نگاهي به فيلم ريشتراشي بزرگ
(مارتين اسكورسيزي، 1967)
ضايعات جنگ
سيد آريا قريشي
تهران امروز
مارتين اسكورسيزي مشهورتر از آن است كه نياز به معرفي داشته باشد. كارگرداني كه سردمدار سبك نيويوركي در دهه 60 و 70 بود و در ميان تمام بزرگان همنسل خودش (از كاپولا گرفته تا لوكاس و اسپيلبرگ)، شايد او بزرگترينشان باشد. بيشک کمتر کارگرداني به اندازه اسکورسيزي قابليت ساخت شاهکار دارد. کافي است به ليست 250 فيلم سايت IMDB سري بزنيد تا ببينيد چند فيلم از استاد در آن وجود دارد. درباره فيلمهاي مطرح اسكورسيزي از راننده تاکسي و گاو خشمگين گرفته تا رفقاي خوب و جدامانده و... به اندازه كافي صحبت شده اما مورد بحث اين نوشته، يكي از فيلمهاي قديميتر استاد است. فيلمي که ميتوان گفت در ميان فيلمهاي کوتاه اسکورسيزي، تکاندهندهترين و به يادماندنيترينشان است و از همه مهمتر، مولفههاي اصلي سينماي اسکورسيزي را ميتوان در آن رديابي کرد.
ريشتراشي بزرگ محصول سال 1967، يك فيلم كوتاه شش دقيقهاي است. فيلم داستان مردي را روايت ميكند كه جهت تراشيدن ريشش وارد حمام ميشود. مرد جوان با اصرار بر ادامه ريشتراشي، زخمهاي عميقي در صورتش ايجاد ميكند و در نهايت گردن خود را ميبرد. فيلم با نمايي از خون مرد جوان كه به روي زمين و بدنش ميريزد، خاتمه مييابد.
ريشتراشي بزرگ در دوره بسيار مهمي ساخته شد. دورهاي كه شور و هيجان در نقاط مختلف دنيا به اوج خود رسيده بود و از ميان اين سروصدا، نسل جواني قد علم كرده بود كه به دنبال تنبيه پيشينيان و پاسخ به سركوفتها و سركوبي بود كه از طريق نسل قبل به آنان اعمال ميشد. جنبش مي1968، گروههاي موسيقي ساختارشكن مثل بيتلز و پينك فلويد و در نهايت سينماي غني دهه 70، همگي از دل همين نسل بهوجود آمدند. دوره، دوره اعتراض بود. براي اولينبار ديگر جوانان مجبور به پاسخگويي به بزرگترها نبودند. شرايط كاملا برعكس شده بود. حالا نسل قديم توسط جوانان لاي منگنه قرار گرفته بود تا بابت تمام رفتارهايش پاسخگو باشد. ريشتراشي بزرگ را هم با اين ديد كه بنگريم، عصيانگري و خشم شديد و غيرقابل مهاري را در آن مييابيم. اين فيلم در واقع آغاز همان مسيري است كه بعدها با راننده تاكسي و گاو خشمگين به كمال رسيد. خودويرانگري و خشونت پوچ و بيهودهاي كه در اين فيلم جاري است، بعدها به درونمايه مهمترين فيلمهاي اسكورسيزي تبديل شد.
طبق تقسيمبنديهاي موجود، ميتوان گفت ريشتراشي بزرگ در دسته فيلمهاي تداعيگر جاي ميگيرد. فيلم در پي روايت يك داستان خاص نيست. بهدنبال نشان دادن مصائب ريشتراشي و انتقال كامل افكار خالق اثر به بيننده هم نيست. تلاش فيلم براي القاي حس تشويش، اضطراب و پوچي، چيزي است كه در اين شش دقيقه به چشم ميخورد و اسكورسيزي مثل هميشه در اين كار موفق عمل كرده اما ريشتراشي بزرگ به دنبال رساندن چه مطلبي به تماشاگر است؟
خود اسكورسيزي گفته: «اين فيلم اشارهاي است به جنگ ويتنام.» حالا همه چيز روشنتر ميشود. حالا سكانس بريدن گردن يا آنجا كه خون مرد روي صفحه سفيدي ميپاشد، معناي ديگري مييابند. جنگ ويتنام، شايد بزرگترين رسوايي بينالمللي آمريكا در قرن بيستم بود. اتفاقي كه چه از جنبه داخلي و چه از لحاظ بينالمللي به وجهه آمريكا و سردمدارانش لطمه جدي وارد كرد. ريشتراشي بزرگ هم با نمادگراييهاي خودش (حمام به عنوان نمادي از ويتنام، مرد جوان نشانهاي از آمريكا -يا شايد سربازان جواني كه چشم بسته و به صورتي كه انگار هيپنوتيزم شدهاند، دارند گلوي خودشان را ميبرند- و صفحه سفيد دستشويي به عنوان آبرو و اعتبار جهاني آمريكا) به همين مساله ميپردازد. فيلم با نماهايي از دستشويي سفيد و تميز و با تاكيد بر دستمال توالت و شير و وان حمام شروع ميشود تا اين مفهوم را تداعي كند كه ويتنام، اتفاقا ميتوانست فرصتي باشد براي طهارت آمريكا و افزايش هرچه بيشتر اعتبارش در سطح جهان. صحنهاي كه مرد جوان، پيراهن سفيدش را قبل از ريشتراشي از تنش خارج ميكند، از سه نماي مختلف نشان داده ميشود. به نشانه اينكه آن مرد دارد با دست خود آخرين نشانههاي پاكيزگي را از خود دور ميكند و وارد نبردي ميشود كه به قيمت بريدن گردنش تمام ميشود. نماهاي نزديك و بسيار نزديك از صورت و گردن مرد جوان باعث ميشود بيش از اينكه به خود مرد و هويتش توجه كنيم، به زخمهايي دقت كنيم كه روي صورت او ايجاد ميشود و خوني كه از گردنش سرازير ميشود. پس از پايان فيلم، شايد خيلي زود چهره مرد را فراموش كنيم ولي اين زخمها و خون را نه و اين همان چيزي است كه اسكورسيزي ميخواست. اين لكه ننگي است كه هرگز از دامان آمريكا پاك شدني نيست. چهره آمريكا را هم كه از ياد ببريم، اين قطرات خون از ياد رفتني نيستند.
اولين قطرات خون كه از گردن مرد به پايين ميچكد، توسط آب شسته ميشود ولي سرانجام غلظت خون به حدي ميرسد كه آب توانايي شستن آن را ندارد و اين آب است كه رنگ خون به خودش ميگيرد. حالا نمادگراييها دارند به تدريج مشخص ميشوند. در نهايت سكانس نهايي بريدن گردن به وسيله نماي متوسط نزديك و باز هم از دو زاويه متفاوت نشان داده ميشود تا تاكيدي باشد بر «كامل» شدن اين پروسه. ديگر اميدي به بازگشت نيست. موسيقي ملايمي هم كه در تمام اين لحظهها در حال پخش است، بيش از هر عامل ديگر، فرصتي است براي نمايش تضادهاي موجود بين ظاهر و باطن جامعه آمريكايي. جامعهاي كه از يك طرف با بمباران شديد تبليغاتي مبنيبر لزوم و ضرورت حمله به ويتنام روبهرو ميشود و از سوي ديگر به عينه شاهد سقوط خويش است. از يک طرف دارند در سرش فرو ميکنند که اين جنگ براي حيات آمريکا لازم است و از سوي ديگر ميبينند که اين جنگ اتفاقا دارد آمريکا را نابود ميکند.
در انتهاي فيلم، خون نهتنها به داخل سينك دستشويي كه روي زمين و سپس روي بدن خود فرد ميريزد. حالا اين فرآيند كامل شده است. تبعات جنگ، همه را دربرگرفته است.
سلطان نيويورك
هفته پيش تولد مارتين اسكورسيزي كبير بود. كارگردان بزرگ سينما كه در بسیاری از ردهبندیهای سینمایی او را بهعنوان بهترین کارگردان زنده و معاصر دنیا پس از جنگ جهانی دوم و یکی از سه کارگردان برتر تاریخ سینما میدانند. کارگردانی که پس از گذشت نزدیک به چهار دهه همچنان نامی بزرگ و مطرح و جنجالی در عرصه کارگردانی سینماست. زوج اسكورسيزي- رابرت دنيرو بهعنوان بهترین نمونه زوج کارگردان- بازیگری سینما شناخته شده و اخيرا همكاريهاي وي با ديكاپريو هم تماشاگران و منتقدان را خشنود كرده است. اسكورسيزي با دو فيلم «راننده تاكسي» و «گاو خشمگين» بيشتر در ايران شناخته ميشود اما شاهكارهاي سينمايي او خيلي فراتر از اين دو فيلم هستند. اسكورسيزي حتي در زمينه مستندسازي هم نشان داده كه فيلمساز بزرگي است. صفحه امروز را اختصاص دادهايم به اين كارگردان بزرگ سينما و برخي فيلمهايش كه شايد كمتر ديده شده باشند.
نگاهي به سينماي مارتين اسكورسيزي
فيلمسازي از دوران طلايي دهه70
اميررضا نوريپرتو
تهران امروز
حدود چهار دهه گذشته بود كه سينماي هاليوود پس از گذر از دوران طلايي و كلاسيك خود وارد عرصههاي جديدي شد و فيلمسازان گوناگوني با سطح تفكر و سليقههاي متفاوت به طبع آزمايي در زيرو بم موضوعهاي مختلف سينمايي پرداختند و حتي برخي از آنها مستقل از جريان حاكم بر هاليوود به واديهاي مورد علاقه خود وارد شدند و با ايجاد تغيير و نوآوري در مكتبهاي شناخته شده و اصول اوليه و تعريف شده سينما گاه آثار درخشان و ماندگاري را خلق كردند كه بهعنوان آبروي سينماي چند دهه اخير دنيا در برابر مجموعهاي بيشمار از فيلمهاي كلاسيك تاريخ سينما قد علم كردند. مارتين اسكورسيزي يكي از كارگردانان محبوب و بيهمتاي سينماي آمريكاست كه خاستگاه فعاليت سينمايياش به دوران طلايي اواخر دهه 60 ميلادي بازميگردد؛ سالهاي خاطرهانگيزي كه توفان جنبشهاي اجتماعي و سياسي مرزهاي تعريف شده بسياري از هنجارها و رفتارهاي موردپسند عرف و اجتماع را زيرورو كرد و به پيروي از اين جريانها در عرصههاي گوناگون بهويژه در هنرهاي مدرن و كلاسيك جواناني پيدا شدند كه آثار جديد و چشمگيري را خلق كردند و خيلي از اهل فن را به تغيير نگرش در ذهنيات و عقايد خود واداشتند. در عرصه سينما مارتين اسكورسيزي يكي از همين جوانان تازهنفس بود كه فيلمهاي اوليهاش اعتراضي آشكار به جامعه آن سالهاي آمريكا بهشمار ميآمدند. او در ارائه تصويري سينمايي و جاندار از موضوعهاي مورد علاقهاش آنقدر دقت و توجه به خرج ميدهد كه فيلمهايش هيچگاه تاريخ مصرفدار بهنظر نميرسند.
مارتين اسكورسيزي در شانزدهم نوامبر 1942 در شهر مورد علاقهاش- نيويورك- بهدنيا آمد. شهري كه در بسياري از آثار او بهنوعي بهعنوان يك كاراكتر مجازي خودنمايي ميكند. علاقه پدر مارتين به بردن او به سالنهاي سينما و تماشاي فيلمهاي گوناگون جرقه اوليه عشق بيحدومرز مارتين اسكورسيزي خردسال را به دنياي پرفريب و دوستداشتني سينما رقم زد. تماشاي آثار درخشان سينماي نئورئاليسم ايتاليا تاثير عميقي بر روحيه مارتين اسكورسيزي گذاشت و تصميم او را براي ورود به عرصه حرفهاي سينما جديتر كرد. او در ابتدا ميخواست كشيش شود اما تمايل درونياش نسبت به سينما سبب شد كه راهي مدرسه فيلم دانشگاه نيويورك شود. او در سال 1969 توانست با دريافت مدرك كارگرداني از آكادمي محل تحصيلش فارغالتحصيل شود. در زمان تحصيل اسكورسيزي جوان در دانشگاه، جنگ آمريكا با ويتنام به اوج خود نزديك ميشد و او كه همانند بسياري از اقشار تحصيلكرده و روشنفكر جامعه آن زمان آمريكا با اين جنگ فرسايشي مخالف بود، فيلم كوتاهي ساخت با نام ريشتراشي بزرگ (1967) كه اعتراضي استعارهاي و تلويحي به جنگ ويتنام به حساب ميآمد. «كيست كه در ميزند» (1967) فيلم پاياننامه مارتين اسكورسيزي بود كه در ساخت آن هاروي كايتل، هنرپيشه بزرگ هاليوود در سالهاي بعد و تلما شون ميكر كه بعدها تدوينگري مشهور شد، او را كمك كردند. در ابتداي دهه شورانگيز 70 ميلادي او با فيلمسازان تازهنفسي همچون فرانسيس فورد كاپولا، استيون اسپيلبرگ، برايان دي پالما و جورج لوكاس آشنا شد كه بعدها تمامي اعضاي اين گروه كوچك با آثار درخشان خود سينماي هاليوود را تكاني اساسي دادند.
«پايين شهر» (1973) نخستين فيلم بلند اسكورسيزي بود كه منتقدان آن را اثري ممتاز ارزيابي كردند. او در اين فيلم براي اولينبار از رابرت دنيروي جوان استفاده كرد و پاسخ خوبي هم از مخاطبانش گرفت. هاروي كايتل، رفيق صميمي مارتين اسكورسيزي نيز در كنار دنيرو به ايفاي نقش در اين اثر برجسته و نوستالژيك پرداخت. روح حاكم بر آثار بزرگاني همچون جان كاساويتس، ژان لوك گدار و ساموئل فولر در نخستين تجربه فيلمسازي اسكورسيزي موج ميزد. سال بعد اسكورسيزي فيلم «آليس ديگر در آنجا زندگي نميكند» را ساخت كه با تمركز بر كاراكتر اصلياش كه الن برستاين نقش آن را بازي ميكرد، سعي داشت با اهداف جنبشهاي طرفدار آزادي زنان نزديك باشد. مطابق پيشبينيها برستاين براي اين فيلم جايزه اسكار بهترين بازيگر نقش اول زن را از اعضاي آكادمي دريافت كرد اما راننده تاكسي (1976) سومين اثر سينمايي اسكورسيزي تمام مرزهاي قراردادي سينماي دهه 70 را زير و رو كرد. رابرت دنيرو در نقش تراويس بيكل همگان را به تحسين واداشت و فيلمنامه پل شريدر كه پر از جزئيات درخشان بود، بعدها بهعنوان يكي از نمونههاي مثالزدني فيلمنامههاي دهه 70 تدريس و بررسي شد. فيلم داستان يك كهنه سرباز جنگ ويتنام را روايت ميكرد كه به كار رانندگي مشغول بود و فساد و ناعدالتيهاي پيرامونش او را به واكنش وا ميداشت. راننده تاكسي تصويري محكم و حقيقي و در عين حال سينمايي از محلههاي گوناگون كلانشهري همچون نيويورك را به تصوير ميكشيد. دريافت نخل طلاي كن در همان سال ارمغان ساخت اثر درخشان راننده تاكسي براي مارتين اسكورسيزي بود. خود فيلم و رابرت دنيرو هم در آن سال كانديداي دريافت جايزه اسكار شدند كه رقابت را براي كسب مجسمه طلايي آكادمي به حريفان واگذار كردند. برنارد هرمان كه موسيقي آثار ماندگار استاد هيچكاك را ساخته بود با خلق موسيقي راننده تاكسي نقطه پايان درخشاني را براي كارنامه پربارش در زمينه ساخت موسيقي متن فيلم رقم زد. نيويورك نيويورك (1977) اثر بعدي اسكورسيزي، فيلمي موزيكال با بازي رابرت دنيرو بود كه نگاهي نوستالژيك به نيويورك دهه 40 ميلادي داشت و مهمترين ويژگياش اين بود كه اسكورسيزي براي نخستينبار فيلمي را در يكي از استوديوهاي فيلمسازي ميساخت. «گاو خشمگين» كه در ماههاي آخر سال 1979 ساخته شد، پاياني قابل توجه بر كارنامه تحسينبرانگيز اسكورسيزي در دهه70 بود كه بار ديگر تحسين خيليها را به همراه داشت. فيلم كه داستان واقعي بوكسوري به نام جيك لاموتا (با بازي رابرت دنيرو) را روايت ميكرد، اين موضوع را به اثبات رساند كه اسكورسيزي شناخت درستي از مناسبات جامعه معاصر آمريكا دارد. مايكل چاپمن با تصويرهاي سياهوسفيدش يكي از بهترين كارهاي خود را ارائه كرد و تلما شون ميكر نيز در مقام تدوينگر با كاتهاي بينظيرش به هرچه بيشتر جلوه كردن اثر ماندگار و قابل تامل مارتين اسكورسيزي كمك كرد. با اين وجود نقشآفريني بيهمتاي رابرت دنيرو گل سرسبد فيلم گاو خشمگين بود كه براي
فرو رفتن هرچه بهتر در جلد كاراكتر جيك لاموتا حاضر شد 20كيلو به وزن خود اضافه كند. سلطان كمدي (1982) اثر بعدي اسكورسيزي بود كه همكاري جري لوئيس، يكي از ستارههاي ابدي سينماي كمدي را با رابرت دنيرو رقم زد. اسكورسيزي در اين فيلم بار ديگر روياي آمريكايي موفقيت يك شبه را به شكلي غيرمستقيم و ظريف مورد انتقاد قرار داد. با اين وجود فيلم در گيشه شكست تجاري خورد. اسكورسيزي در ديروقت (1984) كه آن را يك راننده تاكسي كميك مينامند، سيمايي نهچندان دوستداشتني از شهر مورد علاقهاش را به تصوير كشيد. رنگ پول (1986) يكي ديگر از آثار برجسته اسكورسيزي بهحساب ميآيد. در اين شاهكار سينمايي، پل نيومن بزرگ كه ديگر گرد پيري بر چهرهاش نشسته، نقش به ياد ماندني خود (ادي فلسن) را در فيلم بيلياردباز (رابرت راسن، 1986) ادامه داد كه در كنار تام كروز جوان به يكي از بهترين زوجهاي سينمايي دهه 80 تبديل شدند. اسكورسيزي در «رنگ پول» در كنار پرداختن به بازي بيليارد و ترسيم رفاقتهاي مردانه به دنياي زير زميني قمار و شرطبنديهاي غيرقانوني در آمريكا نيز گوشه چشمي داشت. پل نيومن براي اين فيلم تنها جايزه اسكار عمر خود را كسب كرد. او نيز به مانند اسكورسيزي بارها و بارها نامزد دريافت اين جايزه شد، اما هربار مورد بيمهري آكادمي قرار ميگرفت ولي ساخته بعدي اين كارگردان بزرگ، جنجالي بزرگ و فرامتني به پا كرد. آخرين وسوسه مسيح (1988) كه پل شريدر فيلمنامه آن را براساس رمان مشهور نيكوس كازانتزاكيس نوشت، پذيراي ويليام دافو در نقش حضرت مسيح(ع) بود. فيلم كه به جدال روح و جسم حضرت مسيح در روزهاي پاياني زندگياش توجه داشت، در بسياري از كشورهاي غربي با مشكلاتي در نمايش خود روبهرو شد. با اين وجود مارتين اسكورسيزي بار ديگر براي اين فيلم نامزد دريافت جايزه اسكار بهترين كارگرداني شد، اما باز هم مورد بيمهري اعضاي آكادمي قرار گرفت.
«رفقاي خوب» اثري بينظير در تاريخ ژانر گانگستري بهحساب ميآيد كه اسكورسيزي آن را در سال 1990 ساخت. فيلم با نگاهي تيزبين و ظريف و سينمايي به دنياي تبهكاري ميپرداخت و بدون شك نقشآفريني رابرت دنيرو يكي از عمدهترين دلايل موفقيت اين فيلم نزد منتقدان و اهل فن شد. نيكلاس پيگلي كه داستان فيلم پيرامون زندگي او ميچرخد، خود فيلمنامه اين اثر درخشان را با نگاهي به كتاب اتوبيوگرافياش بهنام قالتاق نوشت. رفقاي خوب در مراسم اسكار رقابت را به اثر تحسين شده كوين كاستنر، با گرگها ميرقصد (1990)، واگذار كرد. اقتباس از فيلم كلاسيك جان لي تامپسن با نام تنگه وحشت (1962) دستمايه كار بعدي اسكورسيزي بود كه آن را در سال 1991 با بازي رابرت دنيرو و نيك نولتي مقابل دوربين برد. كار كمعيب و نقص اسكورسيزي در اين فيلم دستكمي از اثر درخشان جان لي تامپسن نداشت. از نكتههاي جالب توجه تنگه وحشت اسكورسيزي حضور گريگوري پك و رابرت ميچم، دو بازيگر اصلي نسخه سال 1962، در نقشهايي كوتاه بود كه اداي دين استاد به آن فيلم دوست داشتني بهحساب ميآمد. سال بال، يكي از بهترين طراحان عنوانبندي در تاريخ سينما، ساخت تيتراژ اين فيلم را برعهده گرفت و المر برنستاين، آهنگساز مشهور و پركار چند دهه اخير هاليوود سعي كرد در اين فيلم از موسيقي برنارد هرمان كه براي نسخه اصلي ساخته شده، تأسي بگيرد. عصر معصوميت (1993) اولين تجربه تاريخي اسكورسيزي بود كه بر مبناي رماني به همين نام نوشته اديت وارتن ساخته شد و با استقبال نسبي منتقدان روبهرو شد. كازينو (1995) روايت درخشان ديگري از اسكورسيزي در مورد دنياي زير زميني بزهكاران بود كه خيليها در مراسم اسكار روي موفقيت آن حساب باز ميكردند. براي اين فيلم اسكورسيزي يك بار ديگر تا مرز تصاحب مجسمه طلايي اسكار پيش رفت اما موفق به دريافت آن نشد. علاقه اسكورسيزي به آيين بودايي منجر به ساخت فيلمي بهنام كوندون (1997) شد كه در مورد زندگي دالايي لاما بود. با اين وجود فيلم چندان مورد استقبال قرار نگرفت. پل شريدر در سال 1999 بار ديگر فيلمنامهاي را براي اسكورسيزي نوشت. «احياي مردگان» كه در حالوهواي شبهاي نيويورك معاصر ميگذشت، نتوانست انتظارها را آنچنان كه بايد برآورده كند.
اسكورسيزي در فيلم دارو دستههاي نيويوركي (2002) سعي كرد كه در كنار روايت يك ماجراي جذاب و پركشمكش، تاريخ پيدايش شهر نيويورك را مرور كند. فيلم كه اثر كاملي نبود و ضعفهايي در فيلمنامهاش داشت، از منظر تصويري هيچ جايي براي انتقاد باقي نميگذاشت. بازي بينظير دانيل دي لوييس در كنار اولين نقشآفريني به معناي واقعي موفق لئوناردو ديكاپريو خيليها را مجذوب فيلم كرد. هوانورد (2004) كه به داستان زندگي واقعي و پرفرازونشيب هاوارد هيوز و ارتباط عاطفي او با كاترين هيپورن و اوا گاردنر ميپرداخت، دومين تجربه همكاري درخشان ديكاپريو با استاد به حساب ميآمد و خيليها را مجاب كرد كه لئوناردو
دي كاپريو در سايه هدايتهاي استاد به مرز پختگي رسيده است. جدا افتاده (2006) آخرين اثر به نمايش در آمده از مارتين اسكورسيزي بود كه در نهايت توانست اسكار بهترين فيلم و بهترين كارگرداني را نصيب اين فيلمساز بزرگ سينماي هاليوود در چهار دهه گذشته كند. فيلم كه تريلري نفسگير و معمايي بود، با آثار درخشان استاد اندكي فاصله داشت اما باز هم در مقايسه با ديگر فيلمهاي سال يك سر و گردن بالاتر بود. ضمن آنكه جك نيكلسون نيز در جدا افتاده همانند هميشه با استادي هرچه تمام توانست يكي از بهترين نقشهاي مكمل سينما را در هزاره جديد رقم بزند. همانطور كه ديدن اشكهاي ديكاپريو هنگام بالا رفتن اسكورسيزي از سن مراسم اسكار براي هميشه در حافظه ماندگار سينما خواهد ماند، هيچ يك از علاقهمندان به سينما نيز نميتواند نقش بزرگ و موثر استاد مارتين اسكورسيزي را بر روند حركت تازه سينماي جهان در دهههاي اخير منكر شود يا فراموش كند.
مستندهاي اوليه
اولين فيلم مستند اسكورسيزي محصول سال 1970 است كه به نام «صحنههاي خياباني 1970» شناخته شده است. فيلم درباره دو نفر از معترضين جنگ ويتنام است كه در دو نقطه مختلف آمريكا، در وال استريت نيويورك و واشنگتن،تظاهراتي در اعتراض به حمله آمريكا به ويتنام انجام ميدهند. چندين دوربين مصاحبههاي فيالبداههاي با معترضين حاضر در اين تظاهرات انجام ميدهند. در تظاهرات نيويورك وقتي كارگران ساختماني مدافع جنگ ويتنام به تظاهراتكنندگان حمله ميكنند، به خشونت كشيده ميشود. اما تظاهرات واشنگتن به آرامي برگزار ميشود. در انتهاي مستند مارتين اسكورسيزي، هاروي كايتل، جي كاكس و ورنا بلوم درباره وقايع و واكنشهاي جهاني نسبت به اين جنگ و معترضانش صحبت ميكنند. اليور استون هم يكي از چندين فيلمبردار اين مستند ضد جنگ است. اسكورسيزي هرچند عاشق نيويورك است و او را به عنوان يك فيلمساز آمريكايي ميشناسند اما اصل و نسب ايتاليايي دارد. «آمريكايي ايتاليايي» دومين مستندي است كه اسكورسيزي ساخت. فيلم محصول سال 1974 است و والدين مارتين اسكورسيزي، كاترين و چارلز اسكورسيزي در اين فيلم كه در سرزمينشان ساخته شده، در نقش خودشان ظاهر ميشوند. خانواده اسكورسيزي در حالي كه در آپارتمانشان در خيابان اليزابت نشستهاند و شام ميخورند درباره تجربه مهاجرتشان از ايتاليا به نيويورك درميان بقيه چيزها سخن ميگويند. در همين ميان مادر اسكورسيزي هم طرز پخت خوراك گوشتش را آموزش ميدهد. در اين مستند درباره خانواده، مذهب، اجداد ايتاليايي خاندان اسكورسيزي،زندگي بعد از جنگ در ايتاليا و سختيهاي زندگي خانوادههاي مهاجر سيسيلي در آمريكا بحث ميشود.
اسكورسيزي مستندي هم درباره دوستش استيون پرينس ساخته كه نقش كوچكي در فيلم «راننده تاكسي» داشته است. يكي از مستندهاي ديگر اسكورسيزي كه اطلاع زيادي از آن در دسترس نيست، مستندي است به نام: «در حس و حال رفتن به خانه.»
سفر شخصي به ايتاليا
در ميان آثار اسكورسيزي نام دو مستند ديگر هم به چشم ميخورد. يكي «سفر شخصي با مارتين اسكورسيزي در ميان فيلمهاي آمريكايي» و ديگري هم «سفر من به ايتاليا». نام اين دو مستند كمتر از بقيه آثار اسكورسيزي مطرح شده هرچند بهخصوص فيلم اول، مستند قابل توجهي است كه بخش مهمي از تاريخ سينما به روايت اسكورسيزي را در خودش دارد. «سفر شخصي...»يك مستند چهار ساعته است كه توسط انستيتو فيلم بريتانيا تهيه شده است. در اين فيلم مستند اسكورسيزي گروهي از فيلمهاي آمريكايي مورد علاقهاش را انتخاب كرده و آنها براساس سه گروه كارگردان تقسيمبندي كرده؛ كارگردانان روياپرداز مثل گريفيث و مورنائو، كارگرداناني كه سعي دارند پيام فيلمهايشان را در فيلم پنهان كنند مثل سيرك و فولر و مينهلي و كارگرداناني كه از رسوم اجتماعي پيروي ميكنند مثل چاپلين، اليا كازان، اورسن ولز، نيكلاس ري و پكينپا. اين مستند در سال 1995 در دو قسمت از شبكه 4 انگلستان پخش شد.
«سفر من به ايتاليا» يك مستند شخصي است كه اسكورسيزي ايتالياييتبار از گشتوگذار در تاريخ سينماي ايتاليا ساخته است. بيشتر به دوره نئورئاليسم ايتاليا ميپردازد و فيلمهاي ايتاليايي كه اسكورسيزي از آنها تاثير گرفته را تحليل ميكند.
بحث درباره فيلمهاي روبرتو روسليني نيمي از كل زمان فيلم را تشكيل ميدهد و درباره تاثير او روي سينماي ايتاليا و تاريخ سينما صحبت ميشود. فيلمسازهاي ديگري كه در اين مستند به آنها اشاره ميشود، عبارتند از: ويتوريو دسيكا، لوكينو ويسكونتي، فدريكو فيلني و ميكلآنجلو آنتونيوني. فيلم در سال 1999 پخش شد و مدت زمان آن چيزي حدود چهار ساعت بود. دو سال بعد از پخش آن در سال 2001 در بخش خارج از مسابقه جشنواره بينالمللي كن هم نمايش داده شد.
آخرين والس
«آخرين والس» در حقيقت كنسرتي است كه سال 1976 توسط يك گروه كانادايي بهنام theBand در روز شكرگزاري در سانفرانسيسكوي آمريكا برگزار شد. كنسرت كه بهنام «آخرين والس» خوانده ميشد در واقع تبليغي براي آخرين تور باشكوه اين گروه موسيقي بود. اين كنسرت دهها مهمان اختصاصي داشت. از اريك كلاپتون و نيل دايمون گرفته تا باب ديلن و رينگو استار. اين واقعه بزرگ توسط مارتين اسكورسيزي فيلمبرداري شد و بعد به صورت مستندي به همين نام درآمد. مستند اسكورسيزي سال 1978 به بازار آمد و شامل اجراي گروه در كنسرت و تكههايي از پشت صحنه در اتاق صدا و دست آخر هم مصاحبه اسكورسيزي با اعضاي گروه بود. فيلم با اين جمله شروع ميشود: «اين فيلم را با صداي بلند ببينيد.» اعضاي گروه، ريك دانكو(باس)، لوون هلم (درامز، ماندولين و آواز)، گارتهادسون (كيبورد و ساكسيفون)، ريچارد مانوئل (كيبورد، پركاشن و آواز) و رابي رابرتسون كه مغز متفكر، آهنگساز و گيتاريست بودند. اين رابرتسون بود كه مارتين اسكورسيزي را خبر كرد تا فيلم اين كنسرت را بسازد. البته رابرتسون اول ميخواست فيلم 16ميليمتري ساخته شود اما بعد كه اسكورسيزي وارد كار شد فيلم تبديل به 35 شد. چند نفر از بزرگترين فيلمبرداران صنعت سينما در اين فيلم با اسكورسيزي همكاري كردند از جمله مايكل چاپمن(فيلمبردار گاو خشمگين) كه قبلا در اين فيلم با اسكورسيزي همكاري كرده بود. اسكورسيزي براي آهنگها استوري برد كشيد و نور صحنه و دوربينها را متناسب با آهنگها انتخاب كرد. بهدليل اينكه اسكورسيزي در همان زمان درگير فيلم «نيويورك،نيويورك» و يك مستند ديگر هم بود، مراحل پاياني كار و پخش فيلم تا سال 1978 يعني حدود دو سال بعد بهطول انجاميد. «آخرين والس» لقب يكي از بزرگترين فيلمهايي را گرفت كه در تاريخ سينما درباره يك كنسرت ساخته شده بود.
نوري بتابان و باب ديلن
شايد مطرحترين مستند اسكورسيزي همين فيلم باشد.«نوري بتابان» فيلم مستندي است كه مارتين اسكورسيزي از اجراي سال 2006 كنسرت گروه موسيقي رولينگ استونز در سالن بيكن ساخته است. فيلم اسكورسيزي شامل صحنههاي آرشيوي از كارهاي رولينگ استونز هم هست. اين اولين فيلمي بود كه در آن اسكورسيزي به شيوه ديجيتالي فيلمبرداري كرد. او اين شيوه را بيشتر براي سكانسهاي پشت صحنه گروه بهكار برد. فيلم نامش را از يكي از آهنگهاي گروه رولينگ استونز گرفته است. اسكورسيزي 29 اكتبر و يكم نوامبر سال 2006 در سالن بيكن از اجراي گروه فيلمبرداري كرد اما صحنههاي اجراي گروه در فيلم فقط مربوط به اجراي شب دوم است. موسيقي فيلم ضبط و ميكس و به وسيله باب كليرمونتين دوباره توليد شد. قبل از صحنههاي مربوط به كنسرت يك معرفي تقريبا داستاني از گروه وجود دارد. اولين اكران جهاني فيلم در پنجاهوهشتمين جشنواره بينالمللي فيلم برلين بود.
مستند ديگر اسكورسيزي كه به يك موسيقيدان ميپردازد «راهي به سوي خانه وجود ندارد» است. فيلمي كه به زندگي باب ديلن و تاثير او روي فرهنگ و موسيقي پاپ آمريكا در قرن بيستم ميپردازد. فيلم البته شامل همه مراحل زندگي باب ديلن نميشود. تمركز اسكورسيزي روي دورهاي بوده كه در ژانويه سال 1961 باب ديلن به نيويورك ميرسد تا سالي كه در يك تور بعد از تصادف با موتور سيكلت در 1966، بازنشستگياش را از كنسرت دادن برگزار ميكند. در اين دوره باب ديلن به عنوان يك خواننده مشهور فولكلور به قلههاي شهرت ميرسد و بعد هم مجادلاتي كه بر سر رفتن او به سمت سبك راك صورت ميگيرد. فيلم اولينبار در 25 و 26 سپتامبر سال 2005، هم در تلويزيون آمريكا و هم انگلستان به نمايش درآمد.