ديده نميشوند. منهم يك كتاب از «ماركز» به نام «سرگذشت يك غريق» را از ايتاليايي ترجمه كردهام. البته ايتاليايي و اسپانيايي خيلي به هم نزديك هستند. من حتي نسخه اسپانيايي آن را هم ديدم و متوجه شدم كه ترجمه ايتاليايي آن به اصل اثر بسيار شبيه است و اين فرق ميكند با زماني كه بخواهيد يك اثر اسپانيايي را مثلا از ترجمه آلماني آن به فارسي برگردانيد.
استقبال مردم از كتاب «كافه زير دريا» چطور بود؟
كتاب به چاپ سوم رسيده است و اين نشان ميدهد كه ظاهرا استقبال خوب بوده است. در حال حاضر استقبال از ادبيات ايتاليايي خوب است.
اما فكر ميكنم كه در چاپهاي بعدي، قطع كتاب جيبي نيست، بله؟
بله. من خودم از ابتدا با چاپ جيبي مخالف بودم. چون قطع جيبي با توجه به جنس كاغذي كه استفاده ميشود بسيار قطور شده بود. خوشبختانه ناشر هم متوجه اين مساله شد و در چاپهاي بعدي اندازه آن را تغيير داد. طرح روي جلد هم بسيار زيباست كه فرامرز عربنيا آن را طراحي كرد.
به نظر شما چرا استقبال از آثار ايتاليايي تا اين حد خوب است؟
علت استقبال از آثار نويسندگاني مثل «موراويا» و «كالوينو» كه كاملا مشخص است. به ويژه «كالوينو» كه از قديم بسيار معروف بود اما اينكه چرا از تمام اين آثار استقبال ميشود احتمالا به اين دليل است كه روحيات ايتاليايي به روحيات ما بسيار نزديك است و بنابراين خواننده راحتتر با اثر ارتباط برقرار ميكند. به ويژه در آثار «كالوينو» يك جنبه قصهگويي شرقي نيز وجود دارد.
آيا ميتوان گفت كه يكي از علل استقبال از آثار ايتاليايي اين است كه از نظر اخلاقي و مميزي كمتر دچار مشكل هستند؟
بيشك همينطور است. وقتي كتاب سانسور نشود، به متن كتاب آسيب نميرسد و بنابراين جذابيت خود را حفظ ميكند. براي مثال همين كتاب «كافه زير دريا» جز يكي، دو كلمه حذفي نداشت. ضمن اينكه نويسندگاني مثل «كالوينو» بسيار اخلاقگرا هستند و بيشتر در فانتزي حركت ميكنند.
كار جديدي در دست ترجمه داريد؟
خير. وقت كافي ندارم و ديگر حوصله ترجمه هم ندارم.
وضعيت كار دانشجوياني را كه وارد كار ترجمه شدهاند چطور ارزيابي ميكنيد؟
آنهايي كه وارد ترجمه شدهاند بسيار خوب كار كردهاند، به طوري كه سه كار از اين بچهها را براي چاپ به ناشر معرفي كردهام كه يكي از آنها يك نمايشنامه از «آنتونيو تابوكي» است كه به نشر نيلا دادهام. به نشر نيلوفر هم دو كتاب ديگر را معرفي كردهام كه اولي «داستانهاي ماقبل تاريخ» از آلبرتو موراوياست كه بسيار جذاب و دشوار است اما خوشبختانه بچهها به خوبي از عهده ترجمه آن برآمدهاند. داستان ديگر هم از «سوزانا تامارو» است. يكي از چيزهايي كه به نظر من در «كافه زير دريا» و «كافه ورزش» بسيار جذاب بود، اهميت دادن به فرهنگ كافهنشيني است. اين اهميت تا جايي پيش ميرود كه «بني» در كتاب «كافه ورزش» براي كافهها يك تاريخ خيالي ميسازد. بله. اين هنر نويسنده است. در واقع رئاليسم بهآن معني نيست كه تمام وقايع واقعي باشند و هر آنچه را كه ميبيني بنويسي بلكه نويسنده تخيل را بهگونهاي مينويسد كه انگار واقعيت است. كافهاي كه «بني» مينويسد واقعيت ندارد و اينكه مثلا مردان عصر حجر در ليوان سنگي قهوه ميخوردند اما اين ابتكار ذهني نويسنده است كه كاملا قابل قبول است و از سوي خواننده پذيرفته ميشود. بنابراين اينكه بخواهي عين واقعيت را بنويسي، جذابيت ندارد. من قبل از اينكه «كافه زير دريا» را ترجمه كنم «كافه نادري» را نوشته بودم، همانطور كه ميبينيد در كافه نادري نيز من از رئاليسم ذهني استفاده كردهام. در واقع كافه نادري واقعي آن كافهاي نيست كه وينستون چرچيل وارد آن بشود. درحالي كه گارسون كتاب تعريف ميكند زماني كه وينستون چرچيل، نخستوزير انگليس با استالين و روزولت در جنگ جهاني دوم به ايران آمده بود به كافه نادري هم سر زد. اين واقعي نيست ولي قابل قبول است. به قول يكي از روزنامهنگاران، اين كافه است كه دارد روايت ميكند و نه آدمها. بنابراين كافه يك مكان عمومي است كه در آن داستانها روايت ميشوند و اينكه مثلا «بني» در مقدمه «كافه ورزش» مينويسد كه افلاطون گارسون بوده است براي خواننده بسيار جذاب است. اين حتي ميتواند افق ديد خواننده را وسيع كند.
كتاب شناسي رضا قيصريه
آثار ترجمه:
سه قطره خون (Tre gocce di sangue)/ صادق هدايت/ انتشارات فلتيرنلي 1979
روزهاي جغد/ لئوناردو شاشا/ نشر اشراقي 1358
سرگذشت يك غريق/ گابريل گارسيا ماركز/ انتشارات روزگار ما 1359
داستانهاي رمي/ آلبرتو موراويا/ چاپ اول نشر نقره 1364
تپههاي سبز آفريقا/ ارنست همينگوي/ 1364
نو شهرها/ انتشارات فضا 1365
همينگوي/ فرناندا پيوانو/ نشر نقره/ 1368
(زندگينامه) پيراندلو/ نشر قلم/ 1371
(زندگينامه) موراويا/ نشر قلم/ 1372
ساحر/ دينو بوتزاني/ 1381
مافيايي ها/ لئوناردو شاشا/ نشر ماهريز 1382
آنجا كه رويا سنگ ميشود/ فرانچسكو سوريانو/ 1383
كافه زير دريا/ استفانو «بني»/ كتاب خورشيد/ 1383
مدئا/ آئورليو پس/ نشر نيلا/ 1384
خاطرات ما/ لوئيجي پيراندلو/ نشر نيلا
درگذشت پيكلس مك كارتي/ ارنست همينگوي/ نشر نيلا
شب قبل از پياده شدن/ ارنست همينگوي/ نيلا
كلاغ آخر از همه ميرسد/ ايتالو كالوينو/ كتاب خورشيد/ 1385
قارچها در شهر/ ايتالو كالوينو/ كتاب خورشيد/ 1386
تو كه منو ميشناسي/ آلبرتو موراويا/ كتاب خورشيد/ 1386
منكه حرفي ندارم/ آلبرتو موراويا/ كتاب خورشيد/ 1386
داستانهاي سوررئاليستي/ آلبرتو موراويا/ كتاب خورشيد/ 1387
روز نحس (نمايشنامه)/ ميخائيل زوشنكو/ نشر نيلا/ 1388
آثار تاليفي:
هفت داستان/ چاپ اول/ انتشارات روشنگران/ 1372
كافه نادري/ انتشارات ققنوس/ 1384
هفت داستان/ چاپ دوم/ انتشارات ققنوس/ 1385